252 - و به همان اسناد نقل است كه گفت : شنيدم امام صادق عليه السّلام مىفرمود : اگر حسن ابن حسن بر زنا و ربا و نوشيدن مسكر بميرد بهتر از اين حالى است كه بر آن مرد .
253 - و از أبو بصير نقل است كه گفت : از امام صادق عليه السّلام در بارهء آيهء مباركهء :
« سپس [ اين كتاب ] را به كسانى از بندگانمان كه برگزيديم ميراث داديم [ پس ، از آنان برخى بر خود ستمكار بودند ، و برخى ميانه رو ، و از ايشان برخى به خواست و فرمان خدا به نيكيها پيشىگيرندهاند . اين است فزونى و بخشش بزرگ ] - فاطر : 32 » ، پرسيدم ، فرمود : نظر تو چيست ؟ گفتم : بندگان برگزيده فقط اولاد حضرت فاطمه عليها السّلام مىباشند .
فرمود : امّا آن گروه از اولاد حضرت فاطمه عليها السّلام كه دست به شمشير برده و به گمراهى مردم را به سوى خود مىخوانند يا ديگر مردمان مشمول اين آيه نمىشوند .
عرض كردم : تكليف كسانى كه داخل اين جماعت ميشوند چيست ؟ فرمود : مراد از ستمكار به خود كسى است كه مردم را نه به گمراهى مىخواند و نه به هدايت دعوت مىكند ، و « مقتصد » از ما أهل بيت كسى است كه حقّ امام را نيك مىشناسد ، و « سبقتگيرندهء به نيكيها » خود شخص امام است .
254 - از محمّد بن أبى عمير كوفىّ نقل است از عبد الله بن وليد سمّان كه گفت :
امام صادق عليه السّلام فرمود : نظر مردم در بارهء اولو العزم و امامتان أمير المؤمنين عليه السّلام چيست ؟ گفتم : هيچ كسى را بر اولو العزم مقدّم نمىدارند .
حضرت فرمود : خداوند تبارك و تعالى در بارهء موسى عليه السّلام فرموده : « و براى او در آن لوحها از هر گونه پندى چيزى نوشتيم - اعراف : 145 » و نفرمود : هر موعظه اى را .
و از قول عيسى عليه السّلام فرموده : « و تا برخى از آنچه را كه در بارهء آن اختلاف مىكنيد برايتان بيان كنم - زخرف : 63 » ، و در بارهء امامتان أمير المؤمنين عليه السّلام فرموده : « بگو : ميان من و شما خدا گواهى بسنده است و آن كه دانش كتاب نزد اوست - رعد : 43 » ، و خداوند [ در بارهء آن كتاب ] فرموده : « و نه هيچ ترى و نه هيچ خشكى مگر آنكه در كتابى است روشن - انعام : 59 » ، و نيز فرموده : « و هر چيزى را در امام مبين به شمار آوردهايم - يس : 12 » ، و علم و دانش آن كتاب نزد او است .
255 - و از عبد الله بن فضل هاشمى نقل است كه گفت : از حضرت صادق عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود : براى صاحب الأمر غيبت ناگزيرى است كه در آن هر باطلجويى به ترديد مىافتد ، عرض كردم : قربانت گردم ، براى چه ؟
فرمود : به جهت امرى كه ما اجازه نداريم آن را آشكار سازيم ، گفتم : چه حكمتى در آن غيبت است ؟ فرمود : حكمت غيبت او همان حكمت در غيبت حجّتهاى الهى پيش از او است ، و وجه حكمت غيبت او پس از ظهورش آشكار خواهد شد ، همان طور كه وجه حكمت اعمال خضر عليه السّلام ؛ از شكستن كشتى و قتل پسر و بپاداشتن ديوار بر حضرت موسى عليه السّلام روشن نبود تا آنكه وقت جدايى و فراق آن دو فرا رسيد .
اى پسر فضل اين امر ، امرى از امورى خداوند متعال ، و سرّى از اسرار خدا و غيبى از غيوب پروردگار است ، و هنگامى كه پى برديم كه خداوند حكيم است ، پذيرفتهايم كه تمام كردار او حكيمانه است هر چند وجه انكار آن ظاهر نباشد .
256 - باسناد مذكور در متن از أبو جعفر احول نقل است كه گفت : زيد بن علىّ بن - حسين عليهما السّلام زمانى كه متوارى و پنهان بود مرا خواست ، نزدش رفتم ، بمن گفت : اى أبا جعفر اگر از ما خانواده كسى نزد تو آيد ( و يارى بخواهد ) چه پاسخ ميدهى ؛ آيا با او به كارزار جنگ مىروى ؟
به او گفتم : اگر پدرت يا برادرت مرا بخواهند با او خارج مىشوم .
زيد گفت : من مىخواهم به جنگ اين قوم ( بنو اميّه ) بروم با من بيا ! .
گفتم : نمىآيم ؛ قربانت گردم .
زيد گفت : آيا جان خود را بر من ترجيح مىدهى ؟
گفتم : من يك نفرم اگر در روى زمين امامى جز تو باشد ، هر كس از تو كناره گيرد نجات يافته و هر كس با تو آيد هلاك گشته و اگر براى خدا امامى روى زمين نباشد ، كسى كه از تو كناره كند با آنكه همراهيت كند برابرست ، بمن گفت : اى أبا جعفر من با پدرم سر يك سفره مىنشستم ، او پارهء گوشت چرب را برايم لقمه مىكرد و لقمهء داغ را از سر محبّت به من سرد مىكرد ، تا چه رسد به حرارت آتش دوزخ كه برايم دلسوزى نكرده باشد ! از روش ديندارى به تو خبر داده و بمن خبر نداده ؟ ! گفتم : قربانت گردم ، چون از آتش دوزخ بتو دلسوزى كرده خبرت نداد ، زيرا مىترسيد كه تو نپذيرى و از آن جهت به دوزخ روى ، ولى بمن خبر داده كه اگر بپذيرم نجات يابم و اگر نپذيرم از دوزخ رفتن من باكى بر او نباشد ، سپس به او گفتم : قربانت گردم ، شما بهتريد يا پيغمبران ؟ فرمود : البتّه پيغمبران .
گفتم : يعقوب به يوسف مىگويد : « اى پسرك من ، خواب خود را به برادرانت بازمگو ، كه [ از روى حسد ] در بارهء تو بدانديشى مىكنند »[1]، او خوابش را نگفت و پنهان داشت كه برايش نيرنگى نريزند ، همچنين پدر تو مطلب را از تو پنهان كرد زيرا بر تو بيم داشت .
زيد گفت : اكنون كه چنين گوئى بدان كه مولايت در مدينه به من خبر داد كه : من كشته مىشوم و در كناسهء كوفه بدار روم ، و خبر داد كه كتابى نزد اوست كه كشتن و بدار رفتن من در آن نوشته است .
احول گويد : من به حجّ رفتم و گفتگوى خودم را با زيد به حضرت صادق عليه السّلام عرض كردم ، حضرت فرمود : تو كه راه پيش و پس و راست و چپ و پايين و بالا را بر او بستى و نگذاشتى به راهى قدم نهد ! ! .
257 - هشام بن حكم گويد : روزى ابن أبى العوجاء بهمراه أبو شاكر ديصانى زنديق و عبد الملك بصرى و ابن مقفّع در بيت الله الحرام اجتماع كرده و حاجيان را مسخره مىكردند و بر قرآن طعن زده و عيب مىگرفتند .
[1]يوسف : 5 .
ابن أبى العوجاء گفت : دوستان ! بياييد هر كدام از ما چهار نفر يك چهارم قرآن را نقض كنيم ، و قرار ما سال ديگر همين جا باشد ، در اينجا اجتماع نموده در حالى كه تمام قرآن را نقض نمودهايم ، كه نقض قرآن برابر است با ابطال نبوّت محمّد ، و در ابطال نبوّت او ابطال اسلام نهفته است و اثبات حقّانيّت ما ، پس همگى بر اين امر اتّفاق نموده و از هم جدا شدند ، وقتى سال آينده در بيت الله الحرام جمع شدند ابن أبى العوجاء گفت :
امّا من از وقت خداحافظى تا امروز غرق تفكَّر در اين آيه هستم : « * ( فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْه خَلَصُوا نَجِيًّا ) * »[1]و نتوانستم هيچ چيزى به فصاحت و جمع معانى آن اضافه كنم ، و تنها تفكَّر در همين يك آيه مرا از آيات ديگر واداشت .
عبد الملك گفت : و من نيز از هنگامى كه از شما جدا شدهام غرق انديشه در اين آيه هستم :
* ( يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَه إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ الله لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَه وَإِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوه مِنْه ضَعُفَ الطَّالِبُ ) *
[1]يوسف : 80 . ترجمه : « پس چون از او نوميد گشتند رازگويان به يك سو شدند » .
* ( وَالْمَطْلُوبُ ) *[1]و ديگر قادر به آوردن مثل آن نشدم .
أبو شاكر گفت : من نيز غرق اين آيه شدم :
« * ( لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا الله لَفَسَدَتا ) * »[2]و ديگر نتوانستم آيه اى مانند آن بياورم .
ابن مقفّع گفت : اى قوم ، اين قرآن از جنس بشر نيست ، و من نيز از زمان جدايى غرق اين آيه شدم :
« * ( وَقِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَيا سَماءُ أَقْلِعِي وَغِيضَ الْماءُ وَقُضِيَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَقِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ ) * »[3]و به كنه معرفت آن دست نيافتم ، و نه توانستم مانندش را بياورم .
[1]حجّ : 73 . ترجمه : « اى مردم مثلى زده شده آن را گوش فرا داريد : كسانى كه به جاى خداى يكتا مىخوانيد مگسى را نتوانند آفريد گر چه همگى براى اين كار گرد آيند ، و اگر مگس چيزى از آنها بربايد بازستاندن آن نتوانند ؛ طالب و مطلوب هر دو بيچاره و ناتوانند » .
[2]انبياء : 22 . ترجمه : « اگر در آن دو ( آسمان و زمين ) خدايانى جز خداى يكتا مىبود هر آينه هر دو تباه مىشدند » .
[3]هود : 44 . ترجمه : « و گفته شد اى زمين آب خود فرو بر واى آسمان باز ايست و آب كاسته گشت و كار گزارده شد و ( كشتى ) بر ( كوه ) جودى آرام گرفت ، و گفته شد : گروه ستمكاران را لعنت باد » .
هشام بن حكم گويد : اين گروه در همين كلام بودند كه ناگاه امام صادق جعفر بن محمّد عليهما السّلام از كنارشان عبور كرد و اين آيه را تلاوت فرمود :
* ( قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنْسُ وَالْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِه وَلَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً ) *[1]! ! آنان نگاهى به هم انداخته و گفتند : اگر اسلام را حقيقتى باشد امر وصيّت محمّد جز به جعفر بن محمّد نرسد ، بخدا هر گاه به او نگريستيم هيبتش ما را گرفته و پوستمان از لرز منقبض شده ! .
سپس با اقرار به ناتوانى و عجز پراكنده شدند .
258 - اعمش گويد : گروهى از شيعيان با خوارج نزد أبو نعيم نخعى آمدند و أبو جعفر احوال نيز حاضر بود ، پس ابن أبى حذره زبان گشوده و گفت :
من همراه شما اى گروه شيعه اقرار مىكنم كه أبو بكر بنابه چهار خصال كه كسى قادر
[1]إسراء : 88 . ترجمه : « بگو : اگر آدميان و پريان فراهم آيند تا مانند اين قرآن بيارند هرگز مانند آن نيارند ، هر چند برخى از آنان يار و همپشت برخى باشند » .