احول گفت : و امّا دليل عقلى اين است كه تمام مردم مطيع فرمان عالم مىباشند ، و ما اجماع امّت را بر اين يافتيم كه علىّ اعلم تمام صحابه است . و مردم از او مىپرسيدند و بدو نيازمند بودند ، و علىّ عليه السّلام از تمامشان بىنياز بود ، و آن از شاهد ، و دليل آن از قرآن اين آيه است : « آيا كسى كه به حقّ راه مىنمايد سزاوارتر است كه پيروى شود يا آن كه خود راه نيابد مگر آنكه او را راه نمايند ؟ پس شما را چه شده ؟ ! چگونه حكم مىكنيد ؟ ! - يونس : 35 » .
[ راوى گويد : ] پس هيچ پيش آمدى نيكوتر از آن روز نبود ، و بواسطهء اين پيروزى مردمان بسيارى در اين مذهب ( تشيّع ) وارد شدند .
و أبو جعفر أحول با أبو حنيفه نيز مناظرات بسيارى دارد ، مثلًا يك روز أبو حنيفه به أبو جعفر مؤمن الطَّاق گفت : آيا شما معتقد به رجعت مىباشيد ؟ گفت : آرى .
أبو حنيفه گفت : پس حالا هزار درهم بمن بده من آن را پس از رجعت بتو مىدهم .
أبو جعفر گفت : از براى من ضامنى بياور كه چون بدنيا برگردى به صورت انسان مراجعت خواهى كرد نه به شكل خوك ! ! .
و روزى ديگر أبو حنيفه بدو گفت : اگر علىّ بن أبى طالب را حقّى بود چرا پس از وفات رسول خدا صلَّى الله عليه و آله آن را مطالبه نكرد ؟
أبو جعفر در پاسخش گفت : ترسيد كه اجنّه او را بكشند ! همان طور كه سعد بن عباده را به تير مغيرة بن شعبه كشتند . و در روايتى : به تير خالد بن وليد ! ! .
و روزى أبو حنيفه با مؤمن الطَّاق در يكى از خيابانهاى كوفه راه مىرفت ، ناگاه فردى ندا سر داد « چه كسى مرا به كودكى گمراه راهنمايى مىكند » ؟
مؤمن الطَّاق گفت : امّا كودك گمراه نديدهام ، و اگر پير گمراهى را مىخواهى اين را بگير - و اشاره به أبو حنيفه نمود - .
و پس از وفات امام صادق عليه السّلام أبو حنيفه به مؤمن الطَّاق برخورده و بدو گفت :
امام تو مرد .
احول[1]گفت : آرى ، ولى امام تو ( شيطان ) از مهلت داده شدگان تا روز قيامت است .
[1]او محمّد بن علىّ بن نعمان أبو جعفر معروف به مؤمن طاق و احول مىباشد و از أصحاب امام صادق عليه السّلام است ، وى دكّانى در كوفه در مكانى معروف به طاق المحامل ، او يكى از متكلَّمين است و چند كتاب تصنيف كرده ، از جملهء كتاب « افعل لا تفعل » و احتجاج او با زيد و هم محاجّهء او با خوارج مشهور است و مكالمات او با أبو حنيفه معروف است . ( از : رجال نجاشى و رجال شيخ رحمهما اللَّه )
259 - و نقل است كه روزى فضّال بن حسن بن فضّال كوفىّ به أبو حنيفه برخورد كه جماعتى انبوه مواردى از فقه و حديث را بر ايشان املاء مىكرد ، فضّال به دوست همراه خود گفت : تا أبو حنيفه را خجل نكنم هيچ جايى نروم .
دوست همراهش بدو گفت : أبو حنيفه كسى است كه تو خود به حالش واقفى و دليل و حجّت او آشكار و عيان است .
گفت : واگذار ! مگر حجّت فردى گمراه بر حجّت مؤمن مىچربد ؟ سپس بدو نزديك شده و با هم سلام و عليك كردند ، و حاضران همگى جواب سلامش را دادند ، پس گفت :
اى أبو حنيفه ، يكى از برادران من مىگويد : بهترين مردم پس از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله علىّ بن أبى طالب است و من مىگويم : أبو بكر بوده و پس از او عمر . نظر شما چيست خدا رحمتت كند ! .
پس أبو حنيفه مدّتى سر بزير انداخته سپس گفت : آرامگاه آن دو كنار رسول خدا صلَّى الله عليه و آله از هر كرم و فخرى بسنده مىكند ، مگر نمىدانى كه آن دو كنار آن حضرت مدفونند ، ديگر چه حجّتى واضحتر از آن است ؟
فضّال گفت : من همين را به برادرم گفتم و او گفت : اگر آن خانه فقط براى رسول خدا بود آن دو با دفن در موضعى كه حقّى در آن نداشتند مرتكب ظلم و ستم شدهاند ، و اگر براى آن دو بوده و به پيامبر بخشيدند باز هم در پس گرفتن آن كار بسيار بدى كردند ، زيرا از بخشش خود صرف نظر كرده و عهد خود را فراموش كردند .
أبو حنيفه ساعتى سر بزير انداخته فكر كرد سپس گفت : نه مخصوص او نه آن دو بوده ، بلكه از قسمت سهم الإرث عائشه و حفصه مستحقّ دفن در آن مكان شدند .
فضّال گفت : من نيز همين را بدو گوشزد كردم ولى او گفت : تو خود مىدانى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله با داشتن نه زوجه وفات يافت ، اگر حساب كنيم براى هر كدام از زوجات آن حضرت يك نهم از يك هشتم مىافتد ، سپس در يك نهم يك هشتم نگاه كرديم ديديم مىشود يك وجب در يك وجب ، با اين حساب چگونه آن دو مرد مستحقّ بيشتر از آن شدند ، و بعد اينكه چطور عائشه و حفصه از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله ارث برند
ولى فاطمه دخت گرامى او از ميراث منع گردد ؟ ! أبو حنيفه گفت : اى قوم ، او را از من دور كنيد ، كه او رافضى مذهب خبيث است ! ! .
260 - از أبو الهذيل علَّاف ( از سران معتزله ) نقل است كه گفت : داخل رقّه شدم و به من گفتند كه در « دير زكَّى » مردى است مجنون و خوش كلام ، پس نزد او رفتم ، در آنجا پيرمردى خوش سيما ديدم كه بر بالشتكى نشسته سر و روى خود را شانه مىكند ، به او سلام كردم و جوابم را داده و گفت : أهل كجايى ؟ گفتم : أهل عراق گفت : آرى ؛ مردمان ظرافت و ادب .
گفت : از كدام شهرى ؟ گفتم : أهل بصره . گفت : مردمان تجارب و علم .
گفت : از كدامشان ؟ گفتم : أبو الهذيل علَّاف . گفت : مرد متكلَّم ؟ گفتم : آرى .
پس از بالشتك خود جسته و مرا بر آن نشاند سپس - پس از گفتگوى طولانى كه ميان ما رفت - گفت : نظر شما در بارهء امامت چيست ؟ گفتم : منظورت كدام امامت است ؟
گفت : كه را پس از پيامبر مقدّم مىداريد ؟ گفتم : همان كه خود آن حضرت مقدّم داشت .
گفت : او كيست ؟ گفتم : أبو بكر .
گفت : اى أبو الهذيل ، براى چه او را مقدّم داشتيد ؟
گفتم : بنا به فرمايش خود پيامبر كه : « بهترين خود را مقدّم داريد و برترين خود را به ولايت رسانيد » ، و مردم بر همين رضايت دادند .
گفت : اى أبو الهذيل ، همين جا سقوط كردى ( يا : همين جا تقصير نمودى ) .
امّا اينكه گفتى آن حضرت فرموده : « بهترين خود را مقدّم داريد و برترين خود را به ولايت رسانيد » ، از خود شما نقل است كه أبو بكر به منبر رفته و گفت : « من والى شما شدم ولى با بودن علىّ بهترين شما نيستم » ، اگر اين سخن را بر او بستهاند كه مخالفت رسول خدا صلَّى الله عليه و آله را كرده باشند ، و اگر أبو بكر بر خودش دروغ بسته باشد كه منبر رسول خدا صلَّى الله عليه و آله جاى دروغگويان نيست .
و امّا اينكه گفتى : مردم بدان راضى شدند ، كه بيشتر انصار گفتند : از ما اميرى باشد و از شما نيز اميرى ، و از مهاجرين زبير بن عوّام گفت : با كسى جز علىّ بيعت نمىكنم ، و با آن وضع بجانش افتاده و شمشيرش را شكستند ، و أبو سفيان نزد علىّ عليه الصّلاة و السّلام آمده و گفت : اى أبو الحسن ، اگر اراده كنى تمام مدينه را پر از سواره نظام و جنگجو مىكنم
و سلمان از مسجد خارج شد و به زبان فارسى گفت : « كرديد و نكرديد ، و ندانيد كه چه كرديد » ، و مقداد و أبو ذرّ ، پس اين از مهاجران و انصار .
اى أبو الهذيل بگو بدانم اين كلام أبو بكر كه بر منبر رفته و گفت : « مرا شيطانى است كه بر من عارض مىشود ، پس هر گاه مرا خشمگين يافتيد از من حذر كنيد تا بر شما عارض نشوم » ، خب او با اين سخن بر منبر به شما خبر داده كه مجنون است ، پس چگونه براى شما جايز است كه ولايت فردى مجنون را بپذيريد ؟ ! .
اى أبو الهذيل بگو بدانم از سخنى كه عمر بر منبر گفت كه : « آرزو داشتم من مويى در سينهء أبو بكر بودم » ، سپس همو در نماز جمعه بپا خواسته و گفت : « بيعت با أبو بكر خطايى بيش نبود خود خدا شرّش را محفوظ داشت ، پس از اين هر كه شما را به اين گونه بيعت خواند او را بكشيد » ، گاهى آرزو مىكند مويى از سينهء او باشد و گاه دستور مىدهد هر كه مانند او بيعت كند محكوم به قتل است ؟ ! ! .
اى أبو الهذيل بگو بدانم گروهى كه مىپندارند پيامبر صلَّى الله عليه و آله پس از خود خليفه اى قرار نداد ، چگونهاند ؟ أبو بكر عمر را خليفهء خود ساخت ولى عمر خليفهء قرار نداد ، من كار شما را در تناقض مىبينم ! ! .
اى أبو الهذيل بگو بدانم وقتى عمر كار خلافت را واگذار به شورى نموده - و پنداشت اينان از أهل بهشتند - و گفت : « اگر دو نفرشان با چهار نفر اينان مخالفت كردند آن دو را بكشيد و اگر سه نفر با سه نفر مخالفت كردند آن سه نفرى را بكشيد كه عبد الرّحمن بن عوف ميانشان نيست » ، كجاى اين عمل ديانت است كه دستور به قتل أهل بهشت دهد ؟ ! .
اى أبو الهذيل بگو بدانم ماجراى عمر چه بود كه وقتى زخمى شد و ابن عبّاس نزد او رفته و ديد خيلى جزع مىكند پرسيد : اى أمير مؤمنان اين چه جزعى است ؟
گفت : اى ابن عبّاس ، براى خودم نيست بلكه براى خلافت است كه به چه كسى مىرسد .
گفتم : به طلحة بن عبيد الله واگذار .
گفت : او مردى تندخو است ، خود پيامبر او را شناساند ، و من فردى تندخو را خليفهء مسلمين نمىكنم ، گفتم : زبير بن عوّام ، گفت : او مردى بخيل است ، او را ديدم كه با همسرش بر سر يك گلولهء نخ چانه مىزد ! من امور مسلمين را به بخيل نمىسپارم ،