سپس شامى به هشام گفت : اى جوان در بارهء امامت اين مرد از من بپرس ، هشام ( از اين بىادبى ) آنچنان به خشم آمد كه مىلرزيد ، پس هشام گفت : اى مرد ، آيا پروردگارت به مخلوقش خير انديشتر است يا مخلوق به خودشان ؟ شامى : بلكه پروردگارم نسبت به مخلوق خود خير انديشتر است ، هشام : در مقام خير انديشى براى مردم چه كرده است ؟ شامى : براى ايشان حجّت و دليلى بپا داشته تا متفرّق و مختلف نشوند و او ايشان را با هم الفت دهد و ناهمواريهاى ايشان را هموار سازد و آنان را از قانون پروردگارشان آگاه سازد .
هشام : او كيست ؟ شامى : رسول خدا صلَّى الله عليه و آله است ، هشام : بعد از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله كيست ؟ شامى : قرآن و سنّت است ، هشام : قرآن و سنّت براى رفع اختلاف امروز ما سودمند است ؟ شامى : آرى ، هشام : پس چرا من و تو اختلاف كرديم و براى مخالفتى كه با تو داريم از شام به اينجا آمدى ؟ ! و تو پندارى كه رأى و نظر راه دين است و تو خود معترفى كه رأى و نظر بر يك قول واحد مختلف جمع نمىگردد !
مرد شامى در حالت تفكَّر و انديشه خاموش ماند ، امام صادق عليه السّلام به او گفت : چرا سخن نمىگويى ، گفت : اگر بگويم اختلاف نكردهايم ستيزه و جدل كردهام ، و اگر بگويم قرآن و سنّت از ما رفع اختلاف مىكند باطل گفتهام زيرا عبارات كتاب و سنّت معانى مختلفى را متحمّل است ، ولى همين استدلال بسود من و زيان هشام است ! حضرت فرمود : از او بپرس تا بفهمى كه سرشار است .
پس شامى به هشام گفت : اى مرد ، چه كسى به خلق خير انديشتر است ؛ پروردگارشان يا خودشان ؟ ! . هشام : پروردگارشان از خودشان خير انديشتر است .
شامى : آيا پروردگار شخصى را بپا داشته است كه ايشان را متّحد كند و ناهمواريشان را هموار سازد و حقّ و باطل را به ايشان بازگويد ؟ هشام : آرى . شامى : او كيست ؟
هشام : در ابتداى شريعت ؛ رسول خدا صلَّى الله عليه و آله بود أمّا پس از او عترت آن حضرت مىباشند .
شامى : عترت پيامبر كيست كه قائم مقام او و حجّت مىباشد ؟ هشام : امروز يا در گذشته ؟
شامى : امروز كيست ؟ هشام ( با اشاره به امام صادق عليه السّلام ) گفت : همين شخصى كه بر مسند نشسته و از اطراف جهان بسويش رهسپار گردند ، به ميراث علمى كه از پدرانش دست بدست گرفته خبرهاى آسمان و زمين را براى ما بازگويد .
شامى گفت : من چگونه مىتوانم آن را بفهمم ؟ هشام گفت : هر چه خواهى از او بپرس .
شامى گفت : عذرى برايم باقى نگذاشتى ، بر من است كه بپرسم .
امام صادق عليه السّلام فرمود : اى شامى ، ميخواهى گزارش سفر و راهت را به خودت بدهم ؟ چنين بود و چنان بود .
شامى با سرور و خوشحالى مىگفت : راست گفتى ، اكنون به خدا اسلام آوردم .
امام عليه السّلام فرمود : نه ، بلكه اكنون به خدا ايمان آوردى ، اسلام پيش از ايمان است ، بوسيلهء اسلام از يك ديگر ارث برند و ازدواج كنند و بوسيلهء ايمان ثواب برند .
شامى عرض كرد : درست فرمودى ؛ من نيز شهادت مىدهم كه جز الله هيچ معبودى شايستهء عبادت نيست و محمّد ( صلَّى الله عليه و آله ) رسول خدا است و تو جانشين اوصيايى .
سپس امام صادق عليه السّلام رو به حمران كرده و فرمود : تو سخنت را دنبال حديث مىبرى ( سخنانت مربوط است ) و به حقّ مىرسى ، و به هشام بن سام متوجّه شده و فرمود : تو در پى حديث مىگردى ولى قدرت تشخيص ندارى ( قصد دارى مربوط سخن بگوئى ولى نمىتوانى ) ، پس رو به احوال نموده و فرمود : تو بسيار قياس مىكنى ، از موضوع خارج مىشوى ، مطلبى باطل را به باطلى ردّ مىكنى و باطل تو روشنتر است .
سپس رو به قيس ماصر كرده و فرمود : سخن تو بگونه اى است كه هر چه خواهى به حديث پيامبر نزديكتر باشد دورتر شود حقّ را به باطل مىآميزى با آنكه حقّ اندك از باطل بسيار بىنياز مىكند ، تو و احول از شاخه اى به شاخه اى مىپريد و با مهارتيد .
يونس گويد : بخدا من فكر مىكردم آن حضرت نسبت به هشام همتاى آنچه در بارهء آن دو گفت مىفرمايد ، ولى فرمود : اى هشام تو به هر دو پا به زمين نمىخورى ( يعنى طورى كه جوابى برايت نباشد ) تا خواهى بزمين برسى پرواز مىكنى ( يعنى بمحض شكست خود را نجات مىدهى ) ، همچو تويى بايد با مردم سخن بگويد ، خود را از لغزش نگه دار ، شفاعت ما در پى آن - به خواست خداوند - مىآيد .
242 - و از يونس بن يعقوب نقل است كه گفت : روزى جمعى از أصحاب و ياران كه
حمران و ابن نعمان و ابن سالم و طيّار در ميانشان بودند خدمت امام صادق عليه السّلام جمع شده و گروه ديگرى در اطراف هشام بن حكم كه تازه جوانى بود گرد آمده بودند ، امام صادق عليه السّلام رو به هشام بن حكم كرده فرمود : اى هشام ، گفت : لبّيك اى زادهء رسول خدا ، فرمود : آيا گزارش نمىدهى كه با عمرو بن عبيد ( در مباحثه ) چه كردى و چگونه از او پرسش نمودى ؟ عرض كرد : جلالت شما مرا مىگيرد و شرم مىدارم و زبانم نزد شما بكار نمىافتد ! امام عليه السّلام فرمود : چون به شما امرى نمودم بجاى آريد .
هشام گفت : وضع عمرو بن عبيد و خبر مجلس مسجد بصرهء او بمن رسيد . بر من گران آمد ، پس بسويش رفته و روز جمعه اى وارد بصره شده و به مسجد آنجا در آمدم ، جماعت بسيارى را ديدم كه حلقه زده و عمرو بن عبيد در ميان آنان بود ، جامهء پشيمنهء سياهى به كمر بسته و عبائى بدوش انداخته و مردم از او سؤال مىكردند ، از مردم راه خواستم ، بمن راه دادند تا در آخر مردم بزانو نشستم ، آنگاه گفتم :
اى مرد دانشمند من مردى غريبم ، اجازه دارم مسأله اى بپرسم ؟ گفت : بپرس ، گفتم :
شما چشم داريد ، گفت : پسر جانم اين چه سؤالى است ، چيزى را كه مىبينى چگونه از آن مىپرسى ؟ ! گفتم : سؤال من همين طور است . گفت : بپرس پسر جانم ، اگر چه پرسشت احمقانه است . گفتم : شما جواب همان را بفرماييد . گفت : بپرس .
گفتم : شما چشم داريد ؟ گفت : آرى ، : با آن چكار مىكنيد ؟ : با آن رنگها و اشخاص را مىبينم ، : بينى داريد ؟ : آرى ، : با آن چه مىكنى ، : مىبويم . : دهان داريد ؟ : آرى ، :
با آن چه مىكنيد ؟ : مزه را مىچشم ، : گوش داريد ؟ : آرى ، : با آن چه مىكنيد ؟ : با آن صدا را مىشنوم ، : شما دل داريد ؟ : آرى ، : با آن چه مىكنيد ؟ : با آن هر چه بر اعضاء و حواسم درآيد تشخيص مىدهم .
گفتم : مگر با وجود اين اعضاء از دل بىنيازى نيست ؟ گفت : نه ، گفتم : چگونه ؛ با آنكه اعضاء صحيح و سالم باشد ( ديگر چه حاجت به دل دارى ) ؟
گفت : پسر جانم هر گاه اعضاى بدن در چيزى كه ببويد يا ببيند يا بچشد يا بشنود ترديد كند ، آن را بدل ارجاع دهد تا ترديدش برود و يقين حاصل كند ، من گفتم : پس خدا دل را براى رفع ترديد اعضاء گذاشته است ؟ گفت : آرى ، گفتم : دل لازم است و گر نه اعضاء را يقينى نباشد . گفت : آرى . گفتم : اى أبا مروان ( كنيهء عمرو بن عبيد ) خداى تبارك و تعالى كه اعضايت را بدون امامى كه صحيح را تشخيص دهد و ترديد را متيقّن كند وانگذاشته ، اين همه مخلوق را در سرگردانى و ترديد و اختلاف واگذارد و براى ايشان امامى كه در ترديد و سرگردانى خود به او رجوع كنند قرار نداده ؛ در صورتى كه براى اعضاى تو امامى قرار داده كه حيرت و ترديدت را به او ارجاع دهى ؟ ! ! او ساكت شد و جوابى نداد ، سپس متوجّه من شده و گفت : آيا تو هشام بن حكمى ؟ گفتم : نه ، گفت : از همنشينهاى او هستى ؟ گفتم : نه گفت : أهل كجايى ؟ گفتم : أهل كوفه . گفت : پس تو همان هشامى . سپس مرا در آغوش گرفته و بجاى خود نشانيد و خودش از آنجا برخاست و تا من آنجا بودم سخن نگفت .
حضرت صادق عليه السّلام خنديد و فرمود : اين را چه كسى به تو آموخت ؟
عرض كردم : اى زادهء رسول خدا بر زبانم جارى شد .
حضرت فرمود : بخدا سوگند اين مطالب در صحف إبراهيم و موسى مكتوب است .
243 - و به اسناد مذكور در قبل از امام صادق عليه السّلام نقل است كه در بارهء آيهء مباركهء :
« ما را به راه راست هدايت فرما » فرمود : يعنى ما را به راه راست هدايت و راهنمايى كن ، يعنى به ملازمت راهى كه ما را به محبّت تو و دين تو مىرساند ، و از پيروى هواى نفس كه باعث نابودى يا پيروى آراء شخصى كه باعث هلاكت است ، ممانعت نمايد - ارشاد فرما ، زيرا هر كه از هواى خود پيروى كرده و خود رأى باشد مانند همان شخص است كه شنيده بودم : مردم ساده لوح بسيار او را مىستايند و به بزرگى از او ياد مىكنند ، پس من مشتاق گشتم تا از نزديك او را ببينم ، امّا بگونه اى كه مرا نشناسد تا شخصيّت او را ارزيابى كنم .
اتّفاقاً روزى او را در مكانى ديدم كه جمعيّت زيادى از عوام گردش جمع گشتهاند ، چهرهام را پوشاندم ، و بطور ناشناس به ميان آنان رفتم تا نظاره گر او و مردم پيرامون او باشم . پيوسته به اطوار و نيرنگ مردم را فريب مىداد ، سپس براه افتاد و مردم بدنبالش رفتند تا به جايى رسيد كه از مردم جدا شد ، مردم برگشته و پى كار خود رفتند ،