و آشنايان به اسرار او ، حافظان و نگاهبانان شريعت او ، فرمان او در يك چشم بر هم زدن بلكه زودتر به اجرا در مىآيد ، هر آنچه را اراده فرمايد ، فقط به او مىگويد : موجود شو ، و آن شيء نيز به خواست و ارادهء الهى موجود مىشود ، و هيچ چيز از مخلوقاتش از چيز ديگرى به او نزديكتر نيست ، و هيچ چيز نيز از چيز ديگر از او دورتر نيست ، آيا فهميدى عمران ؟ !
گفت : بله سرورم ، فهميدم ، و گواهى مىدهم كه خداوند تعالى همان گونه است كه توضيح دادى و به يكتايى وصفش نمودى ، و گواهى مىدهم كه محمّد بندهء اوست كه به نور هدايت و دين حقّ مبعوث شده است ، آنگاه رو به قبله ، به سجده افتاده اسلام آورد .
حسن بن محمّد نوفلىّ گويد : وقتى ساير متكلَّمين ، عمران صابى را چنين ديدند - با آنكه سرسخت بود و تا به حال كسى در بحث بر او غلبه نكرده بود - هيچ كس به حضرت رضا عليه السّلام نزديك نشد ، و ديگر از حضرت سؤالى نكردند ، كم كم مغرب در آمده و مأمون و حضرت رضا عليه السّلام برخاسته بداخل رفتند ، و مردم نيز متفرّق شدند .
سپس حضرت رضا عليه السّلام پس از بازگشت از منزل فرمود : اى غلام ، نزد عمران صابى برو و او را نزد من بياور .
گفتم : فدايت شوم ، من مىدانم او كجاست ، او نزد يكى از برادران شيعهء ما است ،
امام فرمود : مانعى ندارد ، مركبى به او بدهيد تا سوار شود .
من نزد عمران رفتم و او را آوردم ، امام عليه السّلام به او خوش آمد گفتند و لباسى طلبيدند و بر او پوشاندند و مركبى به او دادند و ده هزار دينار خواستند و بعنوان هديّه به او دادند ، عرض كردم : فدايت شوم مانند جدّت أمير المؤمنين عليه السّلام رفتار كرديد .
امام فرمود : اين گونه واجب است ، سپس دستور شام دادند و مرا سمت راست و عمران را سمت چپ خود نشاندند ، بعد از شام به عمران گفتند : به منزل بازگرد و فردا أوّل وقت نزد ما بيا تا از غذاى مدينه به تو بدهيم .
بعد از اين قضيّه متكلَّمان از گروههاى مختلف نزد عمران مىآمدند و او سخنان و ادلَّهء ايشان را جواب داده ، باطل مىكرد ، تا اينكه از او كناره گرفتند ، و مأمون ده هزار درهم به او هديّه داد و فضل نيز به او اموالى بخشيد و مركبى به او داد و حضرت رضا عليه السّلام او را مأمور صدقات بلخ نمود[1]و از اين راه به منافع زيادى دست يافت .
[1]از آنجا كه أوّل شرط پذيرش ولايتعهدى مأمون از طرف حضرت رضا عليه السّلام عدم دخالت در عزل و نصب بوده ظاهراً منصوب كردن عمران به صدقات بلخ مورد ترديد است ، و بنا بر نظر جناب استاد غفّارىّ - أيّده اللَّه - « مراد از نمايندگى ، اخذ وجوه مربوط به امام عليه السّلام بوده است » .
308 - علىّ بن جهم گويد : روزى به مجلس مأمون رفتم و نزد او حضرت رضا عليه السّلام نيز حضور داشت ، مأمون به آن حضرت گفت : اى زادهء رسول خدا ، مگر عقيدهء شما اين نيست كه تمام پيامبران معصوم هستند ؟ فرمود : آرى .
گفت : پس معنى اين آيه چيست : « پس آدم پروردگار خويش را نافرمانى نمود پس راه راست را گم كرد - طه : 121 » ؟ ! .
امام فرمود : براستى خداوند تبارك و تعالى به آدم عليه السّلام فرمود : « و گفتيم : اى آدم ، با همسر خويش در بهشت بيارام ، و از آن از هر جا كه خواهيد به فراوانى بخوريد و نزديك اين درخت مشويد كه از ستمكاران مىشويد - بقره : 35 » ، و خداوند به آن دو نفرمود : از اين درخت و ساير درختان از اين نوع نخوريد ، آنان نيز به آن درخت نزديك نشدند و تنها پس از وسوسهء شيطان از درخت ديگرى خوردند آنجا كه شيطان گفت :
« خداوند شما را از اين درخت باز نداشت - اعراف : 20 » و تنها شما را از نزديك شدن به غير آن نهى كرده ، و شما را از خوردن آن نهى نكرده است « مگر براى آنكه مبادا دو فرشته شويد يا جاويدان باشيد . و براى آن دو سوگند خورد كه من شما را هر آينه از نيكخواهانم » و آدم و حوّا تا پيش از آن نديده بودند كسى به دروغ سوگند به خدا بخورد ،
« پس آن دو را به فريبى [ از آن پايهء بلند ] فرود آورد » ، و آن دو با اطمينان به سوگند او از درخت خوردند ، و اين قضيّه ، قبل از نبوّت آدم اتّفاق افتاد ، و اين گناه هم گناه كبيره نبود كه آدم مستحقّ عذاب جهنّم شود ، بلكه از جمله گناهان صغيره اى بود كه خدا آنها را مىبخشد و اين قبيل گناهان ، بر انبياء نيز - پيش از وقت نبوّتشان - جائز است ، ولى وقتى خداوند او را برگزيد و پيغمبر نمود ، معصوم شد و هيچ گناهى ، چه صغيره و چه كبيره مرتكب نشد ، خداوند خود مىفرمايد : « پس آدم پروردگار خويش را نافرمانى نمود پس راه راست را گم كرد . سپس پروردگارش او را برگزيد و به مهر و بخشايش خويش بر او بازگشت و توبه اش را پذيرفت و او را راه نمود - طه : 122 و 121 » ، و نيز فرموده :
« همانا خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر جهانيان برگزيد - آل عمران : 34 » .
مؤلَّف كتاب رحمه الله گويد : شايد مراد حضرت رضا عليه السّلام از « گناهان صغيرهء بخشوده شده » ترك مستحبّ و انجام فعل مكروه باشد ، نه كار قبيح كوچك با افزودن به آنچه بزرگتر از آن است ، چرا كه اقتضاى دليل عقل و روايات نقل شده بر اين است . بازگرديم به ادامهء حديث .
سپس مأمون پرسيد : معنى اين آيه چيست : « پس چون آن دو را فرزندى نيك
و شايسته داد در آنچه ايشان را بداد براى او شريكانى قرار دادند - اعراف : 190 » ؟ .
امام فرمود : حوّاء براى آدم پانصد شكم زائيد ، در هر زايمان يك پسر بود و يك دختر ، و آدم و حوّاء با خداوند عزّ و جلّ عهد بسته و دعا كرده و گفته بودند : « اگر ما را فرزندى نيك و شايسته دهى بىگمان از سپاسگزاران خواهيم بود - اعراف 189 » ، و هنگامى كه خداوند نسلى صحيح و سالم ، بدون هيچ مريضى و آفتى به ايشان عطا كرد ، و آنچه حضرت حقّ بديشان داده بود دو جنس بود ، يك جنس پسر و يك جنس دختر ، پس آن دو جنس را براى خداوند متعال شريكانى در آنچه بديشان عطا كرده بود قرار داده و او را همچون شكر پدر و مادرشان سپاس نگزاردند خداوند فرمود : « همانا خدا از آنچه [ با او ] شريك مىسازند برتر است - اعراف : 190 » .
مأمون گفت : گواهى مىدهم كه تو بحقّ زادهء رسول خدايى ، حال در بارهء آيهء : « پس چون تاريكى شب بر وى درآمد ستاره اى را ديد ، گفت اين خداى من است - انعام : 76 » توضيح بفرماييد .
فرمود : ابراهيم در ميان سه گروه واقع شده بود ، گروهى كه ستارهء زهره را مىپرستيدند ، و گروهى ماه و گروهى خورشيد را ستايش مىكردند ، و اين در دوره اى بود كه از مخفيگاه
خود در زير زمين كه او را پنهان داشته بودند خارج شد .
وقتى شب او را فرا گرفت ستارهء زهره را ديده از روى انكار پرسيد : « آيا اين خداى من است ؟ ! » ، « پس چون - آن ستاره - فرو شد گفت : فروشوندگان را دوست ندارم - انعام : 76 » ، زيرا فرو شدن و افول از خصوصيات محدث است نه قديم .
« پس چون ماه را برآينده ديد » باز هم از سر انكار پرسيد : « اين خداى من است ؟ ! » « پس چون فرو شد گفت : اگر پروردگارم مرا راه ننمايد بىگمان از گمراهان باشم » مىگفت : اگر پروردگارم مرا رهنمون نگردد گمراه گردم .
« چون وارد روز شد خورشيد را براينده ديد گفت : اين خداى من است ، اين بزرگتر از ستارهء زهره و ماه است » ؟ ! اين سخن بر سبيل انكار و پرسش گفت نه اخبار و اعتراف .
« پس چون فرو شد - به گروه سه گانه اى كه ستارهء زهره و ماه و خورشيد را مىپرستيدند - گفت : اى قوم من ، من از آنچه [ با خدا ] انباز و شريك مىگيريد بيزارم » ، و قصد ابراهيم عليه السّلام از آنچه گفت تنها اين بود كه بطلان عقيده اشان را بر آنان روشن
گردانده و بديشان ثابت نمايد كه عبادت شايستهء چيزهايى مانند ستارهء زهره و ماه و خورشيد نيست ، و تنها اين عبادت سزاوار خالق آنان و آفرينندهء آسمانها و زمين است ، و آن دليلهايى كه براى قوم خود مىآورد از الهاماتى بود كه خداوند بدو نموده و عطا فرموده ، همچنان كه خداوند عزّ و جلّ فرموده : « و اينها حجّت ما بود كه به ابراهيم در برابر قومش داديم - انعام : 83 » .
مأمون گفت : خير شما تماماً از خداست اى زادهء رسول خدا ! حال بفرماييد مراد از اين گفتهء ابراهيم : « پروردگارا ، به من بنماى كه چگونه مردگان را زنده مىكنى ؟ گفت : مگر باور ندارى ؟ گفت : چرا ، و ليكن تا دلم آرام گيرد - بقره : 260 » چه بوده ؟
امام فرمود : خداوند تبارك و تعالى به حضرت ابراهيم عليه السّلام وحى فرمود كه : « من از ميان بندگانم براى خود دوستى انتخاب كردم كه حتّى اگر از من بخواهد مردهها را زنده كنم ، اين كار را براى او خواهم كرد ، ابراهيم به دلش الهام شد كه او آن دوست و خليل است ، لذا گفت : پروردگارا ، به من بنماى كه چگونه مردگان را زنده مىكنى ؟ گفت : مگر باور ندارى ؟ گفت : چرا ، و ليكن تا دلم آرام گيرد ، يعنى نسبت به خليل بودن « خداوند فرمود : چهار پرنده برگير و آنها را نزد خود جمع و پاره پاره كن ، سپس بر هر كوه پاره اى
از آنها بنه ، آنگاه بخوانشان تا شتابان سوى تو آيند ؛ و بدان كه خدا تواناى بىهمتا و داناى استواركار است - بقره 260 » .
حضرت ابراهيم عليه السّلام نيز ، يك كركس ، يك طاوس ، يك مرغابى و يك خروس گرفته ، آنها را تكَّه تكَّه كرد و اجزاى آنها را با هم در آميخت و سپس هر بخشى از اين اجزاء مخلوط شده را بر هر كوهى از ده كوه اطراف قرار داد و آنگاه منقار آن را بدست گرفت و آنها را با نامشان صدا زد و مقدارى دانه و آب نزد خود قرار داد ، آن اجزاء به سوى يك ديگر پرواز كردند و بدنها كامل شد و هر بدنى بسراغ گردن و سر خود رفت و به آنها پيوست ، سپس ابراهيم منقار آنها را آزاد كرد و آنها پرواز كردند و سپس فرود آمدند و از آن آب نوشيدند و از آن دانهها برگرفتند و گفتند : اى پيامبر خدا ، تو ما را زنده كردى ، خدا تو را زنده بدارد .
ابراهيم گفت : بلكه خداوند زنده مىكند و مىميراند و اوست كه بر همه كار توانا است .
مأمون گفت : اى أبو الحسن خدا به شما بركت دهد ! حال در بارهء آيهء : « پس موسى او را مشتى زد و او بمرد ، [ آنگاه ] گفت : اين كار شيطان بود - قصص : 15 » توضيح بفرماييد .