فرمود : واى بر تو ! هر كه دعا كند اجابت شود ، امّا فرد ظالم تا وقتى كه به درگاه خدا توبه نكند دعايش مردود خواهد شد ، و امّا فرد محقّ هر وقت دعا كند مستجاب شود ، و بلا از آنجا كه خبر ندارد از او دفع مىگردد ، و در صورت عدم استجابت ؛ همان دعا موجب ذخيرهء ثواب بسيارى براى او شده كه روز نياز بدادش مىرسد ، و اگر دعاى بنده بخير او نباشد نيز مستجاب نشود ، و بر مؤمن عارف دعا در مواردى كه نمىداند صحيح است يا خطا بسى گران است ، گاهى بنده خواستار نابودى كسى شده كه هنوز زمانش بپايان نرسيده ، و خواستار بارانى شده كه هنوز وقت بارش آن نرسيده ، زيرا خداوند از همه به تدبير آنچه خود آفريده آگاهتر است ، و مانند اين بسيار است ، پس خوب در اين باره انديشه و تأمّل كن .
پرسيد : اى مرد حكيم بفرماييد چرا هيچ بشرى از آسمان به زمين نمىافتد يا از زمين به آسمان صعود نمىكند ، نه راه به آسمان است و نه طريقى ، اگر آدمى در تمام روزگار فقط يك بار اين صحنه را ديده بود در اثبات ربوبيّت خداوند بهتر و در نفى شكّ و تقويت يقين نيكوتر بود ، و در علم بندگان به وجود مدبّر شايسته تر است كه ببينند بشرى به سوى او بالا مىرود و از نزد او به زمين هبوط مىنمايد ؟ ! .
فرمود : هر تدبيرى كه در زمين مىبينى از آسمان نازل شده ، و از آن ظهور پيدا مىكند ، مگر طلوع خورشيد از آسمان نيست ، و آن براى روشنايى زمين و قوام دنيا است ، و اگر در همان آسمان مىماند همه چيز آن داغ شده و هلاك مىگشت ، و ماه نيز در آسمان طلوع مىكند ، و آن روشنايى شب است ، و بوسيلهء ماه عدد سال و ماه و روز و حساب به شمار مىآيد ، و در صورت حبس در آسمان تمام ساكنينش داغ شده و تدبير تباه مىشد ، و در آسمان ستارگانى است كه در تاريكى خشكى و دريا موجب هدايت مىشود ، و از آسمان بارانى كه موجب زندگى همه چيز است مىبارد : اعمّ از زراعت و گياهان و حيوانات ، و اگر نمىباريد زندگى از همهء خلايق ساقط مىشد ، و نيز باد اگر چند روزى نمىوزيد همه چيز تباه شده و عوض مىشد ، سپس ابر و رعد و برق و صاعقه همه و همه دليل است بر اينكه آنجا مدبّرى دارد كه همه چيز را از تدبير گذرانده و از نزد اوست كه نازل مىشود ، و گاهى با موسى كلام فرموده و مناجات كرده ، و عيسى را بالا برده در حالى كه فرشتگان از نزد او نازل مىشوند ، غير آنكه تو فقط به چيزى ايمان دارى كه رؤيت كنى ، و در همان چيزهاى ديدنى تو را بس است اگر فهم و تعقّل كنى .
پرسيد : اگر خداوند در هر صد سال يكى از مردگان را نزد ما مردود مىكرد از او احوال گذشتگان و آيندگان را پرسيده ، و جوياى حالشان مىشديم ، و اينكه پس از مرگ چه ديدند ، و با اينان چه رفتارى شد ، تا مردم بر اساس يقين عمل كرده و هر گونه شكَّى از ميان برود و هر حقد و كينه اى از دلها زدوده شود .
فرمود : اين عقيدهء كسانى است كه منكر انبياء شده و تكذيبشان كرده و كتابشان را نپذيرفتهاند ، زيرا خداوند در كتاب خود حال مردگان ما را بر زبان انبياى خود جارى ساخته و گفته ، با اين حال چه كلامى از قول خدا و انبياء راستتر است .
و جماعت زيادى از مردم پس از مرگ به دنيا بازگشتهاند ، مانند : « أصحاب كهف » همانها كه خداوند سيصد و نه سال ايشان را ميراند ، سپس آنان را در زمان جماعتى برانگيخت كه منكر بعث و نشور بودند ، تا حجّت را بر ايشان تمام كرده و قدرت خود را بديشان بنماياند ، و اينكه بدانند : بعث و نشور حقّ است .
و نيز خداوند « ارمياء »[1]نبىّ عليه السّلام ؛ همو كه به خرابههاى بيت المقدّس و اطراف آن
[1]نام اين فرد مورد اختلاف است ، برخى « عزير » و برخى « خضر » و برخى مانند حديث متن او را ارمياى پيغمبر مىدانند .
كه بخت النّصّر با آنان جنگيد نگريسته و گفت : « خدا چگونه اين - أهل اين ده - را پس از مردنش زنده مىكند ؟ خداوند او را صد سال ميراند - بقره : 259 » ، پس خداوند او را زنده ساخته و به اعضاى خود : چگونگى جمع شدن ، گوشت گرفتن ، و اتّصال مفاصل و رگها نگريست ؛ ايستاد و گفت : « مىدانم كه خدا بر هر چيزى تواناست - بقره : 259 » .
و خداوند گروه بيشمارى كه از ترس طاعون از شهر خود گريخته بودند را براى مدّتى طولانى ميراند تا اينكه استخوانهايشان پوسيده و اجسامشان متلاشى و خاك شدند ، و خداوند در زمانى كه مايل بود قدرت خود را به مخلوقات نشان دهد رسولى به نام « حزقيل » را مبعوث فرمود ، او نيز همه را خواند بىدرنگ همهء اعضا و جوارحشان جمع شد ، و روح به اجسام بازگشت ، و مانند همان روز كه مردند ايستادند ، و بىآنكه فردى از عددشان كم شده باشد براى مدّتى طويل زندگى كردند .
و بدرستى كه خداوند آن گروهى كه با موسى خارج شده و گفتند : « خداى را آشكارا به ما بنما - نساء : 153 » همه را ميراند سپس زنده گرداند .
زنديق پرسيد : چرا گروهى قائل به تناسخ ارواحند و از كجا به اين مطلب معتقد
شدهاند ، و حجّت و برهان و دليلشان بر اين مذهب چيست ؟
فرمود : معتقدين به تناسخ راه و منهاج دين را پشت سر انداخته و گمراهى را براى خود آراستهاند ، و نفس خود را در زمين شهوات به چرا واداشتهاند ، و قائلند كه آسمان خالى است و خلاف آن طور كه وصف شده هيچ در آن نيست ، و اينكه مدبّر اين جهان به صورت همين مخلوقات است ، دليلشان روايت « خداوند آدم را بر صورت خود آفريد »[1]مىباشد ، نه بهشت و جهنّمى است ، و نه بعث و نشورى ، و قيامت نزد اينان همان خروج روح از قالب خود و ورود به قالب ديگر است ، اگر در قالب أوّل نيكوكار بوده به قالبى در بالاترين درجهء دنيا از نظر فضيلت و نيكويى درآيد ، و اگر در قالب ابتدايى فردى بدكار يا غير عارف بوده مطابق همان صفت به قالب حيوانى در دنيا يا جانورى قبيح المنظر در خواهد آمد ، اين جماعت قائل به نماز و روزه نيستند ، و عبادتى بيشتر از معرفت به آنكه شناخت بدو واجب است را ندارند ، و تمام شهوات دنيا براى اين گروه مباح است : از آميزش با خواهر و دختران خود گرفته تا خاله و زنان شوهردار .
[1]شرح اين مطلب در ص 160 همين مجلَّد ذيل خبر 185 گذشت .
و نيز خوردن مردار ، شراب ، خون ، بر ايشان مباح است ، و تمام مذاهب از عقيدهء ايشان بيزارند ، و هر امّتى آنان را لعن كرده است ، و چون از ايشان سؤال حجّت و برهان نمايند روگردانده و گريزند ، عقيدهء اينان را تورات تكذيب كرده و فرقان لعنشان كرده است ، و با اين همه معتقدند كه خدايشان نيز از قالبى به قالب ديگر انتقال مىيابد ، و اينكه ارواح ازلى همان است كه در آدم بوده ، باز همان روح كشيده شده از يكى به ديگرى منتقل گرديد تا به روزگار ما رسيد ، پس با اين فرض كه خالق به صورت مخلوق است چگونه خالق بودن يكى از آن دو ثابت مىشود ؟ ! و نيز معتقدند : فرشتگان از اولاد آدم هستند ، هر كه به بالاترين درجهء دين برسد از جايگاه امتحان و تصفيه خارج و فرشته شده ، و در برخى موارد نصارى شبيه ايشان شدهاند ( مانند عقيده به حلول و اينكه ارواح پس از رسيدن به كمال به اجرام فلكى متّصل مىشوند ) ، و دهريّه معتقدند : اشياء بىخالق و مدبّرند . و با اين عقيده ديگر نبايد گوشت بخورند ، زيرا تمام حيوانات از ايشان از بنى آدم مىباشد كه از صورتشان حلول نمودهاند ، بنا بر اين خوردن گوشت خويشان و اقربا جايز نيست ! ! .
فرد زنديق پرسيد : و گروهى معتقدند : خداوند ازلى است و با او طينتى موذى بوده
كه ناگزير با آن آميخته و داخل شده ، و از همين طينت اشياء را خلق كرده ! ! .
فرمود : سبحان الله و تعالى ! اين عاجزترين معبودى است كه به قدرت وصف شده ، كه قادر به رهايى از آن طينت نيست ! اگر طينت زنده است و ازلى ، پس هر دو خدايى قديمى بوده و با هم آميخته شده و عالم را از جانب خودشان تدبير كردهاند ، و اگر اين گونه باشد پس ديگر از كجا مرگ و فنا آمده ؟ و اگر طينت مرده و بىجان است ، ميّت را با ازلىّ قديم بقايى نيست ، و از ميّت زنده نمىآيد ، و اين مقاله و گفتار ديصانيّه است ، گروهى كه در گفتار از تمام زنادقه بدتر و در مثال از همه ضعيفتر و خوارترند ، كتابهايى را مطالعه مىكنند كه اوائل ايشان نگاشتهاند ، در آنها الفاظى را بر ايشان آراستهاند كه نه اصل ثابتى دارد و نه دليل و حجّتى براى اثبات ادّعايشان ، اينها همه از سر مخالفت با خدا و رسول او ، و تكذيب چيزهايى است كه پيامبران از جانب خدا آوردهاند .
امّا گروهى كه معتقدند : جسم ظلمت است و روح نور ، و نور مرتكب بدى نمىشود و ظلمت خيرى نمىكند ، با اين حساب ديگر نبايد كسى را بر معصيت و ارتكاب حرامى و انجام
وقاحتى ملامت و سرزنش كنند ، چون اينها همه ريشه در ظلمتى دارد كه بىاطَّلاع بوده و آن فعلش مىباشد ، و ديگر اينكه او نبايد خدايى را خوانده و نزدش تضرّع كند ، زيرا نور ربّ است ، و ربّ تضرّع به خود نمىكند و بجز خودش به ديگرى پناهنده نمىشود ، و قائلين به اين عقيده نبايد بگويند : « كار خوبى كردى اى نيكوكار » ، يا « كار بدى كردى » ، زيرا بدى از فعل ظلمت است ، و نيكوكارى از نور ، و هرگز نور بخود نمىگويد : « كار خوبى كردى اى نيكوكار » . و مطلب سومى ديگر اينجا نيست . پس ظلمت - با قياس به اعتقادشان - در فعل محكمتر و در تدبير بهتر و در اركان محكمتر از نور است ، زيرا بدن و جسم محكم است ، پس ديگر چه كسى اين خلق را به صورتى واحد و صفاتى مختلف درآورده است ؟
و هر چيزى كه در ظاهر ديده مىشود ، مانند : گل و درخت و ميوه و پرندگان و جانوران هر كدام مىتواند خدايى باشد ، سپس نور را در حصر خود حبس كردهاند با اينكه دولت و اقبال با او است ، و اينكه ادّعا كردهاند « عاقبت در آينده با نور است » در حدّ يك ادّعا است ، و سزاوار است كه بنا به قياس گفتار خودشان كه نور فعلى ندارد گفت كه نور اسير بوده و هيچ سلطانى ندارد ، فعل و تدبيرى ندارد ، اگر نور با ظلمت ( تاريكى ) تدبير دارد پس ديگر اسير نيست بلكه آزاد است و عزيز ، و اگر آن گونه نيست