« احتجاج امام حسين عليه السّلام با معاويه بر سر امامت خود » « و ذكر قسمتى از مفاخرات و مشاجراتى كه ميان او و معاويه رخ داد » 165 - از موسى بن عقبه نقل است كه گفت : به معاويه خبر رسيد كه مردم چشمشان به حسين است ، اگر تو با ترتيب مجلسى او را وادار به ايراد خطابه اى كنى لكنت زبان و حصر او در كلامش بر همه نمايان مىشود .
معاويه گفت : ما يك چنين گمانى به حسن داشتيم ولى نقشهء ما بر آب شده و او روز بروز در ديدهء مردم بزرگتر شد و ما رسوا شديم . ( راوى گويد : ) آنقدر اصرار كردند تا اين را از حسين خواسته و گفت : اى أبا عبد الله چه خوب است كه بر منبر خطبه اى بخوانى .
پس آن حضرت به منبر رفته و پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر پيامبر - در جواب مردى كه گفت : اينكه خطبه مىخواند كيست ؟ - فرمود :
ما حزب و گروه غالب خدا و مقرّبين عترت رسول خدا ، و أهل بيت طيّب و طاهر اوييم ، ما يكى از دو چيز گرانبهايى هستيم كه رسول خدا آن را پس از قرآن به وديعت نهاد ،
كتابى كه در آن تفصيل هر چيزى است ، و در پيش رو و پشت سر هيچ باطلى بدان راه ندارد ، قرآنى كه تفسيرش بعهدهء ما گذاشته شد و تأويلش ما را درمانده نكند بلكه بدنبال حقايق آن هستيم .
پس ما را اطاعت كنيد كه طاعت ما واجب است ، چرا كه قرين طاعت خدا و رسول است ، خداوند مىفرمايد : « خداى را فرمان بريد و پيامبر و صاحبان امر را ، كه از شمايند ، فرمان بريد ، پس اگر در بارهء چيزى ستيزه و كشمكش كرديد آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد - نساء : 59 » ، و نيز فرمود : « و حال آنكه اگر آن را به پيامبر و صاحبان امر خويش باز مىگرداندند هر آينه كسانى از آنان كه [ حقيقت ] آن را بيرون مىكشند آن را مىدانستند ، و اگر فزون بخشى و مهربانى خدا بر شما نبود از شيطان پيروى مىكرديد مگر اندكى - نساء : 83 » .
مبادا گوش به ندايى كه شيطان به شما نموده كنيد ، زيرا او براى شما دشمنى است آشكار و مبين ، كه در اين صورت همچون اوليا و دوستان او شويد كه گفتند :
« امروز بر شما چيره شونده اى نيست و من پناه شمايم . و چون آن دو گروه روياروى شدند بر دو پاشنهء خود گرديد - پشت كرد و گريخت - و گفت : من از شما بيزارم - انفال : 48 » ، پس در آينده مكانى براى ضرب شمشير و ورود نيزه شده و سنگريزه و حطام ستونها
و اهدافى براى آماج تيرها گرديد ، سپس در آن روز سوگند هيچ كسى كه قبلًا ايمان نياورده و يا در ايمان خود كسب خير و سعادت نكرده پذيرفته نشود .
معاويه گفت : اى أبا عبد الله كافى است ، حرف را رساندى ! ! .
166 - از محمّد بن سائب نقل است كه گفت : روزى مروان بن حكم به امام حسين عليه السّلام گفت : اگر مباهات شما به فاطمه نبود به چه بر ما فخر مىكرديد ! ؟
پس آن حضرت از جا جسته و گريبان مروان را گرفته - و در اين كار بسيار قوى بود - و گلويش را فشرده و عمّامهء او را بدور گردنش انداخت و چندان كشيد كه او بيهوش شد ، سپس او را رها كرده و رو به جماعت قريش نموده و فرمود :
شما را بخدا سوگند مىدهم كه گفته هايم را اگر درست بود تصديق كنيد ! آيا در روى زمين دو حبيبى كه نزد رسول خدا محبوبتر از من و برادرم باشند مىشناسيد ؟ يا دخترزادهء پيامبرى جز من و برادرم سراغ داريد ؟
همگى گفتند : خدا مىداند كه سراغ نداريم .
امام حسين عليه السّلام فرمود : و من هم در روى زمين فرد ملعونى كه فرزند ملعون باشد جز اين ( مروان ) و پدرش نمىشناسم كه هر دو از جانب رسول خدا صلَّى الله عليه و آله طرد شده باشند ،
بخدا كه در شرق و غرب عالم مردى كه نسبت اسلام بخود دهد دشمنتر [ از اين فرد ] براى خدا و رسول و أهل بيت او نيست ، و علامت و نشان كلام من در تو اين است كه چون غضب كنى رداء از دوشت مىافتد .
راوى گويد : بخدا كه مروان از جايش برنخاست تا خشمگين شده خود را تكاند و رداء از دوشش افتاد .
« احتجاج آن حضرت عليه السّلام بر أهل كوفه در كربلاء » 167 - از مصعب بن عبد الله مروى است كه چون آن مردم امام حسين عليه السّلام را محاصره كردند آن حضرت سوار اسب خود شده و همه را دعوت به سكوت نموده و پس از حمد و ثناى الهى اين گونه فرمود :
اى جماعت ، هلاك و اندوه بر شما باد كه به آن شور و وله ما را خوانديد تا بفرياد شما رسيم و ما شتابان آمديم پس شمشير ما را كه خود در دست شما نهاده بوديم بر سر ما آختيد و آتشى كه خود ما بر دشمن ما و شما افروخته بوديم بر ما افروختيد ، يار دشمن خود شديد
در پيكار با دوستانتان ، با اينكه نه به عدل ميان شما رفتار كردند و نه اميد خير از آنها داريد ، واى بر شما ! چرا آنگاه كه شمشيرها در نيام بود و دلها آرام و فكرها خام ما را رها نكرديد ، لكن مانند مگس سوى فتنه پريديد و مانند پروانه در هم افتاديد پس هلاك باد شما را اى بندگان كنيز و بازماندگان احزاب و ترككنندگان كتاب و تحريفكنندگان كه كلمات را از معانى برگردانيد و گناهكاران كه دم شيطان خوردهايد و خاموشكنندگان سنّتها ، آيا يارى آنان مىكنيد و ما را تنها مىگذاريد ؟ ! آرى بخدا سوگند بيوفائى و پيمانشكنى عادت ديرينهء شما است ، ريشهء شما با غدر به هم پيوسته و آميخته است و شاخهاى شما بر آن پروريده ، شما پليدترين ميوهايد گلوگير در كام صاحب ، و گوارا براى غاصب .
الا لعنت خدا بر ستمكاران عهدشكنى كه عهدها پس از تأكيد زياد مىشكنند حال اينكه خداوند شما را بر خود ضامن و كفيل فرمود .
اينك دعىّ بن دعىّ ( يعنى اين مرد بىپدر كه بنى اميّه او را به خود ملحق كردند و زادهء آن بىپدر ) ميان دو چيز استوار پاى فشرده و بايستاده است ؛ يا شمشير كشيدن يا خوارى كشيدن ، و هيهات كه ما به ذلَّت تن ندهيم ، خداوند و رسول او و مؤمنان براى ما زبونى نپسندند و نه دامنهاى پاك ( كه ما را پرويدهاند ) و سرهاى پر حميّت و جانهائى كه هرگز طاعت فرومايگان را بر كشته شدن مردانه ترجيح ندهند و من با اين جماعت اندك با شما كارزار كنم هر چند ياوران مرا تنها گذاشتند . سپس با تمثّل به شعر شاعرى ( ظاهراً او فروة بن مسيك باشد ) فرمود :
اگر پيروز شويم ديريست كه پيروز بودهايم ، و اگر مغلوب شويم باز هم مغلوب نشدهايم ، عادت ما ترس نيست و لكن ( كوشش براى زنده ماندن خود مىكنيم و كشتن دشمن ) براى آنكه كشتن ما با دولت ديگران قرين است ، اگر پادشاهان جاودان بودند كه ما هم جاودان خواهيم بود ، و اگر بزرگان ماندند كه ما نيز خواهيم ماند ، پس با آنها كه از غم ما شاد مىشوند بگوى كه بيدار شويد كه ايشان هم بدان چه ما رسيديم خواهند رسيد ! ! .
168 - و نقل است كه وقتى أصحاب آن حضرت و تمام نزديكانش به شهادت رسيدند و جز پسرش علىّ زين العابدين عليه السّلام و فرزند شيرخواره به نام عبد الله كس ديگرى نزد او باقى نمانده و تنها شد آن حضرت درب خيمه آمده و فرمود :
اين طفل را به من دهيد تا با او وداع كنم ! پس او را غرق بوسه ساخته در حالى كه مىفرمود : اى پسركم واى بر حال اين قوم وقتى محمّد صلَّى الله عليه و آله با آنان مخاصمه كند ! .
گويند : ناگهان تيرى بيامد و بر بالاى سينهء آن طفل نشسته و او را كشت ، پس امام عليه السّلام از اسب بزير آمده و با غلاف شمشير قبرى كند و او را بخون بياغشت و دفن كرد آنگاه برخاسته و اين اشعار را سرود :
همه كافر شدند و در گذشته از ثواب خداوند ؛ ربّ جنّ و انس چشم پوشيده بودند .
در گذشته علىّ و فرزندش حسن كه از طرف مادر و پدر كريم بود را بقتل رساند .
همگى از ايشان به خشم آمده و گفتند : الحال بر حسين يورش برده خونش بريزيم .
واى بر آن اراذل مردم كه همه را براى أهل دو حرم مكَّه و مدينه گرد آوردند .
سپس همه رهسپار شده و سفارش نمودند كه ما نياز به رضاى ملحدين داريم .
در ريختن خون من براى عبيد الله كه از نسل كافران است از خدا نترسيدند .
و ابن سعد با لشكرى انبوه مرا آماج تيرهاى خود ساختند .
و اين بخاطر مسأله اى از قبل نبود جز مباهات من بنور دو ستارهء قطبى :
يكى به علىّ خير و نيكو پس از نبىّ و پيامبرى كه پدر و مادرش از قريش بودند .
پدر و مادر من برگزيدهء خداوند بودند و من فرزند دو برگزيدهام .
نقره اى كه از طلا خالص شده ، و من نقره اى هستم كه فرزند دو طلا مىباشم .
چه كسى پدر بزرگ يا پدرى همچو من دارد كه من فرزند آن دو پيشوايم .
فاطمهء زهراء مادرم است و پدرم در هم كوبندهء كفر در كارزار بدر و حنين است .
ريسمان دين ، علىّ مرتضى است ، او لشكر را فرارى داده و بر دو قبله نماز خوانده .
و او در روز احد يورش و حمله اى برد كه با قبض دو لشكر حقد و كينه را التيام داد .