بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 74


منكرين حقّ ما أهل بيت ، آيا محمّد رسول خدا صلَّى الله عليه و آله جز با خشم و غضب و شدّت عذاب با ايشان روبرو خواهد شد ! !
عمر گفت : اى حسين ، هر كه حقّ پدرت را انكار كند خدا لعنتش كند ، مردم مرا به حكومت رسانده و پذيرفتم ، و اگر پدرت را برگزيده بودند ما نيز اطاعتشان مىكرديم .
امام حسين عليه السّلام به او فرمود : اى پسر خطَّاب ! كدام مردم پيش از ابو بكر تو را به حكومت رساندند ؛ بدون هيچ حجّتى از جانب رسول خدا صلَّى الله عليه و آله و رضايتى از آل محمّد ؟ ! آيا رضايت شما همان رضايت محمّد صلَّى الله عليه و آله است ؟ يا اينكه رضايت أهل او برايش موجب سخط و غضب بوده ؟ بخدا كه اگر براى زبان گفتارى بود كه تصديقش به درازا كشد و كردارى كه أهل ايمان ياريش كنند هرگز به خطا بر دوش آل محمّد سوار نمىشدى ، كه از منبرشان بالا رفته و با قرآنى كه بر ايشان نازل شده به همانها حكم كنى كتابى كه نه از مشكلاتش با خبرى و نه از تأويلش جز شنيدن ، و نزد تو خطاكار و محقّ يكسانند ، پس خداى تعالى تو را جزا دهد به آنچه جزاى توست و از اين احداثى كه ببار آورده اى از تو پرسش خوبى كند ! .


صفحه 75


راوى گويد : پس از اين كلام عمر در نهايت غضب از منبر فرو آمده و با گروهى از اعوانش رهسپار منزل حضرت أمير عليه السّلام شده با اجازه وارد منزل گشته و گفت :
اى أبو الحسن ، چه چيزها كه امروز از پسرت به من رسيد ؛ در مسجد رسول خدا صدايش را بر من بلند كرده و تودهء مردم و أهل مدينه را بر من شوراند ! .
حضرت مجتبى عليه السّلام بدو فرمود : آيا فردى چون حسين زادهء نبىّ حكم ناروايى را جارى كرده يا طبقات پست از أهل مدينه را شورانده ؟ ! بخدا كه جز با حمايت همين گروه پست به اين مقام دست نيافتى ، پس لعنت خدا بر كسى كه اين گروه را اغوا كرد ! ! .
حضرت أمير عليه السّلام به فرزندش فرمود : آرام گير اى أبا محمّد ، تو نه زود خشمى و نه پست نژاد و نه در جسمت رگى از نااهلان است ، پس سخنانم را گوش داده و عجله نكن ! عمر به آن حضرت گفت : أبا الحسن ! اين دو در سرشان فقط هواى خلافت دارند ! .
حضرت فرمود : اين دو بزرگوار از لحاظ نسب نزديكتر از ديگران به رسول خدايند كه دعوى خلافت كنند ، اى پسر خطَّاب بنا بحقّ اين دو رضايتشان را بدستآر تا ديگران كه پس از اين دو آيند از تو راضى باشند ! .


صفحه 76


عمر گفت : منظورت از اين جلب رضايت چيست ؟
فرمود : جلب رضايت اين دو بازگشت از خطا و پرهيز از معصيت با توبه است .
عمر گفت : اى أبو الحسن پسرت را بگونه اى تربيت كن كه به پاى سلاطين نپيچد همانها كه حاكمان زمينند ! .
أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : من بايد أهل معصيت و آن را تربيت كنم كه ترس از خطا و لغزشش دارم ، امّا كسى كه پدر و مؤدّبش رسول خدا بوده ديگر كسى در تربيت به مقام او نخواهد رسيد ، اى پسر خطَّاب ! رضايت اين دو را بدست آر ! راوى گويد : عمر خارج شده و در مسير با عثمان بن عفّان و عبد الرّحمن بن عوف روبرو شد ، عبد الرّحمن گفت : اى أبا حفص ( كنيهء عمر ) چه كردى ، كه بحث ميان شما بطول انجاميد ؟ ! عمر گفت : مگر مىشود احتجاجى با پسر ابو طالب و دو فرزندش داشت ؟ ! عثمان گفت : اى عمر ايشان فرزندان عبد منافاند كه در همهء موارد فربه‌اند و سايرين لاغر و نحيفند ( در سخن بغايت فربه و ساير مردمان ؛ خشك و نافرجامند ) .


صفحه 77


عمر گفت : من نمىتوانم اين حماقتى كه بدان مىبالى به شمار آرم ! عثمان در جواب گريبان عمر را محكم گرفت و پيش كشيده و رها كرد و گفت : اى پسر خطَّاب ، مثل اينكه تو حرفهايم را قبول ندارى ، پس عبد الرّحمن بن عوف واسطه شده و آن دو را جدا نموده و مردم هم پراكنده شدند .
« احتجاج امام حسين عليه السّلام » « به ذكر مناقب أمير المؤمنين و فرزندانش عليهم السّلام » - در روزگارى كه معاويه امر به لعن أمير المؤمنين و قتل شيعيان و ناقلان مناقبش كرده بود - 162 - از سليم بن قيس نقل است كه معاويه در ايّام خلافتش به قصد حجّ به مدينه وارد شد و اهالى شهر به استقبالش آمدند ، ولى در ميان ايشان احدى جز قريش نديد ، پس پياده شده و گفت : انصار را چه شده كه هيچ كدامشان به استقبال من نيامدند ؟ ! .
يكى گفت : ايشان افراد نيازمندى هستند كه مركب سوارى ندارند .
معاويه گفت : پس شتر نخلستانهاشان كجاست ؟ !


صفحه 78


قيس بن سعد بن عباده كه بزرگ انصار و فرزند سرور ايشان بود به طعن گفت :
شترهاشان را در كارزار بدر و احد و ديگر مواقع در ركاب رسول خدا فنا ساخته‌اند ، آن روزها كه به تو و پدرت بخاطر اسلام ضربه زدند تا اينكه بر خلاف ميل شما امر الهى ظاهر شد ! معاويه سكوت كرد ، قيس ادامه داد : بدان كه رسول خدا با ما عهد فرموده كه ما پس از او مواجه با يك حقّ كشى خواهيم شد .
معاويه گفت : چه دستور به شما فرموده ؟ گفت : صبر كنيم تا به او ملحق شويم .
معاويه گفت : پس صبر كنيد تا به او ملحق شويد ! سپس معاويه به گروهى از قرشيان گذشت با ديدن او همه برخاستند جز عبد الله بن عبّاس ، به او گفت :
اى ابن عبّاس ، تنها چيزى كه مانع تو شد كه مانند دوستانت برخيزى اين بوده كه من در كارزار صفّين با شما جنگيدم ، اين را بخود مگير چرا كه پسر عمويم عثمان مظلومانه به قتل رسيده بود ! .
ابن عبّاس گفت : عمر بن خطَّاب هم مظلومانه كشته شد ( پس چرا براى او قيام نكردى ) ؟ ! گفت : عمر را فرد كافرى به قتل رساند .


صفحه 79


ابن عبّاس گفت : عثمان را كه كشت ؟ گفت : مسلمانان ، گفت : اين بهترين جواب در ردّ و ابطال برهان توست ! . معاويه گفت : ما در سرتاسر عالم از ذكر مناقب علىّ و أهل بيتش نهى نموده‌ايم ، پس حرف نزن ! .
ابن عبّاس گفت : اى معاويه آيا از قرائت قرآن نيز ما را نهى مىكنى ؟ گفت : نه .
گفت : آيا از تأويل آن ما را نهى مىكنى ؟ گفت : آرى ، ابن عبّاس گفت : پس قرآن را بخوانيم ولى از مراد خداوند سؤال نكنيم ؟ - و ادامه داد - كداميك بر ما واجبتر است :
خواندن يا عمل بدان ؟ ! گفت : عمل كردن به آن .
گفت : چگونه به آيه اى عمل كنيم كه در آن از مراد خداوند بىخبريم ؟ معاويه گفت :
تأويل آن را از كسى كه همچون شما و أهل بيتت تأويل نمىكند بپرس .
گفت : خداوند اين قرآن را فقط بر أهل بيت من نازل فرموده ؛ نكند انتظار دارى آن را از آل أبى سفيان سؤال كنم ؟ اى معاويه ، آيا مخالف اين هستى كه خداوند را با رعايت حلال و حرام آن در قرآن عبادت كنيم ؟ اگر اين امّت امور قرآنى خود را نپرسد بحتم به وادى هلاكت و اختلاف خواهند افتاد .


صفحه 80


معاويه گفت : قرآن را قرائت كرده و تأويل كنيد ولى هيچ مطلبى كه خداوند در بارهء شما نازل كرده است را نقل نكنيد ، و جز آن را روايت كنيد .
ابن عبّاس گفت : خداوند در قرآن مىفرمايد : « قصد دارند كه نور خداوند را با دهانهاشان خاموش سازند و خداوند جز كمال نورش را نخواسته هر چند كافران را ناخوش آيد - توبه : 32 » .
معاويه گفت : اى ابن عبّاس كوتاه بيا و جلوى زبانت را بگير ، و اگر ناگزير از آن هستى اين كار را مخفيانه و پنهانى انجام بده . سپس به خانه اش رفته و صد هزار درهم برايش فرستاد .
و منادى معاويه ندا سر داد كه نقل روايات در مناقب علىّ بن ابى طالب و أهل بيتش از امروز ممنوع و گوينده اش برىء الذّمّه است ! ! .
و مردم كوفه در اين ممنوعيّت بيش از ديگران در سختى و مشقّت بودند ، چرا كه آنجا بيش از ديگر مكانها شيعه داشت ، به همين جهت معاويه ، زياد را والى عراقين :
كوفه و بصره ساخت ، او نيز به تعقيب شيعه پرداخته و نيك به ايشان عارف بود و ايشان را در هر جا مىيافت مىكشت ، او شيعيان را ترسانده و دست و پايشان را مىبريد و بر درخت خرما دارشان مىزد ، و چشمانشان را از حدقه در آورده يا تبعيد كرده


صفحه 81


و فرارى مىداد ، تا آنجا كه ديگر در عراق شيعهء مشهورى نماند ، و افراد باقيمانده ، يا مقتول بودند يا مصلوب يا زندانى يا تبعيد و يا فرارى .
و معاويه به تمام عاملان خود در تمام بلاد نوشت كه شهادت و گواهى هيچ يك از شيعيان علىّ و أهل بيتش را نپذيريد ، و بدنبال شيعيان عثمان و محبّين او و أهل بيت و أهل ولايتش باشند ، و به مجالس راويان فضل و مناقب او نزديك شده و وسائل قرب آنان به خود را فراهم نموده و اكرامشان كنيد ، و نام افرادى كه مناقب او را نقل مىكنند را بهمراه اسامى پدر و قبيله اش يادداشت كنيد . همين كردند تا جايى كه روايات در مناقب عثمان زياد شد ، و اين روايات را براى آن هدايا و لباسها و زمينهايى ساختند كه از سوى عرب و موالى به ايشان داده مىشد ، و اين افراد در شهرها زياد شدند ، و براى تصاحب خانه و زمين تلاش نموده و دنيا بر ايشان وسعت يافت ، كسى نبود كه در بارهء عثمان مدح و منقبتى نقل يا فضيلتى ذكر كند جز آنكه نامش نگاشته و مقرّب شده و جايزه مىگرفت . و مردم مدّتى طولانى به اين صورت بودند .
سپس معاويه بعاملانش نوشت : حديث در بارهء عثمان زياد و شايع شده ، اكنون مردم را