بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 349


گفتم : زيرا عبد الله و أبو طالب از يك پدر و مادر بودند ولى جدّ شما ؛ عبّاس از مادر عبد الله و أبو طالب نبود .
هارون گفت : ادّعاى شما مبنى بر اينكه وارث پيامبر خدا صلَّى الله عليه و آله هستيد چيست در حالى كه زمان وفات آن حضرت صلَّى الله عليه و آله أبو طالب فوت كرده و عبّاس عموى آن حضرت در حيات بود ، و همه مىدانيم با وجود عمو ، عموزادگان را در ارث بهره اى نيست ؟
امام عليه السّلام فرمود : گفتم : چنانچه أمير المؤمنين صلاح بدانند مرا از پاسخ بدين سؤال معاف دارند و جز اين موضوع هر مطلب ديگرى را كه بخواهند ، مطرح كنند .
هارون گفت : نه ممكن نيست بايد جواب دهى .
گفتم : پس امان بده ، گفت : پيش از آغاز كلام به تو امان داده بودم ، گفتم : بر نظر علىّ با وجود فرزند صلبىّ - دختر يا پسر - هيچ كس جز پدر و مادر و همسر سهمى نمىبرد ، و آن حضرت ؛ با وجود اولاد هيچ سهمى از ارث را براى عمو قائل نبود ، و در كتاب خدا نيز چنين مطلبى نيامده ، البتّه تيم و عدىّ[1]و بنى اميّه از روى نظر شخصى و بدون حقيقت و دليل و مدركى از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله ، « عمو را پدر حساب داشته »


[1]تيم و عدىّ نام دو قبيله است كه كنايه از أبو بكر و عمر دارد .


صفحه 350


و از جملهء ورّاث دانسته‌اند . و همچنين علمايى نظر و فتواى علىّ عليه السّلام را قبول نموده و فتاوى ايشان بر خلاف نظرات آنها ( أبو بكر و عمر و بنى أميّه ) مىباشد ، يكى نوح بن - درّاج[1]است كه در اين مسأله ، قائل به رأى علىّ بن أبى طالب عليه السّلام است ، و بنا بر همين رأى نيز حكم و فتوى داده ، و شما نيز او را حاكم بصره و كوفه نموديد ، و او نيز بهمين منوال قضا و داورى كرد ، و چون خبر او به أمير المؤمنين ( شايد هارون يا مهدىّ عبّاسىّ مراد باشد ) رسيد و طبق دستور ، او و مخالفينش از جمله سفيان ثورىّ[2]و ابراهيم مدنىّ[3]و فضيل بن عياض را حاضر كردند ، و همگى شهادت دادند كه اين نظر ، نظر حضرت علىّ عليه السّلام در اين مسأله مىباشد ، و بنا بر نظر عالمى حجازى كه اين ماجرا را براى


[1]وى عهده دار قضاء و داورى در حكومت عبّاسيون بود ، و به جهت اينكه رأى و نظر حضرت أمير عليه السّلام را بر ساير صحابه ترجيح مىداد مورد بغض و كينهء سايرين قرار داشت ، و در رجال عامّه او را بشدّت كوبيده و تضعيف نموده‌اند . او برادر جميل بن درّاج است همو كه از بزرگان و ثقات أصحاب امام صادق و امام كاظم عليهما السّلام و از أصحاب اجماع مىباشد .
[2]ظاهراً لفظ « ثورى » از اضافات نسخه برداران است ، چون او در سال 161 از دنيا رفته ، و خلافت هارون از سال 170 به بعد است ، و دستگيرى امام كاظم عليه السّلام نيز در سال 179 ، پس مراد از سفيان بايد سفيان بن عيينه باشد كه در آن وقت حيات داشته است .
[3]او إبراهيم بن محمّد بن أبى يحيى است كه در سال 184 از دنيا رفته ، أهل سنّت او را به جهت ميل به أهل بيت و تشيّع ؛ رافضى دانسته و كوبيده‌اند .


صفحه 351


ايشان نقل كرد ، أمير المؤمنين ( هارون يا مهدىّ عبّاسى ) به آنان گفته است : علَّت فتوا ندادن شما به اين مطلب چيست با اينكه نوح بن درّاج همين گونه داورى كرده و حكم نموده است ؟
و ايشان در پاسخ گفته‌اند : نوح بن درّاج جرأت بيان داشت ولى ما ترسيديم .
و أمير المؤمنين نيز با توجّه به سخن علماى سلف أهل سنّت كه از پيامبر صلَّى الله عليه و آله حديث : « بهترين قاضى در بين شما علىّ است » را نقل نموده‌اند ، داورى و قضاى نوح را امضاء نموده‌اند ، و همچنين خود عمر بن خطَّاب نيز گفته است : « برترين قاضى در ميان ما فقط علىّ است » . و « قضاء » اسمى است جامع كه مشمول همهء اوصاف نيك و پسنديده مىشود ، چرا كه همهء الفاظى كه پيامبر صلَّى الله عليه و آله در مدح أصحاب و ياران خود استفاده فرموده ، همچون : قراءت قرآن و پرداخت واجبات و علم ؛ همگى داخل در امر « قضاء » مىباشد[1].
هارون گفت : بيشتر توضيح دهيد اى موسى ! امام عليه السّلام فرمود : گفتم : آدمى با شركت در هر مجلسى در امان و مورد احترام است و بويژه مجلس شما ! هارون گفت : مانعى ندارد ( خطرى متوجّه شما نخواهد بود ) .


[1]يعنى : بهترين قاضى كسى است كه تمام اين اوصاف پسنديده در او گرد آمده باشد .


صفحه 352


امام عليه السّلام فرمود : گفتم : دليل ديگر در عدم ارث بردن عبّاس اين است كه خود رسول خدا صلَّى الله عليه و آله جماعتى كه به مدينه مهاجرت نكرده و در مكَّه باقى ماندند را هيچ ولايتى بر ايشان قائل نشد[1].
هارون گفت : دليل شما در اين مطلب چيست ؟
گفتم : آيهء شريفهء : « و كسانى كه ايمان آوردند و هجرت نكردند شما را از دوستى و پيوند با آنان هيچ نيست تا هجرت كنند - انفال : 72 » ، و عمويم عبّاس هجرت نكرد .
هارون گفت : سؤالى از تو دارم اى موسى ، آيا تا حال اين مطلب را به كسى از دشمنان ما گفته اى ؟ يا براى كسى از فقهاء در اين مورد چيزى بيان داشته اى ؟


[1]آن حضرت ميان هر كدام از مهاجرين و انصار پيمان اخوّت و برادرى دينى برقرار فرمود و مقرّر داشت كه هر دو برادر دينى هستند ، هر چند با هم قوم و خويش نباشند ، از يك ديگر ارث ببرند ولى اين مطلب شامل افراد غير مهاجر نمىشد ، و حضرت در ادامه به آيهء كريمهء * ( إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا - الآية ) * استناد مىفرمايد ، و خداوند با اين بيان ضمن برقرار نمودن يك رابطهء خاصّ ميان انصار و مهاجرين آنان را همچون خويش و قوم يك ديگر مىنمايد ، كه از هم ارث هم مىبرند ، و بعبارتى ديگر آنان را يكپارچه و يك رنگ مىنمايد ، و در ادامهء آيهء مباركه خداوند افرادى كه مهاجرت نكرده‌اند را از اين پيوند خصوصاً ارث بردن محروم داشته و منع مىفرمايد . و عبّاس بن عبد المطَّلب مشمول مطالب فوق نمىشود .


صفحه 353


گفتم : البتّه كه نه . و كسى تا حال جز خود أمير در اين باره از من پرسش نكرده بود .
هارون گفت : علَّت اينكه به همه ( از سنّى و شيعه ) اجازه مىدهيد كه شما را منتسب به رسول خدا صلَّى الله عليه و آله دانسته و بگويند : « اى فرزندان رسول خدا » با اينكه شما فرزندان علىّ مىباشيد ، و آدمى تنها به پدر خود نسبت داده مىشود ، و فاطمه تنها ظرف است ، و پيامبر تنها جدّ مادرى شما است ؟
امام عليه السّلام فرمود : گفتم : اى أمير ، اگر رسول خدا صلَّى الله عليه و آله زنده شوند ، و دخت شما را خواستگارى فرمايند آيا به آن حضرت پاسخ مثبت خواهيد داد ؟
هارون گفت : سبحان الله ! چرا پاسخ مثبت ندهم ، بلكه با اين عمل بر همهء عرب و عجم و قريش افتخار مىكنم .
امام عليه السّلام فرمود : گفتم : ولى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله نه از دختر من خواستگارى كند و نه من دخت خود را به ازدواج او در خواهم آورد ، گفت : براى چه ؟ گفتم : زيرا آن حضرت پدر من است و پدر شما نيست ! هارون به وجد آمده و گفت : آفرين موسى ! سپس گفت : علَّت اينكه خود را نسل و ذرّيّهء پيامبر مىخوانيد چيست ؛ با اينكه آن حضرت از خود نسلى باقى نگذاشت ( يعنى فرزند پسر نداشت ) و نسل آدمى از فرزندان پسر است نه فرزندان دختر ، و شما اولاد دختر مىباشيد در حالى كه دختر نسل ندارد ؟ !


صفحه 354


امام عليه السّلام فرمود : گفتم : از شما به حقّ خويشاوندى درخواست مىكنم ؛ و بحقّ قبر و آن كس كه در آن است ( شايد مراد حضرت روضهء مباركهء نبوىّ باشد ) شما را قسم مىدهم كه مرا از پاسخ به اين پرسش معذور داريد ! .
هارون گفت : هرگز ، حتماً بايد شما اولاد علىّ ، دليل خود را اقامه كنيد ، و تو ؛ بنا بر اخبارى كه به من رسيده پيشوا و امام آنان در اين روزگار هستى ، و بدان كه امكان ندارد در سؤالاتم تو را معاف كنم ، و دليل همهء آنها بايد از قرآن باشد ، شما اولاد علىّ مدّعى هستيد كه هيچ كلمه و حرفى از قرآن بر شما پوشيده نيست و از تأويل تمامى آنها باخبريد و مستند شما اين آيه كه : « در كتاب هيچ چيزى را فرو گذار نكرده‌ايم - انعام : 38 » و با اين آيه خود را از آراء و نظرات علماء و قياس ايشان بىنياز مىدانيد .
امام عليه السّلام سخن خود را با أعوذ با لله و بسم الله الرّحمن الرّحيم و ذكر اين آيه شروع كردند : « [ و از فرزندان او ( حضرت نوح يا ابراهيم عليه السّلام ) ] داود و سليمان و ايّوب و يوسف و موسى و هارون را [ راه نموديم ] ، و نيكوكاران را اين چنين پاداش مىدهيم . و زكريّا و يحيى و عيسى و الياس را - انعام : 84 و 85 » ، اى أمير المؤمنين پدر عيسى كيست ؟


صفحه 355


گفت : عيسى پدر ندارد ، گفتم : پس وى را از راه مريم عليها السّلام به ساير اولاد پيامبران ملحق نموديم ، و به همين ترتيب ما نيز از طريق مادرمان فاطمه عليها السّلام به نسل رسول خدا صلَّى الله عليه و آله ملحق مىگرديم ، آيا بيشتر توضيح دهم اى أمير المؤمنين ؟ گفت : اگر دليل ديگرى هم دارى بياور .
امام عليه السّلام فرمود : گفتم : اين آيهء شريفه : « پس هر كه با تو ، پس از آن دانشى كه به تو رسيد ، در بارهء او ( عيسى يا حقّ ) ستيزه و جدل كند ، بگو : بياييد تا ما و شما پسران خويش و زنان خويش و خودمان را بخوانيم ، آنگاه دعا و زارى كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان بگردانيم - آل عمران : 61 » و تا حال كسى ادّعا نكرده كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله هنگام مباهله با نصارى كسى را جز علىّ بن أبى طالب و فاطمه و حسن و حسين را به همراه خود و در زير رداى خود قرار داده‌اند ، پس مراد از * ( « أَبْناءَنا » ) * در آيه ؛ حسن و حسين ، و مراد از * ( « نِساءَنا » ) * فاطمه ، و * ( « أَنْفُسَنا » ) * ( كسى كه بمنزلهء خودمان است ) علىّ بن أبى طالب عليهم السّلام مىباشد ، افزون بر اينكه تمام علما بر اين خبر اجماع كرده‌اند كه جبريل در روز احد ( كه همه پراكنده شده و تنها علىّ در مقام دفاع آن حضرت ماند ) گفت : اى محمّد اين عمل علىّ نشانهء فداكارى و جانفشانى حقيقى است ، و رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرمود : چون او از من است و من از او .


صفحه 356


و جبرئيل گفت : اى رسول خدا ، و من نيز از شما دو تن هستم . آنگاه جبرئيل در ادامهء سخن خود گفت : « لا سيف إلَّا ذو الفقار و لا فتى إلَّا عليّ » « شمشير واقعى ، ذو الفقار و جوانمرد واقعى ، علىّ است » ، و كلمه اى كه جبرئيل در بارهء علىّ عليه السّلام بكار برد همان طور بود كه خداوند متعال در مورد خليل خود ؛ ابراهيم استعمال نمود . خداوند در اين آيه فرمايد : « جوانى كه او را ابراهيم گويند - انبياء : 60 » ، ما عموزادگان تو افتخارمان بر اين است كه جبرئيل گفته كه : از ما است ! .
هارون گفت : آفرين موسى ! نياز و حاجات خود را براى ما بگو .
امام عليه السّلام فرمود : گفتم : نخست حاجت من اين است كه اجازه دهى پسر عمويت به حرم جدّ خود و نزد عيالش مراجعت كند .
هارون گفت : تا ببينيم ، إن شاء الله .
272 - و نقل است كه مأمون به قوم خود گفت : آيا مىدانيد چه كسى تشيّع را به من آموخت ؟ جمع حاضر همگى گفتند : نه بخدا نمىدانيم .
گفت : هارون الرّشيد آن را به من تعليم داد ، پرسيدند : چطور ممكن است ، حال اينكه او اين خاندان را به قتل مىرساند ؟ !