آنها ميسر است كه نه سامع و نه مبصر و نه مغنى و نه عالم و باخبر است و اصلا آن اصنام نفع بشما و بساير انام رسانيدند بلكه ضرر بسيار در آخرت كه عبارت از عذاب بيشمار و گرفتارى دائمى و حرقت نار است براى عبده اصنام معين و برقرار است .
اى عبد الله آيا شما را در مكه و طايف ضياع و عقار و باغات و نخيل و اعناب بسيار است جميع از گماشتگان و كاركنان شما در آن مكان بجهت اصلاح و انجام و تنظيم و اهتمام آن محال و مقام هستند يا نه ؟
گفت : بلى بغير قوام و عمال آن مكان چون انتظام و استعمال بايد .
حضرت رسول فرمود كه آيا تو بنفس خود بحقايق احوال آن محال رسيده سرانجام باغات و بساتين آن سرزمين مينمائى يا قوام و عمال تو بآن اشتغال نمايند ؟ .
عبد الله گفت : ما را نويسندگان و قوام هستند كه اهتمام جميع آن محال مينمايند .
حضرت حبيب الله گفت : اى عبد الله اگر عمال و مزدوران و خدام شما بنويسندگان شما گويند كه شما آنچه بما مكتوب و مرقوم گردانيد هر چند بحكم سيد ما و شما باشد ما آن را قبول نداريم تا آنكه عبد الله بن اميه را پيش ما بياوريد و ما او را ببينيم و از خود گواهى بنوشته شما دهد و گويد كه بلى آنها بفرمودهء من بشما چيزى نوشتهاند ، و چون ما را روبروى عبد الله بن اميه كنيد نوشتجات قبول است و الا ما را قبول سخن شما نيست .
آيا شما اى عبد الله تجويز قول عمال و مزدوران و خدم ميكنيد كه امثال اين افعال و اعمال كه از ايشان سانح شود مستحسن است و شما را روا ميداريد كه عمال تو ترا بحضور خود بطلبند و اين نوع خفت بر سر تو آرند ؟
گفت : نه يا محمد .
حضرت رسول فرمود كه پس همان مرقومه شما كه نويسندگان بموجب حكم شما قلمى نمودهاند چون بعمل تو رسد براى سند ايشان كافى و صحيح است يا نه ؟
گفت : بلى .
حضرت فرمود كه اى عبد الله آيا شما دوست ميداريد كه بمجرد رسيدن نوشتهء تو عمال و خدم تصديق آن نمايند و اصلا از اهليت موقوف نداشته حامل ورقه تو را انتظار نفرمايند ؟
گفت : بلى يا محمد .
پس آنگاه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه اى عبد الله اگر نوشتهء تو از پيش عمال و كاركنان و مزدوران مسترد گردد و رافع رقم شما را بنزد شما آرد و گويد كه يا سيد فلان عامل تو اقتراح حضور شما دارند و ميگويند تا عبد الله بن اميه حاضر نگردد اين مسموع من نيست ، آيا اين عامل مخالف قول تو هست يا نه و تو بآن حامل نوشته آيا ميگوئى كه تو رسول منى به پيش عمال من و من تو را مشير و صاحب راى و امر خود بگردانيدم بلكه تو مأمور باستماع امر و حكم منى بايد كه از سخن و فرمودهء من تخلف و انحراف جايز ندارى و از فرمان و نوشتجات من قدم بيرون نگذارى .
گفت : بلى يا محمد تبعه و عمله هر احدى را اطاعت قول و فعل مالك و سيد ايشان لازم است .
حضرت حبيب الله بعبد الله گفت : پس چگونه چيزى كه بر خدم و حشم و عمال خود تجويز ننمائى برسول حضرت رب الارباب و مالك الرقاب كه پروردگار عالميان و موجد انس و جان و باقى اشياى ظاهر و عيان است روا ميدارى و او را مأمور ميگردانى كه چنين و چنان بحضرت مهيمن سبحان گستاخى كرده عرض نمايند كه بعضى امر بفعل ما نهى از آن فرمايند و حال آنكه تو مثل آن فعل از رسول و خدم و حشم خود چشمداشت ندارى .
عبد الله بعد از استماع اين كلام صدق التيام حضرت رسول ايزد علام سر تحير بگريبان فرو برد .
حضرت سيد البريه گفت : اى عبد الله اين حجت قاطعه و ادلهء واضحه بل برهان ساطع بر بطلان جميع اقوال فاسده و كلمات لاطائله تو است كه بر حضرت رسول اقتراح نمودى .
اى عبد الله آنچه گفتى كه اگر تو را خانه پر از زخارف دنيا كه عبارت از طلاى احمر است ميبود في الجمله دلالت بر جلالت شان و رفعت مكان تو ميكرد .
اى عبد الله آيا بتو رسيده كه امروز عزيز مصر گنجخانههاى مملو از زخارف دنيا دارد و مالك خزاين بسيار و جواهر و لآلى بيشمار است ؟ .
گفت : بلى يا محمد .
حضرت نبى البرايا فرمود كه آيا عزيز مصر باعتقاد شما بوسيلهء آن ثروت و غنا منخرط در سلك اوليا ميگردد .
عبد الله گفت : نى .
حضرت نبى المرسل فرمود : همچنين محمد كه نبى بحق و فرستادهء ايزد خالق بجميع خلق است مال وافر و زخارف متكاثر ميداشت اصلا هيچ نوع دلالت بر نبوت و حال و رسالت و كمال او نميگرديد ، بدان كه محمد بواسطهء كثرت جهل و قلت عقل و كلام بىتأمل تو متأذى و مغموم و متألم و مهموم نگردد بواسطهء آنكه عالم و مطلع بجميع حجج و براهين حضرت رب العالمين است . اما اى عبد الله آنچه گفتى كه اگر تو از حضيض زمين عروج و صعود بآسمان هفتمين يا بسماوات ديگر نمائى ما بتو ايمان بوسيلهء آن نياريم تا آنكه واهب يگانه كتاب جداگانه بجهت ما ارسال و انزال نمايد و ما را در آن كتاب باطاعت و متابعت تو امر فرمايد تا ما آن كتاب را تلاوت و قرائت نمائيم ، بعد هذا معلوم ما نيست كه بجادهء شريعت تو درآئيم يا نه .
اى عبد الله صعود بآسمان بىشائبهء ريب و گمان بغايت الغايت اصعب از نزول از آنست پس هر گاه تو از روى اعتساف اعتراف نمائى يا آنكه اگر من صعود بآسمان نمايم تو ايمان حضرت ايزد سبحان نمىآرى ، همچنين بتحقيق و يقين در هنگام نزول از آسمان كه باعتقاد شما اسهل و ايسر از آنست بشرف اسلام و ايمان مشرف و با ايقان نخواهى شد زيرا كه خود اقرار بعناد حجت و برهان خالق زمين و آسمان كردى
پس دواى مرض كفر تو بلكه جميع كفار تأديب از دست اولياى ايزد اكبر از انبيا و اوصياى آن برگزيدگان حضرت مهيمن قادر يا از ملايكه زبانيه نار سقر امر ديگر ميسر و مقرر نيست ، يا آنكه حضرت واهب العطيه حكمت بالغه جامعه بمن منزل و مرسل گردانيد بواسطهء ابطال مدعيات شما .
عبد الله گفت : اى محمد بگوى سبحان ربى يعنى از تبليغ احكام اوامر و نواهى حضرت رب العلى برأى و زبان بتسبيح و تقديس ذات مقدس او گشاى ما را بيشتر از اين تكليف اطاعت خود مفرماى زيرا كه تو نيستى الا رسول بشر و ما را دواعى و خواهش امر ديگر است و بواسطهء عصبيت ما را قدرت اطاعت مثل ما بشر نيست مگر آنكه ايزد داور بموجب اقتراح و داعيهء ما بشر ديگر بجهت نبوت و رسالت معمول و ظاهر گرداند .
حضرت سيد البشر فرمود كه واحد دانا تبارك و تعالى جميع اشيا را بر اقتراح شما جهال بىسر و پا كه خواه جايز و روا و خواه غير مجوز و ناروا بود ظاهر و باهر نگرداند و من بنا بر قول شما رسول بشرم و مرا بغير تبليغ و اقامت حجت و برهان ايزد منان بخلقان كه بمن اعطا و احسان نمود مأمور بآنم چيزى ديگر جايز و لازم نيست و مرا لايق و مستحسن نيست كه آمر و ناهى حضرت مهيمن باشم ، و نيز مرا رخصت مشير بودن يعنى صاحب شوراى رب غفور نيست ، و چون مقدمه چنين بود پس مرا نيز بحسب عقل و تميز مثل و مانند رسول پادشاه باشم از ملوك دنيا كه او را بحجابت جمعى كه مخالف آن ملك باشند نامزد نموده ارسال دارد ، و چون آن رسول بنزد آن طايفه متمرده رود و آنها را بر وفق قول آن پادشاه براه نيايند و برسول آن پادشاه گويند كه اطاعت امر پادشاه شما را موقوف و معطل است بانصرام و انجاح بعضى مطالب و مرام ضروريه يا بايد كه مراجعت بخدمت ولى نعمت نمائى و حقايق دواعى و خواهش ما را عرض فرمائى ، رسول نيز بموجب اقتراح و استدعاى آن جماعت
بخدمت صاحب خود مراجعت نمايد و صاحب نعمت خود را بانجام مقترحات و ملتمسات آن طايفه مأمور گرداند و در انصرام آن مهام ابرام نمايد ، چون حضرت مالك الرقاب رب الارباب و اله الآلهة و جبار الجبابره است آيا رسول او را جايز و قدرت اين كار و موجب عقل و اعتبار هست يا نه ؟
عبد الله گفت : نه يا محمد .
ابو جهل گفت : يا محمد يك چيز باقى ماند ، آيا بزعم شما قوم موسى عليه السّلام بواسطه سؤال رؤيت بيجا بآتش صاعقه بلا سوختند و چون سؤال ما بمراتب بسيار اشد و اعظم و اصعب و افخم است از سؤال قوم موسى زيرا كه امت آن پيغمبر خدا بجهت مزيد جمعيت خاطر و گمان اراده رؤيت مهيمن سبحان نموده گفتند اى حضرت نبى الورى حضرت ملك تعالى را بما ظاهر و آشكارا بنما و خاطر ما را جمع نماى .
و اما ما بشما ميگوئيم كه ما ايمان بتو نمىآريم تا آنكه خدا و ملائكه او را بمقابله ما حاضر گردانى و ما معاينه آنها را بنظر عيان درآريم و از حضرت ايزد علام و ملائكه گرام استعلام و استفهام حقايق نبوت و رسالت تو نمائيم .
حضرت نبى ايزد معبود فرمود كه يا ابا جهل آيا قصهء حضرت ابراهيم خليل عليه صلوات الرب الجليل استماع نمودى در هنگام وقوع آن حضرت در حيرت ملكوت و عظمت جبروت الحى الذى لا ينام و لا يموت ؟
گفت : بلى .
حضرت رسول فرمود كه پروردگار من ميفرمايد « * ( وَكَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَالأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ ) * »[1].
تفسير آيه وافى هدايه آنست كه ما بابراهيم عليه السّلام حقايق ملكوت سماوات سبعه و طبقات ارضين سبع را معلوم و آشكارا نموديم تا آنكه از ربقه شك و ريب برآمده
[1]سورة الانعام : 75 .
بسلك ارباب يقين و زيب منسلك و منخرط گردد ، چنانچه مشهور است كه در هنگامى كه ايزد علام حضرت خليل الرحمن ابراهيم عليه السّلام را بآسمان مرفوع و بمودت خود مرجوع نمود نور باصرهء آن حضرت را در غايت قوت و زيادت فرمود بنوعى كه هر چه در زمين و آسمان ظاهر و مستتر بود مرئى و مبصر آن پيغمبر جليل القدر ميشد چنانچه حضرت خليل الله تعالى بعد از ارتقا و استعلا مردى و زنى را بنظر درآورد كه مرتكب عمل زنا بودند ، همان ساعت حضرت نبى كامل پاك دست دعاى فنا و هلاك آن دو ناپاك بدرگاه حضرت خالق برداشته عدم آن دو بىشرم را از قادر عالم التماس و استدعا نمود ، همان لحظه تير دعاى آن نبى الورى بشرف اجابت اقتران يافته آن دو لعين في الفور بسجين متمكن گشتند .
بعد از آن لمحه حضرت ابراهيم چون بجانب ديگر نظر كرد دو شرير ديگر را بهمين شغل مشتغل يافت بهمان دعاى سابق موافق اين دو كس لاحق را بدو فاسق سابق در جهنم متفق گردانيد .
بعد از تقضى زمان قليل چون حضرت ابراهيم الخليل عليه السّلام دو نفر ديگر را بر ارتكاب همان فعل نالايق سابق مشتغل ديد لب بدعاى هلاكت آن دو بدبخت گشاد هر دو شرير بسعير شتافتند .
در مرتبهء رابعه آن پيغمبر جليل القدر دو شخص ديگر بآن فعل شنيع متبادر يافت ؛ قصد دعاى بد نسبت بايشان نمود در همان زمان وحى ايزد منان بحضرت خليل الرحمن رسيد كه اى ابراهيم دست دعاى بد بندگان من از آستين استدعا و التماس بيرون ميار و كفايت دعوت از عباد و اماى من منماى ، زنهار دعاى بد به بندگان من منماى زيرا كه * ( مِنْ غَفُورٍ رَحِيمٍ ) * و غفار حليمم ، گناهان بندگان من ضرر بمن نميرساند چنانچه از طاعت و عبادت ايشان هيچ نوع نفع بمن عايد و راجع نگردد .
اى ابراهيم خليل من بنيان بندگان خود را بواسطهء شفاى دل ارباب غلظت و خشم
برنمىاندازيم چنانچه الحال تسليه خاطر عاطر شما شش نفر را هلاك و بخاك برابر گردانيدم من بعد بايد كه تكفيف دعوت خود از بندگان من نمائى و ايشان را دعاى بد و نفرين منمائى ، زيرا كه بنده و پيغمبر منى و تو را بشير و نذير بجهت امتان صغير و كبير تو گردانيدم اما ترا شريك مملكت و سهيم و مشير خود نگردانيدم و تو مهيمن يعنى حافظ و عالم و مستولى بر بندگان نيستى و جميع بندگان من در خلال سه حالند :
اول : آنكه توبه و انابت و پشيمانى و مراجعت بمن نمايند من چون رحيم و غفور حليمم توبهء ايشان پذيرفته آنها را بمعصيت و ذلت ايشان نگرفته جميع گناهان ايشان را مغفور و تمامى عبوديت ايشان را مسكور گردانم .
دوم : از عذاب عاجل ايشان خود را باز دارم و اين سؤال و پرسش در آجل مقرر گردانم زيرا كه ميدانم از اصلاب اين طايفه ذريات مؤمنين تولد خواهد يافت ، بناء عليه بآباء كافرين بايد پس در وقتى كه آن نطفها از اصلاب بارحام انتقال يابد و از ارحام متولد شود در آن هنگام عذاب من در او حلول نمايد و بلاى من از اطراف و جوانب او درآيد .
سيم : آنكه هيچ كدام از آن دو امر توبه با واسطه تولد ذريات مؤمنين نباشد مرا تعجيل در عذاب بنده در دنيا نيست ، بدرستى و تحقيق كه عقوبت و عذابى كه مادر عقبى بواسطهء معصيت بندگان خود معد و مهيا كردهايم بسيار بسيار اعظم و اكبر است از عذابى كه تو اى ابراهيم در دنيا اراده آن نمودى زيرا كه عذاب براى بندگان بحسب جلال و كبرياى من است .
اى ابراهيم در باب اهلاك بندگان مرا با ايشان واگذار و چيزى اصلا در باب عدم و فناى ايشان بخاطر خود ميار ، زيرا كه من نسبت به بندگان بسيار بسيار اشفق و ارحم از والدين ايشانم بدرستى و راستى كه من جبار حليم و داناى حكيم تدبير حال ايشان بعلم و رأى خود نمايم و قضا و قدر خود را در حق ايشان جارى و سارى فرمايم .
بعد از آن حضرت رسول آخر الزمان فرمود كه اى ابو جهل بدان كه رفع عذاب ايزد منان نسبت بتو بواسطهء آنست كه حضرت قادر عالم دانا و مطلع است كه از صلب تو ذريات طيبه بوجود خواهد آيد كه آن پسر نيكو سير عكرمه مكرم است كه وسيله من در امور مسلم و موقن است ، اما تو اگر اطاعت حضرت رب العالمين بعد از اين از روى صدق و يقين نمائى در نزد رب جميل جليل خواهى بود و اگر از طريق مستقيم عدول و انحراف از روى عصبيت و اعتساف جايز دانى البته عذاب مالك الرقاب بر تو نازل است و عما قريب بنوعى عجيب مقتول خواهى شد ، همچنين است حال ساير قريش كه سائل و ملتمس سؤال مثل و مانند تو باشند .
اما آنكه رب العزت ايشان را مهلت داد بواسطهء آنست كه چون حضرت عالم السر و الخفيات مطلع و دانا است كه بعضى از ايشان بشرف اسلام و ايمان بحضرت محمد عليه الصلاة و السلام مشرف شده بسعادت اخرويه فايز و بهرهمند ميگردند لهذا واهب بىمنت آن جمع را از ادراك آن سعادت بىسعادت نگرداند و از دريافت آن مرحمت محروم و مأيوس نسازد ، يا آنكه علم الهى نطق پذير شده كه از آن كافر ابتر پسر مؤمن نيكو سير مطيع خالق اكبر متولد شود بنا بر اين ايزد اقدس آن كافر ناكس را بجهت پيدا شدن آن مؤمن مقدس مهلت دهد ، يا آنكه آن مؤمن بعد از تولد از آن كافر بد نفس بشرف ايمان در دنيا و جزا و احسان در عقبى مؤسس گردد .
اى ابو جهل اگر بواسطهء آن امر نميبود حضرت معبود عذاب ارباب جحود و عنود هر آينه معجلا در همين دار دنيا بايشان ظاهر و بين مىنمود ؛ بلكه بكافه شما في الفور بلا منزل و مرسل بود و اصلا اثرى از وجود هيچ احدى امثال شما نميبود .
پس آنگاه حضرت حبيب الله روى بسوى ابو جهل گمراه آورده فرمود كه بسوى آسمان نظر كن .
همان كه آن رئيس كافران رو بسوى آسمان بحكم و امر نبى انس و جان نمود