بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 340


به چشم ديد يا آنكه به قلب مشاهده نموده و نسبت رؤيت به بصر داد ، اين چگونه است ؟
حضرت فرمود : نزديك شد و نزديكتر شد ، زيرا او از هيچ موضع و مقام زايل نيست ليكن متدلَّى به ببدن با ذات روح نگردند .
او گفت : من همچو نفس آيه او را وصف نمودم * ( « دَنا فَتَدَلَّى » ) * ، بنا بر اين از جاى خود تدلَّى نكرد جز آنكه از آن زايل شد ، و إلَّا اين گونه وصف نمىفرمود .
حضرت فرمود : استعمال اين لغت در قريش اين گونه است كه هر وقت كسى بخواهد بگويد : شنيدم ، مىگويد : « تدلَّيت » ، و معنى « تدلَّى » همان نهم است[1].
267 - داود بن قميصه گويد : از حضرت رضا عليه السّلام شنيدم مىفرمود : از پدرم سؤال شد كه آيا خداوند مانع از كارى كه خود فرموده مىشود ، و نهى از آنچه اراده كرده مىنمايد ، و يارى آنچه قصد نكرده مىكند ؟
فرمود : اينكه پرسيدى « خدا مانع از كارى كه فرموده مىشود » پس اين جايز نيست


[1]معنى فهم براى تدلَّى مجازى است ، زيرا هر كه قصد فهم چيزى را داشته باشد به گويندهء آن تدلَّى مىكند ( نزديك مىشود ) تا كلامش را بفهمد و بشنود . و براى اين آيه تفاسير متفاوتى آمده ، و در مرجع ضمير اختلاف است ، و شرح آن در ج 3 بحار ص 313 و 314 آمده است .


صفحه 341


و گر نه خود خداوند كه ابليس را از سجدهء آدم منع فرموده - چون بنا به عذر خود او را منع كرده - ديگر لعنش نمىكرد .
و امّا پاسخ به سؤال دومت كه « آيا خداوند نهى از آنچه اراده كرده مىنمايد » ؟ اين هم جايز نيست ، و گر نه آنجا كه آدم را از خوردن درخت نهى كرده بود در اصل همان را خواسته ، و اگر اين طور بود ديگر بچّه‌هاى مدارس ندا سر نمىدادند : « و آدم پروردگار خويش را نافرمانى نمود » ، و براى خداوند روا نيست بكارى امر نمايد و قصد ديگرى داشته باشد .
و امّا پاسخ به سؤال آخرت كه : « آيا خداوند يارى آنچه قصد نكرده مىكند » ؟ آنهم بر خداوند جايز نيست ، و خداوند بالاتر از اين است كه يارى بر قتل انبياء و تكذيب ايشان كند ، و نيز اعانت بر شهادت حسين بن علىّ عليهما السّلام و اولاد با فضيلتش ( عليهم السّلام ) نمايد ، و چگونه آنچه را كه اراده نكرده اعانت كند ، و حال اينكه جهنّم را براى مخالفين خود مهيّا نموده ، و به جهت تكذيب طاعت و ارتكاب مخالفت با او همه اشان را لعن كرده ؟ ! ! اگر چنين بود كه تو گفتى فرعون را بر كفر و ادّعاى ربوبيّت او يارى مىكرد ، آيا پندارى خدا از فرعون خواسته كه ادّعاى ربوبيّت كند ؟ گويندهء اين كلام بايد توبه داده شود ،


صفحه 342


اگر توبه كرد كه هيچ و گر نه بايد گردنش زده شود .
268 - و از امام حسن عسكرىّ عليه السّلام نقل است كه امام كاظم عليه السّلام فرمود :
همانا خداوند خلق را آفريد و دانست كه آنان به چه راهى مىروند و ايشان را امر كرد و نهى فرمود ، هر امرى كه به ايشان نمود راهى به تركش براى آنان گذاشت ( اختيار داد ) و انجام ندهند و ترك نكنند جز با اذن و فرمان خداوند ، و خداوند هيچ انسانى را مجبور به معصيت نكرده ، بلكه با انواع بلايا ايشان را آزموده ، همچنان كه خود فرموده : « تا شما را بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتريد - هود : 7 » .
فرمايش آن حضرت : « و انجام ندهند و ترك نكنند جز با اذن و فرمان خداوند » يعنى با تخليه و اطلاق ( يعنى : رها گذاشتن و مجبور نكردن ) و علم و دانستن .
269 - روزى أبو حنيفه با عبد الله بن مسلم وارد مدينه شد ، عبد الله به او گفت : اى أبو حنيفه ، يكى از علماى آل محمّد ؛ جعفر بن محمّد در اينجا است ، بيا نزد او رفته تا قدرى علم دريابيم . وقتى بخانهء آن حضرت رسيدند در آنجا به گروهى از علماى شيعه برخوردند كه منتظر ايستاده كه يا او بيرون آيد يا آنان نزدش شتابند ، در همين حال بوديم كه ناگاه


صفحه 343


پسر بچّهء كم سنّ و سالى از منزل خارج شد ، همه از هيبت او برخاستند ، أبو حنيفه از همراهش پرسيد :
اى پسر مسلم ، آن كيست ؟ گفت : فرزند او موسى است . گفت : بخدا مقابل شيعيانش با او مقابله كنم ، عبد الله گفت : آرام ! هرگز نتوانى .
گفت : بخدا كه اين كنم ، سپس رو بجانب حضرت كاظم عليه السّلام كرده و گفت : اى پسر ، فرد غريبى كه به شهرتان آمده كجا قضاى حاجت كند ؟
فرمود : پنهان در پشت ديوار ، و پرهيز كند از ديد همسايه و كنار رودها و محلّ ريزش ميوهء درختان ، و رو به قبله و پشت بدان نباشد ، و ديگر هرجا كه خواست قضاى حاجت كند .
أبو حنيفه پرسيد : اى پسر گناه از چه كسى صادر مىشود ؟
فرمود : اى شيخ ، از سه حال خارج نيست : يا از خداوند صادر و بنده در آن نقشى ندارد ، كه اين در خور حكيم نيست كه بنده اش را به گناهى كه نكرده مؤاخذه كند .
و يا از بنده است و خدا ، و خدا شريك قوىتر است و شايسته نيست كه شريك بزرگ ،


صفحه 344


كوچك را به گناهش مؤاخذه نمايد .
و يا گناه فقط از بنده صادر مىشود و از خدا نيست ، پس اگر خداوند بخواهد عفو مىكند و اگر بخواهد عقوبت مىنمايد .
عبد الله گفت : أبو حنيفه چنان خفقانى گرفت گويا سنگى قورت داده ! ! .
به أبو حنيفه گفتم : مگر نگفتم متعرّض اولاد رسول خدا صلَّى الله عليه و آله نشو ، و در اين باره شاعر مىگويد :
كارهاى ما كه بدانها سرزنش مىشويم از اين سه معنى كه مىگويم خارج نيست :
يا كار خالق ما است ، در اين صورت از همان اوان خلقت سرزنش از ما ساقط شده ، يا او با ما در اين كردار مذموم شريك است در اين صورت آنچه از ملامت و سرزنش گريبان ما را مىگيرد بدو نيز خواهد رسيد .
يا خالق را در آن جنايت گناهى نيست و آن تنها بر گردن فاعل آن است .
270 - علىّ بن يقطين گويد : منصور دوانيقى خليفهء عبّاسى به يقطين دستور حفر چاهى در قصر عبادى داد ، و او پيوسته مشغول حفر اين چاه بود تا منصور مرد ولى به


صفحه 345


آبى نرسيد ، پس خبر به مهدى عبّاسى رسيد و او نيز دستور داد : تا ابد آن چاه را حفر كنيد تا به آب رسيد هر چند تمام بيت المال را صرف آن كنم ! .
راوى گويد : يقطين برادرش أبو موسى را مأمور حفر چاه نمود ، او نيز مدام چاه را حفر نمود تا اينكه يك سوراخى در لايه‌هاى پايينى زمين كندند كه از داخل آن بويى به مشام مىرسيد ، آنان را هول برداشته و أبو موسى را خبر دار نمودند .
او گفت : مرا به پايين بريد ، او را به پايين كشاندند و دهنهء چاه چهل ذراع در چهل ذراع بود ، پس در محمل نشست و پايين كشيده شد ، وقتى در عمق چاه قرار گرفت او را ترس گرفت و انعكاس صداى باد را در پايين آن شنيد ، پس دستور داد تا آن سوراخ را كندند تا به اندازهء يك درب بزرگ شد ، سپس دو نفر در محمل نشسته و پايين رفتند ، و به آن دو گفت : خبرى از آنجا برايم بياوريد تا بدانم آن چيست ؟
راوى گويد : آن دو سرازير شده و مدّت زمانى مكث كردند ، سپس طناب را تكان داده و بالا كشيده شدند ، أبو موسى به آن دو گفت : چه ديديد ؟
گفتند : امر بزرگى ! مردان و زنان و خانه‌ها و ظروف و جنس و متاع بسيار ، همه به


صفحه 346


سنگ مسخ شده بودند ، امّا مردان و زنان لباسها بر تن داشتند ، ولى در حالت نشسته و خوابيده و تكيه داده ، و وقتى به آنها دست زديم ، لباسهاشان مانند گرد پراكنده شد ، و در آنجا منازل برپايى بود ! با شنيدن اين مطالب أبو موسى مطلب را به مهدىّ مكتوب نمود و مهدىّ نيز با ارسال نامه اى به مدينه از امام موسى بن جعفر عليهما السّلام خواست تا نزد او رود ، امام عليه السّلام با شنيدن ماجرا بشدّت گريست و فرمود : اى أمير المؤمنين ، آنان الباقى قوم عاد مىباشند ، خداوند بر ايشان غضب نمود و زمين همه را بلعيد ، آنان أصحاب أحقافاند .
راوى گويد : مهدىّ گفت : اى أبو الحسن ! أحقاف چيست ؟ فرمود : رمل و ريگ[1].
271 - از أبو أحمد هانى بن محمّد در حديثى مرفوع نقل شده كه امام كاظم عليه السّلام فرمود : زمانى كه بر هارون وارد شدم سلام كردم ، و او جوابم را داد سپس گفت : اى موسى


[1]احقاف همان ريگستان يا شنهاى روان است ، برخى معتقدند كه نقشهء جزيرة العرب نشان مىدهد كه احقاف در جنوب آن جزيره مىباشد و در روزگار گذشته مسكن قوم عاد بوده كه حضرت هود بر آنان مبعوث شد ، و با مراجعه به حالات هود در قرآن ، خواهيم ديد كه در آن روزگار احقاف سرزمينى آباد و پر حاصل بوده و اكنون جز بيابان خشك و غير مسكون نيست . و در محلّ دقيق آن اختلاف مىباشد ، كه در بحار ج 11 ص 356 موارد آن ذكر شده است .


صفحه 347


ابن جعفر ؛ آيا اين مملكت دو خليفه دارد كه نزد هر كدام مالياتى جداگانه گرد آيد ؟
گفتم : يا أمير المؤمنين ، شما را به خدا قسم مبادا گناه مرا بر دوش كشى و سخنان ياوه اى كه عليه ما گفته مىشود را از دشمنان قبول كنى ، شما خوب مىدانى كه از زمان وفات رسول خدا صلَّى الله عليه و آله تا حال ، بر ما دروغ بسته و به ما افتراء زده‌اند ، اكنون اگر به حرمت نسبت قوم و خويشى كه داريم اجازه دهى حديثى از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله را كه از پدرانم بمن رسيده برايت نقل مىكنم ، هارون گفت : اجازه مىدهم ، آن حضرت نيز با اتّصال سند به پدرانش گفت : رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرموده‌اند : « هر گاه دو خويشاوند يك ديگر را لمس كنند ، حسّ خويشاوندى به هيجان آمده و بيدار مىشود » ، حال ، قربانت گردم ، تو نيز دستت را به دست من بده ! گفت : نزديكتر بيا ، نزديك شدم ، او دستم را گرفته سپس مرا در بر گرفت و زمانى در آغوش خود نگاه داشته سپس رها ساخت و گفت : موسى ! بنشين ، راحت باش ، مسأله اى پيش نيامده . من در چشمانش نگريستم ديدم پر از اشك شده سپس به خود آمدم ، هارون گفت : تو و جدّ بزرگوارت راست گفتيد ، خون و رگهايم چنان به جوش آمد