بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 65


وقتى معاويه اين كلام را شنيد براى هر كدام از آنان يك صد هزار درهم مقرّر كرد ، جز حسن و حسين و ابن عبّاس ، كه به هر كدامشان يك مليون درهم پرداخت نمود .
« احتجاج امام حسن عليه السّلام بر منكرين صلح با معاويه » « كه او را در طلب حقّ خود مقصّر مىپنداشتند » 156 - از سليم بن قيس نقل است كه گفت : روزى امام حسن عليه السّلام در اجتماع مردم و معاويه بر منبر نشسته و پس از حمد و ثناى الهى فرمود :
اى مردم ، معاويه پنداشته من او را شايستهء خلافت مىدانم و خود را نه ! دروغ بافته ، كه من به تصريح قرآن و نصّ نبوىّ بر تمام مردم از خودشان شايسته ترم ، بخدا اگر مردم با من بيعت نموده و اطاعتم كرده و يارىام مىدادند آسمان و زمين ايشان را از باران و بركات خود بهره مند مىساخت ، و تو اى معاويه هرگز در آن به طمع نمىافتادى ، و حال اينكه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرموده : « امّت كار خود را به مردى واگذار نكرد در حالى كه ميانشان داناتر


صفحه 66


از او هست ، جز آنكه پيوسته كارشان ميل به پستى و زوال دارد تا آنكه به آئين گوساله پرستى افتند » .
و بنى اسرائيل هارون را ترك گفته و به گوساله پرستى افتادند با اينكه مىدانستند كه هارون خليفهء موسى است ، و اين امّت علىّ را ترك گفتند با اينكه خود شنيدند كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله به علىّ عليه السّلام فرمود : « تو در نزد من در منزلت همچون هارونى در نزد موسى ؛ جز امر نبوّت كه پس از من ديگر پيامبرى نيست » ، و خود شخص رسول خدا از قوم خود به غار گريخت با اينكه ايشان را به خدا مىخواند ، و اگر داراى اعوان و انصارى بود كه فرار نمىكرد ، و من نيز اگر يار و ياورى داشتم هرگز با تو قرار داد صلح نمىبستم .
و حال آنكه خداوند عمل هارون را در سكوت جايز شمرده وقتى او را خوار و زبون داشته و نزديك بود او را بقتل رسانند ، و او نيز هيچ يار و ياورى عليه ايشان نيافت ، و خداوند رسول خود را در فرار از قوم مخيّر نمود هنگامى كه هيچ يار و ياورى عليه ايشان نيافت ، و همچنين است كار من و پدرم ؛ هنگامى كه امّت ما را تنها گذاشته و با ديگرى بيعت نمودند و ما يار و ياورى نيافتيم از جانب خداوند جايز است ، و هر آينه اين سنّت و مثالهايى است كه مو به مو تكرار مىشود .


صفحه 67


اى مردم ! اگر شما ميان شرق و غرب عالم را در جستجوى كسى زير پا نهيد كه زادهء رسول خدا باشد جز من و برادرم كسى را نخواهيد يافت .
157 - و به اسناد مذكور در متن نقل است كه : وقتى امام حسن عليه السّلام با معاويه مصالحه كرد ، مردم بر آن حضرت وارد شده و برخى از سر ملامت بر بيعتى كه با معاويه نموده مطالبى گفتند ، در اين ميان امام عليه السّلام فرمود : واى بر شما ! متوجّه نشديد كه من چه كردم ، بخدا قسم آنچه انجام دادم براى شيعيانم بهتر و نيكوتر از هر چيزى است كه خورشيد بر آن طلوع و غروب مىكند ! . مگر نمىدانيد كه من امام شما و واجب الطَّاعه مىباشم ، مگر يادتان رفته كه به تصريح رسول خدا صلَّى الله عليه و آله من يكى از دو آقاى جوانان بهشتى هستم ؟ گفتند : آرى چنين است .
فرمود : مگر نمىدانيد هنگامى كه خضر كشتى را سوراخ كرد ، و ديوار برقرار داشت ، و پسرك را كشت اين كردار او بر حضرت موسى گران آمد ؛ چرا كه حكمت اين كار بر او ظاهر و آشكار نبود ، ولى نزد خداوند متعال سرشار از حكمت و درستى بود ؟ ! مگر نميدانيد همهء ما بيعتى از طاغيهء زمانش بر گردن او است جز حضرت قائم عليه السّلام ؟


صفحه 68


همو كه حضرت مسيح پشت او به نماز مىايستد ، چرا كه خداوند ولادت او را مخفى داشته و شخص او را غايب مىفرمايد تا هنگام خروج ، بيعت هيچ كس بر دوش او نباشد او نهمين فرد از اولاد برادرم حسين فرزند بهترين كنيزان خدا است ، خداوند عمر او را در زمان غيبت طولانى مىگرداند ، سپس با قدرت خود او را در صورت جوانى به چهل سال نرسيده ظاهر مىفرمايد ، اين بدان خاطر است كه بدانند خداوند بر همه چيز قادر و توانا است .
158 - و از زيد بن وهب نقل است كه گفت : وقتى امام حسن عليه السّلام در مدائن مجروح شده و رنجور بود نزد آن حضرت رسيده و گفتم : اى زادهء رسول خدا اوضاع را چگونه ارزيابى مىكنيد ، زيرا مردم در حيرتند ؟
پس فرمود : بخدا سوگند كه معاويه براى من بهتر از اين مردم است ، مىپندارند كه شيعه و پيرو منند حال آنكه كمر به قتل من بسته و بارم را بغارت و مالم را به تاراج بردند ، بخدا اگر از معاويه براى حفظ خون خود و امان خانواده‌ام عهدى بگيرم براى من بهتر است از اينكه اين بظاهر شيعيان خونم را ريخته و أهل بيت و بعضى از تبعه‌ام تباه و ضايع شوند ، بخدا اگر با معاويه جنگ كنم همينها مرا دست بسته تحويل او خواهند داد .


صفحه 69


پس بخدا سوگند اگر در حالى كه عزيز و آبرومندم با او مسالمه و صلح كنم براى من بهتر از آن است كه در حال اسارت مرا به قتل رسانند ، يا بر من منّت گذارد كه اين براى هميشه مايهء ننگ و عار بنو هاشم شود ، و معاويه و نسل او پيوسته و تا ابد بر اين منّت بر زنده و مردهء ما خواهند باليد .
زيد گفت عرض كردم : اى زادهء رسول خدا آيا مىخواهى شيعيانت را همچون گلَّهء بىچوپان رها كنى ؟ ! فرمود : چه كنم اى برادر جهنى ؟ بخدا من از امرى آگاهم كه از ثقات ايشان به من رسيده ، روزى در حالى كه مشغول اظهار شادى بودم أمير المؤمنين عليه السّلام به من فرمود : اى حسن آيا خوشحالى ؛ چه حال دارى وقتى ببينى كه پدرت كشته شده ؟ ! يا ببينى بنو اميّه به حكومت رسيده‌اند ؟ ! و أمير ايشان فردى پرخور و شكمچران است كه هر چه مىخورد سيرى ندارد ، و در حالى جان مىدهد كه نه او را در آسمان ياورى است و نه در زمين اثرى ، سپس بر غرب و شرق عالم حاكم گردد ، و مردم به او معتقد شده و مدّت حكومتش به طول انجامد ، در اين ايّام شيوه‌هاى بدعت و گمراهى را بكار مىبندد ، و حقّ و سنّت رسول خدا صلَّى الله عليه و آله را به نابودى مىكشاند . تمام اموال را ميان طرفدارانش پخش ، و از


صفحه 70


مستحقّان آن منع مىكند ، أهل ايمان در حكومت او خوار و زبون و افراد فاسق توانا و قدرتمندند ، و مال و ثروت را ميان يارانش دست به دست مىگرداند ، و بندگان خدا را به بردگى خود مىكشد ، حقّ و حقيقت در روزگار حكومت او پوسيده شده و باطل ظاهر ، و افراد صالح لعن مىشوند ، و هر كه با او بر سر حقّ مخالفت كند وى را بقتل رسانده و طرفداران خود را در باطلشان تأييد مىكند .
همين طور خواهد بود تا اينكه خداوند در آخر الزّمان ؛ روزگار سخت و دشوار و جهل غالب مردم ، مردى را مبعوث فرمايد كه او را توسّط فرشتگانش تأييد و يارانش را حفظ نموده و با آيات و معجزات خود او را نصرت بخشد ، و او را بر تمام أهل زمين غالب و چيره سازد بنوعى كه همه مطيع او شوند چه با ميل چه با كراهت ، او زمين را پر از قسط و عدل و نور و برهان نمايد ، تا جايى كه تمامى سرزمينها پيرو او شوند ، همهء كافران به او ايمان آورده و مردم تبهكار ؛ صالح شوند ، و درندگان در حكومت او آرام و در صلحند ، و زمين روئيدنى خود را ظاهر و آسمان بركاتش را نازل ساخته و تمام گنجهاى خود را براى او آشكار مىسازد ، و براى چهل سال بر تمام عالم حاكم شود ، پس خوشا بحال كسى كه روزگار او را درك و سخنانش را به گوش جان مىشنود ! ! .


صفحه 71


159 - باسناد مذكور در متن مروى است كه مردى نزد امام حسن عليه السّلام رسيده و گفت : اى زادهء رسول خدا ، گردنهايمان را خوار و ذليل ساختى ، و آنچنان ما شيعيان را به بردگى انداختى كه هيچ كسى برايت باقى نماند ! ! . حضرت فرمود : براى چه ؟ ! گفت : به اينكه حكومت را تسليم اين طاغيه نمودى ! .
حضرت فرمود : بخدا اين حكومت به او واگذار نكردم جز براى اينكه يار و ياورى براى خود نيافتم ، و گر نه با او شبانه روز جنگ مىكردم تا خود خداوند ميان من و او حكم و داورى فرمايد ، ولى أهل كوفه را شناخته و آزمودم ، و هيچ خيرى نديدم ، اينان عارى از هر وفا و عهدى در سخن و كردار و دمدمى مزاجند ، اينان معتقدند كه قلب و دلشان با ماست ولى شمشيرهاشان عليه ما كشيده شده است .
راوى گفت : همين طور با من سرگرم صحبت بود كه ناگاه خون بالا آورد ، ظرفى طلبيد و از معده اش آنقدر خون آمد كه آن ظرف لبريز شد . عرض كردم : اى زادهء رسول خدا اين چه حالى است كه شما را رنجور مىبينم ؟ ! فرمود : اين طاغيه كسى را مأمور نموده كه به من سمّ دهد و آن بر جگر من أثر گذاشته و همان طور كه مىبينى تكَّه تكَّه از دلم خارج مىشود .


صفحه 72


عرض كردم : آيا قصد درمان آن را نداريد ؟ ! فرمود : دو مرتبه اين سمّ را به من خورانده و آن را درمان كرده‌ام ولى اين بار هيچ دوايى برايش نيافتم .
و بمن خبر رسيده كه معاويه نامه اى به پادشاه روم ارسال نموده و درخواست سمّ كشندهء مايعى نموده ، و او در جواب نامه گفته در دين ما جايز نيست كه كمر به قتل كسى ببنديم كه قصد جان ما را نكرده .
و معاويه در نامهء بعدى به او نگاشته كه : اين فرد فرزند مردى است كه در ارض تهامه شورش نموده و قصد مطالبهء حكومت پدرش را دارد ، و من مىخواهم كسى را مأمور كنم تا اين زهر را به او بنوشاند تا تمام عباد را راحت و آسوده و همه جا را آرام كنم .
و همراه اين نامه هداياى بسيارى روانه ساخت تا اينكه پادشاه روم نيز اين سمّ كه مرا با آن مسموم نمود را برايش ارسال نمود البتّه با شرط و شروط .
160 - و نقل است كه معاويه اين سمّ را به همسر آن حضرت جعده دختر اشعث داده و به او گفته : « اين را به او بخوران و وقتى او مرد تو را به زوجيت پسرم يزيد درخواهم آورد » ، پس چون سمّ را به آن حضرت خوراند و او به شهادت رسيد آن زن ملعونه نزد معاويه شتافته و گفت : مرا به همسرى يزيد درآور . معاويه گفت : برو دور شو ! زنى كه شايستهء همسرى حسن بن علىّ نباشد در خور پسرم يزيد نيز نخواهد بود ! ! .