كه بخت النّصّر با آنان جنگيد نگريسته و گفت : « خدا چگونه اين - أهل اين ده - را پس از مردنش زنده مىكند ؟ خداوند او را صد سال ميراند - بقره : 259 » ، پس خداوند او را زنده ساخته و به اعضاى خود : چگونگى جمع شدن ، گوشت گرفتن ، و اتّصال مفاصل و رگها نگريست ؛ ايستاد و گفت : « مىدانم كه خدا بر هر چيزى تواناست - بقره : 259 » .
و خداوند گروه بيشمارى كه از ترس طاعون از شهر خود گريخته بودند را براى مدّتى طولانى ميراند تا اينكه استخوانهايشان پوسيده و اجسامشان متلاشى و خاك شدند ، و خداوند در زمانى كه مايل بود قدرت خود را به مخلوقات نشان دهد رسولى به نام « حزقيل » را مبعوث فرمود ، او نيز همه را خواند بىدرنگ همهء اعضا و جوارحشان جمع شد ، و روح به اجسام بازگشت ، و مانند همان روز كه مردند ايستادند ، و بىآنكه فردى از عددشان كم شده باشد براى مدّتى طويل زندگى كردند .
و بدرستى كه خداوند آن گروهى كه با موسى خارج شده و گفتند : « خداى را آشكارا به ما بنما - نساء : 153 » همه را ميراند سپس زنده گرداند .
زنديق پرسيد : چرا گروهى قائل به تناسخ ارواحند و از كجا به اين مطلب معتقد
شدهاند ، و حجّت و برهان و دليلشان بر اين مذهب چيست ؟
فرمود : معتقدين به تناسخ راه و منهاج دين را پشت سر انداخته و گمراهى را براى خود آراستهاند ، و نفس خود را در زمين شهوات به چرا واداشتهاند ، و قائلند كه آسمان خالى است و خلاف آن طور كه وصف شده هيچ در آن نيست ، و اينكه مدبّر اين جهان به صورت همين مخلوقات است ، دليلشان روايت « خداوند آدم را بر صورت خود آفريد »[1]مىباشد ، نه بهشت و جهنّمى است ، و نه بعث و نشورى ، و قيامت نزد اينان همان خروج روح از قالب خود و ورود به قالب ديگر است ، اگر در قالب أوّل نيكوكار بوده به قالبى در بالاترين درجهء دنيا از نظر فضيلت و نيكويى درآيد ، و اگر در قالب ابتدايى فردى بدكار يا غير عارف بوده مطابق همان صفت به قالب حيوانى در دنيا يا جانورى قبيح المنظر در خواهد آمد ، اين جماعت قائل به نماز و روزه نيستند ، و عبادتى بيشتر از معرفت به آنكه شناخت بدو واجب است را ندارند ، و تمام شهوات دنيا براى اين گروه مباح است : از آميزش با خواهر و دختران خود گرفته تا خاله و زنان شوهردار .
[1]شرح اين مطلب در ص 160 همين مجلَّد ذيل خبر 185 گذشت .
و نيز خوردن مردار ، شراب ، خون ، بر ايشان مباح است ، و تمام مذاهب از عقيدهء ايشان بيزارند ، و هر امّتى آنان را لعن كرده است ، و چون از ايشان سؤال حجّت و برهان نمايند روگردانده و گريزند ، عقيدهء اينان را تورات تكذيب كرده و فرقان لعنشان كرده است ، و با اين همه معتقدند كه خدايشان نيز از قالبى به قالب ديگر انتقال مىيابد ، و اينكه ارواح ازلى همان است كه در آدم بوده ، باز همان روح كشيده شده از يكى به ديگرى منتقل گرديد تا به روزگار ما رسيد ، پس با اين فرض كه خالق به صورت مخلوق است چگونه خالق بودن يكى از آن دو ثابت مىشود ؟ ! و نيز معتقدند : فرشتگان از اولاد آدم هستند ، هر كه به بالاترين درجهء دين برسد از جايگاه امتحان و تصفيه خارج و فرشته شده ، و در برخى موارد نصارى شبيه ايشان شدهاند ( مانند عقيده به حلول و اينكه ارواح پس از رسيدن به كمال به اجرام فلكى متّصل مىشوند ) ، و دهريّه معتقدند : اشياء بىخالق و مدبّرند . و با اين عقيده ديگر نبايد گوشت بخورند ، زيرا تمام حيوانات از ايشان از بنى آدم مىباشد كه از صورتشان حلول نمودهاند ، بنا بر اين خوردن گوشت خويشان و اقربا جايز نيست ! ! .
فرد زنديق پرسيد : و گروهى معتقدند : خداوند ازلى است و با او طينتى موذى بوده
كه ناگزير با آن آميخته و داخل شده ، و از همين طينت اشياء را خلق كرده ! ! .
فرمود : سبحان الله و تعالى ! اين عاجزترين معبودى است كه به قدرت وصف شده ، كه قادر به رهايى از آن طينت نيست ! اگر طينت زنده است و ازلى ، پس هر دو خدايى قديمى بوده و با هم آميخته شده و عالم را از جانب خودشان تدبير كردهاند ، و اگر اين گونه باشد پس ديگر از كجا مرگ و فنا آمده ؟ و اگر طينت مرده و بىجان است ، ميّت را با ازلىّ قديم بقايى نيست ، و از ميّت زنده نمىآيد ، و اين مقاله و گفتار ديصانيّه است ، گروهى كه در گفتار از تمام زنادقه بدتر و در مثال از همه ضعيفتر و خوارترند ، كتابهايى را مطالعه مىكنند كه اوائل ايشان نگاشتهاند ، در آنها الفاظى را بر ايشان آراستهاند كه نه اصل ثابتى دارد و نه دليل و حجّتى براى اثبات ادّعايشان ، اينها همه از سر مخالفت با خدا و رسول او ، و تكذيب چيزهايى است كه پيامبران از جانب خدا آوردهاند .
امّا گروهى كه معتقدند : جسم ظلمت است و روح نور ، و نور مرتكب بدى نمىشود و ظلمت خيرى نمىكند ، با اين حساب ديگر نبايد كسى را بر معصيت و ارتكاب حرامى و انجام
وقاحتى ملامت و سرزنش كنند ، چون اينها همه ريشه در ظلمتى دارد كه بىاطَّلاع بوده و آن فعلش مىباشد ، و ديگر اينكه او نبايد خدايى را خوانده و نزدش تضرّع كند ، زيرا نور ربّ است ، و ربّ تضرّع به خود نمىكند و بجز خودش به ديگرى پناهنده نمىشود ، و قائلين به اين عقيده نبايد بگويند : « كار خوبى كردى اى نيكوكار » ، يا « كار بدى كردى » ، زيرا بدى از فعل ظلمت است ، و نيكوكارى از نور ، و هرگز نور بخود نمىگويد : « كار خوبى كردى اى نيكوكار » . و مطلب سومى ديگر اينجا نيست . پس ظلمت - با قياس به اعتقادشان - در فعل محكمتر و در تدبير بهتر و در اركان محكمتر از نور است ، زيرا بدن و جسم محكم است ، پس ديگر چه كسى اين خلق را به صورتى واحد و صفاتى مختلف درآورده است ؟
و هر چيزى كه در ظاهر ديده مىشود ، مانند : گل و درخت و ميوه و پرندگان و جانوران هر كدام مىتواند خدايى باشد ، سپس نور را در حصر خود حبس كردهاند با اينكه دولت و اقبال با او است ، و اينكه ادّعا كردهاند « عاقبت در آينده با نور است » در حدّ يك ادّعا است ، و سزاوار است كه بنا به قياس گفتار خودشان كه نور فعلى ندارد گفت كه نور اسير بوده و هيچ سلطانى ندارد ، فعل و تدبيرى ندارد ، اگر نور با ظلمت ( تاريكى ) تدبير دارد پس ديگر اسير نيست بلكه آزاد است و عزيز ، و اگر آن گونه نيست
پس اسير دست ظلمت است ، زيرا در اين عالم احسان و خيرى با فساد و شرّى ظاهر مىشود ، پس اين مطلب دليل است بر اينكه ظلمت خير را دوست داشته و آن را انجام مىدهد ، همان طور كه بدى و انجام آن را نيكو مىدارد ، پس اگر بگويند اين امر محال است نه نورى مىماند و نه ظلمتى ، و ادّعايشان باطل مىشود ، و كار بدان جا مرجوع مىشود كه خداوند واحد است و جز آن باطل است ، پس اين همان عقيدهء مانى زنديق و أصحاب او بود .
و امّا عقيدهء كسانى كه قائلند : ميان نور و ظلمت حكم و داورى است ، ناگزير از اين است كه آن سومى بزرگتر از آن دو باشد ، زيرا جز فرد مغلوب يا جاهل يا مظلوم نياز به حاكم و داور ندارد ، و اين عقيدهء مانويّه است و حكايت حالشان بدرازا مىكشد .
زنديق پرسيد : پس حكايت مانى چيست ؟
فرمود : فردى محقّق بود كه مجموع عقايدش را از مجوس و دين مسيح گرفته بود ، هر چند هر دو ملَّت به خطا رفته و نتوانستند به يك مذهب واحد برسند ، و مانى معتقد است كه جهان از تدبير دو خدا شكل گرفته ، خداى نور و خداى ظلمت ، و اينكه نور در حصارى از
ظلمت است - بنا بر آنچه از او بما رسيده - ، اين عقيده مورد تكذيب نصارى و پذيرش مجوس قرار گرفت .
پرسيد : از مجوس بفرماييد كه آيا خداوند بر ايشان پيامبرى مبعوث فرمود ؟ زيرا من در ايشان كتابى محكم و مواعظى رسا و مثالهايى شافى يافتهام ، و نيز آنان به ثواب و عقاب معتقد و برخوردار از دستوراتى دينى بوده و همه آن را رعايت مىكنند .
فرمود : هيچ امّتى نيست مگر اينكه در ميانشان انذار دهنده اى بوده ، و در ميان مجوس نيز پيامبرى با كتاب مبعوث شده ، ولى هر دو مورد انكار قوم واقع شدند .
پرسيد : او كه بود ؛ زيرا مردم فكر مىكنند او خالد بن سنان بوده ؟
فرمود : خالد ؛ عربى بدوى بوده ، نه پيامبر ، و اين چيزى است كه مردم مىگويند .
پرسيد : آيا زردشت بوده ؟
فرمود : زردشت با زمزمه ( كلامى نامفهوم و دور از ذهن و مخالف حقّ ) نزد ايشان آمد و ادّعاى نبوّت كرد ، گروهى بدو ايمان آورد ، و گروهى منكرش شده و او را از شهر رانده و بيرون كردند و در همان جا خوراك درندگان صحرا شد .
پرسيد : بفرماييد آيا در تمام دهر مجوس به حقّ نزديكتر بوده يا عرب ؟ .
فرمود : عرب[1]در زمان جاهليّت به دين حنيفى نزديكتر بود تا مجوس ، زيرا مجوس به تمام انبياء كافر و منكر كتب ايشان بود ، و هيچ اعتقادى به براهين اينان نداشته و از سنّتها و آثارشان نيز پيروى نكردند ، و نيز كيخسرو پادشاه مجوس در دهر أوّل سيصد نفر از انبياء را بقتل رساند ، و مجوس پس از جنايت غسل نمىكرد ، و عرب از آن غسل مىكرد ، و اين عمل از پاكترين قوانين حنيفيّه است ، مجوس ختنه نمىكرد و عرب انجام مىداد ، و آن از سنّتهاى انبياء مىباشد ، و اوّلين فردى كه ختنه كرد حضرت إبراهيم خليل الله بود ، و مجوس مردگان خود را غسل نمىداد و كفن نمىكرد ، ولى عرب همه را رعايت مىكرد ، مجوس را عادت بر اين بود كه مردگان خود را به صحرا و بيابان مىانداخت ، ولى عرب در قبر مدفون ساخته و بخاك مىسپرد ، و اين همان شيوه و سنّت انبياء بود ، زيرا نخستين فردى كه برايش قبرى حفر شد حضرت آدم أبو البشر بود كه به خاك سپرده شد ، و مجوس نزديكى با مادران و نكاح با دختران و خواهران را جايز مىدانست و عرب همهء آنها را تحريم كرده بود
[1]ظاهراً مراد گروهى از مردم عرب است كه به دين حنيف رفتار مىكردند .