چون ايشان پيش از بعثت ، سيصد و شصت بت را مىپرستيدند و چون پيامبر ايشان را به لا إله إلَّا الله دعوت نمود ، اين موضوع بر آنان گران آمده و گفتند : « آيا خدايان را خدايى يگانه گردانيده ؟ ! هر آينه اين چيزى سخت شگفت است . و مهترانشان به راه افتادند [ و به هم گفتند ] كه برويد و بر خدايان خويش شكيبا باشيد . هر آينه اين چيزى است خواسته شده . ما اين ( دين محمّد ) را در آيين پسين ( كه پدرانمان را بر آن يافتيم ) نشنيدهايم . اين نيست مگر دروغى فرابافته - ص : 5 تا 7 » ، پس هنگامى كه خداوند شهر مكَّه را براى پيامبرش محمّد صلَّى الله عليه و آله فتح كرد بدو فرمود : اى محمّد « ما براى تو گشايش و پيروزى نمايانى را بگشوديم ، تا خدا گناه قبلى و بعدى تو را بپوشاند » ، همان چيزى را كه از نظر أهل مكَّه به خاطر دعوت به توحيد در گذشته و بعد از آن ، گناه محسوب مىشد ، زيرا برخى از مشركان مكَّه مسلمان شدند و بعضى از مكَّه خارج گرديدند ، و آنان كه ماندند نتوانستند آن زمان كه پيامبر مردم را به توحيد دعوت مىكرد در مورد يكتاپرستى نسبت به حضرتش ايراد بگيرند ، چه اينكه با غلبهء حضرت بر ايشان ، هر آنچه از ديد ايشان ذنب و گناه به حساب مىآمد ، پوشيده گشته و مورد غفران الهى واقع شد .
مأمون گفت : خير شما تماماً از خداست اى أبو الحسن ! حال در بارهء آيهء : « خداى از تو درگذرد ؛ چرا به آنان رخصت و اجازه دادى ؟ - توبه : 43 » توضيح بفرماييد .
حضرت رضا عليه السّلام فرمود : اين آيه از قبيل « به در مىگويم ، ديوار گوش دهد » مىباشد ، با اين آيه خداوند پيامبرش را مخاطب ساخته ولى قصد و ارادهء اصلى او امّت مىباشد ، و مانند اين آيه است : « اگر شركورزى بىگمان كار تو تباه و نابود گردد و از زيانكاران باشى - زمر : 65 » ، و نظير اين آيه : « و اگر نه آن بود كه تو را استوار داشتيم ، نزديك بود كه اندكى به ايشان گرايش پيدا كنى - إسراء : 74 » .
مأمون گفت : راست گفتى اى زادهء رسول خدا ، حال در بارهء اين آيه : « و ياد كن آنگاه كه به آن كس كه خداى به او نعمت داده بود و تو نيز به او نعمت داده بودى گفتى : همسرت را براى خود نگاه دار و از خدا پروا داشته باش ، و در دل خويش چيزى را پنهان مىداشتى كه خدا آشكاركنندهء آن است ، و از مردم بيم داشتى و حال آنكه خداوند سزاوارتر است كه از او بيم بدارى - احزاب : 37 » توضيح بفرماييد .
حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام فرمود : بتحقيق روزى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله به جهت كارى كه داشت قصد منزل زيد بن حارثه را نمود ، در آنجا همسر زيد را در حال غسل ديد ، و به او گفت : « پاك و منزّه است خدايى كه تو را آفريد ! » و قصد آن حضرت از اين كلام تنها تنزيه و پاكداشت خداوند متعال از گفتهء كسانى بود كه معتقد ملائكه دختران خدا هستند ، خداوند نيز مىفرمايد : « آيا پروردگارتان شما را به
داشتن پسران ويژه ساخت و خود از فرشتگان دخترانى گرفت ؟ ! هر آينه بزرگ سخنى مىگوييد ! - إسراء : 40 » ، و لذا وقتى پيامبر آن زن را در حال شستشو ديد گفت : آنكه تو را آفريده ، برتر و منزّه از اين است كه فرزندى داشته باشد كه آن فرزند اين چنين نيازمند غسل و تطهير باشد ، و هنگامى كه زيد به خانه برگشت ، همسرش ؛ آمدن رسول خدا صلَّى الله عليه و آله و گفتهء آن حضرت كه « پاك و منزّه است خدايى كه تو را آفريد ! » را به او اطَّلاع داد ، زيد خدمت آن حضرت شتافته و عرض نمود : اى رسول خدا ، همسر من كمى بداخلاق است و من قصد طلاق او را دارم .
رسول خدا صلَّى الله عليه و آله به او فرمود : « همسرت را براى خود نگاه دار و از خدا پروا داشته باش » ، و خداوند پيش از اين تعداد همسران آن حضرت و اينكه اين زن نيز از جملهء ايشان است را به او خبر داده بود ، و پيامبر اين موضوع را در دل مخفى داشته و براى زيد نگفته بود ، و از اين هراس داشت كه مردم بگويند : محمّد به برده اش كه خود او را آزاد كرده مىگويد : زن تو ، همسر من خواهد شد ، و با اين گفته ، بر پيامبر خرده گيرند ، بهمين جهت خداوند اين آيه را نازل فرمود : « و ياد كن آنگاه كه به آن كس كه خداى به او نعمت داده بود - يعنى نعمت اسلام - و تو نيز به او نعمت داده بودى - يعنى : آزادى از بردگى -
گفتى : همسرت را براى خود نگاه دار و از خدا پروا داشته باش ، و در دل خويش چيزى را پنهان مىداشتى كه خدا آشكاركنندهء آن است ، و از مردم بيم داشتى و حال آنكه خداوند سزاوارتر است كه از او بيم بدارى » . سپس زيد بن حارثه آن زن را طلاق داده و او نيز عدّهء طلاق نگاه داشت و پس از آن پروردگار او را به عقد حضرت رسول صلَّى الله عليه و آله درآورد ، و بدين مناسبت در قرآن آيه نازل فرمود كه : « پس چون زيد حاجت خود از او برآورد ( او را طلاق داد ) وى را به زنى به تو داديم تا بر مؤمنان در بارهء [ ازدواج با ] زنان پسر خواندگانشان تنگى و باكى نباشد هر گاه كه [ پسر خواندگانشان ] حاجت خود را از ايشان برآورده باشند ؛ و فرمان خدا شدنى است - احزاب : 37 » ، سپس خداوند از اين مطلب با خبر بود كه منافقين به جهت اين ازدواج ، بر آن حضرت خرده خواهند گرفت ، بهمين جهت اين آيه را نازل فرمود : « بر پيامبر هيچ حرج و گناهى نيست در آنچه خداوند براى او مقرّر و روا داشته است - احزاب : 37 » .
مأمون گفت : سينهام را شفا دادى اى زادهء رسول خدا ، و آنچه بر من ملتبس و مشتبه بود را واضح نمودى ، خداوند از جانب انبياى خود و اسلام جزاى خيرت دهاد ! علىّ بن جهم گويد : سپس مأمون جهت اداى نماز برخاسته و دست محمّد بن جعفر ابن محمّد ( عموى حضرت رضا عليه السّلام ) كه در آنجا حاضر بود را گرفت و با خود برد ، من
نيز بدنبالشان راه افتادم ، در راه مأمون به او گفت : برادرزاده ات را چطور يافتى ؟
گفت : عالم است ، و پيش از اين نديدم نزد أهل علمى آمد و شد داشته باشد .
مأمون گفت : بىشكّ برادرزاده ات از أهل بيت نبوّت مىباشد همانها كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در باره اشان فرموده : « آگاه باشيد كه نيكان عترت من ، و پاكان نسل من ، در كودكى از تمام مردم بردبارتر و در بزرگى از همهء ايشان داناتر مىباشند ، پس به آنان چيزى نياموزيد كه اينان از همهء شما داناترند ، از در هدايت شما را خارج نخواهند نمود و به در گمراهى شما را داخل نخواهند كرد » .
سپس حضرت رضا عليه السّلام به منزل خود بازگشت ، روز بعد خدمت آن حضرت رسيدم و او را از گفتگوى مأمون و محمّد بن جعفر بن محمّد با خبر ساختم ، آن حضرت با شنيدن آن خنده اى نموده و فرمود : اى پسر جهم ، مبادا آنچه شنيدى تو را فريب دهد ، كه او مرا به خدعه و نيرنگ به قتل خواهد رساند ، و خدا انتقام مرا از او خواهد گرفت[1].
[1]شيخ صدوق رحمه اللَّه در كتاب شريف عيون گويد : « نقل چنين حديثى از فردى مانند علىّ بن محمّد بن جهم كه ناصبى مذهب بوده و بغض و عداوتش نسبت به أهل بيت عليهم السّلام عجيب است » ، و در مجلَّد نخست همان كتاب ص 413 و 418 طبع نشر صدوق مطالب مهمّى در بارهء اين حديث نگاشته شده ، و ما به جهت پرهيز از طولانى شدن كتاب از نقل آن صرف نظر نموديم .
« احتجاج امام رضا عليه السّلام در مطالبى مربوط به امامت و ويژگيهاى الهى آن » « و راه رسيدن به او ، و نكوهش افرادى كه انتخاب امام را جايز مىدانند ، و سرزنش » « غالبان در امامت ، و دستور توريه و تقيّه به شيعيان هنگام نياز به آن دو و حسن تربيت » 309 - أبو يعقوب بغدادى گويد : ابن سكَّيت از حضرت رضا عليه السّلام پرسيد :
براى چه خداوند حضرت موسى عليه السّلام را با معجزهء يد بيضاء ، و ابطال سحر مبعوث فرموده و حضرت عيسى عليه السّلام را با معجزهء طبّ ( و شفاى امراض ) و حضرت محمّد صلَّى الله عليه و آله را با كلام و خطبهها ( در فصاحت و بلاغت كه همان قرآن است ) ؟
حضرت رضا عليه السّلام فرمود : خداوند در روزگارى حضرت موسى عليه السّلام را مبعوث به نبوّت فرمود كه عمل رايج در ميان مردم آن زمانه « سحر » بود ، بهمين خاطر او از جانب خداوند با معجزهء ابطال سحر كه در توان مردم آن دوره نبود حجّت آورد .
و بدرستى خداوند متعال حضرت عيسى عليه السّلام را در روزگارى مبعوث فرمود كه دردهاى مزمن و ناعلاج شايع بود و مردم نياز شديدى به طبّ داشتند ، بهمين
جهت حضرت عيسى عليه السّلام از جانب خداوند با معجزه اى آمد كه در حدّ توان همانند او نبود ، و آن زنده كردن مردگان و شفاى كور مادرزاد و مبتلا به مرض پيسى به فرمان خدا بود ، و حجّت را بر ايشان تمام كرد .
و خداوند حضرت محمّد صلَّى الله عليه و آله را در دوره اى مبعوث فرمود كه كلام و سخنرانى رايج بود - و فكر مىكنم شعر را نيز اضافه فرمود - پس آن حضرت از نزد خداوند كتابى آورد كه با داشتن مواعظ و احكام ؛ مايهء ابطال عقيدهء مشركان و اثبات حجّت بر آنان بود ، راوى گويد : ابن سكَّيت با شنيدن اين پاسخها پيوسته مىگفت : بخدا قسم كه تا كنون مانند تو نديدهام ! حال بفرماييد امروز حجّت بر مردم چيست ؟
حضرت فرمود : عقل است ، توسّط آن راستگوى بر خدا را شناخته و تصديقش مىكند ، و دروغگوى بر پروردگار شناخته گردد و تكذيبش كند .
ابن سكَّيت[1]گفت : بخدا قسم كه پاسخ صحيح همين است .
[1]او يعقوب بن إسحاق بن يوسف اهوازىّ معروف به ابن سكّيت - بكسر سين و تشديد كاف - مىباشد ، وى يكى از سران علم لغت و ادبيّات عرب و شعر و از خواصّ امام جواد و امام هادى عليه السّلام است ، كتاب معروف او « اصلاح المنطق » است كه چندين بار به طبع رسيده ، او به سال 244 بطور فجيعى بدست متوكّل عبّاسى بقتل رسيد ، و در سبب آن نقل است كه او معلَّم دو فرزندان متوكّل ؛ مؤيّد و معتزّ بود ، روزى متوكّل از او پرسيد : نزد تو اين دو كودك نيكوترند يا حسن و حسين دو فرزند علىّ ؟ ابن سكّيت با بر شمردن برخى از مناقب آن دو امام بزرگوار در آخر كار گفت : شخص قنبر خادم علىّ عليه السّلام در نزد من از تو و دو فرزندت بهتر و نيكوترند ، خليفه با شنيدن اين كلام به خشم آمده و فرمان داد تا زبانش را از قفا بيرون كشيدند و به اين ترتيب كشته شد ، و وجه تسميهء او به « ابن سكّيت » نيز همين مىباشد ، كه دائماً در سكوت بود و كمتر حرف مىزد ، و در نهايت نتوانست گفتن سخن حقّ را در جاى آن ترك گويد ، حضرت سجّاد عليه السّلام در پاسخ به كسى كه از او پرسيد سكوت بهتر است يا سخن گفتن ؟ فرمود : هر كدام داراى آفاتى است ، و در صورت نداشتن آفت ، حرف زدن بهتر از سكوت است ، پرسيد : اى زادهء رسول خدا اين چگونه است ؟ فرمود : زيرا خداوند انبيا و اوصيا را به خموشى و سكوت مبعوث نفرمود ، بلكه به سخنرانى و كلام ، و بهشت جزاى سكوت نشده ، و نه ولايت خداوند بدان واجب ، و نه آتش جهنّم بخاطر آن محصور ، و نه غضب الهى بدان فرو نشيند ، و همهء اينها فقط و فقط در پرتو كلام و سخن گفتن است ، و من قادر نيستم كه ماه را با خورشيد برابر كنم ، تو فقط فضل سكوت بر كلام را مىگويى نه فضيلت كلام و سخن گفتن بر سكوت و خموشى را .
مؤلَّف كتاب - رحمه الله - گويد : « حضرت رضا عليه السّلام در ضمن كلام به اين مطلب اشاره فرمود كه عالم در زمان تكليف از فرد راستگويى از جانب خداوند متعال خالى نمىماند ، كه افراد مكلَّف در مسائل شبهه ناك در امر شريعت بدو پناه برند ، فردى كه خداوند دلالت بر صدق او مىكند ، كه مكلَّف با كمك عقل بدو مىپيوندد ، و اگر عقل نبود هرگز تميز بين صادق و كاذب ميسّر نمىشد ، پس عقل نخستين حجّت خداوند متعال بر خلق است » .