بلى يا محمد گواهى ميدهم كه اگر شما از ملك تعالى اقتراح و استدعا نمائيد كه اهل دنيا از صغير و كبير و ملوك و رعايا را ميمون و خوك كند .
ايزد سبحانه و تعالى آنچه مستدعي شما باشد آنچنان كند و خلاف مطلب و مدعاى شما نكند و اگر از حضرت لا يزال سؤال نمائى كه همگى انسان را بر صعب ملايك آسان كند مأمول و مسئول شما بمعرض قبول افتد . و اگر از حضرت رحيم الرحمن استدعا نمائى كه سنگ را نيران و يا نيران را سنگ گران گرداند در ساعت آنچنان شود . و نيز اگر اراده كنى كه آسمان بزمين آيد و يا زمين بآسمان مرتفع گرداند همچنان شود و هرگز خلاف مدعاى شما نشود .
و اگر خواهش شما متعلق گردد كه اطراف مشارق و اكناف مغارب پر از فضه و ذهب گردد و مانند صرد و كيسهها و انبان شود بحكم قادر منان آنچنان شود .
يا محمد الشفيع حضرت ايزد سميع جميع ممالك زمين و محال و آسمان را مطيع فرمان تو گردانيد و كوه و دريا را منقاد شما ساخته مقرر فرمود كه همه آنها در فرمان شما باشند و ساير مخلوقات از رياح و جوارح انسان و صواعق زمين و آسمان و اعضاى تمامى حيوان نيز مطيع شما و آنچه رسول ايزد مهيمن خلايق را امر كند امت متابعت حكم و اطاعت امر شما نمايند و از فرمان لازم الاذعان تقاعد و تجاوز ننمايند .
چون يهود آيه و نشان از رسول آخر الزمان ملاحظه و مشاهده نمودند و حقيقت دين سيد المرسلين و صحت شرع و آئين او بر آن كفره ملاعين واضح و مبين گرديد مع هذا غشاوت و عمى و ضلالت بر حدايق بصيرت انباشته قدم انكار و استكبار پيش گذاشتند و گفتند :
يا محمد حقايق كلام كه از اين جبل مسموع طوايف انام مىشود در غايت اشتباه و نهايت التباس بلكه متجاوز از طريق قبول عقل و قياس است ، زيرا كه زعم يهود چنان است كه آنچه از اين كلام مسموع جميع انام ميگردد شما جمعى از اصحاب خود را در عقب اين كوه مقرر داشته آن جماعت باين كلام متكلم ميگردند و الا صخور جبال
را با رجال تكلم باين منوال بىقيل و قال از روى عقل كمال محال است و اين اشياء معلوم و مفهوم ما يهودان نيست كه اين سخنان از سنگستان يا اصحاب و ياران شما ميشنويم و بامثال اين كلام ما فريب و دغا نميخوريم و هيچ كس بغير ضعفاى اصحاب تو كه در عقل حاسر و حذاقت قاصر و فراست كاسرند صداى آن جبل را بمعجزهء تو قبول نكنند و از طريقه عقل غافل نگشته گول بخورند و تو را در دعوى رسالت صادق و عادل و فرستادهء عز و جل ندانند .
خلاصهء كلام آنكه اگر خواهى صدق و راستى خود را بر ما يهود ظاهر و آشكارا گردانى و خود را مطاع و ما را مطيع سازى بايد كه از دامن اين كوه كه محل سكناى تو است برخيزى و بفلان مكان از صحرا كه در آن محل اصلا جبل نباشد بنشينى و حكم كنى كه آن جبل از مقام و محل خود متحرك گشته بنزد تو آيد تا بنظر ملاحظ و مشاهده ما درآيد و بعد از آن امر نمائى كه آن جبل از اعلا و اسفل شق گشته دو حصه عدل شود و علياى آن جبل منقلب بسفلى و سفلاى آن جبل منقلب بعليا گردد ؛ يعنى سر كوه بپائين آيد و ته كوه ببالا گرايد تا معلوم ما يهودان گردد كه آن سخنان كه از آن كوه گران استماع نموديم همهء آن از خداى منان و بساختگى بعضى از ياران و اتفاق ايشان با ديگران نبود بلكه آن نيز ظاهر گردد كه از اتفاق مردمان و بامداد و معاونت آن متمرّدان تأليف و تركيب كلام آنچنان نتوان فرمود .
رسول متعال در آن حال روى توجه و اقبال بقطعهاى از صخرهء آن جبال آورد و امر فرمود كه اى حجر بفرمان ايزد اكبر از مكان خود برخاسته بحركت و سرعت هر چه تمامتر نزديك من آى و هر شهادت و خبر كه در باب نبوت و رسالت من و قساوت قلوب يهود منكر خالى از مهر و مسلوب از اخلاص مودت پيغمبر دارى بىتأنى و توقف زمان باوضح بيان واضح و عيان گردان .
في الفور بامر ايزد غفور آن حجر از جاى خود منقطع گشته بشرف حضور موفور السرور آن نبى المشكور فايز و مسرور گرديد .
پس آنگه حضرت حبيب الله بيكى از آن طايفه گمراه متوجه گرديد و فرمود كه اين سنگ را بردار و نزديك صماخ گوش خويش نگاهدار و بشنو ذكر آنچه سابقا از آن جبل بأمر عز و جل شنيدى ، چون اين قطعه جزء آن كوه است البته از اين نيز همان استماع نمائى .
يهود چون سنگ برداشت و پيش گوش خود بداشت آن قطعه حجر بحكم ايزد اكبر ناطق بمثل همان كلام پيشتر كه آن جبل در حضور آن قوم يكسر گشته بود گرديد در باب تصديق رسول معبود و ذكر قساوت قلوب يهود و تصديق اخبار حضرت نبى الابرار در باب اتفاق اصحاب شقاق و ارباب نفاق در دفع رسول ايزد خلاق .
و چون آن سنگپاره بأمر بيچون شهادت خود بموافق اصل خود جبل الراسى الرافع و مطابق واقع مؤدى گردانيد خطاب بجماعت يهود نمود كه اين اتفاق شما و نفاق با محمد مصطفى خلاف رضاى خداى عادل بلكه شغل مردم جاهل و عمل غير مستحسن و باطل اوست ، امثال اين اعمال باعث كمال وزر و وبال و وسيلهء عذاب و نكال شما جهال در يوم لا ينفع بنون و لا مال است .
در آن حال رسول واجب الوجود روى بآن يهود آورد و فرمود كه اين قطعه حجر كه الحال ترا اعلام و اخبار بآن خبر مسرداد ؟ ؟ ؟ شنيدى ؟
گفت : بلى .
نبى الله فرمود كه در عقب اين قطعه سنگپاره كسى ديگر ديدى كه با تو حرف يا سخنى گفته باشد .
گفت : نه يا محمد بغير اين قطعه حجر هيچ احدى مرا از حقيقت كلام بيسر اين جبل و مطلع و با خبر نگردانيد ، التماس و استدعا بشما كه آنچه در باب انشقاق جبل مسألت نموديم ما را برؤيت آن مبتهج و شادمان گردان .
حضرت رسول آخر الزمان از آن محل و مكان برخاسته بمقامى كه وسعت
و فضائى داشته اقامت نمود و روى بآن جبل آورده و فرمود كه ترا قسم است بجاه محمد و آل طيبين و طاهرين او كه بوسيلهء جاه ايشان و بسبب سؤال انبيا و رسولان ايزد سبحان بارسال باد صرصر جميع قوم عاد يكسر همه را مثل خرمانيان كه اصل آن پوسيده و ابتر گرديده بمجرد اندك حركت از زمين منقلع گشته بخاك برابر شوند آنچنان گرديدند . و نيز بوسيلهء تذكر صالح پيغمبر عليه السّلام اسامى سامى گرامى ايشان را رب جليل امر و حكم بجبرئيل فرمود كه بيك صيحه آن قوم ابتر را مانند هشيم محتضر - يعنى گياه خشك و بىنفع و بىبر گردانى . اى جبل بعزت آبروى آن اعيان كه از جاى خود منقلع و منقطع گشته باين مكان بنزد من آئى .
در آن زمان حضرت رسول آخر الزمان خطاب مبارك خود بزمين كه قرب و جوار آن بزرگوار بود گذشت در ساعت بأمر و حكم عز و جل آن جبل بتزلزل در آمد و مانند اسب تيز رفتار برفتار درآمد و خود را نزديك انگشتان آن حضرت بزمين ملتصق گردانيد خود را به انامل بدايع نگار معجز آثار مثل كسى كه ارادهء دست بوسى آن يگانه گوهر نبوت و ولايت داشته باشد در همان مكان ندا كرد :
اى محمد النبى العربى اين منم در خدمت تو حاضر و قول ترا سميع و دين ترا مطيعم اى رسول رب العالمين اگر اراده نمائى توقف اين گروه نامألوف بر زمين مالم زيرا كه من بامر ايزد غفور باطاعت امر تو مأمورم .
در آن حال رسول با اقبال روى توجه به آن جبال آورده فرمود كه اى مطيع حكم ايزد لا يزال اين طايفه يهود جهال از من استدعا نمودند كه تو را مأمور گردانم بآن كه دو حصهء عدل گردى پس آنگاه اعلاى تو منخفض و سفلاى تو مرتفع شود ، بناء عليه بايد كه ذروه و قله تو اصل و اصل تو ذروه و قله گردد .
چون آن جبل استماع اين سخن از آن رسول عز و جل نمود در ساعت گفت :
اى حضرت نبى مهيمن اختيار من بحكم ذو المنن برأى عاليمقدار تو منوط و بأمر اقتدار تو مربوط است اما الحال در همين حال بآن امر مأمور و بآن خدمت مشكور ميگردانى .
آن حضرت فرمود : نعم در ساعت آن جبل من غير تراخى و مهل بحكم رسول عز و جل منشق بدو حصهء عدل گشته اعلاى آن جبل منقلب بأسفل و اسفل آن منقلب و مرتفع باعلاى آن محل گرديد و اصل آن فرع و فرع آن اصل شد .
پس از آن جبل ندا فرمود كه اى معشر يهود اين معجزه و برهان ظاهر و عيان كه از اين رسول آخر الزمان مشاهده نموديد آيا زعم شما چنان است كه اين كمتر از معجزات موسى بن عمران است كه شما بآن ايمان آورديد ، اين گمان شما عين وزر و عصيان و خلاف واقع و بهتان و محض عداوت با رسول ايزد منان است .
يهودان بعد از استماع اين سخنان از آن كوه گران بغايت آزرده و حيران شدند ، بعضى ايشان روى بقوم و خويشان خود كرده گفتند كه ما را اصلا از اين مرد مقر محض است ، و بعضى ديگر گفتند كه اين مرد ساحر و مؤتى است ؛ يعنى ساحر كه چيزها را بطريق كهانت و باخبار ديگر مردم را گول زند و از سحره مهره چيزهاى بسيار ظاهر و آشكار گردد ؛ بايد كه شما يهودان از ديدن آن نشان فريفته و حيران نگرديد و گول او را مخوريد .
در آن محل آن جبل بفرمان حضرت عز و جل بتكلم و تزلزل درآمد و گفت : اى دشمنان ايزد سبحان شما در سابق زمان بامثال اين سخنان ابطال نبوت موسى بن عمران نموديد زيرا كه چون از آن حضرت اقتراح و استدعا نموديد كه اگر عصاى شما اژدرها گردد ما بتو ايمان آريم بعد از حصول مسئول شما بموسى عليه السّلام گفتيد كه عصاى تو اگر اژدرها يا بحر را راهها يا كوه در بالاى سر شما مثل سايبانها گردد ما بتو ايمان
آريم ، عجب نيست بواسطه آنكه شخصى ديگر از اقوام شما براى تو اين كارها را بانجام و انصرام ميرساند بلكه جد تو بجد و سرعت و جهد اين عجائبات براى تو مىآرد و ترا در ميان بنى اسرائيل معزز ميگرداند ؛ اما فريفتهء مقدمات شما نگرديم و باين وسيله اعتقاد بنبوت تو نكنيم .
در آن حال سنگها از آن جبال بر مفارق آن كفره ضال بفرمان جبار متعال فروريخت و حجت حضرت رب العالمين را واضح و مبين گردانيد . « * ( وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ) * شهيد » .
( و نيز در احتجاج نبى الانس و الجان عليه صلوات ) ( الملك المنان با طايفه يهودان ) از معمر بن راشد منقول و مروى است كه از لسان معجز نشان جعفر بن محمد الصادق عليه السّلام استماع نمودم كه فرمود : روزى مرد يهود بخدمت نبى المحمود آمد و نظر بىبصر خود را متواتر بسوى سيد البشر انداخته و آن بىسعادت و تميز نگاههاى تند و تيز بجانب آن رسول عزيز ميگرداند .
آن نبى واهب لا يزال روى سعادت و اقبال بسوى آن يهود محتال آورده فرمود كه چه حاجت دارى .
يهود گفت : يا محمد مرا با تو سؤالى است آيا تو افضلى يا موسى كليم الله كه رسول واجب التعظيم ايزد كريم بود و حضرت عز و جل با آن نبى مرسل در طور جبل تكلم نمود و توراة بايشان ارسال و انزال فرمود و از تمامى انبياى پيشين رب العالمين او را ممتاز و سرفراز نمود ، چنانچه معجزات مثل يد بيضا و تبديل عصا باژدرها و شكافتن دريا و سايه انداختن بر مفارق قوم خود بدعا باو احسان و عطا فرمود و هيچ رب العلى يكى از آنها را از شما ظاهر و هويدا ننمود ، پس دعوى نبوت و ادعاى
رسالت شما بحسب عقل و الامر تبت جايز و رخصت نباشد لهذا دعوى تو مستحسن و مرضى هيچ امت نيست .
حضرت رسول واجب الوجود فرمود كه اى يهود تزكيه و ستايش نفس خود پسنديدهء واحد اقدس بلكه مقبول هيچ كس نيست ، ليكن اى يهود حقيقت حال انبياى واحد متعال از من از روى صدق مقال بر سبيل اجمال استماع نماى تا بر حقايق آن عالم و واقف گردى :
اى يهودى بدان كه بآدم عليه السّلام وزر و خطا رسيد و از لباس عزت عريان و از مسكن جنان نوميد و حيران گرديد ، و بعد از نزول بدار الغرور جهان مدت مديد سرگردان بود و سبب قبولى توبت ايشان چنان بود كه گفت : بار خدايا من تو را التماس و سؤال بحق محمد و بجاه و جلال آل او مينمايم كه از سر گناه من درگذرى و مرا به رحمت خود بپذيرى . همان كه تشفع به من و بعترتم اولياى حضرت مهيمن نمود في الفور رحيم الغفور او را مرحوم و مغفور گردانيد و باعطاى و احسان رتبهء نبوت كرة ثانيه او را مبتهج و مسرور گردانيد .
نيز حضرت شيخ المرسلين نوح عليه السّلام چون در سفينه نجات بحكم واهب الخطيئات متمكن گرديد و كشتى آن حضرت در روى بحر بيكران متلاطم مواج بىپايان مانند خاشاك مضطرب و سرگردان بود در آن زمان نوح نبى با سكنهء آن كشتى بغايت الغايت خائف و هراسان و متحير و لرزان گشتند ، در آن حال ايزد متعال مجيد حضرت شيخ الأنبياء را باسامى سامى آن پسنديدگان ذو الجلال متذكر گردانيد ، في الحال گفت : بار خدايا من تو را التماس و سؤال بحق محمد و بجاه و جلال آل آن حضرت مينمايم كه مرا با اهل اين كشتى از بليات غرق و هلكات نجات داده بساحل امن و سلامت رسان . در همان محل حضرت عز و جل شيخ الرسل را با جميع سكنهء آن محل از خوف غرق و بليه نجات و امان داد .
و نيز چون خليل الرحمن را نمرود مردود بدمدمه و فسون شيطان بآتش سوزان انداخت در همان حال آن نبى ذو الجلال متذكر و متوسل بحضرت محمد و آل عليهم السّلام گرديد و گفت : بار خدايا من تو را التماس و استدعا بحق حبيب تو محمد و آل او مينمايم كه مرا از اين آتش و نيران نجات و امان عنايت نمائى . في الفور رحيم علام آن آتش افروخته را بر آن نبى الاكرام بر دو سلام گردانيد .
نيز حضرت موسى كليم در هنگام مخاصمه فرعون لئيم و وقت مشاجره و منازعه با ساحران چون عصاى خود را بحكم رحيم الرحمن القاء نمود و آن عصاى بيجان ثعبان گرديد ، آن حضرت را خوف و رعب بىپايان بهم رسيد ، كليم عليه السّلام در آن ساعات مناجات بقاضى الحاجات فرمود كه : بار خدايا من ترا التماس و سؤال بحق محمد و بجاه و جلال آل او مينمايم كه مرا از اين خوف مطمئن و مشعوف گردان .
در آن بادى ملك تعالى خطاب بموسى عليه السّلام نمود كه « * ( لا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الأَعْلى ) * » يعنى اى موسى بايد كه ترس و بيم بر خاطر واجب التعظيم خود راه ندهى بدرستى كه تو بوسيلهء اعطاى رتبهء نبوت در جلالت شأن و رفعت بمكان ممتازى و چون مستشفع بشفعاى كرام گشتى در محل رضا و امانى .
اى يهودى اگر موسى كليم بادراك صحبت كثير البهجت من خاطرش مستقيم نگردد و اقرار بنبوت من و ايمان برسالتم نيارد البته ايمان سابق او بهيچ وجه من الوجوه نفع باو نرساند پس نبوت او بىفايده و عبث گردد .
اى يهودى از ذريت من در آخر الزمان مهدى عليه السّلام بيرون آيد و بعد از خروج آن حضرت عيسى بن مريم از آسمان بحكم قادر سبحان بواسطه نصرت و دريافت صحبت لازم المسرت آن خلاصهء خاندان طيبين و طاهرين بزمين آيد و بجهت تصديق آن امام زمان در وقت اداى فرايض ايزد علام اقتدا بآن امام خاص و عام نمايد و نماز دوگانه در عقب آن يگانه گوهر ولايت و نبوت بجاى آرد و مزيد درجهء ثواب و عزت آن حضرت عليه السّلام گردد .