بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 237


و هر كجا كه او را بكشد اطاعت مىكند .
پرسيد : چرا خداوند خون ريخته شده را حرام ساخت ؟
فرمود : زيرا قساوت مىآورد و رحم را از قلب مىگيرد ، و بدن را عفونى و رنگ را تغيير مىدهد ، و بالاترين علَّت در مرض جذام همان خوردن خون است .
پرسيد : خوردن غدّه چه ؟ فرمود : آن نيز موجب جذام است .
پرسيد : مردار را چرا حرام كرد ؟ فرمود : به جهت تفاوت حيوان ذبح شده بنام الله با مردار است ، و خون در مردار جمود يافته و به بدن باز مىگردد ، و همان گوشت را سنگين و غير لذيذ مىكند زيرا گوشت با خون آميخته است .
پرسيد : ماهى مرده روى آب براى چه تحريم شده ؟ فرمود : حلال شدن ماهى اين است كه زنده از آب خارج شده تا بميرد ، زيرا ماهى و ملخ دريايى خون [ جهنده ] ندارند .
پرسيد : چرا زنا را حرام كرد ؟
فرمود : زيرا رهاوردى جز فساد و بهم خوردن مواريث و قطع نسب ندارد ،


صفحه 238


در آن هيچ زنى نمىداند چه كسى او را باردار كرده ، و نه فرزند مىداند پدرش كيست ، در نتيجه عارى از قوم و خويشى خواهد بود .
پرسيد : چرا لواط را حرام كرده ؟ فرمود : اگر نزديكى با پسران آزاد بود ديگر مردها توجّهى به زنان نمىكردند و نسل بريده مىشد و خلقت زنان عبث مىماند و در اين جواز ( لواط ) فسادى بزرگ نهفته است .
پرسيد : چرا نزديكى با حيوانات را حرام كرد ؟
فرمود : براى آدمى زشت است كه آب خود را در موجودى غير شكل خود قرار دهد ، و چنانچه اين عمل را جايز كرده بود هر مردى يك اتان ( ماچه الاغ ) مىگرفت هم سوارش مىشد و هم با آن نزديكى مىكرد ، و اين فساد بسيارى در برداشت ، پس سوار شدن پشت آن را حلال و نزديكى را حرام ساخت ، و براى مردان زنان را خلق فرمود تا نزد ايشان أنس گرفته و آرام گيرند ، تا همانها موضع [ دفع ] شهوت و مادر فرزندانشان باشند ! ! .
پرسيد : علَّت غسل جنابت چيست ؛ كه با حلال نزديكى كرده و حلال ؛ ناپاكى ندارد ؟


صفحه 239


فرمود : جنابت همانند حيض است ، زيرا نطفه همان خون غير مستحكم است و نزديكى توأم با حركتى شديد و شهوتى غالب است ، و پس از فراغ از آن بدن آرام گرفته و مرد بوى بدى از بدن خود استشمام مىكند ، و غسل به همين خاطر واجب شده ، و غسل جنابت امانتى است از خداوند كه براى آزمون به بندگان سپرده است .
پرسيد : اى حكيم نظر شما در بارهء كسانى كه معتقدند اين تدبيرى كه در عالم ظاهر شده همان تدبير ستارگان هفتگانه است چيست ؟
فرمود : نياز به دليلى دارند ، كه اين عالم اكبر و عالم اصغر از تدبير همان ستارگان هفتگانه اى است كه در فلك شناور است ، و بىهيچ مشكلى پيوسته هر جا مىچرخد ستارها نيز با آن در چرخشند ، و بىتوقّف سير مىكنند .
سپس فرمود : هر كدام از ستاره‌ها موكَّلى مدبّر دارد ؛ همچون بندگان امركننده و بازدارنده ، و اگر ستارگان قديم و ازلى بودند از حالى به حال ديگر تغيير نمىكردند .
پرسيد : كسانى كه معتقد به طبايع هستند چه[1]؟


[1]يعنى : كسانى كه معتقدند همهء موجودات از طبايع چهارگانهء : حرارت و سرما و رطوبت و يبوست ساخته شده‌اند ، و هيچ اعتقادى به خالق جز اينها نيستند .


صفحه 240


فرمود : اينان قدرى مذهبند ، و اين عقيدهء انسانى است كه مالك بقاى خود نيست ، و نه صرف حوادث و تغييرات شبانه روز ، نه قادر به دفع پيرى است و نه دافع أجل ، [ چنين موجودى ] از خلقت خود چه مىداند ؟ ! ! پرسيد : مرا آگاه فرماييد نسبت به جماعتى كه قائلند . مخلوقات پيوسته در حال توالد و تناسل بوده و گروهى آمده و گروهى مىروند ، امراض و اعراض و آفات متعدّد موجب فناى ايشان شده ، و آخر از أوّل ايشان خبر مىدهد ، و آينده از گذشته اشان خبر مىدهد ، و هر عصر از روزگار خود . اينان خلق را همچون درخت و گياه پنداشته‌اند كه در هر دوره فردى حكمى و داناى به مصالح مردم از ميانشان خارج مىشود ، كه در گردآورى كلام استاد است ، و همو كتابى را ساخته و پرداخته كرده و با تيزهوشى مىآرايد ، و با حكمت آن را نيكو داشته و همان را حاجز و مانع مردم قرار مىدهد ، كتابى كه به خير فرمان و بر آن تشويق مىكند ، و از بدى و فساد بازداشته و مانع مىگردد ، تا مردم به نزاع نيفتاده و همديگر را نكشند ؟


صفحه 241


فرمود : واى بر تو ، موجودى كه ديروز از بطن مادر خارج شده و فردا از دنيا سفر مىكند ، نه علم از گذشته دارد و نه آينده ( از كجا اينها را پرداخته و اين تنها كار انبياء است ) ! بعد اينكه آدمى از دو حال خارج نيست : يا خالق است يا مخلوق ، مگر او موجود نيست ؟ ! پس آنچه هيچ نيست قادر به خلق ديگرى نيست كه آن هم چيزى نيست ، و نيز آنكه نبوده و شده ، مىپرسد و نمىداند آغاز چنين شخصى چگونه بوده ؟ و اگر او ازلى بود و حوادث در او اثر نمىكرد - كه ازلى دستخوش تغيير ايّام قرار نمىگيرد - و فناء هم در او راهى ندارد ، همچنان كه ما هيچ ساختمان بىسازنده اى را نديديم ، و نه اثرى بىمؤثّر ، و نه مجموعه اى بىمؤلَّف ، پس هر كه پندارد خالق او پدرش مىباشد ، بايد پرسيد : چه كسى پدرش را آفريده ؟ و اگر پدر خالق فرزند بود ؛ آفرينش و صورتگرى او با شهوت و محبّت بوده ، و مالك حيات ؛ او است و حكم خود را در آن جارى مىساخت ، ولى در حال بيمارى كارى از دستش ساخته نيست ، و در صورت مرگ قادر به مرجوع كردن فرزند نيست ! ! . بدرستى كسى كه قادر به آفريدن خلقى است و روحى در جان آن مىدمد تا بر دو پاى خود هماهنگ راه رود همان قادر بر دفع فساد از او خواهد بود .


صفحه 242


پرسيد : در بارهء علم ستارگان نظر شما چيست ؟
فرمود : علمى است با منافع اندك ، و زيان بسيار ، زيرا به دفع تقدير شده نيست و از محذور آن نمىشود پرهيز كرد ، اگر خبر از بلايى دهد تحرّز از قضا او را نجات نمىدهد ، و اگر از خيرى خبر دهد قادر به تعجيل آن نشود ، و اگر گرفتار مشكلى شود قادر به تغيير آن نيست ، و منجّم با علم خود با خدا مخالفت مىكند ، مىپندارد مىتواند قضاى حتمى را از خلق خدا بازگرداند ! ! .
پرسيد : رسول افضل است يا فرشتهء پيامبر به او ؟
فرمود : بلكه رسول افضل است .
پرسيد : پس دليل فرشتگان موكَّل بر بندگان چيست ، كه سود و زيان ايشان را مىنويسند ، در حالى كه خداوند ، عالم به سرّ و نهان است ؟ ! فرمود : در اين كار بنده و اسيرشان نموده و شاهدانى بر خلق خود قرارشان داده ، تا بندگان در پرتو ملازمت اينان بيشتر مواظب طاعت خدا ، و پرهيز از معصيت باشند ، و چه بسيار بندگانى كه قصد گناهى مىكنند و با توجّه به آن دو دست كشيده و مىگويند :


صفحه 243


« خدايم مرا مىبيند و دو نگهبانم بر آن شاهدند » ، و بىشكّ خداوند از سر رأفت و لطف خود نيز اينان را بر بندگان گمارده ، تا از آدمى مردهء شيطان و جانوران زمينى و آفتهاى بسيارى كه نمىبينند - به اذن خداوند - دور كنند - تا امر خدايى ( مرگ ) برسد .
پرسيد : پس آيا مردمان را براى رحمت آفريد يا عذاب ؟
فرمود : براى رحمت ، و پيش از خلقت مىدانسته كه گروهى از ايشان بجهت اعمال زشت و انكارشان رهسپار عذاب او خواهند شد .
پرسيد : گيريم عذاب منكرين مستوجب عذاب ؛ صحيح باشد ، چرا يكتا پرستان و عارفان را عذاب مىكند ؟ ! فرمود : منكرين خدايى خود را گرفتار عذابى ابدى مىسازد ، و معترفان ( موحّدان و عارفان ) خود را بخاطر سرپيچى از واجبات عذاب مىكند ، سپس از آن عذاب خارج مىشوند ، و پروردگارت به هيچ كس ستم نمىكند .
پرسيد : آيا ميان كفر و ايمان منزلت و جايگاهى است ؟ فرمود : نه .


صفحه 244


پرسيد : پس ايمان و كفر چيست ؟ فرمود : ايمان ؛ تصديق پروردگار در آنچه از عظمت خدا از او در ظاهر و نهان است مىباشد ، و كفر انكار است و جحود .
پرسيد : شرك و شكّ چيست ؟ فرمود : شرك ؛ چسباندن كسى است به واحدى كه هيچ همانندى ندارد ، و شكّ ؛ عدم اعتقاد قلبى به چيزى است .
پرسيد : آيا مىشود عالم ؛ جاهل باشد ؟ فرمود : عالم است بدان چه مىداند ، و جاهل است به چيزى كه نمىداند .
پرسيد : پس سعادت و شقاوت چيست ؟ فرمود : سعادت ؛ سبب خير است ، سعيد دست بدامنش شده و او را نجات مىدهد ، و شقاوت ؛ سبب خذلان و شكست است ، بدبخت متمسّك بدان شده آن نيز وى را به پرتگاه هلاكت مىكشاند ، و همه در علم خدا است ، پرسيد : بفرماييد نور چراغ پس از خاموشى كجا مىرود ؟ فرمود : بدون بازگشت مىرود .
پرسيد : چرا قبول نداريد كه انسان نيز مانند همان نور چراغ ؛ پس از مرگ روح از بدن خارج شده و ديگر بدان باز نمىگردد ، همان طور كه نور چراغ پس از خاموشى بىبازگشت است ؟ !