بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 240


فرمود : اينان قدرى مذهبند ، و اين عقيدهء انسانى است كه مالك بقاى خود نيست ، و نه صرف حوادث و تغييرات شبانه روز ، نه قادر به دفع پيرى است و نه دافع أجل ، [ چنين موجودى ] از خلقت خود چه مىداند ؟ ! ! پرسيد : مرا آگاه فرماييد نسبت به جماعتى كه قائلند . مخلوقات پيوسته در حال توالد و تناسل بوده و گروهى آمده و گروهى مىروند ، امراض و اعراض و آفات متعدّد موجب فناى ايشان شده ، و آخر از أوّل ايشان خبر مىدهد ، و آينده از گذشته اشان خبر مىدهد ، و هر عصر از روزگار خود . اينان خلق را همچون درخت و گياه پنداشته‌اند كه در هر دوره فردى حكمى و داناى به مصالح مردم از ميانشان خارج مىشود ، كه در گردآورى كلام استاد است ، و همو كتابى را ساخته و پرداخته كرده و با تيزهوشى مىآرايد ، و با حكمت آن را نيكو داشته و همان را حاجز و مانع مردم قرار مىدهد ، كتابى كه به خير فرمان و بر آن تشويق مىكند ، و از بدى و فساد بازداشته و مانع مىگردد ، تا مردم به نزاع نيفتاده و همديگر را نكشند ؟


صفحه 241


فرمود : واى بر تو ، موجودى كه ديروز از بطن مادر خارج شده و فردا از دنيا سفر مىكند ، نه علم از گذشته دارد و نه آينده ( از كجا اينها را پرداخته و اين تنها كار انبياء است ) ! بعد اينكه آدمى از دو حال خارج نيست : يا خالق است يا مخلوق ، مگر او موجود نيست ؟ ! پس آنچه هيچ نيست قادر به خلق ديگرى نيست كه آن هم چيزى نيست ، و نيز آنكه نبوده و شده ، مىپرسد و نمىداند آغاز چنين شخصى چگونه بوده ؟ و اگر او ازلى بود و حوادث در او اثر نمىكرد - كه ازلى دستخوش تغيير ايّام قرار نمىگيرد - و فناء هم در او راهى ندارد ، همچنان كه ما هيچ ساختمان بىسازنده اى را نديديم ، و نه اثرى بىمؤثّر ، و نه مجموعه اى بىمؤلَّف ، پس هر كه پندارد خالق او پدرش مىباشد ، بايد پرسيد : چه كسى پدرش را آفريده ؟ و اگر پدر خالق فرزند بود ؛ آفرينش و صورتگرى او با شهوت و محبّت بوده ، و مالك حيات ؛ او است و حكم خود را در آن جارى مىساخت ، ولى در حال بيمارى كارى از دستش ساخته نيست ، و در صورت مرگ قادر به مرجوع كردن فرزند نيست ! ! . بدرستى كسى كه قادر به آفريدن خلقى است و روحى در جان آن مىدمد تا بر دو پاى خود هماهنگ راه رود همان قادر بر دفع فساد از او خواهد بود .


صفحه 242


پرسيد : در بارهء علم ستارگان نظر شما چيست ؟
فرمود : علمى است با منافع اندك ، و زيان بسيار ، زيرا به دفع تقدير شده نيست و از محذور آن نمىشود پرهيز كرد ، اگر خبر از بلايى دهد تحرّز از قضا او را نجات نمىدهد ، و اگر از خيرى خبر دهد قادر به تعجيل آن نشود ، و اگر گرفتار مشكلى شود قادر به تغيير آن نيست ، و منجّم با علم خود با خدا مخالفت مىكند ، مىپندارد مىتواند قضاى حتمى را از خلق خدا بازگرداند ! ! .
پرسيد : رسول افضل است يا فرشتهء پيامبر به او ؟
فرمود : بلكه رسول افضل است .
پرسيد : پس دليل فرشتگان موكَّل بر بندگان چيست ، كه سود و زيان ايشان را مىنويسند ، در حالى كه خداوند ، عالم به سرّ و نهان است ؟ ! فرمود : در اين كار بنده و اسيرشان نموده و شاهدانى بر خلق خود قرارشان داده ، تا بندگان در پرتو ملازمت اينان بيشتر مواظب طاعت خدا ، و پرهيز از معصيت باشند ، و چه بسيار بندگانى كه قصد گناهى مىكنند و با توجّه به آن دو دست كشيده و مىگويند :


صفحه 243


« خدايم مرا مىبيند و دو نگهبانم بر آن شاهدند » ، و بىشكّ خداوند از سر رأفت و لطف خود نيز اينان را بر بندگان گمارده ، تا از آدمى مردهء شيطان و جانوران زمينى و آفتهاى بسيارى كه نمىبينند - به اذن خداوند - دور كنند - تا امر خدايى ( مرگ ) برسد .
پرسيد : پس آيا مردمان را براى رحمت آفريد يا عذاب ؟
فرمود : براى رحمت ، و پيش از خلقت مىدانسته كه گروهى از ايشان بجهت اعمال زشت و انكارشان رهسپار عذاب او خواهند شد .
پرسيد : گيريم عذاب منكرين مستوجب عذاب ؛ صحيح باشد ، چرا يكتا پرستان و عارفان را عذاب مىكند ؟ ! فرمود : منكرين خدايى خود را گرفتار عذابى ابدى مىسازد ، و معترفان ( موحّدان و عارفان ) خود را بخاطر سرپيچى از واجبات عذاب مىكند ، سپس از آن عذاب خارج مىشوند ، و پروردگارت به هيچ كس ستم نمىكند .
پرسيد : آيا ميان كفر و ايمان منزلت و جايگاهى است ؟ فرمود : نه .


صفحه 244


پرسيد : پس ايمان و كفر چيست ؟ فرمود : ايمان ؛ تصديق پروردگار در آنچه از عظمت خدا از او در ظاهر و نهان است مىباشد ، و كفر انكار است و جحود .
پرسيد : شرك و شكّ چيست ؟ فرمود : شرك ؛ چسباندن كسى است به واحدى كه هيچ همانندى ندارد ، و شكّ ؛ عدم اعتقاد قلبى به چيزى است .
پرسيد : آيا مىشود عالم ؛ جاهل باشد ؟ فرمود : عالم است بدان چه مىداند ، و جاهل است به چيزى كه نمىداند .
پرسيد : پس سعادت و شقاوت چيست ؟ فرمود : سعادت ؛ سبب خير است ، سعيد دست بدامنش شده و او را نجات مىدهد ، و شقاوت ؛ سبب خذلان و شكست است ، بدبخت متمسّك بدان شده آن نيز وى را به پرتگاه هلاكت مىكشاند ، و همه در علم خدا است ، پرسيد : بفرماييد نور چراغ پس از خاموشى كجا مىرود ؟ فرمود : بدون بازگشت مىرود .
پرسيد : چرا قبول نداريد كه انسان نيز مانند همان نور چراغ ؛ پس از مرگ روح از بدن خارج شده و ديگر بدان باز نمىگردد ، همان طور كه نور چراغ پس از خاموشى بىبازگشت است ؟ !


صفحه 245


فرمود : قياس نادرستى نمودى ، زيرا آتش در اجسام پنهان است ، و اجسام با اعيان خود مانند سنگ و آهن قائم و حاضرند ، و در صورت برخورد هر كدام با يك ديگر ميانشان آتش نمايان مىگردد ، و چراغ ، روشنايى از همان آتش مىگيرد ، پس آتش در اجسام ثابت است و نور ذاهب و رونده ، و روح ، جسمى است رقيق كه ملبوس به قالبى مركَّب شده ، و مانند چراغى كه گفتى نيست ، بىشكّ كسى كه در رحم ؛ جنينى در آبى صاف خلق كرده ، و انواع مختلفى از رگ و عصب و دندان و مو و استخوان و غير آن را در آن تركيب نموده ، همو پس از مرگ زنده اش مىدارد ، و پس از فنا مرجوعش مىگرداند .
پرسيد : پس روح كجا است ؟ فرمود : در بطن زمين همان جا كه بدن دفن است تا وقت بعث و نشور .
پرسيد : پس روح كسى كه بدار آويخته مىشود كجاست ؟
فرمود : دست همان فرشته اى كه جانش را ستانده مىماند تا به زمينش بازگرداند .
پرسيد : بفرماييد آيا روح جز همان خون است ؟
فرمود : آرى ، روح همان طور كه برايت گفتم ماده اش از خون است ، و خون مايهء


صفحه 246


رطوبت جسم و صفاى رنگ و نيكويى صوت و زيادى خنده است ، پس چون خون خشك شود روح از بدن فارغ و جدا مىگردد .
پرسيد : آيا روح مشمول تعاريفى چون سبكى و سنگينى و وزن مىشود ؟
فرمود : روح مانند باد در خيك است ، وقتى در آن دميده شود خيك از آن پر شود ، نه وارد شدن باد به وزن آن بيافزايد و نه خروج آن از وزنش بكاهد ، حال روح نيز اين گونه است كه نه ثقلى دارد و نه وزنى .
پرسيد : بفرماييد ماده و جوهر روح چيست ؟
فرمود : باد همان هواست و به مجرّد حركت باد ناميده مىشود ، و در صورت سكون « هوا » ، و برپايى دنيا بسته به همان هوا است ، و اگر سه روز باد نوزد همه چيز زمين خراب شده و متعفّن مىگردد ، و باد در مثل مانند بادزن است كه فساد و خرابى را از هر چيزى دور ساخته و خوشبو مىسازد ، مانند روح ، بمحض خروج از جسم ، بدن عفونى شده و تغيير مىكند ، بزرگ و بزرگوار است خداى يكتا كه نيكوترين آفرينندگان است ! ! پرسيد : آيا روح پس از خروج از قالب خود متلاشى مىشود يا باقى مىماند ؟


صفحه 247


فرمود : بلكه آن تا وقت دميدن در صور باقى مىماند ، پس در آن زمان همه چيز باطل شده و فانى مىگردد ، نه حسّى و نه محسوسى باقى مىماند ، سپس همه چيز به همان صورتى كه مدبّرشان خلق كرده بود باز ميگردند ، و آن چهار صد سال است كه خلق در آن بيارامند ، و آن ميان دو نفخه است .
پرسيد : چه بعث و نشورى ؛ با اينكه اجسام پوسيده و اعضاء پراكنده‌اند ، عضوى در شهرى خوراك درندگان شده و عضو ديگر را جانوران دريده‌اند ، و عضوى ديگر تبديل به خاكى شده كه گل ديوار است ! ! .
فرمود : آنكه بىچيزى او را خلق كرد ، و بىهيچ مثال گذشته اى او را صورتگرى كرده ، همو قادر است همان گونه كه آفريده سرانجام برگرداند .
زنديق گفت : آن را برايم شرح دهيد .
امام عليه السّلام فرمود : روح در هر دو قالب مقيم است ، روح نيكوكار در روشنى و گشادگى است ، و روح بدكار در تنگى و تاريكى ، و بدن تبديل به همان خاكى شود كه از آن خلق شده ، و محتويات شكم درندگان و جانوران كه به خاك مىاندازد ( مدفوع )