و در عقيده به اينكه خداوند به كلَّى با مخلوقين مباينت و غيريّت دارد ، ظلم و افترائى نيست ، موجود ازلىّ محال است كه مركَّب باشد يا دوئيّت در او راه يابد ، و آنچه آغازى ندارد ، محال است مخلوق باشد ، و آغاز و انجامى برايش تصور شود . معبودى نيست جز « الله » كه بزرگ و بلند مرتبه است ، كسانى كه خدا را با ديگر موجودات يكسان مىدانند ، دروغ گفتهاند و به گمراهى و ضلالت بزرگى دچار گشتهاند و به آشكار زيان نمودهاند ، و درود خدا بر محمّد و أهل بيت پاكش باد .
284 - و از حسن بن محمّد نوفلى نقل شده كه گفت : سليمان مروزىّ متكلَّم خراسان بر مأمون وارد شد ، و مأمون ضمن احترام بسيار ؛ هدايايى نيز به او داده و گفت : پسر عمويم علىّ بن موسى الرّضا از حجاز نزد من آمده و علم كلام و أهل آن را دوست دارد ، لذا مانعى ندارد كه روز ترويه براى مناظرهء با او نزد ما بيايى ، سليمان گفت : اى أمير المؤمنين ، دوست ندارم در مجلس شما ، و در حضور بنى هاشم از چنين كسى سؤالاتى كنم ، چرا كه در مقابل ديگران در بحث با من شكست مىخورد ، و نيز صحيح نيست كه با او زياد بحث و جدل كنم .
مأمون خليفهء عبّاسى گفت : من فقطَّ به اين دليل كه از توان و قدرت تو در بحث و مناظره با خبر بودم به دنبالت فرستادم ، و تنها خواستهء من اين است كه او را فقط در
يك مورد مجاب كنى و دلايل او را ردّ كنى ، سليمان گفت : بسيار خوب ، من و او را با هم روبرو كن و ما را به هم واگذار .
مأمون نيز كسى را نزد حضرت فرستاده و گفت : شخصى از أهل مرو كه در مباحث كلامى در خراسان تك و بىبديل است نزد ما آمده ، اگر مانعى ندارد نزد ما بيائيد .
آن حضرت نيز براى وضو برخاسته و به مجلس مأمون حاضر شد ، و ميان او و سليمان كلامى در بداء[1]به معنى ظهور ؛ جارى شد ، براى تغيّر و عوض
[1]علَّامهء شعرانىّ رحمه اللَّه در زير نويس شرح كافى ملَّا صالح مازندرانىّ گويد : « بداء » به معنى از عزم برگشتن و يا پشيمان شدن از كارى كه قصد انجام آن را داشته است مىباشد ، و بايد دانست كه نسبت دادن آن بر خداوند روا نيست ، چون ذات بارى تعالى را محلّ حوادث دانستن است ، و اين خود نوعى كفر است ، و بدين معنى همهء بزرگان شيعه منع كردهاند و آن را جايز نمىدانند ، زيرا اين از خصائص ممكنات است نه واجب الوجود ، و ممكن نيست بگوييم خداوند تصميم بر كارى گرفته بوده و بعد صرف نظر كرده و تقدير خود را تغيير داده است ، مثلًا عزم بر فلان كار را داشت و بعد سببى پيدا شده و از آن عزم برگشته است ، و بدائى كه شيعه بدان قائل است اين چنين چيزى نيست ، و بزرگان عالم تشيّع همه تصريح به بطلان چنين كلامى كردهاند ، از جملهء ايشان شيخ طوسى رحمه اللَّه در عدّة الاصول و تفسير تبيان ، و استادش سيّد مرتضى در « الذّريعة إلى اصول الشّريعة » ، و علَّامهء حلَّى در نهاية الاصول در مقصد هشتم فصل أوّل بحث چهارم گفته است : « نسخ بر خداوند جايز است ، زيرا كه حكم او تابع مصالح است » - تا آنجا كه گويد : « و بداء بر خداوند جايز نيست زيرا دلالت بر جهل يا قبيح مىكند و آن دو در حقّ خداوند متعال از محالات است » ، و نظير آن در تفسير مجمع البيان و تفسير أبو الفتوح رازى در چندين مورد ذكر شده كه از جملهء آنها در مجلَّد أوّل أبو الفتوح ( سيزده جزئى ) ، ص 4 و 286 . و اينكه پاره اى گفتهاند : مراد از « بداء » آنست كه خداوند حكمى كرده و مىدانسته كه در صورت پيدايش سببى آن را تغيير خواهد داد ، اين معنى با نسخ سازگار است نه با « بداء » و نيز اينكه گفتهاند : « دو حكم در بارهء يك موضوع با دو شرط مختلف جايز است ، و تناقض ندارد ، مثلًا خداوند حكم كرده كه عمر شخصى كوتاه باشد ، و اگر صدقه داد ، يا صلهء رحم كرد عمرش طولانى باشد ، اين اشكالى ندارد » اين درست نيست ، زيرا اراده و مشيّت و تقدير و قضاء جايى بكار مىرود كه شرطش حاصل مىشود ، نه در آنجا كه خداوند مىداند كه آن نخواهد شد ، و آنچه در اخبار آمده كه « بدا للَّه كذا » معنيش اين نيست كه رأى خداوند تغيير كرد و از مشيّت و يا تقديرش برگشت ، بلكه مانند غضب و رضا و اسف كه بخدا نسبت مىدهيم است ، مثل آيهء : * ( فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا ) * و آيهء : * ( نَسُوا اللَّه فَنَسِيَهُمْ ) * ، و آيهء : * ( كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى ) * ، و امثال اين آيات كه معنى آن معامله كردن خدا است با آنان معاملهء ناراضى و معاملهء كسى كه فراموششان كرده ، يا معاملهء اندوهگين ، يا معاملهء پشيمان ، نه آنكه العياذ باللَّه خداوند در واقع اين صفات را پيدا كرده باشد ، مثل * ( وَمَكَرُوا مَكْراً وَمَكَرْنا ) * كه نتيجه دادن مكر آنها است نه فعل مكر كه نسبتش بر خداوند قبيح است ، و علَّامهء مجلسى رحمه اللَّه نيز لفظ « بداء » را چون در روايات آمده است تأدّباً حفظ كرده ولى معنى را بنظير آنچه تحرير شد تأويل مىنمايد - پايان كلام علَّامهء شعرانىّ رحمه اللَّه .
شدن مصلحت ، و آن حضرت در صحّت آن به آيات بسيارى از قرآن استشهاد نمود ، مانند آيهء : « خداست كه آفرينش آفريدگان را آغاز مىكند ، سپس بار ديگر آن را باز مىگرداند »[1]، و آيهء : « در آفرينش هر چه خواهد مىافزايد »[2]، و آيهء : « خداى آنچه را خواهد از ميان ببرد و يا استوار بدارد »[3]و آيهء : « و به هيچ كسى زندگانى دراز داده نشود
[1]- روم : 11 .
[2]- فاطر : 1 .
[3]- رعد : 39 .
و از عمر هيچ كس كاسته نگردد - فاطر : 11 » ، و آيهء مباركهء : « و گروهى ديگر واپس داشتگانند براى فرمان خدا - توبه : 106 » ، و امثال آنها .
پس سليمان به مأمون گفت : اى أمير المؤمنين ، از امروز به بعد به خواست خدا ، « بداء » را انكار نخواهم كرد ، و آن را دروغ نخواهم پنداشت .
مأمون گفت : هر چه مىخواهى از أبو الحسن بپرس ، بشرط آنكه خوب گوش دهى و انصاف را نيز رعايت كنى .
سليمان گفت : سرور من ! اجازه مىدهيد سؤال كنم ؟
امام فرمود : هر چه مىخواهى بپرس ، او گفت : نظر شما در بارهء كسى كه اراده را همچون « حىّ » و « سميع » و « بصير » و « قدير » اسم و صفت بداند چيست ؟
امام فرمود : شما مىگوييد : اشياء پديد آمدهاند و با يك ديگر تفاوت دارند ، چون او خواسته و اراده كرده است ولى نمىگوييد : آنها پديد آمدهاند و با يك ديگر تفاوت دارند چون او سميع و بصير است ، اين دليلى است بر اينكه آنها مثل « سميع » و « بصير » و « قدير » نيستند ، سليمان گفت : پس آيا او از اوّل و ازل مريد بوده ( صفت اراده را داشته ) ؟
امام فرمود : اى سليمان ، بنا بر اين اراده اش چيزى است غير از او گفت : بله .
فرمود : پس در اين صورت چيزى غير از خود او را از ازل با او همراه دانسته اى ، سليمان گفت : نه ، چيزى را با او همراه نمىدانم ، امام فرمود : آيا اراده حادث است ؟
سليمان گفت : نه ، حادث هم نيست ، در اينجا مأمون بر او بانگ زد و گفت : آيا با چنين كسى مكابره مىكنى و جواب سربالا مىدهى ؟ انصاف را از دست مده ، مگر نمىبينى در اطرافت أهل نظر و بحث نشستهاند ؟
سپس گفت : اى أبو الحسن ، بحث كلام را با او ادامه بده ، او عالم خراسان است ! .
حضرت مجدّداً پرسش خود را از او پرسيد كه : اراده حادث است اى سليمان ، چون چيزى كه ازلى نيست قطعاً حادث است ، و اگر حادث نيست ، ازلى است ، سليمان گفت : اراده اش از خود اوست همچنان كه سمع و بصر و علم او از خود اوست ، امام فرمود : آيا خود را اراده كرده است ؟ گفت : نه ، امام فرمود : پس مريد مثل سميع و بصير نيست ،
سليمان گفت : اراده اش از خود اوست ، همان طور كه شنيدن و ديدن و علم از خود او مىباشد ، امام فرمود : پس اراده اش نفس خود اوست ؟ گفت : نه .
امام فرمود : پس مريد ( اراده كننده ) مثل سميع و بصير نيست ؟
سليمان گفت : خود را اراده كرده ، همان طور كه خود را مىبيند و به خود آگاه است ، امام فرمود : « خود را اراده كرده » يعنى چه ؟ يعنى : خواسته كه چيزى باشد ؟
خواسته كه زنده يا سميع يا بصير يا قدير باشد ؟ گفت : بله ، امام فرمود : آيا با ارادهء خود اين گونه شده ؟
سليمان گفت : نه ، امام فرمود : پس اين كه مىگويى : اراده كرده تا حىّ ، سميع و بصير باشد معنايى ندارد ، چون حيات ، سمع و بصر او به ارادهء او نبوده است ، سليمان گفت : چرا ، با ارادهء خودش بوده است ، در اينجا ، مأمون و اطرافيان خنديدند و خود امام عليه السّلام نيز خنديد و فرمود : بر متكلَّم خراسان سخت نگيريد و او را اذيّت نكنيد ، فرمود : اى سليمان ، بنا بر اعتقاد شما : خداوند از حالتى به حالت ديگر تغيير كرده
است و اين هم از جمله چيزهايى است كه خداوند را نمىتوان به آن وصف كرد ، سليمان ساكت در جاى خود باقى ماند .
سپس امام فرمود : اى سليمان ، پرسشى از تو دارم ، گفت : بپرس قربانت گردم ، امام فرمود : بگو ببينم ، آيا تو و دوستانت بر اساس آنچه مىدانيد و مىفهميد با مردم بحث كلامى مىكنيد يا بر اساس آنچه نمىدانيد و نمىفهميد ؟ گفت : البتّه بر اساس آنچه مىدانيم و مىفهميم ، امام فرمود : آنچه مردم مىدانند و قبول دارند اين است كه : اراده كننده ، غير از خود اراده است ، و نيز اراده كننده قبل از اراده موجود بوده ، و فاعل غير از مفعول است ، و اين مطلب گفتهء شما را كه مىگوييد : اراده و اراده كننده يك چيز هستند ، باطل مىكند ، سليمان گفت : قربانت گردم ، اين مطلب بر اساس فهم و دانستههاى مردم نيست ، امام فرمود : پس بدون اينكه معرفت و اطَّلاعى داشته باشيد ، ادّعاى علم مىكنيد و مىگوييد : اراده نيز مانند سمع و بصر است ، و لذا اعتقاد شما بر اساس عقل و علم نيست ، سليمان جوابى نداشت كه بگويد .
سپس امام فرمود : آيا خداوند بتمام آنچه در بهشت و دوزخ است ، واقف مىباشد ؟
سليمان گفت : بله ، امام فرمود : آيا آنچه را كه خداوند مىداند كه در آينده ايجاد خواهد شد ، ايجاد خواهد شد ؟ گفت : بله ، امام فرمود : حال ، اگر همان طور كه بايد موجود گردد موجود شد ، آيا خداوند باز هم توان افزودن چيزهاى ديگرى به آنها دارد يا صرف نظر مىكند ؟
سليمان گفت : اضافه مىكند ، امام فرمود : بنا بر گفتهء تو كه خداوند اضافه مىكند چيزى به آنها افزوده است كه خود نمىدانسته ايجاد خواهد شد .
سليمان گفت : قربانت گردم ، اضافهها غايت و نهايت ندارند ، امام فرمود : پس ، از نظر شما علم خداوند به آنچه در آنها ( بهشت و دوزخ ) قرار خواهد گرفت ، احاطه ندارد ، چون نهايتى براى آن قابل تصوّر نيست ، و اگر علم او به آنچه در آنها خواهد بود احاطه نداشته باشد ، آنچه را كه در آنها خواهد بود ، قبل از وجودشان ، نخواهد دانست ، خداوند از چنين گفتهها و عقائدى منزّه و بالاتر است .
سليمان گفت : من كه گفتم خداوند به آنها علم ندارد از اين رو بود كه آنها نهايتى ندارند و خود خداوند آنها را به جاودانگى و خلود وصف و تعريف فرموده است