بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 44


« قضيّهء مفاخره و مباهات امام حسن مجتبى عليه السّلام » - بر معاويه و مروان و مغيرة بن شعبه و وليد بن عقبه و عتبة بن أبى سفيان - 151 - نقل است كه روزى امام حسن عليه السّلام بمجلس معاويه حاضر شد و نزد او همان جماعت حاضر بودند ، پس هر كدام شروع به باليدن و مباهات خود بر بنى هاشم نموده و مشغول ذكر معايب ايشان شد ، و سخنانى گفت كه موجب تكدّر آن حضرت شد .
پس آن امام همام لب به سخن گشوده و فرمود : ما از بهترين شعبه از شعبات عرب هستيم ، پدران ما گرامىترين مردم عرب بودند ، و فخر و خوش نسبى از آن ماست ، و بخشندگى و سخاوت در حسب براى ما است ، ما از بهترين درختى هستيم كه شاخه‌هاى پربركتى را رويانده ، و ميوه و ثمرات نيكويى را ببار نشانده ، و تنه و بدنهايى برپا و استوار دارد ! اصل اسلام و علم نبوّت و اكرام و احترام ايزد منّان در سلسلهء آباء و اجداد عظام ما است ، در هنگامى كه فخر سر برافراشت ما را بر بالاى سر داشت ، و در وقتى كه عزّت و شرف از ما منع شد قد كشيده و بلند شديم ، ( بلكه عزّ و شرف توسّط ما به عزّت و شرف رسيد ) ، مائيم درياهاى موّاج نقص ناپذير ! كوههاى بلند پايهء دست نيافتنى ! .


صفحه 45


مروان گفت : خود را ستائيده و مدح كردى ، و در بينى خود انداختى ، هيهات اى حسن شما كجا و فخر و بزرگى ما كجا ؟ ! بخدا كه ما پادشاه و سيّد و عزيزترين بزرگان أهل جهانيم ! ما مانع عزّ شما نيستيم ولى شما كجا و عزّت و سربلندى ما ، كه هيچ فخر و مباهاتى به عزّت و فخر ما نمىرسد ! سپس اين دو بيت را سرود كه :
جانهاى پاكيزه و محترمى را آرام كرديم و شفا داديم كه عزّت آن به آيندگان رسيد ، و با غنيمت بما رجوع كرد زمانى كه بازگشت ، و با پادشاهان و ملوك ؛ قرين ما شد .
سپس مغيرة بن شعبه روى به امام كرده و گفت : من پدرت را نصيحت كردم ولى نپذيرفت و اگر نبود كراهت قطع رحم من نيز به أهل شام پيوسته بودم ، با اينكه پدرت نيك مىدانست من به تمام امور واقف و خبره‌ام ؛ غوغاى قبيلهء قيس و حلم ثقيف و بر تمام حالات قبائل فردى مجرّب بودم .
پس امام فرمود : اى مروان پندارى من از اين كلام نااستوار تو ترسيده و به ضعف و عجز افتاده‌ام ؟ آيا مرا خودستا مىخوانى با اينكه من زادهء رسول خدايم ؟ و بخود باليده‌ام حال اينكه من آقاى جوانان أهل بهشتم ؟ ! بلكه تكبّر و جاه فروشى - واى بر تو - از آن


صفحه 46


كسى است كه قصد رفعت نفس خود را داشته باشد ، و لاف زنى كسى مىكند كه عاجز و ناتوان است ، پس مائيم أهل بيت رحمت و معدن كرامت و موضع و مكان برگزيدگان و گنج و ذخيرهء ايمان و نيزهء اسلام ، و شمشير دين ! مادرت بمرگ تو گريان باد ؛ آيا ساكت نمىشوى پيش از آنكه به تير بلا سينه ات را بشكافم و آنچنان داغت كنم كه از هر اسم و نشانى بىنياز گردى ؟ !
امّا اينكه اشاره به مرجع و مآب خود به غارت و غنيمت حكومت نمودى آيا مرادت روزى بود كه گريختى و از ترس با هيچ كسى در نيفتادى و خود را از نظر همه خوار ساختى ! ؟ اين را بدان كه غنيمت تو در روز جنگ فرار است ، و خيانتى كه به طلحه نموده و او را بقتل رساندى ، رويت زشت باد ! چقدر پر رو و پوست سختى ! .
مروان با شنيدن اين كلام سر پيش انداخته و مغيره مبهوت باقى ماند .
پس آن امام رو به مغيره نموده و فرمود : اى اعور ثقيف ! تو را چه به قريش كه با تو مفاخره كنم ، مرا به جهل انداخته اى اى واى بر تو ! ؟ و من فرزند برگزيده ترين كنيزان خدا و بانوى زنانم ، رسول خدا - صلَّى الله عليه و آله - ما را به علم الهى تغذيه فرموده ، و همو تأويل قرآن ، و مشكلات احكام را بما آموخته ، عزّت غالب ، و كلمهء بلند پايه


صفحه 47


و فخر و مزيّت از آن ما است ، و تو از قومى هستى كه نه در جاهليّت نسبى بر ايشان ثابت است و نه در اسلام نصيبى دارند ، تو برده اى هستى فرارى ، تو را چه به مفاخرت با شيران كارزار و مجادله با دليران روزگار ، مائيم آقا و سروران و صاحبان رايت و نشان علم و عرفان ، مائيم دوركنندگان عار از ساحت و اطراف خود ، و منم فرزند دوشيزهء نجيب ! .
سپس تو به زعم خود اشاره به بهترين اوصياء كه وصىّ بهترين انبياء بوده نمودى ، و او به عجز تو بيناتر و به جور و ظلم تو داناتر از همهء امّت بود ، و تنها در خور من است كه بغض و حسدى كه نسبت به آن جناب در سينه دارى و خيانتى كه در چشمانت ظاهر ساخته اى به خودت بازگردانم ، هيهات ! هرگز شايسته نيست كه آن جناب گمراهان را به مددكارى بگيرد ! و پنداشته اى كه اگر تو در صفّين با عصبيّت قيس و حلم ثقيف بودى با آن حضرت زيادتى مىنمودى ؛ مادرت به عزايت گريان باد چگونه ؟ ! آيا به سابقهء عجزت در كارزار و ميادين جنگ ، و فرار و گريزت هنگام نبرد ! ! .
بخدا قسم اگر پيرامونت را شجاعان عرب بخاطر منع از أمير المؤمنين بگيرند در همان حال دريابى كه هيچ مانعى بر سر راه آن جناب نخواهد بود و در آخر همه شديداً در عزايت زارى و صيحه كشند .


صفحه 48


و امّا بدخلقى و عصبيّت قيس ؛ تو را با قيس چه كار ؟ ! تو فقط بردهء فرارى هستى كه خود را به ثقيف منسوب مىدارى ، پس خود را به كس ديگرى ببند ، كه تو از مردان اينان نيستى ، و تو به اسب دارى و تيمار آنها و گلَّه دارى آشناترى تا به جنگ ! ! .
و امّا حلم ؛ بردگان و بندگان را چه به حلم ! ؟ آنگاه آرزوى لقاى أمير المؤمنين را نمودى ؛ پس آن جناب همچنان كه ميدانى : شيرى است دلير ، و سمّى است كشنده ، شجاعان كارزار قادر به طعن و پيشى جستن از او نيستند ، تا چه رسد به قصد سوء كفتاران ، و دستيابى حشرات به او با حركت عقبگردشان ! ؟
و امّا پيوندت ناشناخته و خويشاونديت مجهول است ، و پيوند تو تنها مانند رابطهء حيوانات دريابى است با بچّه‌هاى آهوان ، بلكه از آنهم در نسب دورترى ! .
در اين حال مغيره - در حالى كه امام حسن عليه السّلام فرمود : بنو اميّه ما را معذور دارند كه در گفتگو با بردگان و مفاخرهء بندگان از حدّ گذرانديم - قصد يورش و حمله به او را داشت كه معاويه گفت : بازگرد مغيره ! كه اينان فرزندان عبد منافند ؛ دليران عرب را تاب مقاومت در برابرشان نيست و هيچ گروهى توان مفاخرت با ايشان را ندارد .


صفحه 49


سپس امام حسن را قسم داد كه هيچ نگويد ، آن حضرت نيز سكوت اختيار فرمود .
152 - نقل است كه عمرو عاص به معاويه گفت : بدنبال حسن بفرست و به او دستور بده به منبر رفته و سخنرانى كند ، شايد درمانده شده و ما اين را وسيله اى براى عيبجويى او قرار دهيم ، معاويه نيز همان كرد ، و جماعت بسيارى از مردم و سران أهل شام گرد آمدند ، پس آن حضرت - كه صلوات خدا بر او باد - پس از حمد و ثناى الهى فرمود :
اى مردم ! هر كه مرا شناخت كه من همانم كه شناخته شده‌ام ، و هر كه مرا بجا نياورد بداند كه من حسن فرزند علىّ بن ابى طالب ؛ پسر عموى رسول خدايم ، همو كه پيش از همه اسلام آورد ، و مادرم فاطمه دخت گرامى پيامبر است ، و پدر بزرگم رسول گرامى اسلام نبىّ رحمت صلَّى الله عليه و آله است ، منم فرزند بشير ، منم فرزند نذير ، منم فرزند ماه منير ، منم فرزند كسى كه مايهء رحمت براى جهانيان مبعوث شد ، منم فرزند كسى كه به تمامى جنّ و انس مبعوث شد .
در اينجا معاويه براى خجل ساختن و انحراف سخن آن حضرت گفت : اى أبو محمّد خرماى تازه را براى ما تعريف كن .


صفحه 50


امام حسن عليه السّلام فرمود : آرى ؛ خرما را باد نفخ و رشد دهد ، و گرما پخته اش كند ، و شب ؛ سرد و تازه و معطَّرش نمايد .
سپس آن حضرت به ادامهء سخن پرداخته و فرمود :
منم فرزند مستجاب الدّعوه ، من فرزند شافع فرمانروا ، من فرزند كسى كه نخست فرد است كه خاك از سر خود فرو ريزد ( پيش از همه از قبر برخيزد ) ، منم فرزند كسى كه درب بهشت را مىكوبد و آن باز مىشود ، منم فرزند كسى كه فرشتگان همراه او جنگ كردند ، و غنيمت بر او مباح شد ، و با ترس از مسير يك ماه يارى شد .
پس آن حضرت در اين كلام بسيار مذكور فرمود و پيوسته تا آنجا ادامه داد كه دنيا بر سر معاويه تيره و تار شد ، و آن حضرت را همه و همه شناختند ، سپس از منبر فرو آمد .
معاويه گفت : اى حسن تو اميد به خلافت داشتى ، ولى در خور آن نيستى ! .
امام حسن عليه السّلام فرمود : امّا خليفه ؛ كسى است كه مطابق سيره و روش رسول خدا صلَّى الله عليه و آله عمل نموده و بر طاعت خداوند رفتار نمايد ، و خليفه آن نيست كه راه جور و بيداد را پيش گرفته و سنن نبوىّ را تعطيل نموده و دنيا را پدر و مادر خود بداند ، لكن آن


صفحه 51


كار حاكمى است كه روزگار كمى به حكومت دست يابد ، و بزودى آن تمتّع ازو منقطع و لذّات آن رو به افول نهاده و تبعات و سختيهاى آن گريبانش را بگيرد ، و آن همچون اين آيهء قرآن است كه : « و نمىدانم شايد اين ( واپس داشتن عذاب و نشتابيدن بدان ) شما را آزمونى باشد و برخورداريى تا هنگامى ( مرگ يا عذاب ) - انبياء : 111 » - و با دست اشاره به معاويه فرمود - ، سپس برخاسته و بازگشت .
در اين حال معاويه به عمرو گفت : بخدا وقتى كه ارادهء اين كار را نمودى قصدى جز رسوايى و ننگ مرا نكرده بودى ، بخدا تا پيش از اين أهل شام هيچ كس را در حسب و غير آن در رديف من نمىدانست ، تا اينكه حسن اين سخنان گفت ! ! .
عمرو گفت : محبوبيّت حسن ميان مردم امرى است پر واضح و آشكار كه توان دفن و تغيير آن نيست ! پس معاويه خاموش ساكت شد .
153 - شعبىّ نقل نموده كه : روزى معاويه وارد مدينه شده و بقصد ايراد خطبه برخاسته و بر علىّ بن ابى طالب تاخت .
در اينجا امام به قصد سخنرانى قيام نمود و پس از حمد و ثناى الهى فرمود :
هيچ پيامبرى مبعوث نشده جز آنكه وصىّ و جانشينى از أهل او مقرّر گرديده ، و هيچ پيامبرى نيست جز اينكه او را دشمنى از ميان مجرمان است ،