بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 666


با شنيدن اين كلام ؛ أبو العلاء برخاسته و خارج شد ، پس سيّد قدّس سرّه گفت : آن مرد از نزد ما غائب شد و پس از اين ديگر ما را نخواهد ديد .
فردى از سيّد خواستار شرح آن رموز و اشارات شد ، پس سيّد گفت :
او از من در بارهء كلّ پرسيد ، و به اعتقاد او كلّ قديم است ، و در اين باره اشاره به عالمى بنام « عالم كبير » مىكند ، پس در آن جوياى نظر من شد و خود اراده كرده بود كه آن قديم است .
پس من نيز او را در اين پرسش اين گونه پاسخ دادم كه : نظر تو در بارهء جزء چيست ؟ زيرا نزد ايشان « جزء » محدث و پديده بوده و آن از عالم كبير تولَّد يافته و اين جزء نزد ايشان همان عالم صغير است ، و مراد من از اين پرسش اين بود كه اگر صحّت محدث و پديده بودن اين عالم ثابت شود ، پس اين جواب همان است كه بدان اشاره كرده يعنى اگر محدث باشد آن ( عالم كبير ) نيز محدث خواهد بود ، زيرا اين عالم بنا بر نظر خود او از جنس همان عالم كبير است ، و چيز واحد نمىشود مقدارى از آن قديم باشد و مقدارى از آن جديد ، پس او با اين پرسش من سكوت كرد .
و امّا شعرى ؛ قصد داشت بگويد كه آن از ستارگان سيّاره نيست .


صفحه 667


پس من پرسيدم : نظر تو در بارهء تدوير چيست ؟ خواستم بفهمانم كه فلك در تدوير و گردش و دوران است ، پس شعرى هيچ قدح و ضررى در اين زمينه ندارد .
و امّا عدم انتهاء ، قصد او اين بود كه بگويد : عالم پايان پذير نيست زيرا قديم است .
پس من به او اعلام نمودم كه تحيّز و تدوير در نزد من صحيح مىباشد و اين هر دو دلالت بر انتهاى عالم دارد .
و امّا هفتى كه أبو العلاء بيان كرده ، قصدش « ستارگان هفتگانهء سيّارات » بود زيرا آنها نزد ايشان احكامى دارد ، پس من گفتم : كلام شما باطل است زيرا كه مدار اينها بر زايد برّى است كه در او تحكَّم است و اين حكم منوط و مربوط است به اين ستارگان سيّارات هفتگانه كه در نزد اينان : زهره و مشترى و مريخ ، و عطارد ، و خورشيد ، و ماه ، و زحل است نيست چنان كه در محلّ و مكان خود مذكور است .
و امّا مراد او از گفتن « چهار » طبايع چهارگانه بود .
پس من در پاسخ او گفتم : نظر تو در بارهء طبيعت واحدهء ناريه چيست كه از آن جاندارى متولَّد گردد كه پوست آن دستهاى مردمان را بدبوى و متعفّن گرداند سپس آن پوست را در آتش اندازند بوى بد و زنندهء آن مىسوزد ، و پوست صحيح و سالم باقى


صفحه 668


مىماند ، زيرا خداى تعالى جاندار را بر طبيعت آتش آفريده ، و آتش ؛ آتش را نمىسوزاند ، و اين بعيد نيست كه خداوند از برف نيز كرمهاى بسيار خلق و آشكار ساخته و آن بر طبيعتى واحد است ، و آب نيز در دريا بر دو طبيعت است ، از آن موجوداتى مانند ماهى و غورباغه و مار و لاك پشت و غير آن تولَّد مىيابند ، و نزد أبو العلاء حيات و زندگانى تنها در پرتو طبايع چهارگانه بدست مىآيد ، و اين مطالبى كه گفتم ناقض عقيدهء او است .
و امّا با پرسش از « مؤثّر » قصد « زحل » را نموده بود .
پس من پرسيدم : نظر تو در بارهء تمام مؤثّرها چيست ، و قصد من از اين پرسش آن بود كه اگر مىگفت همه - اعمّ از حادث و قديم - مؤثّراتند پس مؤثّر قديم چگونه مؤثّر در امر حادث باشد ؟ ! و امّا قصد او از گفتن : دو نحس ؛ اين بود كه آن دو از ستارگان سيّاره‌اند كه هر گاه با هم اجتماع كنند از ميانشان سعد و خوشبختى رخت بربندد .
پرسيدم : نظر تو در بارهء دو سعد چيست ؟ وقتى اجتماع مىكنند نحس از ميانشان مىرود ، اين حكمى است كه خداوند آن را باطل داشته تا بيننده دريابد كه احكام تعلَّقى به مسخّرات ندارند ، زيرا هر شاهدى گواهى مىدهد كه هر گاه عسل و شكر را با هم


صفحه 669


آميزند از آن معجون ؛ هرگز دو ميوهء تلخ حاصل نخواهد شد ، و دو ميوهء تلخ نيز در صورت اجتماع تبديل به شكر و شيرهء انگور نخواهد شد ، و اين دليلى بر بطلان عقيدهء ايشان است .
و امّا اينكه گفتم : « هر ملحدى ؛ ملهد است » قصدم گفتن اين جمله بود كه : « هر فرد مشركى ظالم است » ، زيرا در لغت اين گونه آمده است كه : « فرد ملحد كسى است كه از مسائل دينى عدول و كوتاهى كرده باشد » ، و « فرد ملهد همان ستمكار است » ، اين را أبو العلاء نيك دريافت پس پرسيد : بگو ببينم دليل علمى آن چيست ، پس من نيز اين آيه را تلاوت نمودم : « اى پسرك من ، به خدا انباز مگير ، كه انباز گرفتن هر آينه ظلم بزرگى است - لقمان : 13 » .
و نيز گفته شده : أبو العلاء هنگام خروج از عراق در بارهء شخصيت سيّد مرتضى رضى الله سؤال شد ، پس با سرودن اين دو بيت حرف خود را زد :
اى پرسنده اى كه نزد من آمده اى كه از او بپرسى ، اين را بدان كه او مردى عارى از هر عيب است ! اگر نزد او حاضر شوى همهء مردم را در يك مرد ، همهء دهر را در ساعتى ، و همهء زمين را در سرائى خواهى يافت ! .


صفحه 670


« احتجاج سيّد رضى الله عنه در تفضيل و تقديم ائمّه عليهم السّلام بر همگان جز پيامبر صلَّى الله عليه و آله » « به شيوه اى بىسابقه در رساله اى بنام : » « رسالهء باهره در فضل عترت طاهره » 363 - گويد : و از جمله مطالبى كه مؤيّد تقديم و تفضيل ايشان بر ساير مردمان مىباشد اين است كه : بدرستى خداى تعالى ما را راهنمايى فرموده كه شناخت اينان مانند معرفت به حضرت حقّ است ، چرا كه آن شناخت عبارت از ايمان و اسلام است ، و اينكه جهل بديشان و ترديد در بارهء آنان همچون جهل و ترديد نسبت به حضرت حقّ تعالى است ، چرا كه آن منتهى به كفر و خروج از ايمان مىباشد ، و اين منزلت را هيچ بنى بشرى جز رسول خدا صلَّى الله عليه و آله ندارد ، و پس از آن حضرت ؛ براى أمير المؤمنين و ائمّه از فرزندان او - بر تمامشان سلام باد - مىباشد ، زيرا معرفت به نبوّت انبياى گذشته ؛ از آدم گرفته تا حضرت عيسى عليهما السّلام بر ما واجب نيست ، و به هيچ كدام از تكاليف ما تعلَّق ندارد ، و تنها قرآن به اينكه نام افرادى را با عنوان انبياى گذشته آورده و ما نيز بدانها معرفت يافتيم فقط براى تصديق كتاب خدا بود ، و گر نه هيچ دليلى بر وجوب معرفت ما بديشان


صفحه 671


نيست ، و به هيچ كدام از تكاليف ما تعلَّق ندارد .
و اين مطلب براى ما باقى مانده كه دلائل اثبات ادّعاى خود را بيان كنيم .
از دلائلى كه ثابت مىكند معرفت به امامت افرادى كه گفتيم از جملهء ايمان است و اخلال در آن كفر و بازگشت از ايمان ، و اين بدون هيچ اختلافى به اجماع شيعهء اماميّه رسيده ، و اجماع اينان حجّت است ، چرا كه سخنان فردى كه حجّت است و معصوم كه هر عقل و انديشه اى در هر دوره و زمانه اى دلالت بر وجود آن مىكند ، و بر اين طريق در جاى جاى كتاب دليل آورديم ، و پاسخ بدانها را بطور كامل در مجموعهء « پاسخ به مسائل تبانيات »[1]در كتاب « نصرة ما انفردت به الشّيعة الإماميّة من المسائل الفقهيّة »[2]بطور مخصوص بيان نموديم ، زيرا اين كتاب مبتنى بر صحّت همين اصل مىباشد .


[1]اين مجموعه اى از سؤالاتى است كه شيخ أبو عبد اللَّه محمّد بن عبد الملك التّبانى از سيّد بزرگوار نموده ، و سؤالات را بر ده فصل تقسيم كرده ، و پاسخ به آنها حدود سه هزار بيت مىباشد اين مجموعه با نامهاى « جوابات المسائل التّبانيات » و « المسائل التّبانيات » در كتاب شريف الذّريعه مذكور است .
[2]ظاهراً نام اين كتاب : « المسائل النّاصريّة في الفقه » يا « ما تفرّد به الإماميّة » باشد .


صفحه 672


و امكان دارد استدلال بر وجوب معرفت به ايشان عليهم السّلام به اجماع امّت ؛ افزون از آنچه ما از اجماع اماميّه نموديم بشود .
و اين بدان خاطر است كه تمام شافعى مذهبان معتقدند كه صلوات فرستادن در تشهّد آخر نماز فريضه اى واجب و يكى از اركان نماز است ، و در صورت هر گونه نقص و اخلال در آن نماز باطل مىشود ، و غالب آنان معتقدند : صلوات فرستادن در اين تشهّد بر آل پيامبر صلَّى الله عليه و آله در وجوب و لزوم و وقوف اجزاء صلوات بر آنان همچون صلوات بر پيامبر است .
و باقى اينان معتقدند كه صلوات بر آل عملى مستحبّى است نه واجب ، پس بنا بر قول نخست بر نمازگزار معرفت بديشان واجب است از آنجا كه صلوات فرستادن بر اينان بر او واجب مىباشد ، زيرا صلوات بر آنان فرع بر معرفت بديشان مىباشد ، و هر كه معتقد به مستحبّى بودنش دارد پس آن از جمله اعمال عبادى است ، هر چند مسنون و مستحبّ باشد ، و رعايت و تعبّد به آن اقتضاى تعبّد به آن چيزى را مىكند كه جز با معرفت و شناخت به كمال نمىرسد .
و غير از شافعى مذهبان هيچ كس منكر اين مطلب نيست كه صلوات بر پيامبر و آل


صفحه 673


او در تشهّد مستحبّ است ، با اين حال ديگر جاى چه شبهه و شكَّى مىماند كه اين حضرات صلَّى الله عليه و آله افضل و اجلّ مردمند ، و اينكه ذكر و يادشان در نماز واجب است ، و نزد غالب افراد امّت از شيعيان اماميّه ، و جمهور شافعى مذهبان : نماز با ترك صلوات بر آنان باطل مىشود . و آيا مانند اين فضيلت براى مخلوقى جز آنان هست يا از اينان تعدّى مىكند ؟ !
و از جمله مواردى كه مىشود بر آن استدلال نمود اين است كه خداى تعالى بر تمام قلوب و دلها الهام فرموده و نهال تعظيم شأن و اجلال قدر و مرتبهء آنان را در جان همه - با اختلاف عقيده و كيش و مذهبشان - نشانده ، و آنچه اين گروه بزرگ با داشتن عقيده و مذهب مختلف و گوناگون بر آن متّفق القول شده‌اند همتاى اجماع ايشان بر تعظيم و بزرگداشت همان گروهى است كه ياد كردم ، زيرا بيشترين ايشان قبور مقدّس آن حضرات را زيارت مىكنند و از اقصى نقاط دنيا قصد مشاهد و محلّ دفن آنان را مىكنند ؛ همان مواضعى كه براى نمازگزاردن و حلول در آنجا مشخّص و معيّن شده ، و در اين راه اموال بسيارى را خرج مىكنند ، و عمر زيادى را صرف مىنمايند .
همچنين تعداد بسيارى كه از شمار خارجند به من خبر داده‌اند كه أهل نيشابور