سپس در درختان و ميوههاى خوراكى و غير خوراكى آن دقّت كرديم و آن وقت گفتيم :
خالق ما ، لطيف است ولى نه مانند لطيف بودن مخلوقات در كارهايشان ، و گفتيم : او شنوايى است كه صداى تمام خلايق از عرش تا فرش از مورچههاى ريز گرفته تا بزرگتر از آن ، در دريا و خشكى بر او پوشيده نيست و زبان آنها را با هم اشتباه نمىكند و در اين موقع گفتيم : او شنوا است ولى بدون گوش و گفتيم او بينا است ولى نه با چشم ، زيرا او اثر دانهء بسيار ريز و سياه خردل را در شب ظلمانى بر روى سنگ سياه مىبيند و نيز حركت مورچه را در شب تاريك مىبيند و از نفع و ضرر آن مطَّلع است و آميزش و بچّهها و نسل آن را مىبيند ، و در نتيجه گفتيم : او بينا است امّا نه مانند بينا بودن مخلوقات .
راوى گويد : زمانى نگذشت كه آن فرد مسلمان شد .
و غير از اين مطالب ديگرى هم در حديث بود .
282 - و در خبر ديگرى از آن حضرت نقل است كه فرموده :
تنها بدين خاطر خداوند عالم ناميده شده كه علم او حادث نيست ( يعنى او را علمى نبوده و اكنون بدستش آورده باشد ) ، كه با آن به اشياء پى ببرد و به كمك آن علم آنچه
بعداً بدان برخورد مىكند حفظ نمايد ، و در خلقت مخلوقاتش فكر و انديشه كند ، و عالم مخلوق تنها كسى است كه علم او حادث است ( يعنى علمى نداشته بعداً برخوردار شده ) ، زيرا پيش از آن جاهل بودهاند ، و چه بسا اين علمى كه بدست آوردهاند نيز از دستشان برود و بسوى جهل سير كند ، خداوند ؛ عالم ناميده مىشود ، زيرا نسبت به هيچ چيز جاهل نيست ، همان طور كه مىبينى خالق و مخلوق هر دو عالم ناميده مىشوند ولى معنى و مصداق آن دو با هم تفاوت دارد . و خداوند تبارك و تعالى قائم است امّا نه به معنى ايستادن روى پا با زحمت و سختى و خستگى مثل ايستادن ساير اشياء ولى وقتى مىفرمايد خدا قائم است معنايش اين است كه حافظ و قيّم اشياء است مثل اينكه گفته مىشود « فلانى قائم به امر ما است » و خداى تعالى حافظ و قيّم هر كسى است در كارهايى كه مىكند ، و قائم در كلام مردم به معنى « باقى » نيز هست ، و به معنى « كافى » ( كفايت ) نيز بكار مىرود ، مانند اينكه به كسى مىگويى : « كار فلانى را برايش انجام بده » ، يعنى نيازش را برطرف كن ، و نيز قائم در ميان ما مردمان به معنى كسى است كه روى پا ايستاده است . در اين مورد نيز اسم مشترك است و معنى متفاوت .
و امّا لفظ خبير ، كسى است كه چيزى از نظر او پنهان نيست و هيچ چيز از دسترس او دور نمىماند ، ولى نه با تجربه و آزمايش به اين صورت كه اين آزمايش به او چيزى
بياموزد ، آنچنان كه اگر اين تجربه و آزمايش نبود ، هيچ نمىدانست ، چون كسى كه چنين باشد جاهل است ، و خداوند تبارك و تعالى از ازل به آنچه مىخواسته خلق كند خبير و آگاه بوده ، امّا در ميان مردم به كسى خبير گفته مىشود كه جاهل باشد ولى در صدد يادگيرى و آگاهى يافتن برآيد . در اين مورد نيز اسم ما و خدا مشترك است ولى معناى آن متفاوت .
و امّا ظاهر ، به اين معنى نيست كه با سوار شدن بر اشياء و نشستن بر آنها ، از آنها بالا رفته است بلكه به اين خاطر به او ظاهر گفته مىشود كه بر همه چيز چيره و قاهر است و بر همه چيز غلبه يافته و نسبت به همه چيز قادر است ، مثلًا گفته مىشود « بر دشمنان خود پيروز شدم » ، و « خداوند مرا بر دشمنم پيروز گردانيد » ، در اينجا منظور از ظهور ، فتح و غلبه است و ظهور خدا بر اشياء نيز اين گونه مىباشد .
و صورت ديگرى نيز براى ظهور خداوند وجود دارد و آن اينكه : او براى هر كس كه او را بخواهد ظاهر و هيچ چيز بر خدا پوشيده نيست ، و تدبير هر چه ديده مىشود به دست اوست ، پس چه ظاهرى از خداوند ظاهرتر و آشكارتر است ؟ زيرا تو ، به هر كجا روكنى ، مصنوعات و مخلوقات او را مىبينى ، و در وجود خودت ، آثارى از او هست كه تو را بىنياز مىسازد ،
ولى ظاهر در مورد ما مردمان به كسى گفته مىشود كه وجودش بارز و آشكار بوده ، به وسيلهء حدّ و وصفش معلوم باشد ، پس اسم مشترك است ولى معنى متفاوت .
و امّا باطن ، به معنى « درون اشياء بودن » نيست ، به اين معنى كه درون اشياء غور و نفوذ كند . بلكه به اين معنى است كه به درون اشياء اطَّلاع و آگاهى دارد و تدبير آن به دست اوست ، مثل اينكه گفته مىشود : « أبطنته » يعنى : از آن آگاه شدم و سرّ پنهان او را دانستم . ولى « باطن » در مورد آدميان به كسى اطلاق مىشود كه به درون اشياء رفته و پنهان شود ، پس اسم مشترك است و معنى متفاوت .
فرمود : و همين گونه است تمامى نامها ، هر چند كه ما تمام آنها را در اينجا بر نشمريم .
283 - و هنگامى كه مأمون قصد داشت حضرت رضا عليه السّلام را به ولايت عهدى خود منصوب كند بنى هاشم[1]را جمع كرده به آنان چنين گفت : من قصد آن دارم پس از خود « رضا » را به خلافت برگزينم ، پس بنى هاشم بدو حسد ورزيده و گفتند : آيا مىخواهى مرد نادانى كه هيچ آشنايى با خلافت و سياست ندارد را ولىّ عهد خود كنى ؟ ! كسى را نزد او بفرست تا به اينجا بيايد
[1]منسوب به جدّ أعلايشان « هاشم بن عبد مناف » شدهاند و گر نه صحيحتر « بنى عبّاس » مىباشد ، همچنان كه از فحواى كلام بخوبى مشخّص است .
و نمونه هايى از جهات او را كه دليل خوبى او خواهد بود ببينى !
مأمون نيز حضرت را فراخواند ، آنان گفتند : اى ابو الحسن ! به منبر برو و ما را راهنمايى كن تا خداوند را بطور صحيحى شناخته و بر اساس آن عبادت نماييم .
حضرت به منبر رفته ، و سر به زير داشته و بىآنكه سخنى گويد مدّتى به همان حال جلوس نمود ، سپس حركتى كرده از جاى برخاسته و راست ايستاده و پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر پيامبر اكرم و أهل بيتش فرمود :
مرحلهء نخست در عبادت خدا ، شناخت و معرفت اوست ، و اساس و پايهء معرفت خداوند توحيد و يگانگى اوست ، و اساس و قوام توحيد اين است كه صفات را از ذات خداوند منتفى بدانيم ، زيرا عقل انسان خود شهادت مىدهد كه هر چه كه از صفت و موصوفى تركيب شده باشد ، مخلوق است ، و هر مخلوقى نيز خود گواهى مىدهد كه خالق و سازنده اى دارد كه نه صفت است و نه موصوف ، و هر صفت و موصوفى پيوسته بايد با هم همراه باشند ، و همراهى دو چيز باهم ، علامت حادث بودن آنها است ، و حادث بودن هم با ازلى بودن منافات دارد ، پس كسى كه بخواهد ذات خدا را با تشبيه نمودن او به مخلوقاتش بشناسد ، در واقع خدا را نشناخته است ، و كسى كه بخواهد كنه ذات خدا را دريابد ، در واقع قائل به توحيد نيست ، و كسى كه براى او مثل و مانند قائل شود ، به حقيقت او آگاهى نيافته ،
و هر كه براى او نهايتى فرض كند او را تصديق ننموده ، و كسى كه بخواهد به او اشاره كند در واقع بسوى خدا نرفته ، بلكه به سمتى ديگر توجّه نموده است ، و به موجودى ديگر اشاره كرده ، و هر كس او را تشبيه كند در واقع خداوند را قصد نكرده و هر كه براى خداوند اجزاء و ابعاض قائل شود ، در واقع در مقابل او تذلَّل و خوارى نكرده ، و هر كس بخواهد با قوّهء فكر خود او را توهّم نمايد ، در حقيقت به سراغ خدا نرفته ، هر آنچه كه به همراه نفس و ذات خود شناخته شود ، مصنوع و ساخته شده است ، و هر آنچه در چيز ديگرى غير از خود ، قائم و پا برجا باشد ، معلول است و نياز به علَّت دارد ، به وسيلهء مخلوقات و ساختههاى خدا ، مىتوان بر وجود او استدلال كرد و توسّط عقل است كه معرفت و شناخت او پا مىگيرد ، و به وسيلهء فطرت ، حجّت بر مردم تمام مىشود ، آفرينش مخلوقات توسّط خداوند ، حجابى است بين او و آنها ، دورى و جدائى او از بندگانش ، مكانى و مادّى نيست بلكه تفاوت وجودى اوست با نحوهء وجود آنها ، و آغاز داشتن خلقت مخلوقات ، دليلى است براى ايشان بر اينكه خدا آغاز و ابتداء ندارد ، چون هر چيز كه آغاز و ابتداء داشته باشد ، نمىتواند آغازگر چيز ديگرى باشد ، و نيز آلات و ادوات دادن خدا به آنان دليلى است بر اينكه در خداوند آلات و ادوات وجود ندارد ، زيرا آلات و ادوات شاهد عجز و فقر صاحب آنهاست ، نامهاى او محض عبارت و تعبير است ، و افعال و كردار او مجرّد تفهّمى است ، ذات او
حقيقت است و كنهش ؛ جدايى او از خلق و بقاى او حدّ و مرز ساير پديدهها است ، هر كس بخواهد اوصاف خدا را دريابد ، او را نشناخته ، و هر كس بخواهد با فكر خود بر او احاطه پيدا كند در واقع از او گذشته و او را پشت سر نهاده و بر چيز ديگرى احاطه پيدا كرده ، و هر كس بخواهد كنه او را دريابد به خطا رفته .
هر كس بگويد : چگونه است ؟ او را تشبيه نموده ، و هر كه بگويد : چرا و از چه راهى موجود شده ؟ در واقع براى او علَّت تصوّر كرده است ، و هر كه بگويد : از چه موقع بوده است ؟ براى او وقت و زمان تصوّر كرده ، و هر كه بگويد : در كجا قرار دارد ؟ براى او جا و مكان خيال كرده ، و هر كه بگويد : حدّش تا كجاست ؟ براى او نهايتى فرض كرده ، و هر كه بگويد : تا چه زمانى خواهد بود ؟ براى او غايت و انتهايى قرار داده ، و هر كه چنين كند بين او و ساير موجودات حدّ مشترك قرار داده ، و هر كس بين او و مخلوقاتش حدّ مشترك قرار دهد براى او اجزاء و ابعاض پنداشته ، و هر كس او را داراى اجزاء تصوّر كند او را وصف نموده ، و هر كه او را وصف نمايد ، در مورد خداوند به خطا رفته و كارش به الحاد و كفر مىانجامد .
و خداوند با تغيير يافتن مخلوقين ، تغييرى نمىكند ، كما اينكه با حدّ و حدود مخلوقين محدود نمىشود ، « أحد » است ولى نه به عنوان عدد ، ظاهر و آشكار است ولى نه به اين صورت كه قابل لمس باشد ، آشكار است ولى نه به اين معنى كه ديده شود ، باطن و پنهان است ولى نه
اينكه از مخلوقات غائب باشد ، دور است ولى نه از نظر مسافت ، نزديك است ولى نه از جهت مكانى ، لطيف است ولى نه از نظر جسم ، موجود است ولى نه بعد از عدم ، فاعل است و كار انجام مىدهد ولى نه از روى اجبار ، بلكه با اختيار تامّ ، مىسنجد و تصميم مىگيرد ولى نه با نيروى فكر ، تدبير مىكند ولى نه با حركت ، اراده مىكند ولى نه با آهنگ ، مشيّت و اراده دارد ولى نه با عزم و تصميم ، درك مىكند ولى نه با آلت و وسيلهء حسّ ، مىشنود و مىبيند ولى نه با گوش و چشم و يا وسيلهء ديگر .
زمان و مكان ندارد ، چرت و پينكى و خواب او را فرا نمىگيرد ، صفات گوناگون او را محدود نمىسازد ، آلات و ادوات نيز او را مقيّد و محدود نمىكند ، او قبل از زمان بوده و قبل از عدم وجود داشته ، و ازليّت او از هر آغاز و ابتدائى فراتر بوده و از خلقت حواسّ توسّط او معلوم مىشود كه خود فاقد اين حواسّ است ، و از ايجاد عناصر معلوم مىشود كه عنصر ندارد ، و از آنچه كه بين اشياء ضدّيّت برقرار كرده دانسته مىشود كه خود ، ضدّ ندارد ، و با ايجاد مقارنه و هماهنگى بين امور ، دانسته مىشود كه قرين و هماورد ندارد ، بين نور و ظلمت ، آشكارى و گنگى ، خشكى و ترى و سرما و گرما ضدّيّت برقرار كرده ، امور نامساعد و دور از هم آنها را به دور هم جمع كرده ، و امور نزديك را از هم جدا نموده ، و پراكندگى اينها و اجتماع آنها ؛ دليلى است بر وجود پراكنده كننده و گرد آوردنده اشان ،