بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 460


خداوند او را مورد غفران خود قرار داد » يعنى : او را از دشمنش مخفى داشت ، « خداوند غفور است و مهربان » ، موسى گفت : « پروردگارا ! به پاس آنكه بر من نعمت ارزانى داشتى » از نيرو و توان تا توانستم مردى را با يك مشت به قتل رسانم ، « هرگز پشتيبان بزهكاران نخواهم شد » ، بلكه با اين نيرو و توان آنقدر در راهت تلاش مىكنم تا تو راضى و خشنود گردى . « پس در آن شهر ؛ ترسان و نگران و انديشناك ( از آشكار شدن خبر و دستگيرى و قتل او ) مىگشت كه ناگاه همان كه ديروز از او يارى خواسته بود باز هم از او فرياد خواست ، موسى به او گفت : همانا تو آشكارا گمراهى ( كه هر روز با يك نفر نزاع مىكنى ) » ، ديروز با مردى نزاع كردى و امروز هم ! ادبت مىكنم ، و قصد آن داشت كه او را بزند « و چون خواست تا به آن كه دشمن هر دوشان بود دست دراز كند ، [ فرياد خواه ] گفت : اى موسى ، آيا مىخواهى مرا بكشى چنان كه ديروز يكى را كشتى ؟ تو جز اين نمىخواهى كه در زمين ستمگر باشى و نمىخواهى از شايسته كاران باشى »[1].


[1]واضح است كه اگر اين جوابها واقعاً از امام عليه السّلام باشد اسكاتى است نه حلَّى ، و ثانياً فرعونيان بدستور فرعون فرزندان بنى اسرائيل را مىكشتند و زنان را اسير مىكردند ، و فرعونيان مفسد في الأرض بودند و كشتن يك مفسد في الأرض ؛ بدون قصد ، مسأله اى نيست كه خلاف عصمت باشد و اين قدر نياز به تكلَّف داشته باشد . ( هامش عيون )


صفحه 461


مأمون گفت : خدا از طرف انبياى خود جزاى خيرت دهد اى أبو الحسن ! بفرماييد معنى اين گفتهء موسى به فرعون : « آن كار را آنگاه كردم كه از ناآگاهان بودم - شعراء : 20 » چيست ؟
امام رضا عليه السّلام فرمود : فرعون وقتى موسى نزدش آمد بدو گفت : « و آن كردهء خويش كه كردى ، كردى و تو از ناسپاسانى - شعراء : 19 » ، موسى پاسخ داد : « آن كار را آنگاه كردم كه از ناآگاهان بودم - شعراء : 20 » يعنى راه را گم كردم و اشتباهى به شهرى از شهرهاى تو در آمدم ، « پس چون از شما ترسيدم گريختم ، و پروردگارم مرا حكمى ( حكمت يا حكم نبوّت ) داد و مرا از پيامبران كرد » ، و حال آنكه خداوند به نبىّ خود محمّد صلَّى الله عليه و آله فرموده : « آيا تو را يتيم نيافت پس جاى و پناه داد ؟ - ضحى : 6 » ، مىفرمايد : آيا تو را تنها نيافت و مردم را به سوى تو سوق داد ؟ ، « و راه گم كرده ات يافت » يعنى : نزد قوم خود گم شده و ناشناخته بودى ، « پس راه نمود » ، يعنى مردم را به شناخت تو راهنمايى فرمود ، « و نيازمندت يافت پس بىنياز و توانگر ساخت » ، يعنى : با پذيرش درخواست و دعايت تو را بىنياز ساخت .


صفحه 462


مأمون گفت : خداوند به وجودت بركت دهد اى زادهء رسول خدا ! . حال در بارهء اين آيه « و چون موسى به وعده گاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت ، گفت : پروردگارا [ خود را ] به من بنماى تا به تو بنگرم ، گفت : هرگز مرا نخواهى ديد - اعراف : 143 » توضيح بفرماييد كه چطور مىشود موساى كليم الله عالم به اين مسأله نباشد كه رؤيت و ديدن خدا جايز نيست كه اين پرسش را بنمايد ؟ ! امام فرمود : بىشكّ كليم الله موسى بن عمران مىدانست كه خداوند عزّ و جلّ با چشم ديده نمىشود ، ولى وقتى خداوند با او سخن گفت و او را به خود نزديك كرده با او نجوا فرمود ، موسى نزد قوم خود بازگشت و به ايشان اطَّلاع داد كه خداوند عزّ و جلّ با او سخن گفته و او را بخود نزديك كرده و با او نجوا نموده است ، در اين زمان ايشان گفتند :
هرگز تو را باور نداريم تا خود كلام حضرت حقّ را همان طور كه تو شنيدى استماع كنيم ، و تعداد قوم هفتاد هزار نفر بود ، پس آن حضرت از ميان ايشان هفت هزار جدا كرد ، سپس هفتصد نفر و در آخر تنها هفتاد نفر بود ، پس آن حضرت از ميان ايشان هفت هزار جدا كرد ، سپس هفتصد نفر و در آخر تنها هفتاد نفر براى زمان و موعدى كه خدا معيّن كرده بود انتخاب نموده و آنان را به كوه سينا آورد و در پائين كوه متوقّف كرد و خود به بالاى كوه رفته و از خدا خواست كه با او سخن گويد و آن را بگوش آنان برساند ، خدا نيز با او سخن گفت


صفحه 463


و آنان نيز سخن خدا را از بالا و پائين ، چپ و راست ، پشت سر و روبرو شنيدند ، زيرا خداوند صدا را در درخت آفريد و از آن پراكنده اش كرد به گونه اى كه ايشان صدا را از تمام اطراف شنيدند ، ولى گفتند : نمىپذيريم كه آنچه شنيديم كلام خدا باشد مگر اينكه آشكارا او را ببينيم ، و هنگامى كه چنين كلام بزرگى بر زبان آوردند و سركشى و تكبّر كردند ، خداوند عزّ و جلّ نيز بر آنان صاعقه اى فرستاد و صاعقه ايشان را به جهت ستم و ظلمشان از بين برد ، پس موسى بدرگاه خداوند عرضه داشت : خداوندا ! چنانچه نزد بنى اسرائيل بازگشته ايشان بگويند آنان را بردى و به كشتن دادى ؛ چون ادّعايت مبنى بر اينكه خدا با تو مناجات كرده دروغ بود ، در اين صورت من چه جوابى به ايشان دهم ؟ ! بدين خاطر خداوند آنان را زنده كرد و همراه موسى فرستاد ، آنان گفتند : اگر درخواست كنى كه خدا ، خود را به تو نشان دهد ، تا به او بنگرى ، خواسته ات را مىپذيرد ، آنگاه تو به ما بگو خدا چگونه است ، تا ما به نيكوترين وجهى او را بشناسيم .
موسى گفت : اى قوم من ! خداوند تبارك و تعالى با ديدگان مشاهده نشود و او داراى كيفيّت نيست ، و تنها با نشانه‌ها شناخته و با علائم دانسته مىشود .


صفحه 464


قوم گفتند : هرگز به تو ايمان نمىآوريم مگر اينكه اين درخواست را از او بكنى .
حضرت موسى عليه السّلام گفت : پروردگارا ! تو خود گفتهء بنى اسرائيل را شنيدى و تو به صلاح ايشان داناترى ، پس خداوند عزّ و جلّ بدو وحى فرستاد كه : اى موسى ، آنچه آنان خواستند از من بپرس ، چون من تو را به نادانى ايشان مؤاخذه نخواهم كرد ، پس در اين زمان بود كه موسى عرضه داشت : [ خود را ] به من بنماى تا به تو بنگرم ، گفت : هرگز مرا نخواهى ديد ، و ليكن به اين كوه بنگر ، پس اگر در جاى خود قرار و آرام داشت - در اين وقت از كوه بزير آمده بود - مرا خواهى ديد . و چون پروردگارش بر آن كوه - با آيه اى از آيات خود - تجلَّى كرد آن را خرد و پراكنده ساخت و موسى مدهوش بيفتاد ، و چون به هوش آمد ، گفت : [ بار خدايا ] تو پاكى ؛ به تو بازگشتم - اعراف : 143 « ، يعنى گفت : از جهل قوم خود به معرفت و شناختم بازگشتم » و من نخستين باور دارنده‌ام « از ميان ايشان كه تو ديده نمىشوى .
مأمون گفت : خير شما تماماً از خداست اى أبو الحسن ! حال در بارهء اين آيه :
« و هر آينه آن زن آهنگ او كرد ، و اگر نه آن بود كه او ( يوسف ) برهان پروردگار خويش پديد آهنگ وى كرده بود » توضيح بفرماييد .


صفحه 465


حضرت رضا عليه السّلام فرمود : آرى همين طور است ولى بايد دانست كه حضرت يوسف معصوم بود ، و فرد معصوم هرگز نه آهنگ گناه كند و نه آن را انجام دهد ، در اين باب پدرم از پدرش حضرت صادق عليهما السّلام برايم نقل كرده كه او فرموده : آن زن آهنگ او كرد كه انجام دهد ، و يوسف تصميم گرفت كه آن كار را انجام ندهد[1].
مأمون گفت : خير شما تماماً از خداست اى أبو الحسن ! حال در بارهء اين آيه : « و ذو النّون را [ ياد كن ] آنگاه كه غضبناك برفت و پنداشت كه هرگز بر او تنگ نمىگيريم - انبياء 87 » توضيح بفرماييد .
فرمود : آن شخص يونس بن متّى است كه بر قوم خود غضب كرده از ميانشان رفت و « ظنّ » يعنى : يقين كرد كه « ما هرگز روزىاش را بر او تنگ نمىگيريم » ، مانند آيهء :
« و امّا چون او را بيازمايد و روزىاش را بر او تنگ سازد - فجر : 16 » ، به معنى تنگ كردن معيشت است ، « پس او در تاريكى ، خدا را آواز داد » يعنى : در تاريكى شب


[1]البتّه در روايات ديگر گفته شده كه تصميم آن زن بر زنا بود و تصميم حضرت يوسف بر قتل ، و برهان ربّ اين بود كه اگر او را به قتل رسانى تو متّهم مىشوى كه قصد كام گرفتن داشته اى و چون دست نداده او را كشته اى ، براى همين پشت به او آهنگ درب خروجى را نمود و لباس آن حضرت را از پشت پاره كرد و اين بهترين دليل در تبرئهء آن حضرت در نزد همه شد .


صفحه 466


و ظلمت دريا و تاريكى شكم ماهى اين ندا سر داد : « كه جز تو خدايى نيست ، پاك و منزّهى تو ، همانا من از ستمكاران بودم » ، به سبب ترك اين عبادتى كه بواسطهء آن در شكم ماهى ديدگان روشن شد ، پس خداوند دعاى او را برايش اجابت نموده و فرمود :
« پس اگر نه اين بود كه وى از تسبيح گويان بود . هر آينه تا روزى كه [ مردم ] برانگيخته مىشوند در شكم آن ( ماهى ) مىماند - صافات : 144 و 143 » .
مأمون گفت : خير شما تماماً از خداست اى أبو الحسن ! حال در بارهء اين آيهء كريمه : « تا چون پيامبران نوميد شدند و چنين دانستند كه به آنان دروغ گفته شده يارى ما بديشان رسيد - يوسف : 110 » توضيح بفرماييد .
حضرت رضا عليه السّلام گفت : خداوند مىفرمايد : تا اينكه پيامبران از قوم خود نوميد شدند ، و قوم اينان پنداشتند كه انبياء دروغ گفته‌اند ، يارى ما بديشان رسيد .
مأمون گفت : خير شما تماماً از خداست اى أبو الحسن ! اكنون در بارهء آيهء : « تا خدا گناه قبل و بعد گذشتهء تو را بيامرزد - فتح : 2 » توضيح بفرماييد .
حضرت فرمود : از نظر مشركين مكَّه ، كسى گناهكارتر از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله نبود ،


صفحه 467


چون ايشان پيش از بعثت ، سيصد و شصت بت را مىپرستيدند و چون پيامبر ايشان را به لا إله إلَّا الله دعوت نمود ، اين موضوع بر آنان گران آمده و گفتند : « آيا خدايان را خدايى يگانه گردانيده ؟ ! هر آينه اين چيزى سخت شگفت است . و مهترانشان به راه افتادند [ و به هم گفتند ] كه برويد و بر خدايان خويش شكيبا باشيد . هر آينه اين چيزى است خواسته شده . ما اين ( دين محمّد ) را در آيين پسين ( كه پدرانمان را بر آن يافتيم ) نشنيده‌ايم . اين نيست مگر دروغى فرابافته - ص : 5 تا 7 » ، پس هنگامى كه خداوند شهر مكَّه را براى پيامبرش محمّد صلَّى الله عليه و آله فتح كرد بدو فرمود : اى محمّد « ما براى تو گشايش و پيروزى نمايانى را بگشوديم ، تا خدا گناه قبلى و بعدى تو را بپوشاند » ، همان چيزى را كه از نظر أهل مكَّه به خاطر دعوت به توحيد در گذشته و بعد از آن ، گناه محسوب مىشد ، زيرا برخى از مشركان مكَّه مسلمان شدند و بعضى از مكَّه خارج گرديدند ، و آنان كه ماندند نتوانستند آن زمان كه پيامبر مردم را به توحيد دعوت مىكرد در مورد يكتاپرستى نسبت به حضرتش ايراد بگيرند ، چه اينكه با غلبهء حضرت بر ايشان ، هر آنچه از ديد ايشان ذنب و گناه به حساب مىآمد ، پوشيده گشته و مورد غفران الهى واقع شد .
مأمون گفت : خير شما تماماً از خداست اى أبو الحسن ! حال در بارهء آيهء : « خداى از تو درگذرد ؛ چرا به آنان رخصت و اجازه دادى ؟ - توبه : 43 » توضيح بفرماييد .