وقتى معاويه اين كلام را شنيد براى هر كدام از آنان يك صد هزار درهم مقرّر كرد ، جز حسن و حسين و ابن عبّاس ، كه به هر كدامشان يك مليون درهم پرداخت نمود .
« احتجاج امام حسن عليه السّلام بر منكرين صلح با معاويه » « كه او را در طلب حقّ خود مقصّر مىپنداشتند » 156 - از سليم بن قيس نقل است كه گفت : روزى امام حسن عليه السّلام در اجتماع مردم و معاويه بر منبر نشسته و پس از حمد و ثناى الهى فرمود :
اى مردم ، معاويه پنداشته من او را شايستهء خلافت مىدانم و خود را نه ! دروغ بافته ، كه من به تصريح قرآن و نصّ نبوىّ بر تمام مردم از خودشان شايسته ترم ، بخدا اگر مردم با من بيعت نموده و اطاعتم كرده و يارىام مىدادند آسمان و زمين ايشان را از باران و بركات خود بهره مند مىساخت ، و تو اى معاويه هرگز در آن به طمع نمىافتادى ، و حال اينكه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرموده : « امّت كار خود را به مردى واگذار نكرد در حالى كه ميانشان داناتر
از او هست ، جز آنكه پيوسته كارشان ميل به پستى و زوال دارد تا آنكه به آئين گوساله پرستى افتند » .
و بنى اسرائيل هارون را ترك گفته و به گوساله پرستى افتادند با اينكه مىدانستند كه هارون خليفهء موسى است ، و اين امّت علىّ را ترك گفتند با اينكه خود شنيدند كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله به علىّ عليه السّلام فرمود : « تو در نزد من در منزلت همچون هارونى در نزد موسى ؛ جز امر نبوّت كه پس از من ديگر پيامبرى نيست » ، و خود شخص رسول خدا از قوم خود به غار گريخت با اينكه ايشان را به خدا مىخواند ، و اگر داراى اعوان و انصارى بود كه فرار نمىكرد ، و من نيز اگر يار و ياورى داشتم هرگز با تو قرار داد صلح نمىبستم .
و حال آنكه خداوند عمل هارون را در سكوت جايز شمرده وقتى او را خوار و زبون داشته و نزديك بود او را بقتل رسانند ، و او نيز هيچ يار و ياورى عليه ايشان نيافت ، و خداوند رسول خود را در فرار از قوم مخيّر نمود هنگامى كه هيچ يار و ياورى عليه ايشان نيافت ، و همچنين است كار من و پدرم ؛ هنگامى كه امّت ما را تنها گذاشته و با ديگرى بيعت نمودند و ما يار و ياورى نيافتيم از جانب خداوند جايز است ، و هر آينه اين سنّت و مثالهايى است كه مو به مو تكرار مىشود .
اى مردم ! اگر شما ميان شرق و غرب عالم را در جستجوى كسى زير پا نهيد كه زادهء رسول خدا باشد جز من و برادرم كسى را نخواهيد يافت .
157 - و به اسناد مذكور در متن نقل است كه : وقتى امام حسن عليه السّلام با معاويه مصالحه كرد ، مردم بر آن حضرت وارد شده و برخى از سر ملامت بر بيعتى كه با معاويه نموده مطالبى گفتند ، در اين ميان امام عليه السّلام فرمود : واى بر شما ! متوجّه نشديد كه من چه كردم ، بخدا قسم آنچه انجام دادم براى شيعيانم بهتر و نيكوتر از هر چيزى است كه خورشيد بر آن طلوع و غروب مىكند ! . مگر نمىدانيد كه من امام شما و واجب الطَّاعه مىباشم ، مگر يادتان رفته كه به تصريح رسول خدا صلَّى الله عليه و آله من يكى از دو آقاى جوانان بهشتى هستم ؟ گفتند : آرى چنين است .
فرمود : مگر نمىدانيد هنگامى كه خضر كشتى را سوراخ كرد ، و ديوار برقرار داشت ، و پسرك را كشت اين كردار او بر حضرت موسى گران آمد ؛ چرا كه حكمت اين كار بر او ظاهر و آشكار نبود ، ولى نزد خداوند متعال سرشار از حكمت و درستى بود ؟ ! مگر نميدانيد همهء ما بيعتى از طاغيهء زمانش بر گردن او است جز حضرت قائم عليه السّلام ؟
همو كه حضرت مسيح پشت او به نماز مىايستد ، چرا كه خداوند ولادت او را مخفى داشته و شخص او را غايب مىفرمايد تا هنگام خروج ، بيعت هيچ كس بر دوش او نباشد او نهمين فرد از اولاد برادرم حسين فرزند بهترين كنيزان خدا است ، خداوند عمر او را در زمان غيبت طولانى مىگرداند ، سپس با قدرت خود او را در صورت جوانى به چهل سال نرسيده ظاهر مىفرمايد ، اين بدان خاطر است كه بدانند خداوند بر همه چيز قادر و توانا است .
158 - و از زيد بن وهب نقل است كه گفت : وقتى امام حسن عليه السّلام در مدائن مجروح شده و رنجور بود نزد آن حضرت رسيده و گفتم : اى زادهء رسول خدا اوضاع را چگونه ارزيابى مىكنيد ، زيرا مردم در حيرتند ؟
پس فرمود : بخدا سوگند كه معاويه براى من بهتر از اين مردم است ، مىپندارند كه شيعه و پيرو منند حال آنكه كمر به قتل من بسته و بارم را بغارت و مالم را به تاراج بردند ، بخدا اگر از معاويه براى حفظ خون خود و امان خانوادهام عهدى بگيرم براى من بهتر است از اينكه اين بظاهر شيعيان خونم را ريخته و أهل بيت و بعضى از تبعهام تباه و ضايع شوند ، بخدا اگر با معاويه جنگ كنم همينها مرا دست بسته تحويل او خواهند داد .
پس بخدا سوگند اگر در حالى كه عزيز و آبرومندم با او مسالمه و صلح كنم براى من بهتر از آن است كه در حال اسارت مرا به قتل رسانند ، يا بر من منّت گذارد كه اين براى هميشه مايهء ننگ و عار بنو هاشم شود ، و معاويه و نسل او پيوسته و تا ابد بر اين منّت بر زنده و مردهء ما خواهند باليد .
زيد گفت عرض كردم : اى زادهء رسول خدا آيا مىخواهى شيعيانت را همچون گلَّهء بىچوپان رها كنى ؟ ! فرمود : چه كنم اى برادر جهنى ؟ بخدا من از امرى آگاهم كه از ثقات ايشان به من رسيده ، روزى در حالى كه مشغول اظهار شادى بودم أمير المؤمنين عليه السّلام به من فرمود : اى حسن آيا خوشحالى ؛ چه حال دارى وقتى ببينى كه پدرت كشته شده ؟ ! يا ببينى بنو اميّه به حكومت رسيدهاند ؟ ! و أمير ايشان فردى پرخور و شكمچران است كه هر چه مىخورد سيرى ندارد ، و در حالى جان مىدهد كه نه او را در آسمان ياورى است و نه در زمين اثرى ، سپس بر غرب و شرق عالم حاكم گردد ، و مردم به او معتقد شده و مدّت حكومتش به طول انجامد ، در اين ايّام شيوههاى بدعت و گمراهى را بكار مىبندد ، و حقّ و سنّت رسول خدا صلَّى الله عليه و آله را به نابودى مىكشاند . تمام اموال را ميان طرفدارانش پخش ، و از
مستحقّان آن منع مىكند ، أهل ايمان در حكومت او خوار و زبون و افراد فاسق توانا و قدرتمندند ، و مال و ثروت را ميان يارانش دست به دست مىگرداند ، و بندگان خدا را به بردگى خود مىكشد ، حقّ و حقيقت در روزگار حكومت او پوسيده شده و باطل ظاهر ، و افراد صالح لعن مىشوند ، و هر كه با او بر سر حقّ مخالفت كند وى را بقتل رسانده و طرفداران خود را در باطلشان تأييد مىكند .
همين طور خواهد بود تا اينكه خداوند در آخر الزّمان ؛ روزگار سخت و دشوار و جهل غالب مردم ، مردى را مبعوث فرمايد كه او را توسّط فرشتگانش تأييد و يارانش را حفظ نموده و با آيات و معجزات خود او را نصرت بخشد ، و او را بر تمام أهل زمين غالب و چيره سازد بنوعى كه همه مطيع او شوند چه با ميل چه با كراهت ، او زمين را پر از قسط و عدل و نور و برهان نمايد ، تا جايى كه تمامى سرزمينها پيرو او شوند ، همهء كافران به او ايمان آورده و مردم تبهكار ؛ صالح شوند ، و درندگان در حكومت او آرام و در صلحند ، و زمين روئيدنى خود را ظاهر و آسمان بركاتش را نازل ساخته و تمام گنجهاى خود را براى او آشكار مىسازد ، و براى چهل سال بر تمام عالم حاكم شود ، پس خوشا بحال كسى كه روزگار او را درك و سخنانش را به گوش جان مىشنود ! ! .
159 - باسناد مذكور در متن مروى است كه مردى نزد امام حسن عليه السّلام رسيده و گفت : اى زادهء رسول خدا ، گردنهايمان را خوار و ذليل ساختى ، و آنچنان ما شيعيان را به بردگى انداختى كه هيچ كسى برايت باقى نماند ! ! . حضرت فرمود : براى چه ؟ ! گفت : به اينكه حكومت را تسليم اين طاغيه نمودى ! .
حضرت فرمود : بخدا اين حكومت به او واگذار نكردم جز براى اينكه يار و ياورى براى خود نيافتم ، و گر نه با او شبانه روز جنگ مىكردم تا خود خداوند ميان من و او حكم و داورى فرمايد ، ولى أهل كوفه را شناخته و آزمودم ، و هيچ خيرى نديدم ، اينان عارى از هر وفا و عهدى در سخن و كردار و دمدمى مزاجند ، اينان معتقدند كه قلب و دلشان با ماست ولى شمشيرهاشان عليه ما كشيده شده است .
راوى گفت : همين طور با من سرگرم صحبت بود كه ناگاه خون بالا آورد ، ظرفى طلبيد و از معده اش آنقدر خون آمد كه آن ظرف لبريز شد . عرض كردم : اى زادهء رسول خدا اين چه حالى است كه شما را رنجور مىبينم ؟ ! فرمود : اين طاغيه كسى را مأمور نموده كه به من سمّ دهد و آن بر جگر من أثر گذاشته و همان طور كه مىبينى تكَّه تكَّه از دلم خارج مىشود .
عرض كردم : آيا قصد درمان آن را نداريد ؟ ! فرمود : دو مرتبه اين سمّ را به من خورانده و آن را درمان كردهام ولى اين بار هيچ دوايى برايش نيافتم .
و بمن خبر رسيده كه معاويه نامه اى به پادشاه روم ارسال نموده و درخواست سمّ كشندهء مايعى نموده ، و او در جواب نامه گفته در دين ما جايز نيست كه كمر به قتل كسى ببنديم كه قصد جان ما را نكرده .
و معاويه در نامهء بعدى به او نگاشته كه : اين فرد فرزند مردى است كه در ارض تهامه شورش نموده و قصد مطالبهء حكومت پدرش را دارد ، و من مىخواهم كسى را مأمور كنم تا اين زهر را به او بنوشاند تا تمام عباد را راحت و آسوده و همه جا را آرام كنم .
و همراه اين نامه هداياى بسيارى روانه ساخت تا اينكه پادشاه روم نيز اين سمّ كه مرا با آن مسموم نمود را برايش ارسال نمود البتّه با شرط و شروط .
160 - و نقل است كه معاويه اين سمّ را به همسر آن حضرت جعده دختر اشعث داده و به او گفته : « اين را به او بخوران و وقتى او مرد تو را به زوجيت پسرم يزيد درخواهم آورد » ، پس چون سمّ را به آن حضرت خوراند و او به شهادت رسيد آن زن ملعونه نزد معاويه شتافته و گفت : مرا به همسرى يزيد درآور . معاويه گفت : برو دور شو ! زنى كه شايستهء همسرى حسن بن علىّ نباشد در خور پسرم يزيد نيز نخواهد بود ! ! .