سپس فرمود : اى يونس اگر علم كلام خوب مىدانستى با او سخن مىگفتى ، يونس گويد : من گفتم : واى و افسوس ! قربانت گردم من شنيدم كه شما از علم كلام نهى مىنمودى ، و ميفرمودى : واى بر أصحاب علم كلام ، زيرا مىگويند اين درست مىآيد و اين درست نمىآيد ، اين به نتيجه مىرسد [ و آن نمىرسد ] ، اين را مىفهميم و اين را نمىفهميم ! ! .
فرمود : من گفتم : واى بر گروهى كه گفتهام را رها كنند و دنبال خواستهء خود بروند .
سپس بمن فرمود : برو بيرون و هر كس از متكلَّمين را ديدى بياور .
يونس گويد : من حمران بن اعين و احول و هشام بن سالم را كه علم كلام خوب مىدانستند همراه با قيس ماصر كه به عقيدهء من در كلام بهتر از آنان بود و علم كلام را از علىّ بن حسين عليهما السّلام آموخته بود را آوردم ، چون همگى در مجلس حاضر شديم ، آن حضرت سر از خيمه بيرون كرد - و آن خيمه اى بود كه در كوه كنار حرم براى حضرت مىزدند كه چند روز قبل از حجّ آنجا تشريف داشت - چشم حضرت به شترى افتاد كه به دو مىآمد ، فرمود : قسم به ربّ كعبه كه اين هشام است ! .
ما فكر كرديم مقصود حضرت ؛ هشام از اولاد عقيل است كه او را بسيار دوست مىداشت ، كه ناگاه هشام بن حكم وارد شد و او در آغاز روئيدن موى رخسار بود و همهء ما از او بزرگسالتر بوديم ، امام صادق عليه السّلام برايش جا باز كرد و فرمود : هشام با دل و زبان و دستش ياور ماست ، سپس فرمود : اى حمران با مرد شامى سخن بگو .
پس او وارد بحث شد و بر شامى غلبه كرد ، سپس فرمود : اى طاقى ( مؤمن الطَّاق أبو جعفر احول ) تو با او سخن بگو . او هم سخن گفت و غالب شد ، سپس فرمود : اى هشام بن سالم تو هم گفتگو كن ، او با شامى برابر شد و كارشان به تعارف كشيد و پيروز و غالبى نداشت ، سپس امام صادق عليه السّلام به قيس ماصر فرمود : تو با او سخن بگو ، او وارد بحث شد و حضرت از مباحثهء آن دو مىخنديد زيرا مرد شامى گير افتاده بود پس بمرد شامى فرمود : با اين جوان - يعنى هشام بن حكم - صحبت كن ، گفت : حاضرم ،
سپس شامى به هشام گفت : اى جوان در بارهء امامت اين مرد از من بپرس ، هشام ( از اين بىادبى ) آنچنان به خشم آمد كه مىلرزيد ، پس هشام گفت : اى مرد ، آيا پروردگارت به مخلوقش خير انديشتر است يا مخلوق به خودشان ؟ شامى : بلكه پروردگارم نسبت به مخلوق خود خير انديشتر است ، هشام : در مقام خير انديشى براى مردم چه كرده است ؟ شامى : براى ايشان حجّت و دليلى بپا داشته تا متفرّق و مختلف نشوند و او ايشان را با هم الفت دهد و ناهمواريهاى ايشان را هموار سازد و آنان را از قانون پروردگارشان آگاه سازد .
هشام : او كيست ؟ شامى : رسول خدا صلَّى الله عليه و آله است ، هشام : بعد از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله كيست ؟ شامى : قرآن و سنّت است ، هشام : قرآن و سنّت براى رفع اختلاف امروز ما سودمند است ؟ شامى : آرى ، هشام : پس چرا من و تو اختلاف كرديم و براى مخالفتى كه با تو داريم از شام به اينجا آمدى ؟ ! و تو پندارى كه رأى و نظر راه دين است و تو خود معترفى كه رأى و نظر بر يك قول واحد مختلف جمع نمىگردد !
مرد شامى در حالت تفكَّر و انديشه خاموش ماند ، امام صادق عليه السّلام به او گفت : چرا سخن نمىگويى ، گفت : اگر بگويم اختلاف نكردهايم ستيزه و جدل كردهام ، و اگر بگويم قرآن و سنّت از ما رفع اختلاف مىكند باطل گفتهام زيرا عبارات كتاب و سنّت معانى مختلفى را متحمّل است ، ولى همين استدلال بسود من و زيان هشام است ! حضرت فرمود : از او بپرس تا بفهمى كه سرشار است .
پس شامى به هشام گفت : اى مرد ، چه كسى به خلق خير انديشتر است ؛ پروردگارشان يا خودشان ؟ ! . هشام : پروردگارشان از خودشان خير انديشتر است .
شامى : آيا پروردگار شخصى را بپا داشته است كه ايشان را متّحد كند و ناهمواريشان را هموار سازد و حقّ و باطل را به ايشان بازگويد ؟ هشام : آرى . شامى : او كيست ؟
هشام : در ابتداى شريعت ؛ رسول خدا صلَّى الله عليه و آله بود أمّا پس از او عترت آن حضرت مىباشند .
شامى : عترت پيامبر كيست كه قائم مقام او و حجّت مىباشد ؟ هشام : امروز يا در گذشته ؟
شامى : امروز كيست ؟ هشام ( با اشاره به امام صادق عليه السّلام ) گفت : همين شخصى كه بر مسند نشسته و از اطراف جهان بسويش رهسپار گردند ، به ميراث علمى كه از پدرانش دست بدست گرفته خبرهاى آسمان و زمين را براى ما بازگويد .
شامى گفت : من چگونه مىتوانم آن را بفهمم ؟ هشام گفت : هر چه خواهى از او بپرس .
شامى گفت : عذرى برايم باقى نگذاشتى ، بر من است كه بپرسم .
امام صادق عليه السّلام فرمود : اى شامى ، ميخواهى گزارش سفر و راهت را به خودت بدهم ؟ چنين بود و چنان بود .
شامى با سرور و خوشحالى مىگفت : راست گفتى ، اكنون به خدا اسلام آوردم .
امام عليه السّلام فرمود : نه ، بلكه اكنون به خدا ايمان آوردى ، اسلام پيش از ايمان است ، بوسيلهء اسلام از يك ديگر ارث برند و ازدواج كنند و بوسيلهء ايمان ثواب برند .
شامى عرض كرد : درست فرمودى ؛ من نيز شهادت مىدهم كه جز الله هيچ معبودى شايستهء عبادت نيست و محمّد ( صلَّى الله عليه و آله ) رسول خدا است و تو جانشين اوصيايى .
سپس امام صادق عليه السّلام رو به حمران كرده و فرمود : تو سخنت را دنبال حديث مىبرى ( سخنانت مربوط است ) و به حقّ مىرسى ، و به هشام بن سام متوجّه شده و فرمود : تو در پى حديث مىگردى ولى قدرت تشخيص ندارى ( قصد دارى مربوط سخن بگوئى ولى نمىتوانى ) ، پس رو به احوال نموده و فرمود : تو بسيار قياس مىكنى ، از موضوع خارج مىشوى ، مطلبى باطل را به باطلى ردّ مىكنى و باطل تو روشنتر است .
سپس رو به قيس ماصر كرده و فرمود : سخن تو بگونه اى است كه هر چه خواهى به حديث پيامبر نزديكتر باشد دورتر شود حقّ را به باطل مىآميزى با آنكه حقّ اندك از باطل بسيار بىنياز مىكند ، تو و احول از شاخه اى به شاخه اى مىپريد و با مهارتيد .
يونس گويد : بخدا من فكر مىكردم آن حضرت نسبت به هشام همتاى آنچه در بارهء آن دو گفت مىفرمايد ، ولى فرمود : اى هشام تو به هر دو پا به زمين نمىخورى ( يعنى طورى كه جوابى برايت نباشد ) تا خواهى بزمين برسى پرواز مىكنى ( يعنى بمحض شكست خود را نجات مىدهى ) ، همچو تويى بايد با مردم سخن بگويد ، خود را از لغزش نگه دار ، شفاعت ما در پى آن - به خواست خداوند - مىآيد .
242 - و از يونس بن يعقوب نقل است كه گفت : روزى جمعى از أصحاب و ياران كه
حمران و ابن نعمان و ابن سالم و طيّار در ميانشان بودند خدمت امام صادق عليه السّلام جمع شده و گروه ديگرى در اطراف هشام بن حكم كه تازه جوانى بود گرد آمده بودند ، امام صادق عليه السّلام رو به هشام بن حكم كرده فرمود : اى هشام ، گفت : لبّيك اى زادهء رسول خدا ، فرمود : آيا گزارش نمىدهى كه با عمرو بن عبيد ( در مباحثه ) چه كردى و چگونه از او پرسش نمودى ؟ عرض كرد : جلالت شما مرا مىگيرد و شرم مىدارم و زبانم نزد شما بكار نمىافتد ! امام عليه السّلام فرمود : چون به شما امرى نمودم بجاى آريد .
هشام گفت : وضع عمرو بن عبيد و خبر مجلس مسجد بصرهء او بمن رسيد . بر من گران آمد ، پس بسويش رفته و روز جمعه اى وارد بصره شده و به مسجد آنجا در آمدم ، جماعت بسيارى را ديدم كه حلقه زده و عمرو بن عبيد در ميان آنان بود ، جامهء پشيمنهء سياهى به كمر بسته و عبائى بدوش انداخته و مردم از او سؤال مىكردند ، از مردم راه خواستم ، بمن راه دادند تا در آخر مردم بزانو نشستم ، آنگاه گفتم :
اى مرد دانشمند من مردى غريبم ، اجازه دارم مسأله اى بپرسم ؟ گفت : بپرس ، گفتم :
شما چشم داريد ، گفت : پسر جانم اين چه سؤالى است ، چيزى را كه مىبينى چگونه از آن مىپرسى ؟ ! گفتم : سؤال من همين طور است . گفت : بپرس پسر جانم ، اگر چه پرسشت احمقانه است . گفتم : شما جواب همان را بفرماييد . گفت : بپرس .
گفتم : شما چشم داريد ؟ گفت : آرى ، : با آن چكار مىكنيد ؟ : با آن رنگها و اشخاص را مىبينم ، : بينى داريد ؟ : آرى ، : با آن چه مىكنى ، : مىبويم . : دهان داريد ؟ : آرى ، :
با آن چه مىكنيد ؟ : مزه را مىچشم ، : گوش داريد ؟ : آرى ، : با آن چه مىكنيد ؟ : با آن صدا را مىشنوم ، : شما دل داريد ؟ : آرى ، : با آن چه مىكنيد ؟ : با آن هر چه بر اعضاء و حواسم درآيد تشخيص مىدهم .
گفتم : مگر با وجود اين اعضاء از دل بىنيازى نيست ؟ گفت : نه ، گفتم : چگونه ؛ با آنكه اعضاء صحيح و سالم باشد ( ديگر چه حاجت به دل دارى ) ؟