بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 490


تمام گردانده و آنچه بدو ارزانى داشته ثواب طاعت خود قرار دهد و باعث گوش دادن به فرمان خود سازد و موجب ايمنى بندگانش از هر خطا و سهوى در بارهء كسى باشد كه او را بر ايشان حجّت و الگو معيّن نموده باشد ، پس همه مانند طالبان ملكى از ملوك دنيا گرديده كه جوياى فضل او شده و آرزومند جايزهء او باشند ، و اميد پناهندگى به سايهء او و شور و نشاط به معروف او داشته باشند و اينكه به أهل اينان به بهترين عطايى كه در طلب دنيا ايشان را يارى كرده و از تعرّض به مكاسب و مطالب پست و فرو مايه نجات داده بازگردد ، پس از ميانشان گروهى از راه و طريق آن ملك پرسش نمودند تا سر راهش نشسته و مراقب او باشند و ميل و رغبت خود را متوجّه آن ساخته و تعلَّق خاطر به رؤيت و ديدن او داشتند ، چرا كه بديشان گفته شده بود : بزودى او را با سپاهى عظيم مشتمل بر سواره و پياده و دسته‌هاى بسيار خواهيد ديد ، پس چون او را مشاهده نموديد به او نهايت تعظيم و احترام را بگذاريد و آن مقدار كه واجب است اقرار به مملكت او كنيد ، و مبادا او را به اسم ديگرى صدا كنيد ، و او را همچون ديگران تعظيم كنيد كه حقّ ملك را پايمال نموده و از قدرش بكاهيد كه در اين صورت از جانب او مستحقّ مجازات بزرگى شويد .


صفحه 491


پس همگى گفتند : ما در اين راه نهايت تلاش و كوشش خود را بكار خواهيم بست ، پس ديرى نپاييد كه يكى از بندگان سلطان در سپاهى كه توسّط خود او ترتيب داده بود با مردى كه در بين آنان قرار داشته و اموالى كه پيشكش كرده بود بر آنان ظاهر و نمايان شد ، آنان نظر انداختند - و فقط چشم براه سلطان بودند - ( چون او را نديدند ) آن همه امكانات در دست آن بنده كه سرورش بدو داده بود زياد پنداشتند و اينكه منعم كس ديگرى است و او تنها بنده اى از بندگان اوست را از خاطر خود دور داشته و در مقابل آن بنده همان احترامى كه به سلطان مىنهند گذارده و به نام ؛ او را خواندند ، و ديگر منكر اين شدند كه بالاتر از او سلطانى باشد يا اينكه او را مالك و صاحبى است .
با ديدن اين رفتار آن بنده اى كه مشمول نعمت سلطان واقع شده بود و باقى سپاه ؛ با زجر و نهى از اين رفتار بديشان روى آورده و از تمام آن القاب اظهار برائت و بيزارى نمودند ، و به ايشان خبر دادند كه سلطان همان است كه اين همه نعمت را بر آن بنده عطا فرموده و مخصوص اين مقام گردانده و اين عقيده اى كه بدان قائل شده‌ايد موجب غضب و عذاب سلطان شده و تمام آرزوهايتان در بارهء او به باد فنا خواهد رفت ، ولى آن مردم شروع به تكذيب اينان نموده و همان حرف سابق خود را براى آنان تكرار كردند .


صفحه 492


پس چيزى نگذشت تا اينكه همهء آنان مشمول خشم و غضب سلطان شدند از آنجا كه اين مردم او را با بنده اش برابر دانسته ، و وى را در حوزهء مملكت خود معيوب داشته ، و حقّ عظيم او را پايمال نموده‌اند ، بدين جهت تمام ايشان را در زندان خود محبوس كرد و افرادى را مأمور ساخت تا شكنجه و عذاب سختى بديشان بچشانند .
پس همچنين اين جماعت ( غلات ) أمير المؤمنين عليه السّلام را بنده اى يافتند كه خداوند او را مشمول كرامت خود فرموده تا فضل خود را آشكار ساخته و حجّت خود را اقامه فرمايد ، اينان نيز خالقشان را نزد خود كوچك شمردند كه خداوند علىّ را بنده اى قرار داده و علىّ را بالا داشتند كه خداوند عزّ و جلّ پروردگار او باشد ، و او را به نامى جز اسم او ناميدند ، پس حضرت أمير و پيروان هم مذهب او و شيعيانش ايشان را از اين طرز تفكَّر بازداشته و به آنان گفتند : اى جماعت ، به تحقيق علىّ و فرزندان او همگى بندگانى محترم و مخلوق و تدبير شده‌اند ، نيرو و توانى جز آنچه خداوند ربّ العالمين بديشان عنايت فرموده ندارند ، و مالك و صاحب هيچ چيز جز آنچه خداوند بديشان عطا فرموده نيستند ، نه مرگ ، نه زندگى ، نه نشور ، نه قبض ، نه بسط ، نه حركت ، نه سكون ، و تمام اختياراتشان در حوزه اى كه خدا بديشان توان داده و مكلَّف ساخته دور مىزند ،


صفحه 493


و بىشكّ پروردگار ايشان منزّه و برتر از صفات مخلوقين و متعالى و بالاتر از خصوصيات محدودين است ، و بىترديد هر كه اين جماعت ( حجج الهى ) يا يكى از ايشان را بغير از خداوند معبود خود گيرد او از جملهء كافرين بوده و راه راست را گم كرده است .
مع الأسف آن جماعت غالى مخالفت كرده و دنبال هواى نفس خود را گرفته و در سركشى خويش سرگشته و كوردل ماندند ، پس آرزوهايشان بباد رفت و خواسته هاشان به حرمان و خسارت افتاد ، و در عذاب و شكنجهء دردناك باقى ماندند .
314 - و همچنين به إسناد قبل از امام حسن عسكرىّ عليه السّلام براى ما نقل شده كه :
امام رضا عليه السّلام فرموده : هر كس در بارهء أمير المؤمنين عليه السّلام از مرز عبوديّت آن حضرت تجاوز نمايد از جملهء خشم گرفتگان بر آنان و از گمراهان خواهد شد .
و خود حضرت أمير عليه السّلام فرموده : از مرز عبوديّت ما تجاوز نكنيد ، سپس هر چه مىخواهيد بگوييد ، هر چند به غايت آن در حقّ ما نخواهيد رسيد ، و مبادا به غلوّ افتيد مانند غلوّى كه نصارى بدان مبتلا شدند ، زيرا من از تمام غلات بيزارم .
در اين وقت مردى برخاسته و گفت : اى زادهء رسول خدا ، پروردگارت را براى ما


صفحه 494


وصف فرما زيرا اطرافيان ما در آن دچار اختلاف شده‌اند .
پس آن حضرت پروردگار را به زيباترين نوع آن وصف كرد و ستود و او را از هر چه درخور ربوبيّت او نيست پاك و منزّه ساخت .
آن مرد گفت : پدر و مادرم فدايت اى زادهء رسول خدا ، همراهان من موالات شما را پذيرفته‌اند و مىپندارند اين اوصاف كه شما بر شمرديد همه از صفات علىّ عليه السّلام است ، و اينكه او خداى جهانيان است .
راوى گويد : با شنيدن اين مطلب تمام اندام آن حضرت بلرزه افتاد و عرق كرده و گفت :
پاك و منزّه است الله از آنچه ظالمان و كافران در باره اش قائلند ، برترى بزرگ ! ! مگر علىّ همچون ديگران نبود ! خوراك تناول مىكرد و مانند ديگران مىنوشيد ، نكاح مىنمود ، در نهايت محدث و پديده اى مانند ديگران بود ؟ و با تمام اين اوصاف خاضعانه نماز مىگزارد ، و در برابر خداوند خوار و ذليل بود ، و دائماً به سوى پروردگارش بازگشت و انابه داشت ، آيا دارندهء چنين صفاتى معبود است ؟ ! اگر اين گونه باشد پس هر كدام از شما يك خدا است ، زيرا در تمام اين صفات كه معرّف حدوث است مشاركت دارد ! ! .
آن مرد گفت : اى زادهء رسول خدا ! آنان معتقدند وقتى علىّ از جانب خود معجزاتى را


صفحه 495


آورد كه جز خدا بر آن قادر نيست ، اينها همه دلالت مىكند كه او معبود و خدا است ، و اينكه ميان ديگر مخلوقات محدث عاجز ؛ با صفات ايشان ظاهر شده با اين كار مردم را دچار اشتباه و تلبيس ساخته و آزموده تا بدو معرفت يابند ، و ايمانشان به او از سر اختيار از جانب خودشان باشد .
حضرت رضا عليه السّلام فرمود : أوّلين مطلب اينكه ايشان بركنار و جداى از اين مطلب نيستند كه فردى همين عقيده را بر ايشان برگردانده و بگويد : وقتى از او ( علىّ ) فقر و نادارى ظاهر مىشود دلالت مىكند : فردى كه اين صفات دارد و افراد ضعيف و نيازمند نيز مانند اويند ديگر عمل و كردار او معجزه نمىباشد ، پس از همين جا دريابند آنكه معجزات را ظاهر ساخته تنها از جانب قادر و توانايى است كه هيچ شباهتى به مخلوقين ندارد ، نه فعل محدث و پديده اى كه همانند ضعيفان در صفات ضعف و ناتوانى است ! ! .
315 - و نقل است كه مأمون در باطن ميل داشت كه امام رضا عليه السّلام در بحث با كسانى كه روبرو مىشود درمانده و عاجز شود و حريفش بر او چيره گردد ، هر چند در ظاهر غير اين را مىنمود ، پس گروهى از فقيهان و علماى أهل كلام نزد او گرد آمدند ، و در پنهان به ايشان گفته بود در بارهء مسألهء امامت با او بحث كنيد و محور بحث شما همين مطلب باشد ،


صفحه 496


پس [ چون مجلس حاضر شد ] حضرت رضا عليه السّلام به ايشان فرمود : شما يكتن از ميان خود انتخاب كنيد كه او از طرف شما با من گفتگو نمايد ، كه هر چه بر او لازم آيد بر تمام شما نيز لازم آمده باشد ، ايشان نيز از بين حاضران مردى بنام يحيى بن ضحّاك سمرقندىّ را برگزيدند كه در خراسان همانندى نداشت ، حضرت به او فرمود : از هر چه مىخواهى سؤال كن ، او گفت : راجع به مسألهء امامت مىپرسم ، شما چگونه ادّعاى امامت مىكنيد براى كسى كه امامت نكرد ، و رها مىكنيد كسى را كه امامت كرد و مردم هم به امامت او رضايت دادند ؟
امام فرمود : اى يحيى ، نظرت در بارهء كسى كه تصديقكنندهء فردى است كه او خود را تكذيب كرده چيست ، و آنكه تكذيبكنندهء كسى است كه خود را راستگو مىداند ، بگو ببينم كدام يك از اين دو حقّ و درستكارند و به حقيقت رسيده‌اند ، و كدام يك از آن دو باطل و خطا كارند ؟
يحيى ساكت ماند ، مأمون به او گفت : پاسخ بده ، گفت : اى أمير المؤمنين مرا از پاسخ اين پرسش معاف بفرماييد ، مأمون گفت : اى أبو الحسن براى ما مقصود خود را از اين پرسش بيان فرماييد ، امام فرمود : يحيى چاره اى ندارد جز اينكه خبر دهد از رهبران او كداميك خود را تكذيب كردند و كدام يك تصديق نمودند ؟ و اگر فكر مىكند كه آنان تكذيب كردند پس كذّاب شايستهء امامت نيست ، و اگر مىپندارد كه ايشان تصديق كردند ، پس از جملهء


صفحه 497


ايشان اوّلى است كه گفته است : من بر شما ولايت يافتم ولى بهترين شما نيستم ، و آنكه پس از وى بود در باره اش گويد كه بيعت با خليفهء أوّل اشتباه و خطا بود ، هر كه بمانند اين كار را پس از آن تكرار كند او را بكشيد ، قسم بخدا نپسنديد و راضى نبود براى فردى كه عمل ايشان را تكرار نمايد مگر به قتل و كشته شدن ! پس آنكه بهترين مردم نيست - در حالى كه بهترى وجود ندارد مگر به صفات و ويژگيهايى كه يكى از آنها علم است و يكى جهاد و كوشش و ديگر فضائل و آنها در او نبود - و هر كس بيعت با او به امامت ؛ لغزش و اشتباه باشد كه موجب كشتن كسى باشد كه مانند آن را ترك نمايد ، چطور امامت چنين فردى براى ديگران مورد قبول باشد و وضع او اين باشد ؟ آنگاه خود او روى منبر گفت : مرا شيطانى است كه بر من عارض مىشود هر گاه او از طريق مستقيم مرا به كجى كشانيد شما مردم مرا براه راست آوريد ، هر گاه خطائى از من سر زد مرا راهنمايى كنيد ، بنا بر اين اينان بنا به قول خودشان امام نيستند ، چه صادق باشند چه كاذب ! يحيى ديگر هيچ پاسخى براى گفتن نداشت . پس مأمون از كلام آن حضرت شگفت زده شده و گفت : اى أبو الحسن در روى زمين كسى نيست كه اين طور نيكو سخن گويد جز شخص شما ! .
316 - آن حضرت فرموده : بهترين توشه اى كه شخص دانشمند دوستدار ما براى