و هر كه ما را ترك كند ، دست از او برداريم ، و هر كه عليه ما شمشير كشد بر ستمى كه كرده با او به جنگ و جهاد پردازيم تا او را به حقّ و أهل آن بازگردانيم ، و ما بسيار مايليم كه آن را بر شما عرضه كنيم ، زيرا ما بسيار به شما نيازمنديم ، و آن بجهت فضل شما و بسيارى شيعيانتان مىباشد .
پس وقتى كلامش به پايان رسيد امام صادق عليه السّلام فرمود : آيا رأى همهء شما همان است كه عمرو گفت ؟
گفتند : آرى ، پس آن حضرت حمد و ثناى الهى گفته و بر رسول خدا صلوات فرستاد آنگاه گفت : ما تنها زمانى به خشم آييم كه معصيت خدا شود ، پس در صورت اطاعت خداوند ما راضى و خشنوديم ، اى عمرو به من بگو ببينم اگر امّت قلَّادهء حكومت خود را بر گردن تو انداخته و تو را بىهيچ خونريزى و مشكلى حاكم كرده و بگويد : « هر كه را كه خواهى به ولايت رسان » تو چه كسى را انتخاب مىكنى ؟
عمرو گفت : من خلافت را در شورايى ميان مسلمين قرار مىدهم .
فرمود : آيا ميان تمام امّت ؟ گفت : آرى .
فرمود : ميان فقيهان و أهل خيرشان ؟ گفت : آرى .
فرمود : ميان قريش و غير آنان ؟ ميان عرب و عجم ؟ گفت : آرى .
فرمود : بگو ببينم اى عمرو ، آيا أبو بكر و عمر را مىپذيرى يا از آن دو تبرّى مىجويى ؟
گفت : مىپذيرم .
فرمود : اى عمرو اگر تو فردى بودى كه از اين دو تبرّى مىجستى براى تو مجاز بود كه خلافشان رفتار كنى ، و گر نه با آن دو مخالفت كرده اى ، زيرا عمر بدون هيچ مشاوره اى خلافت را به أبو بكر داده و با او بيعت نمود ، سپس أبو بكر نيز بدون مشورت عهد خلافت را بدو داد ، سپس عمر آن را به شورا ميان شش نفر نهاد . و احدى از انصار جز اين شش نفر از قريش را در آن راه نداد ، سپس سفارشى ميان مردم كرد كه من فكر نكنم نه تو و نه اصحابت از آن خوشتان بيايد ، گفت : چه كرد ؟
فرمود : به صهيب[1]دستور داد تا سه روز نماز را بر مردم اقامه كند ، و فقط اين شش
[1]او صهيب بن سنان بن مالك از صحابهء معروف مىباشد ، او را صهيب رومى گويند بجهت اينكه در كودكى بدست روميان اسير شد تا اينكه يكى از اعراب او را خريده و ديگرى آزادش نمود و در مكّه مىزيست ، و گويند زمانى كه او اسلام آورد هنوز تعداد مسلمين به چهل نرسيده بود ، مطلب جالبى كه در حالات او در اخبار آمده اين است كه زمانى كه او قصد هجرت به مدينه را داشت كالاى بسيارى را فروخت و قصد خروج از مكّه را داشت كه مشركان قريش مانع او شده و گفتند : وقتى بشهر ما آمدى گدا و فقير بودى حال كه ثروتت انبوه شده قصد سفر كرده اى ؟ صهيب كه دل به حبيب خود رسول خدا داده بود گفت : اگر از مال خود درگذرم اجازهء خروج بمن مىدهيد ؟ گفتند : آرى ، پس آن بزرگوار نيز تمام مال خود را به ايشان داد ، خبر اين از خود گذشتگى كه به وجود مبارك پيامبر رسيد فرمود : « ربح صهيب ! ربح صهيب ! » « صهيب سود برد ! صهيب سود برد ! » . بارى او در غزوهء بدر و احد و تمام مشاهد شركت نمود و در سال 38 وفات نمود ، و در باب او هم مدح وارد شده هم ذمّ ، و روايت ذمّ را حمل بر شباهت اسمى نمودهاند .
نفر مشاوره كنند ، جز عبد الله بن عمر كه حقّ مشاورهء با او را دارند ولى او رأى و نظر ندارد ، و به جماعت حاضر از مهاجر و انصار گفت : اگر پس از گذشت سه روز آن شش نفر از كار فارغ نشدند همه را گردن زنيد ، و اگر چهار تن از ايشان پيش از گذشت سه روز اجماع كردند و دو نفر مخالف بود ، گردن دو نفر زده شود . آيا شما جماعت حاضر راضى به اين كار هستيد كه امر خلافت را بنا به رأى عمر اين گونه به شورا ميان مسلمين قرار دهيد ؟ گفتند : نه حاضر نيستيم .
فرمود : اى عمرو ، دست از اين كار بردار ، فكر مىكنى اگر با اينكه گفتى ( محمّد بن - عبد الله بن حسن ) بيعت كنى و تمام امّت بر اين كار اجماع كنند ، و پس از آن كارتان به مسألهء مشركين نامسلمانى كه جزيه نمىدهند بكشد ، آيا نزد تو يا صاحبت علمى هست كه همانند سيرهء رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در بارهء مشركين در جزيه رفتار كنيد ؟ گفتند : آرى .
فرمود : پس چه مىكنيد ؟ گفتند : ابتدا ايشان را به اسلام مىخوانيم ، و گر نه آنان را امر به پرداخت جزيه مىكنيم .
فرمود : و اگر مجوس و أهل كتاب بودند چه ؟ گفتند : هر چند مجوس بوده و أهل كتاب باشند ، فرمود : و اگر بت پرست و بندگان آتش و حيوانات بوده و أهل كتاب نبودند چه ؟
گفتند : فرقى نمىكند همه يكسانند .
فرمود : بگو ببينم آيا از قرآن خبر دارى ؟ گفت : آرى .
فرمود : در آيهء : « با كسانى از كتاب داده شدگان ( جهودان و ترسايان ) كه به خداى و روز واپسين ايمان نمىآورند و آنچه را كه خدا و پيامبر او حرام كردهاند حرام نمىشمارند و دين حقّ را نمىپذيرند كارزار كنيد تا آنگاه كه به دست خود جزيه دهند در حالى كه خواران ( أهل تسليم و خضوع ) باشند - توبه : 29 » خداوند استثناء قائل شده و أهل كتاب را مشروط ساخته ، با اين حال آيا اينان و كسانى كه كتابى ندارند يكسانند ؟ گفت : آرى .
فرمود : از كه اين مطلب را گرفته اى ؟ گفت : از مردم شنيدهام كه آن را مىگويند .
فرمود : آن را رها كن ، اگر جزيه ندادند و تو بر ايشان غالب شدى با غنيمت چه مىكنى ؟
گفت : خمس آن را خارج و بقيّهء چهار پنجم را ميان جنگجويان تقسيم مىكنم .
فرمود : آيا همه را فقط ميان جنگجويان تقسيم مىكنى ؟ گفت : آرى .
فرمود : با اين كار با كردار و سيرهء رسول خدا صلَّى الله عليه و آله مخالفت نموده اى ، و ميان من و تو فقيهان مدينه و مشايخ ايشان حاكم ، از هر كدام بپرسى بىهيچ اختلاف و منازعه اى خواهند گفت كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله با اعراب مصالحه كرد بشرطى كه آنان را در سرزمينهاى خودشان رها سازند و اينان نيز هجرت نكنند ، و در صورت جنگ به كمك آن حضرت آمده و همراه او بجنگند ، و هيچ غنيمتى بديشان نرسد ، و تو مىگويى ميان همه اشان تقسيم مىكنم ، با اين سخن با شيوهء رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در بارهء مشركين مخالفت كرده اى ، اين را رها كن ، بگو ببينم نظرت در مورد صدقه ( زكات ) چيست ؟
راوى گويد : عمرو اين آيه را : « همانا صدقهها ( زكات ) براى نيازمندان و درماندگان و كاركنان بر آن و . . . است - توبه : 60 » تا آخر تلاوت كرد ، حضرت فرمود :
آرى ولى چگونه آنها را تقسيم مىكنى ؟
گفت : آنها را هشت قسمت مىكنم ، و هر قسمت را به گروهى مىدهم .
حضرت فرمود : اگر تعداد گروهى ده هزار نفر بود و گروهى ديگرى فقط يك نفر داشت ، يا دو يا سه نفر بودند چه ، نكند همان مقدار كه براى اين يك نفر تخصيص مىدهى همان را براى آن ده هزار نفر قرار مىدهى ؟ گفت : آرى .
فرمود : با صدقات أهل شهر و باديه نشينان چه مىكنى ؛ آيا همه را يكسان و مساوى قرار مىدهى ؟ گفت : آرى .
حضرت فرمود : با سيرهء رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در تمامى موارد مخالفت كردى ، آن حضرت را عادت بر اين بود كه صدقهء باديه نشينان را در همان جا و مال أهل شهر را در شهر تقسيم مىفرمود ، و بطور مساوى ميانشان پخش نمىكرد ، بلكه تعدادشان را در نظر داشت ، و آنچه مىديد و همان تعداد كه حاضر بودند . اى عمرو اگر در سينه ات مطلبى است مخالف آنچه مىگويم ؛ تمام فقيهان أهل مدينه و مشايخ آنان بدون هيچ اختلافى همه تأييد مىكنند كه سيرهء پيامبر همين بود كه گفتم . سپس روى بجانب عمرو نموده و فرمود :
اى عمرو ، از خدا بترس ، و شما نيز اى جماعت از خدا بترسيد ! زيرا پدرم مرا حديث كرد - و او بهترين أهل زمين و داناترينشان به قرآن و سنّت نبوىّ بود - كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرمود :
« هر كه بر مردم شمشير كشيده و ايشان را سوى خود بخواند ، در حالى كه ميان مسلمانان داناتر از او باشد ، يك چنين فردى گمراه است و زورگو » .
241 - و از يونس بن يعقوب نقل است كه گفت : روزى نزد امام صادق عليه السّلام بودم كه مردى از أهل شام بر آن حضرت وارد شده و گفت : من مردى وارد به كلام و فقه و فرائض مىباشم ، خدمت شما براى مناظرهء با اصحابت رسيدهام .
حضرت بدو فرمود : اين كلامى كه مىگويى ريشه در كلام رسول خدا صلَّى الله عليه و آله دارد يا از خودت مىباشد ؟ گفت : برخى از سخنان نبوىّ و برخى از جانب خود من است .
فرمود : پس تو شريك پيغمبرى ؟ گفت : نه ، فرمود : از خداى عزّ و جلّ وحى شنيده اى ؟ گفت : نه ، فرمود : چنان كه اطاعت پيغمبر را واجب مىدانى اطاعت خودت را هم واجب مىدانى ؟ گفت : نه .
حضرت روى بمن داشته و فرمود : اى يونس ، اين مرد پيش از آنكه وارد بحث شود خودش را محكوم كرد ( زيرا گفتهء خودش را حجّت دانست بىآنكه دليلى بر حجّيّتش داشته باشد ) ،
سپس فرمود : اى يونس اگر علم كلام خوب مىدانستى با او سخن مىگفتى ، يونس گويد : من گفتم : واى و افسوس ! قربانت گردم من شنيدم كه شما از علم كلام نهى مىنمودى ، و ميفرمودى : واى بر أصحاب علم كلام ، زيرا مىگويند اين درست مىآيد و اين درست نمىآيد ، اين به نتيجه مىرسد [ و آن نمىرسد ] ، اين را مىفهميم و اين را نمىفهميم ! ! .
فرمود : من گفتم : واى بر گروهى كه گفتهام را رها كنند و دنبال خواستهء خود بروند .
سپس بمن فرمود : برو بيرون و هر كس از متكلَّمين را ديدى بياور .
يونس گويد : من حمران بن اعين و احول و هشام بن سالم را كه علم كلام خوب مىدانستند همراه با قيس ماصر كه به عقيدهء من در كلام بهتر از آنان بود و علم كلام را از علىّ بن حسين عليهما السّلام آموخته بود را آوردم ، چون همگى در مجلس حاضر شديم ، آن حضرت سر از خيمه بيرون كرد - و آن خيمه اى بود كه در كوه كنار حرم براى حضرت مىزدند كه چند روز قبل از حجّ آنجا تشريف داشت - چشم حضرت به شترى افتاد كه به دو مىآمد ، فرمود : قسم به ربّ كعبه كه اين هشام است ! .