« احتجاج أبو الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام » « در توحيد و عدل و جز آن دو بر مخالف و موافق و غريب و فاميل » 280 - مردى بر حضرت الرّضا - عليه آلاف التّحيّة و الثّثناء - وارد شده گفت : اى زادهء رسول خدا ، چه دليلى بر حدوث عالم است ؟
فرمود : اينكه تو نبودى سپس بوجود آمدى ، و خود اين را نيك مىدانى كه تو خودت را ايجاد نكردى ، و نه كسى كه مانند خود توست تو را بوجود آورده .
281 - از محمّد بن عبد الله خراسانى خادم حضرت رضا عليه السّلام نقل است كه روزى مردى زنديق بر آن حضرت وارد شد و گروهى نيز حضور داشتند ، امام فرمود : بگو ببينم ، اگر حرف ، حرف شما باشد - اگر چه اين طور نيست - آيا ما و شما يكسان هستيم ؟ و نماز و روزه و زكات و اعتقادات ما ضررى به ما نرسانده است ؟
آن مرد زنديق چيزى نگفت . پس آن حضرت فرمود : و اگر حرف ، حرف ما باشد - كه حقّ هم همين است - در اين صورت آيا شما به هلاكت نيفتاده و ما نجات نيافتهايم ؟
زنديق گفت : خداوند به تو لطف و رحمت فرمايد ، برايم توضيح بده كه خدا چگونه است ؟ و كجاست ؟
حضرت فرمود : واى بر تو ! آنچه تو گمان كرده اى غلط است ، او جا و مكان را ايجاد كرده است ، او بود ولى هيچ جا و مكانى وجود نداشت ، كيفيّت را او ايجاد كرده است ، او بود و هيچ چگونگى و كيفيّتى وجود نداشت ، لذا با كيفيّت يا جا و مكان و حواسّ قابل درك نيست و به هيچ چيز شبيه نمىباشد ، مرد گفت : حال كه با هيچ حواسّى از حواسّ پنجگانه قابل درك نيست پس ، اصلًا نيست ! .
حضرت فرمود : واى بر تو ! چون حواسّت از درك او عاجز است ، ربوبيّت او را انكار مىكنى ؟ و حال آنكه ما وقتى از ادراكش عاجز مىشويم يقين مىكنيم كه او ربّ ما است ، و او چيزى است بر خلاف ساير اشياء ، مرد گفت : پس بگو خدا چه زمانى ، بوده است ؟
حضرت فرمود : تو به من بگو ، خداوند كى نبوده است تا بگويم كى بوده است ؟
مرد پرسيد : چه دليلى بر وجود خدا هست ؟
حضرت فرمودند : وقتى به جسدم مىنگرم و مىبينم نمىتوانم در طول و عرض چيزى از آن كم كنم يا بر آن بيفزايم و سختىها را از آن دفع كنم و چيزى به سود آن انجام دهم ، مىفهمم كه اين ساختمان بناكننده اى دارد و به او معتقد مىشوم ، افزون بر اينكه چرخش فلك را به امر و قدرتش و ايجاد شدن ابرها و گردش بادها و حركت ماه و خورشيد و ستارگان و ساير آيات عجيب و متقن الهى را مىبينيم ، و لذا مىفهمم كه اينها همه تقديركننده و ايجادكننده اى دارد .
زنديق پرسيد : پس چرا چشم او را نمىبيند ؟
فرمود : براى اينكه فرقى باشد بين او و بين خلقش كه قابل رؤيت مىباشند ، افزون بر اينكه شأن او اجلّ از اين است كه چشم او را ببيند و يا فكر او را درك نمايد ، يا عقل ، او را دريابد ، مرد گفت : پس حدّ و وصفش را برايم بيان كن ، امام عليه السّلام فرمود : حدّ و وصفى ندارد .
زنديق پرسيد : چرا ؟
فرمود : زيرا هر چيزى كه حدّى دارد ، وجودش تا همان حدّ امتداد دارد و چون حدّ و مرز پذيرفته ، پس قابليّت زياد شدن را نيز دارد و وقتى قابليّت زياد شدن را داشته باشد قابليّت نقصان را نيز دارد ، پس او نه حدّ دارد و نه زيادى مىپذيرد نه چيزى از او كم مىشود نه قابل تجزيه است و نه با فكر درك مىشود .
زنديق پرسيد : شما كه مىگوييد : او لطيف ، سميع ( شنوا ) ، حكيم ، بصير ( بينا ) و عليم است يعنى چه ؟ آيا كسى مىتواند بدون گوش ، شنوا باشد ، يا بدون چشم ، بينا باشد يا ظريف و دقيق ؛ ولى دست نداشته باشد ، و يا حكيم باشد ولى صنعتگر و سازنده نباشد ؟
حضرت فرمود : « لطيف » در بين آدميان ، موقعى اطلاق مىشود كه كسى بخواهد كارى يا صنعتى انجام دهد . آيا نديده اى وقتى كسى مىخواهد چيزى اتّخاذ كند يا كارى كند اگر با دقّت و ظرافت انجام دهد ، مىگويند فلانى چقدر با ظرافت و دقيق است ؟
پس چطور به خداوند بزرگى كه مخلوقاتى ريز و درشت دارد و در جانوران روحهايى قرار داده و هر جنسى را از جنس ديگر متباين ساخته بطورى كه هيچ شبيه يك ديگر نيستند ، لطيف ( دقيق و با ظرافت ) گفته نشود ؟ پس هر كدام از اين مخلوقات در تركيب ظاهرى خود لطفى از خالق لطيف و خبير دارا است ،
سپس در درختان و ميوههاى خوراكى و غير خوراكى آن دقّت كرديم و آن وقت گفتيم :
خالق ما ، لطيف است ولى نه مانند لطيف بودن مخلوقات در كارهايشان ، و گفتيم : او شنوايى است كه صداى تمام خلايق از عرش تا فرش از مورچههاى ريز گرفته تا بزرگتر از آن ، در دريا و خشكى بر او پوشيده نيست و زبان آنها را با هم اشتباه نمىكند و در اين موقع گفتيم : او شنوا است ولى بدون گوش و گفتيم او بينا است ولى نه با چشم ، زيرا او اثر دانهء بسيار ريز و سياه خردل را در شب ظلمانى بر روى سنگ سياه مىبيند و نيز حركت مورچه را در شب تاريك مىبيند و از نفع و ضرر آن مطَّلع است و آميزش و بچّهها و نسل آن را مىبيند ، و در نتيجه گفتيم : او بينا است امّا نه مانند بينا بودن مخلوقات .
راوى گويد : زمانى نگذشت كه آن فرد مسلمان شد .
و غير از اين مطالب ديگرى هم در حديث بود .
282 - و در خبر ديگرى از آن حضرت نقل است كه فرموده :
تنها بدين خاطر خداوند عالم ناميده شده كه علم او حادث نيست ( يعنى او را علمى نبوده و اكنون بدستش آورده باشد ) ، كه با آن به اشياء پى ببرد و به كمك آن علم آنچه
بعداً بدان برخورد مىكند حفظ نمايد ، و در خلقت مخلوقاتش فكر و انديشه كند ، و عالم مخلوق تنها كسى است كه علم او حادث است ( يعنى علمى نداشته بعداً برخوردار شده ) ، زيرا پيش از آن جاهل بودهاند ، و چه بسا اين علمى كه بدست آوردهاند نيز از دستشان برود و بسوى جهل سير كند ، خداوند ؛ عالم ناميده مىشود ، زيرا نسبت به هيچ چيز جاهل نيست ، همان طور كه مىبينى خالق و مخلوق هر دو عالم ناميده مىشوند ولى معنى و مصداق آن دو با هم تفاوت دارد . و خداوند تبارك و تعالى قائم است امّا نه به معنى ايستادن روى پا با زحمت و سختى و خستگى مثل ايستادن ساير اشياء ولى وقتى مىفرمايد خدا قائم است معنايش اين است كه حافظ و قيّم اشياء است مثل اينكه گفته مىشود « فلانى قائم به امر ما است » و خداى تعالى حافظ و قيّم هر كسى است در كارهايى كه مىكند ، و قائم در كلام مردم به معنى « باقى » نيز هست ، و به معنى « كافى » ( كفايت ) نيز بكار مىرود ، مانند اينكه به كسى مىگويى : « كار فلانى را برايش انجام بده » ، يعنى نيازش را برطرف كن ، و نيز قائم در ميان ما مردمان به معنى كسى است كه روى پا ايستاده است . در اين مورد نيز اسم مشترك است و معنى متفاوت .
و امّا لفظ خبير ، كسى است كه چيزى از نظر او پنهان نيست و هيچ چيز از دسترس او دور نمىماند ، ولى نه با تجربه و آزمايش به اين صورت كه اين آزمايش به او چيزى
بياموزد ، آنچنان كه اگر اين تجربه و آزمايش نبود ، هيچ نمىدانست ، چون كسى كه چنين باشد جاهل است ، و خداوند تبارك و تعالى از ازل به آنچه مىخواسته خلق كند خبير و آگاه بوده ، امّا در ميان مردم به كسى خبير گفته مىشود كه جاهل باشد ولى در صدد يادگيرى و آگاهى يافتن برآيد . در اين مورد نيز اسم ما و خدا مشترك است ولى معناى آن متفاوت .
و امّا ظاهر ، به اين معنى نيست كه با سوار شدن بر اشياء و نشستن بر آنها ، از آنها بالا رفته است بلكه به اين خاطر به او ظاهر گفته مىشود كه بر همه چيز چيره و قاهر است و بر همه چيز غلبه يافته و نسبت به همه چيز قادر است ، مثلًا گفته مىشود « بر دشمنان خود پيروز شدم » ، و « خداوند مرا بر دشمنم پيروز گردانيد » ، در اينجا منظور از ظهور ، فتح و غلبه است و ظهور خدا بر اشياء نيز اين گونه مىباشد .
و صورت ديگرى نيز براى ظهور خداوند وجود دارد و آن اينكه : او براى هر كس كه او را بخواهد ظاهر و هيچ چيز بر خدا پوشيده نيست ، و تدبير هر چه ديده مىشود به دست اوست ، پس چه ظاهرى از خداوند ظاهرتر و آشكارتر است ؟ زيرا تو ، به هر كجا روكنى ، مصنوعات و مخلوقات او را مىبينى ، و در وجود خودت ، آثارى از او هست كه تو را بىنياز مىسازد ،
ولى ظاهر در مورد ما مردمان به كسى گفته مىشود كه وجودش بارز و آشكار بوده ، به وسيلهء حدّ و وصفش معلوم باشد ، پس اسم مشترك است ولى معنى متفاوت .
و امّا باطن ، به معنى « درون اشياء بودن » نيست ، به اين معنى كه درون اشياء غور و نفوذ كند . بلكه به اين معنى است كه به درون اشياء اطَّلاع و آگاهى دارد و تدبير آن به دست اوست ، مثل اينكه گفته مىشود : « أبطنته » يعنى : از آن آگاه شدم و سرّ پنهان او را دانستم . ولى « باطن » در مورد آدميان به كسى اطلاق مىشود كه به درون اشياء رفته و پنهان شود ، پس اسم مشترك است و معنى متفاوت .
فرمود : و همين گونه است تمامى نامها ، هر چند كه ما تمام آنها را در اينجا بر نشمريم .
283 - و هنگامى كه مأمون قصد داشت حضرت رضا عليه السّلام را به ولايت عهدى خود منصوب كند بنى هاشم[1]را جمع كرده به آنان چنين گفت : من قصد آن دارم پس از خود « رضا » را به خلافت برگزينم ، پس بنى هاشم بدو حسد ورزيده و گفتند : آيا مىخواهى مرد نادانى كه هيچ آشنايى با خلافت و سياست ندارد را ولىّ عهد خود كنى ؟ ! كسى را نزد او بفرست تا به اينجا بيايد
[1]منسوب به جدّ أعلايشان « هاشم بن عبد مناف » شدهاند و گر نه صحيحتر « بنى عبّاس » مىباشد ، همچنان كه از فحواى كلام بخوبى مشخّص است .