براى پروردگار عالم ميكردند نهايت آنكه آن سجده وسيله تبجيل و تعظيم و باعث عزت و تكريم آدم عليه التحية و التسليم گرديد و هيچ احدى را سجده مخلوق ديگر سزاوار و درخور نيست بغير خالق اكبر و خشوع ملائكه عظام و خضوع آن طايفه كرام از براى آدم عليه السّلام محض از براى ايزد غفار بود و تعظيم سجود ملائكه و اظهار عجز و انكسار در خدمت آدم عليه السّلام بىشبهه و گمان همان تعظيم قادر سبحان بود .
و اگر من از بندگان حضرت مهيمن كسى را بسجده مخلوق امر مينمودم هر آينه ضعفاى شيعيان خود را مأمور مىگردانيدم بسجدهء كسى كه او متوسط و متشبث بعلوم وصى رسول حى قيوم و بمحض وداد و اتحاد و دوستى و يك جهتى ؟ ؟ ؟
نيكوترين خلق رب العباد است و بعد از محمد مصطفى كه آن على مرتضى باشد مىنمودم ، زيرا كه حضرت على عليه السّلام در دار دنيا متحمل مكاره و بلايا و متألم بشدايد و جفاها گرديد محض از براى اظهار و تصريح حقوق الله تعالى و هرگز منكر هيچ امر ايزد اكبر نگرديد بجهت آنكه جهل و غفلت به پيرامون خاطر فيض مقاطر ولى ايزد داور امير المؤمنين حيدر اصلا و قطعا راهبر نيست .
بعد از آن رسول آخر الزمان روى مبارك بمستسعدان محفل جنت نشان آورده فرموده كه اى معشر الناس ابليس خسيس كه عاصى خداى تعالى گشته بواسطه ترك يك امر و حكم واحد اكبر خاوى و خاسر بلكه ملعون و هالك و مسكن او در نيران در اضيق المهالك گرديد بجهت آنكه معصيت او مشتمل بر تكبر و حقد بر آدم مخلوق و مصنوع همين داور بود ، اما معصيت حضرت آدم بواسطه اكل شجرهء منهيه مقارن بر تجبر و مربوط بر تكبر نبود ، چه آدم در هنگام تذكر و تشفع باسماى محمد و آل طيبين و طاهرين او كه برگزيدگان حضرت رب العالميناند اصلا هيچ نوع تكبر ننمود .
توضيح كلام و تبيين اين مرام من غير تكلف و ابرام چنين است كه حضرت ارحم الراحمين چون خطاب مستطاب به آدم اب الأنبياء و المرسلين فرمود كه ابليس
در باب تو با من بواسطه تكبرى كه نسبت بتو نمود و ترا سجده ننمود طاغى و عاصى گرديد و خود را هالك و غاوى گردانيد اگر تواضع تو مىنمود و امر مرا بوسيلهء عظمت و عزت جلالت من در باب سجده تو اى آدم قبول ميفرمود هر آينه رستگار در روز حساب و شمار مىشد چنانچه تو سبب اكل شجرهء منهيه با من معصيت نمودى اما بوسيلهء تواضع باسم سامى محمد و ذكر اسامى گرامى آل آن رسول ايزد احد فلاح و رستگارى يافتى و از ذل هوان معصيت و خوارى و اذيت ذلت و سوگوارى برآمدى بواسطه آنكه مرا بمحمد و آل طيبين و طاهرين آن سيد المرسلين خواندى و بجهت تقصير خود آن اولياى خداى تعالى را بتشفع آوردى فلهذا توبهء ترا بپذيرفتم و بواسطهء آن اعيان ترا به آن ذلت و هوان نگرفتم و از سر گناهان تو درگذشتم و ترا در سلك رستگاران و نيكان منخرط گردانيدم .
اى معشر مردمان آدم پدر همه آدميان بود بعد از ارتكاب ذلت و آثام چون دست اعتصام بعروة الوثقى ما و اهل البيت عليهم السّلام زده نجات از بليت معصيت و آثام ببركت اين اعيان عليهم السّلام يافت ، پس هر كس از بندگان واجب تعالى و تقدس كه همين شيوهء مرضيه و شعار محسنه يعنى آن كس قبول ولايت و امامت ائمه عليهم السّلام را مرعى دارد در دار دنيا و سراى عقبى بىشبهه هيچ نوع واهمه و فزع ندارد .
پس آنگاه حضرت سيد البشر در نصف آخر شب وقت سحر امر بكوچ عسكر و رحلت از آن معسكر بمحل ديگر نمود و حكم فرمود كه يكى از چاوشان لشكر نصرت اثر در معسكر منادى كنند كه هيچ احدى از اصحاب و ساير لشكريان پيش از حضرت نبى الانس و الجان از آن عقبه نگذرد و در سير و سلوك آن مكان بر آن حبيب واهب سبحان سبقت نگيرد .
رسول آخر الزمان در همان زمان حكم فرمود بحذيفة اليمان كه بايد تو پيشتر از جميع مردمان خود را بدامن آن جبل كه معبر خلايق بيشتر در آن محل است رسانى و بحراست و حزم تمام در آن مقام نشينى و مترقب و مترصد گردى كه كدام طايفه از طوايف عسكر از آن مكان پيشتر ميگذرند مطلع گردى تا ما را بحقايق آن امر مطلع
و مخبر گردانى ليكن بايد كه با كمال حداست باخبر بوده خود را در عقب سنگى بمجرد متشابه گردانى و طرف احتياط را كما هو حقه مرعى داشته بنوعى كه خود را اصلا بر گذرندگان مرئى و عيان نگردانى .
حذيفه بعد از عرض فدويت و بندگى بخدمت سيد النبى معروض گردانيدى كه اى سرور اين ذرهء احقر چون در روى اين لشكر مشهورم چگونه خود را مشبهه بصورت بشر ديگر كه مستحسن هيچ بشر نيست گردم .
و نيز از آن ميترسم كه اگر من بدامن آن كوه و مكان كبير چون آن منافقان ارادهء قتل شما دارند شايد در سر آن مكان بر شما تقدم كنند و يقين در وقت عبور از آن عقبه با كمال احتياط و تفحص گذرند ، البته بعد از ديدن من و انكشاف احوال جمعى ضال بخاطر خود خواهند رسانيد كه من بواسطهء نصيحت و اعلام شما باين مقام رفتهام و چون مرا باين امر مبهم متهم گردانند بىشك مرا بقتل رسانند و من از شرف محضر تو اى سيد الانام محروم مانم و اعلام نيز نتوانم نمود .
حضرت نبى المحمود فرمود كه چون بدامن فلان جبل رسى سنگ بزرگ بنظر تو آيد بنزد آن حجر رفته بگوى كه حضرت رسول عز و جل بشما امر مينمايد كه بحكم الهى شكافته شوى و مرا در جوف خود جاى دهى و بنوعى مثقوب و مشبك گردى كه هر كس از گذرندگان كه از اين مكان تردد نمايند من بر آن جماعت مخبر و مطلع گشته بعد از مراجعت از اين محال حقايق احوال جمع ضال برسول متعال اعلام نمايم و نيز روحم در جسم من تردد تواند نمود تا از جمله هالكين نباشم .
البته تو چون پيغام پيغمبر خداى اكبر به آن حجر رسانى آن سنگ من غير مهل و درنگ بحكم ايزد ربانى در كمال سهولت و آسانى شق گشته ترا در جوف خود مقام و آرام دهد و بجهت حركت روح تو در بدن آن مسكن با روزن گردد .
چون حذيفة اليمان بامر رسول آخر الزمان به آن مكان رسيد و پيغام رسانيد در ساعت آن سنگ خارا بفرمان ايزد تعالى شكافته و مشبك گرديد .
چون حذيفة اليمان در جوف آن حجر مكان گرفت بعد از تفصى اندك زمان ديد كه همهء آن بيست و چهار نفر مشركان منافقان بر شتران سوار گشته در يمين و يسار آن اشرار با پيادگان بسيار ميگذرند و با يك دگر ميگفتند هر كه در اين معبر بنظر درآيد بايد تن او را بىسر گردانيد تا هيچ احد خبر بمحمد نرساند كه من فلان جماعت را در دامن عقبه ديدم زيرا كه محمد صلى الله عليه و آله و سلَّم بمجرد استماع قول مخبر تحقيق از سير و سلوك اين طريق متقاعد گردد و اصلا پيرامون اين عقبه نگردد و چون آن رسول بيچون ارتقاء باين جبل و تردد باين محل ننمايد تدبير ما در حق او باطل و ارادهء ما بىشبهه معطل ماند .
همگى و تمامى سخنان منافقان بحكم قادر سبحان بگوش حذيفة اليمان ميرسيد و او كلام آن طايفه را ذخاير خاطر خود ميگردانيد .
اما چون جميع منافقان از آنجا گذشتند و هيچ كس از آن ملاعين اخوان الشياطين در آن وادى نماند بلكه آن قوم مضل باعلاى آن جبل رسيدند و باطراف و جوانب آن جبل متفرق گشتند و در كمين سيد المرسلين نشستند و از روى بهجت و سرور ميگفتند كه هلاكت محمد در اين وقت نزديك رسيد و اجلش قريب گرديد چنانچه از اضطراب اصحاب و جميع ملتزمين ركاب از صعود جبل از خوف جان ممنوع گردانيد كه اول او قطع مسافت اين محل نمايد ، چون او تنها باين مكان رسد و از اصحابش كسى كه هم آورد با ما باشد همراه او نباشد البته تدبير ما موافق تقدير خداى تعالى گردد و اگر هزار جان داشته باشد يكى را از دست ما بيرون نتواند برد .
اين نوع هذيان و مزخرفات ميگفتند و باد بامر خلاق العباد جميع سخنان آن منافقان بىشعور خواه نزديك و خواه دور بگوش حذيفة اليمان ميرسانيد و او همگى آن را در ضمير و خاطر خود مضمر ميگردانيد .
چون آن جمع مضل در بالاى جبل در مكان و محل كه ارادهء كمين كردن آن قوم دغل بود متمكن گرديدند در آن وقت صخره كه حذيفة اليمان در آن مكمن متحصن
بود با او بسخن درآمد و گفت : الحال برون رو و با كمال شتاب بخدمت رسالتمآب رفته آن رسول الزمان را از حقايق سخنان و ارادات فاسده آن منافقان مطلع و مخبر گردان و آنچه مرئى و مسموع تو گرديد همگى و تمامى آن را بسمع شريف آن نبى ابطحى رسان و در اين باب تأنى جايز ندان .
حذيفه گفت : اى حجر من از مفارقت تو در تخوف و تحيرم چه بتعين ميدانم كه چون از تو جدا گردم و بيرون روم منافقين بمجرد ديدن من در اين مكان بىشبهه و گمان بخوف آنكه مبادا كه احوال اين طايفه ضال و جهال را بحضرت رسول ايزد متعال رسانم مرا بقتل ميرسانند و از شرف دريافت خدمت كثير المنفعه سيد البريه محروم و مأيوس گردانند .
صخره گفت : اى عزيز خاطر عاطر خود مطمئن و مستقر گردان كه حضرت ايزد قادر كه ترا در جوف من مأمن و مقر ، مقرر كرد و روح ترا باذن آن واهب سبوح از سوراخها كه من در خود احداث نمودم ميرسانيد بيقين ترا از اعداى رسول بيچون محفوظ و مصون داشته بشرف تقبل عتبه آن حضرت عليه الصلاة و التحيه خواهد رسانيد .
همان زمان آن صخره بحكم ايزد اكبر منفجر گشته حذيفه بيرون آمد در ساعت سميع قادر او را بصورت طاير گردانيد و او بامر حضرت بىنياز بپرواز آمد و در هوا طيران مىنمود ، تا آنكه بخدمت نبى المعبود فرود آمد بعد از عرض سلام و بندگى در خدمت رسول عز و جل آنچه در آن جبل از آن قوم دغل ديد و شنيد برسول مجيد معروض گردانيد .
نبى الرحمه گفت اى حذيفه تو آن جماعت را بروهاى ايشان شناختى .
حذيفه گفت اى سيد الانام آن منافقان لئام بالتمام نقاب بر روى و بر دهان لثام اگر چه بسته بودند ليكن من بامداد التفات و توجه تو اى رسول مهيمن اكثر ايشان را از شتران كه سابقا در سفر و حضر بر آن سوار ميديدم شناختم اما آن بعضى ضال طرف
حزم و احتياط را بغايت مرعى ميداشتند چون هيچ احدى از بشر در آن معبر بر ايشان بين و ظاهر نشد خاطر ظلمت مآثر جمع نموده لئام گشودند و در آن اثر چون وجوه تيره شكوه آن قوم ابتر بنظر من درآمد تمامى آن منافقان را باسما و اعيان شناختم كه فلان و فلان و فلان بودند تا آنكه حذيفه در محضر آن پيغمبر جليل القدر تعداد و ذكر اسامى آن بيست و چهار نفر نمود .
رسول ايزد اكبر فرمود كه اى حذيفه هر گاه حضرت اله حافظ و ناصر و مشيت محمد بىشبهه و گمان تمامى اين خلقان را از قدرت اله دفع ايشان نبود زيرا كه بدرستى و تحقيق خداى تعالى بالغ امر و حكم و قدرت و علم خود بمحمد صلى الله عليه و آله و سلم است و هر چه صلاح دنيا و آخرت او داند معمول گرداند هر چند از فعل و امرش اهل كفر كاره و مستكبر و متأذى و مستنفر باشند .
پس آنگاه حضرت حبيب اله * ( مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله ) * صلى الله عليه و آله و سلم روى مبارك بخواص اصحاب كه در سلك مستسعدين ركاب سعادت انتساب در آن سفر نصرت اثر منخرط بودند آورد و فرمود كه اى حذيفة اليمان تو و عمار و سلمان توكل كل بحضرت مهيمن سبحان نموده در طى مرحله اين عقبه در طريق مسير رفيق باشيد و چون ما بحكم بيچون بيشتر از عقبه صعبه نگذريم در عقب ما ساير مردم در همان دم در سير اين مسلك مهلك متابعت و موافقت نمايند و تأنى و تراخى جايز ندانسته مكث ننمايند .
حضرت سيد الأنبياء عليه سلام الله تعالى در آن دم بر ناقه شهبا يا غير آن از مراكب سركار فيض آثار خود سوار گشته بجانب عقبه روان شد حذيفه و سلمان يكى مهار شتر آن نبى آخر الزمان ميكشيد و ديگرى ميراند و عمار فدائىوار با عصاى اژدهاكردار در اطراف و جوانب آن رسول مختار سيار هوشيار بود و باقى اصحاب و قوم مانند نجوم سياره بر شتران فلك كوهان سوار گشته بر اطراف آن خسرو نجوم ، هجوم آورده اكثر در عقب آن نبى الواهب روان گشتند و پيادگان لشكر نصرت اثر در حوالى و جوانب آن عقبه پراكنده شده با كمال حزم و جلادت بلكه نقد جان را براى
تحفه و ارمغان آن خاتم پيغمبران بر كف دستها گذاشته ميرفتند و شهادت خود را در خدمت آن نبى الرحمة شرف و سعادت ميدانستند .
اما منافقان اشرار دغل در طرف بالاى راه جبل مقام و آرامگاه داشتند احجار بيشمار در دبههاى بسيار ريختند از بالاى آن جبل بطرف اسفل كه معبر خاتم الرسل بود غلطانيدند تا شتر آن سرور رم و تنفر نموده آن پيغمبر پيكسير را در درهء آن كوه كه نظر ناظران بوسيله بعد و علو و صعوبت سير شعبات آن بستوه آمد حيران ميشد اندازد .
قضا را دبها چون نزديك بناقه رسول الله تعالى ميرسيدند بحكم و فرمان ايزد منان بطرف آسمان مرتقى و مرتفع مىشدند تا ناقه رسول رب غفور از آنجا مرور و عبور مينمود بعد از آن دبها از بالا غلطان غلطان به بيابان و درهها ميرسيد .
چون تمامى دبه پرحجر از بالاى آن معبر بپائين رسيد و اصلا شتر سيد الأنبياء ( ص ) از صداهاى موحشه آنها نترسيد و نرميد لهذا خاطر عاطر آن سرور از سير و سلوك آن معبر جمع و مستقر گرديد در آن اثر حضرت سيد البشر عليه سلام الله الابرار روى بعمار ياسر آورد و گفت ببالاى اين جبل براى و وجوه و رواحل اين گروه انبوه بىشكوه را باين عصا كه در دست دارى زده از اعلاى جبل باسفل اين محل رسان و نكث آن منافقين را در آن مكان جايز مدان .
عمار بموجب فرمان قضا جريان ببالا رفته رويهاى شتران را زده از اعلاى جبل باسفل روان گردانيد چون شتران از چوب و شور عمار رميدند اكثر منافقان از ناقههاى خود غلطيدند بعضى را دست و جمعى را پا و گروهى را گردن و برخى را سر و رويها شكسته بسيارى از منافقان دغل كه بدردها گرفتار گشتند بعد از مدت بسيار كه جبابر آن قوم مضل في الجمله صحيح و مندمل گرديد آثار شكستگى و زخم در روى و جوارح ايشان ظاهر و عيان و تا وقت مردن منافقان بوسيله نشان انگشت نما در ميان خلقان بودند و رسول ايزد وهاب در اكثر مجالس و محافل ميفرمود كه حذيفه و امير المؤمنين عليه السّلام اعلم جميع مردمان بحال منافقانند .
اما حذيفه بواسطه آنكه در جوف ؟ ؟ ؟ صخره آن جبل مطمئن بود و مشاهده مينمود كه پيش از حضرت سيد الانام كدام طايفهء لئام از عقبه گذشتند و حذيفه بعد از مراجعت از آن مقام و ماوى بحضرت نبى الورى معلوم و آشكار گردانيد كه منافقين در آن جبل در كمين حضرت سيد المرسلين ( ص ) نشستهاند ليكن خداى تعالى دفع شر و ايذاى آن جمع بىسر و پا از حضرت رسول الله تعالى نمود .
و چون آن رسول حضرت بيچون خود بسعادت و اقبال بجانب مدينه با سكينه نهضت اجلال فرمود حضرت ايزد معبود آن مردود كه سابقا در هنگام مسافرت نبى ملك العلام اظهار تمارض نموده در مدينه تعاقد و توقف نمودند آن طايفه وخيم العاقبه را ايزد اقدس بلباس ذلت و عار ملبس در مسكن هوان و ازار ساكن صاحب دثار گردانيد و در دنيا ذليل و خار و در عقبى مساكن آن جماعت را هاويه نار مقرر فرمود و آن جمع كه تدبير قتل امير المؤمنين على عليه سلام الله الملك الامين كردند بحكم منتقم جبار همگى و تمامى آن فجار بلباس خزى و عار و بالتهاب نار جحيم به تشرب حميم گرفتار گشتند و سميع بصبر تدابيرى كه آن طوايف شرير در حق امير المؤمنين حيدر عليه السّلام تصدير نمودند رفع و دفع فرمود و هو حسبى و نعم المعبود .
ذكر بيان احتجاج حضرت نبى الشفيع في يوم الدين در روز خم غدير و ديگر ايام شهور و سنين در باب ولايت حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام و باقى ائمة المعصومين عليهم سلام الله رب العالمين روايت كرد شيخ كامل اجل و سيد عالم اكمل ابو جعفر محمد بن ابى الحرب الحسينى رضى الله عنه از شيخ ابو على حسن بن شيخ ابو جعفر محمد الطوسى رحمة الله عليه و آن شيخ فاضل نقل كلام از شيخ مجيد سعيد ابو جعفر قدس الله روحه و نور ضريحه نمود و آن عالم كامل روايت كند از جمعى كثير مثل ابى محمد هارون بن موسى