سبعه سموات بسبع ارضين فرود آيد و بوسيله ذوات آن وكلاى دين حضرت ارحم الراحمين محافظت و صيانت اهل زمين از امتداد و ابتلاع نمايد .
يعنى ائمه دين نگذارند كه زمين سكنه خود را فرو برد بلكه وسيله مراقبت خلقان و سبب صيانت ايشان از جميع آفات و عاهات زمان و حوادث دوران ذات ستوده صفات فايض البركات آن اعيان است و ايشان نگذارند كه آسمان بزمين فرود آيد و زمين سكان خود را بلع نمايد .
خلاصه معنى كلام سيد الانام آنكه همگى سبعه سموات و ارضين سبع طبقات در تحت امر و حكم ائمة البرياتاند و از فرمودهء آن زمره اهل عدل و انصاف تمرد و انحراف و تعدى و اعتساف نورزند و منقاد و مطيع امر و حكم آن اولياى بصير سميعاند .
و نيز از مهر سپهر هدايت و بدر منير شبستان ارشاد و ولايت امام الامة و ولى رب العزت جعفر الصادق الامين بن محمد بن على بن الحسين مروى و منقولست كه روزى حضرت رسالتمآب در محل و مآب كه اكثر اعيان اصحاب حاضر بودند خطاب مستطاب بحضرت ولايتمآب امير المؤمنين على عليه سلام الملك الوهاب فرمود كه :
يا على دوست نميدارد ترا الا مؤمن طيب الولادة يعنى محب تو شخصى است كه از مادر و پدر بعقد و نكاح متولد گردد نه از زنا و سفاح چه اولاد الزنا ترا بموالات نگيرند چنان كه فرمود كه يا على ترا ببغض و عداوت نگيرد مگر كسى كه خبيث الولاده بود .
يعنى هر كه بغض تو ظاهر گرداند البته از اولاد الزناست و فرمود كه يا على بموالات نگيرد ترا الا مؤمن و معادات و دشمنى تو اختيار نكند الا كافر چون رسول ملك علام كلام معجز نظام باين مقام اختتام گردانيد از مستسعدان آن محفل جنت نشان بنده خاص ايزد معبود و مطيع با اخلاص نبى المحمود عبد الله بن مسعود بر پاى خواست و بعد از اداى عبوديت و عرض فدويت گفت :
يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم ما در ايام حيات ذات حميده صفات شما بوسيله تبيين بغض و عداوت امير المؤمنين على عليه السّلام خبث ولادت و كافر را دانستيم ليك بعد از وفات حضرت رسول الله هر گاه شخصى اظهار اسلام بلسان نمايد و اخفاء سريرت و مكنون عقيدت خود فرمايد كفر آن بىملت و خبث ولادت او بچه وجه و علامت ظاهر و بين و بچه نوع لايح و روشن گردد .
في الفور رسول رب غفور در حضور اصحاب بابن مسعود خطاب نمود كه يا ابن مسعود اين على بن ابى طالب ( ع ) امام و پيشواى شما و خليفه من بر كافه برايا است در هر باب رجوع بآن حضرت ولايتمآب نمائيد و چون ايام ولايت آن ولى بيچون منقضى گردد ابناى من حسن و حسين امامان شما و ولى ايزد تعالىاند و خليفه من بر شما و بر ساير خلق ايزد تبارك و تعالى همين پسران مناند و چون مدت حسين بگذرد نه نفر اولاد حسين هر يك بعد از ديگرى امامان و مقتدايان و خلفاى مناند بر شما و نهمين ايشان قايم در ميان امت من خواهد بود .
و چون ولى مهيمن بيچون ظهور نمايد و بيرون آيد زمين را مملو گرداند بقسط و عدل بعد از آنكه بجهت غيبت آن امام الامه بسبب ظلم و تفرط ظالمان مملو از جور و ستم شده باشد .
يا ابن مسعود دوست نميدارد اين طايفه سليم العاقبه را مگر كسى كه طيب الولادة بود و از اولاد الزنا نبود ، و ببغض ايشان مقر و بعداوت آن اعيان مشتهر نگردد مگر شخصى كه خبيث الولادة و از اولاد الزنا بود و بموالات نگيرد آن اولياى ايزد منان را جز مؤمن نيكو سير ، و معادات و دشمنى ايشان اختيار ننمايد مگر كافر ابتر .
آنكه منكر ولايت يكى از ائمه ( ع ) گردد چنانست كه منكر نبوت من گردد و منكر من منكر حضرت ذو المنن است و جاحد يكى از آن اولياى ايزد سبحان جاحد من است و جاحد من جاحد واهب مهيمن است و نيز طاعت آن اولياى رب العزيز طاعت منست و طاعت من موجب تحصيل رضا و طاعت قادر ذو المنن است و معصيت
ايشان معصيت من و معصيت من معصيت حضرت عزتست .
يا ابن مسعود زنهار آنچه من بيان و اظهار در باب ولايت ائمة الابرار بجهة شما و ساير اخيار بلكه بواسطه تمامى خلايق واحد غفار نمودم شك و ريبى بخاطر برسانى كه البته كافر گردى و از رحمت عزيز قادر محروم و ابتر شوى بعزت و جلال حضرت ذو الجلال پروردگار من قسم است كه آنچه من در باب ولايت و امامت آن اولياى واحد وهاب بجهت شما و ساير اصحاب بيان كردم تكلف در آن ننمودم و نطق به هوا و هوس بغير وحى و حكم ايزد مقدس نزدم هر چه در شأن على و ائمه عاليشان واضح و عيان نمودم يقين و صدق است .
پس آنگاه حضرت حبيب الله دست بسوى آسمان برداشت و اين دعا در حق اولياى ملك تعالى و اوصياى نبى الورى فرمود كه بار خدايا بدوستى گير و به محبت و مودت پذير خلفاى من و ائمه امت مرا و دشمن گير دشمن ايشان را و نصرت و معاونت نماى بر نصير و معين ائمه معصومين ( ع ) و ذليل و خوار و مخذول و بىاعتبار گردان كسى را كه در فكر ذلت و خوارى و خفت و سوگوارى آن ائمة الابرار بود و هرگز زمين را از هدات دين و از قايم ائمه معصومين رضوان الله عليهم اجمعين كه حجت تو ظاهر و مشهور يا خايف مغمور است خالى مگردان و پيوسته آن اولياى دين را معزز گردان تا دلايل و حجج تو باطل و آيات بينات تو ساقط و عاطل نگردد .
چون نبى المحمود كلام صدق التيام باين مقام اختتام نمود فرمود كه يا ابن مسعود من در همين محل و مسكن جمع كردم و بيان نمودم همگى آنچه فعل آن بر تو واجب و عمل آن بر تو لازم بلكه از فروض متحتم است زيرا كه دين تو بوسيله آن عمل تمام و مكمل و موجب تحصيل رضاى خداى عز و جل است و ترك يكى از آنها باعث فساد و هلاكت شما در روز بعث و جزاست و آنكه متمسك بآن مامور و متشبث به آن مرام مذكور گردد نجات از دركات يافته درجات رفيعه در جنات يابد آنگاه رسول الله فرمود كه * ( وَالسَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى ) * و كلام معجز نما بهمين جا اختتام نمود .
مصنف كتاب شيخ ابو على الطبرسى رحمه الله ميگويد كه درين معنى در باب ائمة الابرار روايت بغايت بسيار و متواتر بيشمار است و از كثرت اخبار هيچ احدى را قدرت احصاء و شمار نيست ليكن من چندى از آن احاديث و اخبار صدق آثار بجهت جلاء ابصار ابرار و از جهت شفاى صدور محبان اخيار و هدايت و ارشاد جماعت منصف نيكو كردار بيان و اظهار كردم .
ذكر بيان طرفى از لجاج و احتجاج كه بعد از وفات نبى الوهاب در باب خلافت آنكه مستحق آن بود و در باب آنكه مستحق نبود و اشاره بانكار تأخير مبايعت حضرت امير المؤمنين ( ع ) و اظهار كيد قبل از وفات آن حضرت و بعد از آن ابى المفضل محمد بن عبد الله الشيبانى باسناد صحيح خود از جميع رجال كه همه آنها ثقه و صحيح القولند روايت ميكند كه حضرت سيد البريات در ايام مرض كه در همان اوقات وفات يافته روزى بجهت اداى صلاة از دولتخانه با سعادت و اقبال متوجه مسجد النبى عليه صلوات الملك المتعال گرديد ليكن چون بسبب اشتداد تب در غايت ضعف و مضطرب بود تكيه به ابو الفضل عباس بن عبد المطلب و ثوبان مولى آل نبى ايزد واهب نموده بواسطه بندگى و نماز مهيمن كارساز از منزل مبارك بيرون آمد .
و اين همان نماز است كه آن رسول عز و جل در مرتبه اول تب و ضعف آن حضرت از مرتبه شدت و ضعف گذشته بود و در خود گمان آنقدر قدرت كه اقامت بران تواند نمود نداشت .
لهذا اراده تخلف از آن نماز با جماعت نمود اما چون بعضى كلمات كه موافق مزاج آن نبى صاحب المعراج نبود از اصحاب و حضار آن محفل رضوان مآب استماع نمود بىتاب شده متحمل مشقت بسيار و مشتغل آزار بيشمار گشته از منزل مبارك بواسطه نماز و بندگى ايزد تعالى و تبارك بمسجد آمده بعد از اداى دوگانه بجهت واهب يگانه و نصايح محبانه باصحاب و بيگانه متوجه دولتخانه كه جنت با تمامى زيب و زينت
في الجمله نمونه از روايهء كاشانه آن است گرديد .
و چون بدولت و سعادت بدولتسراى خود مراجعت و معاودت نمود بثوبان مولاى خود فرمود كه ترا بايد كه تعبيه اين دار پايدار بود هيچ احدى از انصار را بدخول سراى بنزد من آمدن نگذار .
ثوبان بامر رسول آخر الزمان بعتبه دار قرار گرفت بلكه آن را شرف روزگار و سرمايه روزشمار خود دانست در آن اثنا اثر وحى ايزد غفار از جبين مبين رسول مختار هويدا و اظهار گرديد چنانچه بر ثوبان ظاهر بود كه حضرت رسول بوحى مشغولست .
قضا را در همان زمان جماعت انصار بر در خانه حضرت نبى الابرار و الاخيار آمدند و رخصت دخول دولتسراى رسول صلى الله عليه و آله و سلم از ثوبان طلب نمودند چون ثوبان ممنوع از اذن بود رخصت بهيچ احدى ننمود في الفور آن جماعت شروع در كوفتن در دولتخانه آن يگانه گوهر نبوت نمودند و بثوبان گفتند كه البته ما را رخصت دخول جنت سراى رسول صلى الله عليه و آله نماى و زياده ازين بوسيله ممانعت تصديع و آزار ما منماى .
ثوبان در جواب انصار و باقى اصحاب حضرت رسالتمآب گفت كه المامور معذور چون نبى المشكور مرا امر بمنع اعزه از حضور موفور السرور خود فرمود و تخلف امر رسول ايزد غفار خلاف شرع آن بزرگوار و مخالفت حكم حضرت پروردگار است .
خصوصا درين حال كه آن حضرت بسعادت و اقبال بوحى لا يزال مغشى عليه و مشغول اليه است مخدرات حجله عصمت و طهارت در خدمت سيد البرية حاضرند بناء على هذا رخصت حضور شما در نزد رسول رب العلى متعذر بلكه متعسر است .
انصار بعد از استماع اين گفتار از ثوبان مولى نبى المختار غايت قلق و اضطراب اظهار نموده شروع در گريه و زارى كرده بنوح و نوحه نمودند كه آواز گريه و
بيقرارى ايشان بسمع شريف نبى الانس و الجان رسيد .
آن حضرت روى بحضار آورده استفسار فرمود كه اين جماعت چه كسانند گفتند يا نبى الابرار جمعى از اصحاب و انصارند .
حضرت نبى الرحمة فرمود كه از اهل البيت من درين مقام كدام حاضرند گفتند على و عباس في الفور رسول رب غفور ايشان را بنزد خود خواند و به آن اعيان رسول آخر الزمان تكيه نموده تا بمسجد منيف تشريف آورد و بستون مسجد كه آن جذع از درخت خرما بود به معاونت و امداد ايزد معبود تكيه فرمود و بمنادى امر بنداى مردم نمود .
چون بحكم رسول بيچون مردم جمع شدند حضرت نبى المحمود بقدر قدرت خطبه و رعايت فصاحت و بلاغت ادا فرمود و در اثناى كلام معجز نظام گفت :
اى معشر مردمان هر پيغمبر كه از دار الشرور جهان متوجه دار السرور جنان گرديد البته چيزى از متروكات گذاشت از كتاب خدا و اوصياى انبيا من نيز رسول رب العزيزم تركه خود ثقلين يعنى كتاب رب العزت و اهل البيت و عترت خود در ميان شما ميگذارم .
هر كه از شما باعث تضييع آن دو امر عيان گردد خداى غفار او را ضايع و زيان كار گرداند .
اى جميع مهاجر و انصار شما با تمامى كبار و صغار بسوى ايشان پناه بريد و ايشان را وسيله هدايت و ارشاد و شفعاى يوم التناد خود دانيد تا در شدايد آلام يوم القيام درنمانيد و من شما را وصيت و امر به پرهيزكارى و تقوى سوى حضرت بارى مينمايم و حكم احسان و يارى نسبت به آن برگزيدگان ايزد تعالى ميفرمايم بايد كه خوبى ايشان را قبول نمائيد و از گناه ايشان درگذريد .
چون سيد الانام كلام باين مقام رسانيد اسامة بن زيد را كه از بندگان خاص
مهيمن مجيد و پيرو با اخلاص رسول حميد بود بنزد خود طلبيد و گفت اى اسامه من غير تراخى الزمان و المهله در همين وقت و ساعت با آن جماعت كه ترا بر آنها حكم و امارت عنايت كرديم مامور بنهضت و توجه آن شدى ببركت خداى منان و بنصرت و امتنان بىپايان او روانه شو و تاخير و درنگ آن را موجب عار و ننگ بلكه سبب وزر و عصيان و وسيله خلود در نيران دانسته باش .
البته كمال مسارعت در رفتن صوب موته نماى با جمعى كه ترا بر آنها امارت داديم و برفاقت تو معين نموديم از مهاجرين و انصار .
و در آن ميان ابا بكر و عمر و جماعتى از مهاجرين اولين و باقى طوايف مسلمين بودند كه حضرت نبى الرحمة مقرر كرده بود كه باتفاق اسامه غارت موته نمايند .
و موته ولايتى است قريب بفلسطين و آن محل اليوم باستنبول شهرت دارد و پاى تخت سلسله عثمان جوق است و هميشه پادشاهان روم در آنجا بسلطنت بر تخت پادشاهى نشينند و تا در قيد حياتند از آنجا حركت نمىكنند بلكه حركت از مقر تخت و سلطنت را شگون نميدانند .
و اين موته همان مكان است كه جعفر بن ابى طالب برادر اسد الله الغالب عليه السّلام در آن سرزمين بفيض شهادت رسيده با حوارى جنت همنشين گرديد .
اسامه بعد از استماع كلام معجز انتظام سيد الانام و عرض فدويت و نيكو بندگى منهى رأى فيض اقتضاى سيد الأنبياء گردانيد كه يا رسول الله چون ذات حضرت نبى - المختار محموم و بيمار است آيا اين فدوى را چند روزى مهلت و رخصت اقامت در همين مكان استقامت شود تا آنكه نبى الرحمه را شفاى كلى از شفاخانه واهب يگانه عنايت شود و مرا تفرقه خاطر كه بوسيله كوفت سيد البشر در ضمير كثير مستقر است باطمينان و جمعيت مبدل گردد زيرا دل من بواسطه تب اين خلاصه و زبده دودمان عبد المطلب بغايت حزين و مضطرب است و پيوسته مترجى و مستدعى از حضرت ايزد تعالى است كه بوسيله شفاى رسول كريم سبوح اين دل محزون مجروح من مسرور شود .
حضرت رسول خداى تعالى فرمود كه اى اسامه در ساعت روانه شو كه از جهاد كفار و جنگ آن اشرار تاخير و درنگ بحسب عقل و فرهنگ جايز نيست بلكه تراخى و درنگ موجب عار و ننگ است .
اسامه گفت اى نبى الورى سمعنا و اطعنا در همان ساعت اسامه كمال مسارعت در تجهيز آن سفر نمود ليك بعد از تعيين اسامه بعضى از ارباب نفاق و كين سخنان بىبنيان نسبت بسيد المرسلين مىگفتند كه گوئيا محمد در ميان طوايف امم متابعين ملت خود شخصى مثل اسامه و پدر او در شجاعت و سخاوت نيافت .
چون مقال آن جمع بىانفعال بسمع شريف رسول ايزد متعال رسيد كه ارباب نفاق و ضلال در تعيين اسامه بواسطه انصرام مهام موته كلام از روى طعن و ملام ميگويند در مجمعى كه اكثر اصحاب آن رسول عز و جل در آن محل حاضر بودند حضرت گفت :
اى معشر مردمان بمن رسيد كه بعضى از شما بواسطه تعيين اسامة بجهت حكومت موته و امارت شما و در تعيين والد اسامه نيز سابقا بواسطه امارت مسلمين طعنه مرا مىزنند .
بخداى عالم قسم است كه اسامة و پدر او هر دو لايق امارت مسلمانان بودند و او دوستترين جميع مردمانست نزد من و وصيت من بهر يك شما در باب اسامه آنست كه نسبت باو خير و نيكوئى نمائيد و از صلاح و صوابديد او تقاعد و تجاوز ننمائيد و يقين دانيد كه آن سخنان بىبنيان در باب اسامه بعينه مثل كلام بىسرانجام ياران پيشين شما در حق پدر ايشانست در آن هنگام كه بجهت امارت و حكومت معين شده بود ارباب حقد و حسد * ( فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ ) * همى نوع سخنان ميگفتند .
و نيز يقين دانيد كه هيچ فعل و عمل از من بغير حكم و رضاى خداى عز و جل سانح و صادر نگردد .
بعد از آن حضرت رسول آخر الزمان داخل خانه و مكان خود شدند و اسامه