فرمود : « مگر خشنود نمىشوى كه منزلت تو نزد من همچون منزلت هارون نزد موسى باشد جز آنكه پس از من ديگر پيامبرى نخواهد بود » ، پس ما نيز دريافتيم كه قرآن به تصديق اين اخبار و روشن شدن اين شواهد گواهى داده ، پس امّت ملزم به اقرار آن شدند چرا كه اين اخبار موافق با قرآن است ، و قرآن نيز با آن احاديث سازگار و موافق مىباشد ، پس هنگامى كه قرآن و اخبار را هر كدام موافق و مؤيّد و دليل ديگرى يافتيم ديگر اقتداى به اين احاديث بر همه فرض و واجب است و جز أهل عناد و فساد به آن تعدّى و بىاحترامى نمىكند .
سپس حضرت هادى عليه السّلام فرمود : و مراد و قصد اصلى ما سخن در بارهء جبر و تفويض و شرح و بيان آن دو بود ، و نظر ما از آنچه در مقدّمه گفتيم تنها بيان اتّفاق و همراهى قرآن و حديث بود كه هر گاه با هم متّفق باشند دليل و راهنماى ما در قصد اصلى ما و نيرويى در بيان مطالبى كه مىگويم به خواست خدا خواهند بود .
فرمود : مسألهء جبر و تفويض بنا به فرمايش حضرت صادق عليه السّلام در پاسخ به پرسشى كه از آن دو شد اين بود كه : « نه جبر است و نه تفويض بلكه امرى ما بين آن دو است » .
يكى پرسيد : اى زادهء رسول خدا ، مراتب آن چگونه است ؟
فرمود : شامل سلامتى عقل و آزادى راه و مهلت كافى ، و زاد و توشهء پيش از سفر و وسيلهء تحريك شخص بر انجام كار مىباشد . اينها پنج چيز شد ، پس اگر بنده اى فاقد يكى از آنها باشد به نسبت همان كاستى و كمبود تكليف از او ساقط گردد ، و من براى هر يك از اين ابواب سه گانهء : جبر و تفويض و منزلتى ميان دو منزلت ؛ مثالى خواهم زد تا هم معنى آن را به ذهن جويندهء حقيقت نزديك سازد و هم بررسى نمودن شرح آن را آسان نمايد ، به گونه اى كه هم آيات محكم قرآن تصديقش نمايند ، و هم خردمندان پذيرفته و تأييدش كنند ، و توفيق و عصمت با خدا است .
سپس فرمود : امّا « جبر » عقيده اى است كه معتقدانش قائلند : « خداى جليل و عزيز بندگان را مجبور به گناه كرده و با اين حال آنان را عذاب مىكند » ، و هر كس عقيده اش اين باشد ، خداى را در حكمش به ستم نسبت داده و تكذيب كرده است . [ و با اين عقيده ] كلام خدا را ردّ نموده كه فرمود : « و پروردگار تو به هيچ كس ستم نكند »[1]و نيز فرموده : « اين به سزاى آن چيزى است كه دستهايت پيش فرستاده و از آن رو كه
[1]كهف : 49 .
خدا بر بندگان ستمكار نيست - حجّ : 10 « همراه با آيات بسيارى در اين نمونه ، پس هر كه گمان كند كه مجبور به گناه شده ؛ گناه خود را به خدا ارجاع نموده و او را در عذاب خود منسوب به ظلم و ستم داشته است ، و كسى كه خدا را ستمكار داند قرآن را دروغ شمرده ، و هر كه قرآن را تكذيب كند به اجماع امّت به كفر گرائيده ، و مثلى كه در اين عقيده زده شده همچون مردى است كه صاحب غلامى شده كه آن نه اختيارى از خود دارد و نه صاحب چيزى از متاع دنيا است ، و اربابش هم مىداند ، و با علم به اين موضوع به او دستور مىدهد كه به بازار رفته و جنسى برايش تهيّه كند ، ولى بهاى خريد آن جنس را به او نمىدهد ، هر چند ارباب ؛ خود بدين مطلب واقف است كه تمامى اجناس تحت نظر صاحب آنها بوده و كسى جز با پرداخت قيمت مورد رضايت صاحبش ؛ دربرداشت آنها به طمع نيفتد . و ارباب ؛ خود را به عدل و داد وصف نموده و حكيم و غير ظالم مىداند ، و غلامش را در صورت نياوردن اين جنس تهديد به كيفر و مجازات نمايد ، بارى چون آن بنده به بازار رفته تا جنس او را تهيّه كند در مىيابد كه صاحب جنس جز در مقابل بهايش آن را به وى نمىدهد ، و خود بنده نيز بهاى آن را ندارد ، در نتيجه نوميد و دست خالى به سوى اربابش بازگردد ، و ارباب نيز به خشم آمده و او را مجازات مىكند ، در اين صورت
بر خلاف آنچه از عدل و حكمت و انصاف او نقل شده ؛ ستمكار متعدّى مبطل است ، و اگر او را مجازات نكند نفس خود را دروغ شمرده ، در اين صورت آيا واجب نيست او را مجازات نكند ، و كذب و ظلم ؛ عدل و حكمت را نفى مىكند ، خداى تعالى بسى برتر است از آنچه مىگويند ، برترى بزرگ ! ! .
سپس عالم ( لقب حضرت هادى ) عليه السّلام پس از كلامى طولانى فرمود : و امّا آن تفويض كه امام صادق عليه السّلام آن را باطل ساخته ، و معتقدان و پيروانش را خطا كار دانسته اين عقيده است كه : « خداوند ، اختيار امر و نهى خود را به بندگان سپرده ، و سرخود رهايشان ساخته » .
و در اين مورد گفتارى دقيق است كه جز امامان هدايت يافته عليهم السّلام از آل پيامبر صلَّى الله عليه و آله به غور و دقّت آن نرسند ، ايشان عليهم السّلام فرمودهاند : « اگر اختيار بندگان را از سر اهمال به خودشان سپرده بود ، بايد انتخاب آنان را [ هر چه باشد ] پذيرفته ، و بسبب آن مستحقّ ثواب گردند ، و در اين صورت ( حصول خودسرى و اهمال ) ديگر بر جنايتى كه كنند هيچ عقوبتى نباشد » ، و دو معنى از اين گفتار برمىآيد : يكى اينكه بندگان بر خدا شوريدهاند و بناچار او را مجبور به قبول اختيار توسّط رأى و نظرشان ساختهاند كه در اين
صورت - چه نخواهد و چه بخواهد - وهن و سستى خدا لازم آيد ، و دوم اينكه خداوند عزّ و جلّ از وادار نمودن آنان به امر و نهى درمانده و عاجز است ، از اين رو امر و نهى خود را بديشان سپرده و بر وفق مرادشان امضاء نموده ، آنگاه از وادار نمودن ايشان به خواست خود وامانده ، بهمين خاطر اختيار كفر و ايمان را به خودشان واگذاشته است ، و مثال آن « بمانند مردى است كه غلامى خريده تا بدو خدمت كند و قائل به مقام سرپرستى او باشد و از دستورات و فرامين او نيز پيروى نمايد ، و صاحب غلام مدّعى است كه قاهر است و عزيز و حكيم ، پس غلامش را امر و نهى مىكند ، و به او - در صورت پيروى از دستورش - وعدهء ثواب بزرگ داده ، و نيز در صورت نافرمانيش به كيفر دردناك تهديد كرده باشد ، ولى غلام با خواست اربابش مخالفت كند و از دستورات او تخلَّف بورزد ، و خلاصه هيچ توجّهى به امر و نهى صاحبش نكرده ، بلكه به خواست خود رفتار نمايد ، و پيروى قصد خود را مىكند [ در اين حال ارباب هم نتواند وى را وادار به اطاعت از دستورات و خواست خود كند ، در نتيجه اختيار امر و نهى را به خود غلام بسپرد ، و به هر آنچه كه غلام به خواست خود انجام دهد نه به خواست ارباب رضايت دهد ، بارى ارباب غلامش را ] مبعوث انجام كارى مىكند و غلام در خلاف خواست مولايش بدنبال حاجت ديگرى مىرود و از هوايش پيروى نمايد ، پس زمانى كه نزد صاحب خود باز
گردد ، وى ببيند آنچه آورده خلاف چيزى است كه دستورش داده ، پس غلام [ در جواب اربابش كه چرا از دستورم تخلَّف ورزيدى اين گونه پاسخ ] مىگويد : من تكيه بر اختيار امرى نمودم كه به من داده بودى ، پس در اين راه به پيروى از هوى و خواستهء خود رفتم ، زيرا فرد مختار بلا مانع است زيرا جمع تفويض و تحظير محال است .
سپس آن حضرت عليه السّلام فرمود : بنا بر اين هر كه پندارد كه خداوند پذيرش امر و نهى خود را به بندگان سپرده و تفويض فرموده با اين كار براى حضرت حقّ اثبات عجز نموده و پذيرش هر عملى از خير و شرّ را بر او ايجاب كرده و امر و نهى خداوند را باطل كرده است .
سپس وجود مبارك حضرت محمّد بن علىّ هادى عليه الصّلاة و السّلام فرمود :
بتحقيق اعتقاد من اين است كه خداوند مردم را با قدرت خود آفريده ، و نيرويى بديشان بخشيده تا با آن او را با رعايت امر و نهى پرستش و اطاعت كنند و خود خداوند اين را براى ايشان پسنديده ، و آنان را از معصيت خود بازداشته و گناهكاران را نكوهيده و بر آن مجازات مىكند و اختيار در امر و نهى ؛ با خدا است ، آنچه خواهد انتخاب كرده و بدان فرمان دهد ، و از هر آنچه ناپسند دارد بازداشته و كيفر كند ، بجهت همان قدرتى كه به بندگان خود داده تا از دستوراتش پيروى ؛ و از نافرمانيش اجتناب كنند ، زيرا او خود عدل است و انصاف و حكومت از او است ، و حجّت خود را با نماياندن عذر و ترساندن از عواقب كار تمام كرده ، و انتخاب با او است ، هر يك از بندگانش را كه بخواهد بر مىگزيند ،
بارى محمّد صلَّى الله عليه و آله را برگزيد و وى را با مأموريتهاى خود بسوى مردم فرستاد ، و چنانچه اختيار امور خود را به بندگانش تفويض كرده بود مردان قريش اميّة بن - أبى الصّلت و أبو مسعود ثقفىّ را انتخاب مىكردند چرا كه آن دو نزد ايشان از محمّد برتر بودند ، براى اينكه گفتند : « چرا اين قرآن بر مردى بزرگ ( از جهت مال و جاه ) از اين دو شهر فرو فرستاده نشده است ؟ »[1]، قصد او از بيان آن دو همان تعريف كلامى بين دو كلام ( مرتبهء ميان دو مرتبه ) مىباشد كه نه جبر است و نه تفويض ، و به همين مضمون أمير المؤمنين عليه السّلام در پاسخ عباية بن ربعىّ از استطاعت ( قدرتى كه با آن برپا مىايستد و مىنشيند و كار انجام مىدهد ) مطالبى فرمود .
حضرت فرمود : بگو اين استطاعت و قدرت را تو خود تنها مالك آن هستى يا تو و خدا ؟ عبايه ساكت ماند . فرمود : عبايه بگو ! گفت : چه بگويم اى أمير ؟ فرمود : اگر گفته بودى من و خدا ، تو را كشته بودم و اگر مىگفتى : بدون خدا و تنهائى ، باز هم تو را كشته بودم .
[1]سورهء زخرف : 31 . و لازم به تذكّر است كه مراد از آن دو شهر - همچنان كه در كتب تاريخى و تفسير آمده - مكّة و طائف است و نام آن دو مرد : وليد بن مغيره از مكّه و أبو مسعود ثقفىّ از طائف مىباشد ، ولى افراد نامبرده شدهء در متن هر دو از شهر طائفند كه احتمالًا هم در اينجا و هم در كتاب تحف العقول سهوى رخ داده باشد .
گفت : پس چه بگويم اى أمير المؤمنين ؟
فرمود : مىگوئى : تو مالك آنى به خواست و اجازهء خداوندى كه غير تو را نيز مالك آن مىسازد ، پس چنانچه اختيارش را بتو بسپرد آن از بخشش او است ، و اگر تو را از داشتن آن محروم سازد از آزمون او است ، چرا كه او صاحب چيزى است كه اختيارت بخشيده و مالك ( قادر ) بر آنچه توانمندت ساخته است ، مگر نشنيده اى كه مردم چون مىگويند « لا حول و لا قوّة إلَّا با لله » از خداوند طلب حول و قوّت مىكنند ؟
عبايه پرسيد : تأويل آن چيست اى أمير المؤمنين ؟
فرمود : يعنى هيچ حركتى از نافرمانيهاى خدا صورت نگيرد مگر به نگهدارى او ، و ما را هيچ نيروئى بر طاعت خدا جز به يارى و كمك او نيست .
راوى گويد : عبايه [ با شنيدن اين سخنان ] از جا جسته و دست و پاى آن حضرت را غرق بوسه ساخت ! .
سپس حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام با ذكر شواهدى از كتاب خدا قرآن - كه در پى مىآيد - مانند : « و بىشكّ شما را بيازمائيم تا مجاهدان و صابران شما را معلوم كنيم و خبرهاى شما ( اعمالتان ) را بيازمائيم - محمّد صلَّى الله عليه و آله : 31 » ، و آيهء : « [ و افرادى كه آيات ما را دروغ شمرند ] اندك اندك از جايى كه ندانند گرفتارشان خواهيم ساخت - اعراف : 182 » ، و آيهء : « [ آيا مردم پنداشتهاند ] همين كه گويند ايمان آورديم آنان را وامىنهيم و آزموده