بخدا كه در شرق و غرب عالم مردى كه نسبت اسلام بخود دهد دشمنتر [ از اين فرد ] براى خدا و رسول و أهل بيت او نيست ، و علامت و نشان كلام من در تو اين است كه چون غضب كنى رداء از دوشت مىافتد .
راوى گويد : بخدا كه مروان از جايش برنخاست تا خشمگين شده خود را تكاند و رداء از دوشش افتاد .
« احتجاج آن حضرت عليه السّلام بر أهل كوفه در كربلاء » 167 - از مصعب بن عبد الله مروى است كه چون آن مردم امام حسين عليه السّلام را محاصره كردند آن حضرت سوار اسب خود شده و همه را دعوت به سكوت نموده و پس از حمد و ثناى الهى اين گونه فرمود :
اى جماعت ، هلاك و اندوه بر شما باد كه به آن شور و وله ما را خوانديد تا بفرياد شما رسيم و ما شتابان آمديم پس شمشير ما را كه خود در دست شما نهاده بوديم بر سر ما آختيد و آتشى كه خود ما بر دشمن ما و شما افروخته بوديم بر ما افروختيد ، يار دشمن خود شديد
در پيكار با دوستانتان ، با اينكه نه به عدل ميان شما رفتار كردند و نه اميد خير از آنها داريد ، واى بر شما ! چرا آنگاه كه شمشيرها در نيام بود و دلها آرام و فكرها خام ما را رها نكرديد ، لكن مانند مگس سوى فتنه پريديد و مانند پروانه در هم افتاديد پس هلاك باد شما را اى بندگان كنيز و بازماندگان احزاب و ترككنندگان كتاب و تحريفكنندگان كه كلمات را از معانى برگردانيد و گناهكاران كه دم شيطان خوردهايد و خاموشكنندگان سنّتها ، آيا يارى آنان مىكنيد و ما را تنها مىگذاريد ؟ ! آرى بخدا سوگند بيوفائى و پيمانشكنى عادت ديرينهء شما است ، ريشهء شما با غدر به هم پيوسته و آميخته است و شاخهاى شما بر آن پروريده ، شما پليدترين ميوهايد گلوگير در كام صاحب ، و گوارا براى غاصب .
الا لعنت خدا بر ستمكاران عهدشكنى كه عهدها پس از تأكيد زياد مىشكنند حال اينكه خداوند شما را بر خود ضامن و كفيل فرمود .
اينك دعىّ بن دعىّ ( يعنى اين مرد بىپدر كه بنى اميّه او را به خود ملحق كردند و زادهء آن بىپدر ) ميان دو چيز استوار پاى فشرده و بايستاده است ؛ يا شمشير كشيدن يا خوارى كشيدن ، و هيهات كه ما به ذلَّت تن ندهيم ، خداوند و رسول او و مؤمنان براى ما زبونى نپسندند و نه دامنهاى پاك ( كه ما را پرويدهاند ) و سرهاى پر حميّت و جانهائى كه هرگز طاعت فرومايگان را بر كشته شدن مردانه ترجيح ندهند و من با اين جماعت اندك با شما كارزار كنم هر چند ياوران مرا تنها گذاشتند . سپس با تمثّل به شعر شاعرى ( ظاهراً او فروة بن مسيك باشد ) فرمود :
اگر پيروز شويم ديريست كه پيروز بودهايم ، و اگر مغلوب شويم باز هم مغلوب نشدهايم ، عادت ما ترس نيست و لكن ( كوشش براى زنده ماندن خود مىكنيم و كشتن دشمن ) براى آنكه كشتن ما با دولت ديگران قرين است ، اگر پادشاهان جاودان بودند كه ما هم جاودان خواهيم بود ، و اگر بزرگان ماندند كه ما نيز خواهيم ماند ، پس با آنها كه از غم ما شاد مىشوند بگوى كه بيدار شويد كه ايشان هم بدان چه ما رسيديم خواهند رسيد ! ! .
168 - و نقل است كه وقتى أصحاب آن حضرت و تمام نزديكانش به شهادت رسيدند و جز پسرش علىّ زين العابدين عليه السّلام و فرزند شيرخواره به نام عبد الله كس ديگرى نزد او باقى نمانده و تنها شد آن حضرت درب خيمه آمده و فرمود :
اين طفل را به من دهيد تا با او وداع كنم ! پس او را غرق بوسه ساخته در حالى كه مىفرمود : اى پسركم واى بر حال اين قوم وقتى محمّد صلَّى الله عليه و آله با آنان مخاصمه كند ! .
گويند : ناگهان تيرى بيامد و بر بالاى سينهء آن طفل نشسته و او را كشت ، پس امام عليه السّلام از اسب بزير آمده و با غلاف شمشير قبرى كند و او را بخون بياغشت و دفن كرد آنگاه برخاسته و اين اشعار را سرود :
همه كافر شدند و در گذشته از ثواب خداوند ؛ ربّ جنّ و انس چشم پوشيده بودند .
در گذشته علىّ و فرزندش حسن كه از طرف مادر و پدر كريم بود را بقتل رساند .
همگى از ايشان به خشم آمده و گفتند : الحال بر حسين يورش برده خونش بريزيم .
واى بر آن اراذل مردم كه همه را براى أهل دو حرم مكَّه و مدينه گرد آوردند .
سپس همه رهسپار شده و سفارش نمودند كه ما نياز به رضاى ملحدين داريم .
در ريختن خون من براى عبيد الله كه از نسل كافران است از خدا نترسيدند .
و ابن سعد با لشكرى انبوه مرا آماج تيرهاى خود ساختند .
و اين بخاطر مسأله اى از قبل نبود جز مباهات من بنور دو ستارهء قطبى :
يكى به علىّ خير و نيكو پس از نبىّ و پيامبرى كه پدر و مادرش از قريش بودند .
پدر و مادر من برگزيدهء خداوند بودند و من فرزند دو برگزيدهام .
نقره اى كه از طلا خالص شده ، و من نقره اى هستم كه فرزند دو طلا مىباشم .
چه كسى پدر بزرگ يا پدرى همچو من دارد كه من فرزند آن دو پيشوايم .
فاطمهء زهراء مادرم است و پدرم در هم كوبندهء كفر در كارزار بدر و حنين است .
ريسمان دين ، علىّ مرتضى است ، او لشكر را فرارى داده و بر دو قبله نماز خوانده .
و او در روز احد يورش و حمله اى برد كه با قبض دو لشكر حقد و كينه را التيام داد .
سپس در كارزار احزاب و فتح مكَّه موجب مرگ لشكريان كافر بود .
اين امّت بد در راه خدا مرتكب چه كارى در حقّ عترت رسول شدند .
عترت نيكوى پيامبر مصطفى و نسل علىّ دلاور در روز كارزار سپاه .
علىّ زمانى كه جوانى تازه بالغ بود بپرستش خدا پرداخت و قريش بت مىپرستيد .
از ابتدا به بتها كينه مىورزيد و لحظه اى با قريش آنها را سجده نكرد .
دلاورانشان را در كارزار بدر و تبوك[2]و حنين با شمشير خود آشنا ساخت .
سپس امام حسين عليه السّلام پيش آمده مقابل قوم ايستاد در حالى كه شمشير برهنه در دست ، نوميد از زندگى ، آمادهء مرگ ، مىفرمود :
منم فرزند علىّ پاك و طاهر از آل هاشم ، همين مباهات مرا كافى است .
و جدّم رسول خدا ؛ گرامىترين مردم ، و ما چراغ فروزندهء خدا در ميان خلقيم .
[2]همچنان كه همه آگاهند و به نصّ صريح تاريخ حضرت أمير عليه السّلام در غزوهء تبوك به فرمان رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله شركت نكرد و احتمالًا در نسخه « احد » بوده و تصحيف شده باشد .
و مادرم فاطمه از نسل احمد است و عمويم جعفر به ذو الجناحين معروف .
و در ميان ما كتاب خدا بدرستى و صدق نازل شد ، و بين ما هدايت و وحى به خير ياد مىشود .
و ما امان الهى براى همهء مردميم ، و پنهان و آشكار در ميان مردم اين را مىگوييم .
مائيم واليان حوض كه دوستارانمان را مىنوشانيم ، به ظرف رسول خدا ، و منكرى نداريم .
و پيروان ما در ميان مردم بهترين شيعهاند ، و كينه ورزانمان روز قيامت زيانبارند .
« احتجاج فاطمهء صغرى بر أهل كوفه » 169 - زيد بن موسى بن جعفر از پدرانشان نقل نموده كه حضرت فاطمهء صغرى عليها السّلام پس از بازگشت از كربلاء خطبه اى بدين شرح در كوفه ايراد فرمود :
حمد و سپاس ميگويم خداوند را به شمارهء شنها و ريگها ، و هم سنگ جهان از عرش تا خاك او را ستايش مىكنم ، و به او ايمان آوردهام و توكَّل بر او كردم
و گواهى مىدهم كه نيست معبودى غير خداوند يگانهء بىشريك و اينكه محمّد ( صلَّى الله عليه و آله ) بنده و فرستادهء اوست و اينكه اولاد او را در كنار فرات سربريدند با آنكه كسى را نكشته بود تا قصاص خواهند از وى ، بار خدايا بتو پناه مىبرم از اينكه دروغ بر تو بندم و خلاف آنچه بر رسول خدا فرستادى سخنى گويم ، رسول تو پيمان گرفت براى وصىّ خويش علىّ بن ابى طالب ( عليه السّلام ) امّا مردم حقّش را غصب كردند و بيگناه او را كشتند ، باز فرزند او را ديروز در خانه اى از خانههاى خدا شهيد كردند گروهى از مسلمانان به زبان ، كه نيست باد چنان مسلمانى ، و تا آن حضرت زنده بود آبش ندادند و هنگام شهادت تشنگى او را فرو ننشاندند تا تو اى خداوند او را بجوار خود بردى ، ستوده خوى پاك سرشت هنرهاى وى شناخته و روش او روشن ، از نكوهش كسى باك نداشت و از ملامت احدى نترسيد ، او را از كوچكى به اسلام راه نمودى و در بزرگى خصائل وى را ستودى پيوسته با تو پيغمبرت دل راست داشت تا او را به جوار رحمت خود بردى بىرغبت در دنيا و حرص بدان ، بلكه راغب در آخرت بود براى رضاى تو ، در راه تو كوشش نمود ، او را پسنديدى و برگزيدى و راه راست او را نمودى ،