275 - و محمّد بن حسن در مجلس هارون در مكَّه از موسى بن جعفر عليهما السّلام پرسيد : آيا براى فرد محرم ( كه لباس احرام عمره يا حجّ بتن دارد ) جايز است كه در زير سايهء سقف محمل خود برود ؟ فرمود : با اختيار براى او جايز نيست .
محمّد بن حسن به آن حضرت گفت : آيا با اختيار براى او جايز است در سايه حركت كند ؟ فرمود : آرى .
با شنيدن اين پاسخ محمّد بن حسن خنديد ، و موسى بن جعفر عليهما السّلام بدو گفت : آيا از سنّت پيامبر به شگفت آمده و آن را مسخره مىكنى ؟ ! ، بدرستى كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله سايه بان را در احرام از سر خود برداشت ، و در حالى كه محرم بود زير سايه حركت كرد ، اى محمّد احكام خداوند قابل قياس[1]نيست ، و هر كه قسمتى از آن را با قسمتى ديگر قياس كند از راه حقّ گمراه مىشود .
محمّد بن حسن خاموش شد و هيچ پاسخى نداد .
[1]قياس در نزد بيشتر أهل سنّت يكى از منابع اصلى احكام است ، عمل آن ، يعنى قياس موضوعات مجهول الحكم بر موضوعات معلوم الحكم ابتدا در قرن دوم هجرى توسّط أبو حنيفه عنوان و مورد شرح و بسط قرار گرفت ، و از طرف مقابل حضرات أهل بيت عليهم السّلام بشدّت با اين روش مخالفت كرده و جلوى آن مىايستادند ، و حديث معروفى از حضرت صادق عليه السّلام نقل است كه فرموده : « اگر سنّت رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله مورد قياس واقع شود دين نابود شود » .
276 - و ميان أبو يوسف قاضى و أبو الحسن موسى الكاظم عليه السّلام در حضور مهدىّ عبّاسى نزديك بهمان سؤالات مطرح شد ، و آن حضرت از أبو يوسف پرسشى فرمود كه از جوابش درماند و نتوانست چيزى بگويد ، پس به آن حضرت گفت : من قصد دارم از شما پرسشى كنم ، فرمود : بيان كن .
پرسيد : استفاده از سايه بان براى محرم چه حكمى دارد ؟ فرمود : جايز نيست .
گفت : اگر چادر بزنند و داخل آن بشوند چطور ؟ فرمود : عيبى ندارد .
أبو يوسف گفت : آن دو با هم چه فرقى دارند ؟
راوى گويد : حضرت كاظم عليه السّلام فرمود : آيا زن حائض نمازش را بايد قضا كند ؟
گفت : نه ، فرمود : روزه را چطور ؟ گفت : آرى بايد قضايش را بجاى آورد ، فرمود : براى چه ؟ گفت : حكم خدا اين چنين است ، حضرت فرمود : آنهم اين گونه است ! مهدىّ عبّاسى به أبو يوسف گفت : مىبينم كه نتوانستى كارى از پيش برى ، گفت :
اى أمير المؤمنين جواب دندانشكنى بمن داد .
277 - و از امام حسن عسكرىّ عليه السّلام نقل است كه : مردى از خواصّ شيعيان در حالى كه مىلرزيد در خلوت به حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام گفت :
اى زادهء رسول خدا ، من از عمل منافقانهء فلانى در اظهار اعتقاد وصيّت و امامت شما در هراسم ، آن حضرت فرمود : چطور ؟
گفت : روزى با او در مجلس فلانى بودم ، و با او مردى از بزرگان بغداد بود ، پس صاحب مجلس بدو گفت : تو فكر مىكنى صاحب و رفيقت موسى بن جعفر امام است نه اين خلقى كه روى اين تخت نشستهاند ؟
و صاحب شما به او گفت : من اين گونه نمىگويم ، بلكه مىپندارم كه موسى بن جعفر امام نيست ، و هر چند كه اعتقاد ندارم كه او غير امام است ، پس بر من و هر كه آن اعتقاد ندارد لعنت خدا و فرشتگان و همهء مردمان باد ! .
پس صاحب مجلس به او گفت : خدا جزاى خيرت دهد ، و لعنت خدا بر آنان كه عليه تو نزد من سعايت و بدگويى نمودند .
امام موسى بن جعفر عليهما السّلام فرمود : اين طور كه تو پنداشته اى نيست ، بلكه صاحب و رفيقت داناتر از تو مىباشد ، او تنها گفت : موسى غير امام است ، يعنى آن غير امام پس موسى غير او است ، پس او امام است ، پس تنها با اين قول اثبات امامت مرا نموده و از ديگرى اين مقام را نفى كرده ، اى عبد الله ! كى اين پندار تو از برادرت كه منافق است زايل مىشود ، پس آن مرد حرفهاى دوستش را فهميده و بسيار محزون شده و گفت :
اى زادهء رسول خدا ، من مالى ندارم تا او را راضى كنم ، ولى قسمتى از اعمال عبادى و صلوات بر شما أهل بيت را و لعنت بر دشمنانتان را به او بخشيدم ! .
حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام فرمود : اكنون از آتش خارج شدى .
278 - و نقل است كه امام كاظم عليه السّلام فرموده :
يك فقيهى كه در پى نجات يتيمى از ايتام ما - كه نه ما را ديده و نه به ما دسترسى
دارد - برآيد ، و او را در حدّ نيازش آموزش دهد ، [ تحمّل اين يك فقيه ] بر ابليس سختتر از هزار عابد است . زيرا فرد عابد فقط براى نجات خودش تلاش مىكند ، ولى فقيه علاوه بر خود به فكر تمام بندگان خدا مىباشد ، تا آنان را از دست ابليس و يارانش نجات دهد ، به همين خاطر [ مقام او ] نزد خداوند از هزار هزار زن و مرد عابد برتر است .
279 - و نقل است كه امام كاظم عليه السّلام صوتى زيبا و قرائتى دلنشين داشت ، پس يكى از روزها فرمود : بدرستى كه علىّ بن الحسين عليهما السّلام وقتى شروع به قرائت قرآن مىكرد چه بسا كسانى كه بر آن حضرت مىگذشتند از آواز خوش او مدهوش مىشدند ، و اگر امام چيزى از آواز خوشش را آشكار سازد مردمان تاب شنيدن آن را نخواهند داشت .
يكى پرسيد : مگر رسول خدا صلَّى الله عليه و آله با مردم نماز [ جماعت ] نمىخواند و آوازش را به خواندن بلند نمىكرد ؟ حضرت فرمود : رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در حدّ تحمّل و طاقت ايشان كه پشت سرش بودند آوازش را بلند مىكرد .
« احتجاج أبو الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام » « در توحيد و عدل و جز آن دو بر مخالف و موافق و غريب و فاميل » 280 - مردى بر حضرت الرّضا - عليه آلاف التّحيّة و الثّثناء - وارد شده گفت : اى زادهء رسول خدا ، چه دليلى بر حدوث عالم است ؟
فرمود : اينكه تو نبودى سپس بوجود آمدى ، و خود اين را نيك مىدانى كه تو خودت را ايجاد نكردى ، و نه كسى كه مانند خود توست تو را بوجود آورده .
281 - از محمّد بن عبد الله خراسانى خادم حضرت رضا عليه السّلام نقل است كه روزى مردى زنديق بر آن حضرت وارد شد و گروهى نيز حضور داشتند ، امام فرمود : بگو ببينم ، اگر حرف ، حرف شما باشد - اگر چه اين طور نيست - آيا ما و شما يكسان هستيم ؟ و نماز و روزه و زكات و اعتقادات ما ضررى به ما نرسانده است ؟
آن مرد زنديق چيزى نگفت . پس آن حضرت فرمود : و اگر حرف ، حرف ما باشد - كه حقّ هم همين است - در اين صورت آيا شما به هلاكت نيفتاده و ما نجات نيافتهايم ؟
زنديق گفت : خداوند به تو لطف و رحمت فرمايد ، برايم توضيح بده كه خدا چگونه است ؟ و كجاست ؟
حضرت فرمود : واى بر تو ! آنچه تو گمان كرده اى غلط است ، او جا و مكان را ايجاد كرده است ، او بود ولى هيچ جا و مكانى وجود نداشت ، كيفيّت را او ايجاد كرده است ، او بود و هيچ چگونگى و كيفيّتى وجود نداشت ، لذا با كيفيّت يا جا و مكان و حواسّ قابل درك نيست و به هيچ چيز شبيه نمىباشد ، مرد گفت : حال كه با هيچ حواسّى از حواسّ پنجگانه قابل درك نيست پس ، اصلًا نيست ! .
حضرت فرمود : واى بر تو ! چون حواسّت از درك او عاجز است ، ربوبيّت او را انكار مىكنى ؟ و حال آنكه ما وقتى از ادراكش عاجز مىشويم يقين مىكنيم كه او ربّ ما است ، و او چيزى است بر خلاف ساير اشياء ، مرد گفت : پس بگو خدا چه زمانى ، بوده است ؟
حضرت فرمود : تو به من بگو ، خداوند كى نبوده است تا بگويم كى بوده است ؟
مرد پرسيد : چه دليلى بر وجود خدا هست ؟
حضرت فرمودند : وقتى به جسدم مىنگرم و مىبينم نمىتوانم در طول و عرض چيزى از آن كم كنم يا بر آن بيفزايم و سختىها را از آن دفع كنم و چيزى به سود آن انجام دهم ، مىفهمم كه اين ساختمان بناكننده اى دارد و به او معتقد مىشوم ، افزون بر اينكه چرخش فلك را به امر و قدرتش و ايجاد شدن ابرها و گردش بادها و حركت ماه و خورشيد و ستارگان و ساير آيات عجيب و متقن الهى را مىبينيم ، و لذا مىفهمم كه اينها همه تقديركننده و ايجادكننده اى دارد .
زنديق پرسيد : پس چرا چشم او را نمىبيند ؟
فرمود : براى اينكه فرقى باشد بين او و بين خلقش كه قابل رؤيت مىباشند ، افزون بر اينكه شأن او اجلّ از اين است كه چشم او را ببيند و يا فكر او را درك نمايد ، يا عقل ، او را دريابد ، مرد گفت : پس حدّ و وصفش را برايم بيان كن ، امام عليه السّلام فرمود : حدّ و وصفى ندارد .
زنديق پرسيد : چرا ؟