حضرت صادق عليه السّلام خنديد و فرمود : اين را چه كسى به تو آموخت ؟
عرض كردم : اى زادهء رسول خدا بر زبانم جارى شد .
حضرت فرمود : بخدا سوگند اين مطالب در صحف إبراهيم و موسى مكتوب است .
243 - و به اسناد مذكور در قبل از امام صادق عليه السّلام نقل است كه در بارهء آيهء مباركهء :
« ما را به راه راست هدايت فرما » فرمود : يعنى ما را به راه راست هدايت و راهنمايى كن ، يعنى به ملازمت راهى كه ما را به محبّت تو و دين تو مىرساند ، و از پيروى هواى نفس كه باعث نابودى يا پيروى آراء شخصى كه باعث هلاكت است ، ممانعت نمايد - ارشاد فرما ، زيرا هر كه از هواى خود پيروى كرده و خود رأى باشد مانند همان شخص است كه شنيده بودم : مردم ساده لوح بسيار او را مىستايند و به بزرگى از او ياد مىكنند ، پس من مشتاق گشتم تا از نزديك او را ببينم ، امّا بگونه اى كه مرا نشناسد تا شخصيّت او را ارزيابى كنم .
اتّفاقاً روزى او را در مكانى ديدم كه جمعيّت زيادى از عوام گردش جمع گشتهاند ، چهرهام را پوشاندم ، و بطور ناشناس به ميان آنان رفتم تا نظاره گر او و مردم پيرامون او باشم . پيوسته به اطوار و نيرنگ مردم را فريب مىداد ، سپس براه افتاد و مردم بدنبالش رفتند تا به جايى رسيد كه از مردم جدا شد ، مردم برگشته و پى كار خود رفتند ،
امّا او ديگر برنگشت و همچنان مىرفت ، بدنبالش رفتم ، در بين راه به دكَّان نانوايى رسيد در آنجا توقّف كرد ، به محض آنكه نانوا به كارى مشغول گرديد دو عدد نان دزديد و راه افتاد ، من تعجّب كردم ، ولى با خود گفتم : شايد با نانوا داد و ستدى دارد ، آنگاه به شخصى رسيد كه انار داشت او را هم غافلگير كرده سپس دو عدد انار برداشت ، اين عملش نيز تعجّبم را برانگيخت امّا با خود انديشيدم كه شايد با يك ديگر حسابى دارند .
با خود گفتم : چه نيازى او را وادار به دزدى كرده است ؟ چرا وقتى خود را از چشم نانوا و انار فروش دور مىديد چنين كارى انجام مىداد ؟ بارى همچنان بدنبال او رفتم ، به فرد بيمارى رسيد ، دو قرص نان و دو انار را جلوى او نهاده و رفت ، من هم به دنبالش رفتم تا در نقطه اى از بيابان ايستاد . خود را به او رسانده و گفتم : اى بندهء خدا ، آوازهء نيكى تو را شنيده و مايل بودم كه از نزديك تو را ببينم ، حال به ديدارت آمدم ، ولى كار عجيبى از تو مشاهده كردم كه فكرم را پريشان ساخته است . از تو مىپرسم كه برايم توضيح دهى تا خيالم آسوده شود ، گفت : چه ديدى ؟ گفتم : تو را كه به نانوايى رسيدى و از او دو نان دزديدى ؟ و از انار فروش گذر كردى و از آن نيز دو انار سرقت كردى ؟ !
امام عليه السّلام فرمود : در پاسخ من گفت : پيش از هر چيز به من بگو تو كيستى ؟
گفتم : يكى از فرزندان حضرت آدم از امّت حضرت محمّد صلَّى الله عليه و آله هستم .
بار ديگر گفت : از چه كسانى ، گفتم : فردى از دودمان رسول خدا صلَّى الله عليه و آله ، پرسيد : در كجا زندگى مىكنى ؟ گفتم : مدينه .
گفت : شايد تو جعفر بن محمّد فرزند علىّ بن حسين بن علىّ بن أبى طالب هستى ؟
گفتم : آرى .
گفت : ولى اين شرافت خانوادگى برايت سودى نخواهد داشت با اين ناآگاهيت به آنچه مايهء شرافت تو است ، علم جدّ و پدرت را بيكار گذاشته اى ، اگر چنين نبود چگونه عملى را كه انجام دهنده اش شايستهء ستايش و سپاسگزارى است آن را ناپسند شمارى ؟
گفتم : آن چيست ؟
پاسخ داد : كتاب خدا ؛ قرآن . گفتم : چه چيز آن را ندانستهام ؟ ! گفت : اين آيه : « هر كه كار نيكى آورد ده چندان آن پاداش دارد ، و هر كه كار بدى آورد جز همانند آن كيفر نبيند - انعام : 160 » ، بنا بر اين چون دو نان دزديدم دو گناه بود ، و براى دزديدن دو انار دو گناه ، پس اين شد چهار گناه ، چون هر يك از آنها را در راه خدا صدقه دادم چهل ثواب خواهم داشت ، از چهل حسنه در برابر چهار سيّئه چهار تا كم مىشود و سى و شش حسنه برايم باقى مىماند .
گفتم : مادرت به عزايت بنشيند ! تو كتاب خدا را نفهميده اى ، مگر نشنيده اى كه خداى عزّ و جلّ مىفرمايد : « خدا فقط كار پرهيزكاران را مىپذيرد - مائده : 31 » ؟ يقيناً چون دو نان دزديدى به دو گناه دچار گشتى و جهت سرقت دو انار هم دو گناه ديگر ، و چون مال مردم را به جاى اينكه به خودشان بازگردانى بدون رضايت آنان به ديگرى دادى ، بىشكّ چهار گناه بر آن افزودى و چهل حسنه به چهار گناه نيفزودى ! ! .
حضرت فرمود : آن شخص در حالى كه با نگاه خود مرا دنبال مىكرد ، برگشتم و رهايش ساختم .
244 - و به اسناد مذكور در قبل از امام حسن عسكرىّ عليه السّلام نقل است كه فرمود :
روزى فردى از مخالفين ما در حضور امام صادق عليه السّلام به يكى از شيعيان گفت : در بارهء آن ده نفر از صحابهء رسول خدا صلَّى الله عليه و آله چه مىگويى ؟ ! شيعه گفت : سخن خير و نيكويى كه خداوند بواسطهء آن گناهانم را بريزاند و درجاتم را رفعت بخشد .
گفت : خدا را شكر كه مرا از بغض و كينه ات نجات داد ، من پنداشته بودم كه تو رافضى مذهبى و به صحابه كينه مىورزى .
شيعه گفت : هر كه به يكتن از آن ده نفر بغض ورزد خدا لعنتش كند ! او گفت : نكند تو در كلام تأويل كردى ، حال بگو در بارهء كسانى كه در بارهء آن ده تن از صحابه كينه مىورزند چه مىگويى ؟
شيعه گفت : هر كه به آن ده نفر از صحابه كينه بورزد لعنت خدا و فرشتگان و مردم بر او باد . با شنيدن اين سخن آن فرد از جا جسته و سر او را بوسيده و گفت : مرا بخاطر تهمتى كه پيش از اين در رافضى بودنت زدم ببخش .
شيعه گفت : تو را حلال كردم و تو برادر من هستى . سپس آن فرد بازگشته و رفت .
امام صادق عليه السّلام به او فرمود : عالى گفتى - تمام خيرت از خداست - همهء فرشتگان از حسن توريه[1]و سخن نيكويى كه تو را نجات داد بىآنكه لطمه اى به دينت برسد به شگفت آمده و مسرور شدند ، خداوند در دل مخالفين ما غمى بر غمى افزود ، و مراد محبّين ما را در قبولى محبّت به ما در تقيه اشان از مخالفين پوشاند .
يكى از أصحاب گفت : اى زادهء رسول خدا ، ما از كلام او سر درنياورديم جز موافقت
[1]توريه : پوشيدن حقيقت خبرى و ظاهر كردن غير آن . ( منتهى الإرب )
با آن فرد خيره سر ناصب ! .
حضرت فرمود : اگر شما متوجّه منظور او نشديد ما بخوبى آن را فهميديم ، و او مشكور خدا واقع شد ، بىشكّ ولىّ ما با دوستانمان دوست است و با دشمنانمان دشمن . هر گاه خداوند او را به مخالفى از ما بيازمايد ، وى را توفيق جواب نيكويى دهد تا دين و آبرويش حفظ گردد ، و خداوند بواسطهء تقيّه ثوابش را عظيم گرداند . دوست شما گفت :
هر كه يكى از اين ده نفر را عيب كند بر او لعنت خدا باد . يعنى : هر كى فقط يك تن از ايشان را عيب كند ، و مرادش أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام بود .
و در مرتبهء دوم گفت : هر كه ايشان را عيب كرده يا دشنام دهد لعنت خدا بر او باد ، و راست هم گفت ، زيرا لعن جمع آنان مشمول حضرت أمير نيز مىشد زيرا يكى از ايشان است ، پس وقتى علىّ را عيب و نكوهش نكرد هيچ كدامشان را ذمّ و عيب نكرده ، و تنها برخى از ايشان را عيب گفته ، و يك چنين توريه اى براى حزقيل پيامبر ؛ با قوم فرعون وقتى از او نزد فرعون سعايت و بدگويى كردند رخ داد ، حزقيل پيامبر ، ايشان را به يكتاپرستى و نبوّت موسى دعوت مىكرد ، و به برترى محمّد رسول الله صلَّى الله عليه و آله
بر تمام انبياء و خلايق مىخواند ، و نيز تفضيل علىّ بن أبى طالب عليه السّلام و برگزيدگان از امامان بر ساير اوصياى انبياء ، و مردم را به برائت و بيزارى از خدايى فرعون دعوت مىنمود ، پس سخنچينان نزد فرعون از او سعايت و بدگويى كرده و گفتند : اين حزقيل همه را به مخالفت شما مىخواند ، و دشمنان را بر ضدّيت با شما يارى مىدهد .
فرعون با اينان گفت : اين حرفها در بارهء پسر عمو و جانشين پادشاهىام و وليعهد من است ! اگر گفتهء شما در بارهء او درست باشد بر اين كفران نعمت مستحقّ عذاب خواهد بود ، و اگر سخن شما راست نباشد بخاطر تعجيل در اين سعايت شديداً عذاب شويد .
پس حزقيل را همراه همان گروه ساعى نزد فرعون آورده و بىپرده گفتند : اى حزقيل تو منكر خدايى فرعون پادشاه شده و كفران نعمت او كردى ؟ ! .
حزقيل گفت : اى پادشاه ، تا حال هيچ دروغى از من شنيده اى ، گفت : نه .
گفت : پس از اينان بپرس خدايشان كيست ؟ گفتند : فرعون . گفت : بپرس خالقشان كيست ؟ گفتند : اين فرعون .
گفت : و رازق و ضامن معيشت و زندگيشان كيست ؛ همو كه بديها را از ايشان دفع مىكند ؟ همگى گفتند : اين فرعون .
حزقيل گفت : اى پادشاه ، شما و تمام حاضران را به شهادت مىگيرم كه خداى اينان خداى من و خالقشان خالق من و رازقشان رازق من ، و مصلح زندگيشان همو مصلح زندگى من است ، من هيچ خدا و رازقى جز خدا و خالق و رازق آنان ندارم .
و شما و تمام حاضران را به شهادت مىگيرم كه من از هر خدا و خالق و رازقى جز خدا و خالق و رازق ايشان بيزارم ، و كافر به ربوبيّت اويم .
- معنى كلام حزقيل اين بود كه : خداى اينان الله پروردگار من است ، و نگفت آنچه كه آنان خداى خود خواندند خداى من است ، و اين معنى بر فرعون و حاضران مجلس پوشيده ماند و همه به توهّم افتادند كه مىگويد : فرعون خدا و خالق و رازق من است . - فرعون به آنان گفت : اى مردان بد و اى جماعتى كه در ملك من بدنبال فساد هستيد ، و اى قاصدان فتنه ميان من و پسر عمويم كه بازوى من است ، شما سزاوار عذاب من شديد ، چون مىخواستيد كار مرا بفساد كشانده و پسر عمويم را هلاك كنيد و بازويم را بشكنيد ! سپس دستور داد تا ميخهايى بر ساق و سينهء هر كدامشان بكوبند و دستور داد