امام عليه السّلام فرمود : گفتم : از شما به حقّ خويشاوندى درخواست مىكنم ؛ و بحقّ قبر و آن كس كه در آن است ( شايد مراد حضرت روضهء مباركهء نبوىّ باشد ) شما را قسم مىدهم كه مرا از پاسخ به اين پرسش معذور داريد ! .
هارون گفت : هرگز ، حتماً بايد شما اولاد علىّ ، دليل خود را اقامه كنيد ، و تو ؛ بنا بر اخبارى كه به من رسيده پيشوا و امام آنان در اين روزگار هستى ، و بدان كه امكان ندارد در سؤالاتم تو را معاف كنم ، و دليل همهء آنها بايد از قرآن باشد ، شما اولاد علىّ مدّعى هستيد كه هيچ كلمه و حرفى از قرآن بر شما پوشيده نيست و از تأويل تمامى آنها باخبريد و مستند شما اين آيه كه : « در كتاب هيچ چيزى را فرو گذار نكردهايم - انعام : 38 » و با اين آيه خود را از آراء و نظرات علماء و قياس ايشان بىنياز مىدانيد .
امام عليه السّلام سخن خود را با أعوذ با لله و بسم الله الرّحمن الرّحيم و ذكر اين آيه شروع كردند : « [ و از فرزندان او ( حضرت نوح يا ابراهيم عليه السّلام ) ] داود و سليمان و ايّوب و يوسف و موسى و هارون را [ راه نموديم ] ، و نيكوكاران را اين چنين پاداش مىدهيم . و زكريّا و يحيى و عيسى و الياس را - انعام : 84 و 85 » ، اى أمير المؤمنين پدر عيسى كيست ؟
گفت : عيسى پدر ندارد ، گفتم : پس وى را از راه مريم عليها السّلام به ساير اولاد پيامبران ملحق نموديم ، و به همين ترتيب ما نيز از طريق مادرمان فاطمه عليها السّلام به نسل رسول خدا صلَّى الله عليه و آله ملحق مىگرديم ، آيا بيشتر توضيح دهم اى أمير المؤمنين ؟ گفت : اگر دليل ديگرى هم دارى بياور .
امام عليه السّلام فرمود : گفتم : اين آيهء شريفه : « پس هر كه با تو ، پس از آن دانشى كه به تو رسيد ، در بارهء او ( عيسى يا حقّ ) ستيزه و جدل كند ، بگو : بياييد تا ما و شما پسران خويش و زنان خويش و خودمان را بخوانيم ، آنگاه دعا و زارى كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان بگردانيم - آل عمران : 61 » و تا حال كسى ادّعا نكرده كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله هنگام مباهله با نصارى كسى را جز علىّ بن أبى طالب و فاطمه و حسن و حسين را به همراه خود و در زير رداى خود قرار دادهاند ، پس مراد از * ( « أَبْناءَنا » ) * در آيه ؛ حسن و حسين ، و مراد از * ( « نِساءَنا » ) * فاطمه ، و * ( « أَنْفُسَنا » ) * ( كسى كه بمنزلهء خودمان است ) علىّ بن أبى طالب عليهم السّلام مىباشد ، افزون بر اينكه تمام علما بر اين خبر اجماع كردهاند كه جبريل در روز احد ( كه همه پراكنده شده و تنها علىّ در مقام دفاع آن حضرت ماند ) گفت : اى محمّد اين عمل علىّ نشانهء فداكارى و جانفشانى حقيقى است ، و رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرمود : چون او از من است و من از او .
و جبرئيل گفت : اى رسول خدا ، و من نيز از شما دو تن هستم . آنگاه جبرئيل در ادامهء سخن خود گفت : « لا سيف إلَّا ذو الفقار و لا فتى إلَّا عليّ » « شمشير واقعى ، ذو الفقار و جوانمرد واقعى ، علىّ است » ، و كلمه اى كه جبرئيل در بارهء علىّ عليه السّلام بكار برد همان طور بود كه خداوند متعال در مورد خليل خود ؛ ابراهيم استعمال نمود . خداوند در اين آيه فرمايد : « جوانى كه او را ابراهيم گويند - انبياء : 60 » ، ما عموزادگان تو افتخارمان بر اين است كه جبرئيل گفته كه : از ما است ! .
هارون گفت : آفرين موسى ! نياز و حاجات خود را براى ما بگو .
امام عليه السّلام فرمود : گفتم : نخست حاجت من اين است كه اجازه دهى پسر عمويت به حرم جدّ خود و نزد عيالش مراجعت كند .
هارون گفت : تا ببينيم ، إن شاء الله .
272 - و نقل است كه مأمون به قوم خود گفت : آيا مىدانيد چه كسى تشيّع را به من آموخت ؟ جمع حاضر همگى گفتند : نه بخدا نمىدانيم .
گفت : هارون الرّشيد آن را به من تعليم داد ، پرسيدند : چطور ممكن است ، حال اينكه او اين خاندان را به قتل مىرساند ؟ !
مأمون گفت : ايشان را براى بقاى ملك و سلطنت خود مىكشت ، زيرا حكومت و ملك دارى عقيم است ( يعنى فاميل و غير فاميل نمىشناسد ) .
سپس ادامه داد : روزى موسى بن جعفر عليهما السّلام بر هارون وارد شد و او در مقابلش برخاسته و از او استقبال نموده و در صدر مجلس او را نشانده و در مقابلش نشست ، و مطالبى ميانشان ردّ و بدل شد . سپس موسى بن جعفر عليهما السّلام به پدرم گفت : اى أمير المؤمنين ، خداوند عزّ و جلّ بر واليان عهد خود واجب فرموده كه حاجات فقراى امّت را برآورده و مشكل غرامت ديدگان را حلّ كنند ، و دين سنگين بدهكاران را پرداخت كنند ، و بىلباسها را جامه پوشند ، و رفتارشان با اسرا نيكو باشد ، و شما از همه به انجام اين فرمايشات سزاوارتريد . هارون گفت : همين گونه خواهم كرد اى أبو الحسن .
سپس با قيام موسى بن جعفر پدرم نيز برخاسته و ميان دو ديده و صورت او را بوسيد سپس روى بجانب من و أمين و مؤتمن نموده و گفت : اى عبد الله و اى محمّد و اى ابراهيم پيشاپيش پسر عمو و آقاى خود حركت كنيد ، و ركاب او را گرفته و جامه اش را مرتّب كنيد و تا درب منزلش او را مشايعت نماييد ، بعد موسى پنهانى مرا بشارت به خلافت داده و گفت : « هر گاه به خلافت رسيدى رفتارت با فرزندانم خوب باشد » .
سپس به نزد هارون بازگشتيم ، و در ميان برادرانم من جرأت و جسارت بيشترى در برابر پدر داشتم ، پس وقتى مجلس خلوت شد گفتم :
اى أمير المؤمنين ، اين مرد كه بود كه آنقدر به او عزّت و احترام گذاشتيد ؛ در مقابلش از جا برخاسته و به استقبالش رفتى ، وى را در صدر مجلس نشاندى و خود پايينتر نشستى و به ما فرمان دادى برايش ركاب گيريم ؟
هارون گفت : او امام مردم و حجّت خدا بر خلق ؛ و خليفهء او بر بندگان است .
گفتم : اى أمير المؤمنين ، مگر اين صفات منحصراً در شما و براى شما نيست ؟ گفت :
من در ظاهر و از سر اجبار و غلبه امام جماعت و مردم هستم و موسى بن جعفر امام حقّ است . بخدا سوگند اى فرزندم او به جانشينى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله از من و همهء مردم سزاوارتر است ، و بخدا سوگند اگر تو هم كه فرزند من هستى بخواهى حكومت را از من بگيرى ، گردنت را مىزنم ، زيرا حكومت عقيم است و فرزندى ندارد .
پس هنگام حركت از مدينه به مكَّه هارون دستور داد دويست دينار در كيسه اى سياه بريزند و به فضل بن ربيع گفت : اين پول را به موسى بن جعفر بده و از قول من به او
بگو : فعلًا دستمان تنگ است و در آينده صله و برّ ما به شما خواهد رسيد .
مأمون گويد : من به اين عمل پدر اعتراض كرده و گفتم : اى أمير المؤمنين ، صلهء شما به فرزندان مهاجر و انصار و قريش و بنى هاشم و آنكه حسب و نسب او را نمىشناختيد پنج هزار دينار به پايين بود حال اينكه به موسى بن جعفرى كه آن همه عزّت و احترام و اجلال نمودى دويست دينار ؟ ! ! اين كمترين انعام شما بوده كه تا حال به كسى دادهايد ! .
هارون گفت : خفه شو بىمادر ! اگر آنچه ضمانت كرده بودم به او مىدادم هيچ تضمينى وجود نداشت كه فردا با صد هزار شمشير از شيعيان و موالى مقابل من نايستد ، و فقر و نادارى او و أهل بيتش براى من و شما آرامشبخشتر از ثروتمند شدن و دست باز بودن ايشان است .
273 - و گفتهاند : وقتى هارون الرّشيد وارد مدينه شد يكسر نزد روضهء نبوىّ رفت و با او گروهى از مردم نيز بودند ، پس نزد قبر آن حضرت رفته و گفت : سلام بر تو اى رسول خدا ، سلام بر تو اى پسر عمو - و بر اين كلام بر ديگران مىباليد - .
پس حضرت كاظم عليه السّلام نزد قبر پيش آمده و گفت : سلام بر تو اى رسول خدا ،
سلام بر تو اى پدر ! ! . با شنيدن اين كلام رنگ رخسار هارون دگرگون شد و آثار خشم در سيمايش هويدا گشت .
274 - از امام كاظم عليه السّلام نقل است كه فرمود : وقتى اين بيت شعر مروان بن - ابى حفصه : « چطور مىشود و اين شدنى نيست و نخواهد بود . كه دخترزادهها بجاى عموها ارث برند ؟ ! » را شنيدم ، اين مطلب تمام شب مرا مشغول ساخت ، پس بخواب رفته و شنيدم هاتفى در خواب مىگويد :
چطور مىشود و اين شدنى نيست و نخواهد بود . كه مشركين پرچمداران اسلام باشند ! دخترزادگان نصيب خود را از جدّشان مىبرند . و عمو بدون سهم كنار مىرود ، آزادشدهء در كفر را چه به ارث ، و تنها . از ترس شمشير اظهار اسلام كرده ، و فرزند نثله[1]در كنار سرگردان مىايستد . در بارهء آن ، و خويشان او را مانع مىشوند ، بىشكّ فرزند فاطمه كه مشهور و زبانزد است . از عموزادهها ارث را مىبرد .
[1]نثله يا نتيله نام مادر عبّاس بن عبد المطَّلب است . و مراد از آزاد شده عبّاس ؛ عموى رسول گرامى اسلام صلَّى اللَّه عليه و آله است كه در جنگ بدر بدست مسلمين اسير شد و با فديه رها گشت .
275 - و محمّد بن حسن در مجلس هارون در مكَّه از موسى بن جعفر عليهما السّلام پرسيد : آيا براى فرد محرم ( كه لباس احرام عمره يا حجّ بتن دارد ) جايز است كه در زير سايهء سقف محمل خود برود ؟ فرمود : با اختيار براى او جايز نيست .
محمّد بن حسن به آن حضرت گفت : آيا با اختيار براى او جايز است در سايه حركت كند ؟ فرمود : آرى .
با شنيدن اين پاسخ محمّد بن حسن خنديد ، و موسى بن جعفر عليهما السّلام بدو گفت : آيا از سنّت پيامبر به شگفت آمده و آن را مسخره مىكنى ؟ ! ، بدرستى كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله سايه بان را در احرام از سر خود برداشت ، و در حالى كه محرم بود زير سايه حركت كرد ، اى محمّد احكام خداوند قابل قياس[1]نيست ، و هر كه قسمتى از آن را با قسمتى ديگر قياس كند از راه حقّ گمراه مىشود .
محمّد بن حسن خاموش شد و هيچ پاسخى نداد .
[1]قياس در نزد بيشتر أهل سنّت يكى از منابع اصلى احكام است ، عمل آن ، يعنى قياس موضوعات مجهول الحكم بر موضوعات معلوم الحكم ابتدا در قرن دوم هجرى توسّط أبو حنيفه عنوان و مورد شرح و بسط قرار گرفت ، و از طرف مقابل حضرات أهل بيت عليهم السّلام بشدّت با اين روش مخالفت كرده و جلوى آن مىايستادند ، و حديث معروفى از حضرت صادق عليه السّلام نقل است كه فرموده : « اگر سنّت رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله مورد قياس واقع شود دين نابود شود » .