را اولياى خداى تعالى و اوصياى من بر همه مردم دانسته بعد از من ايشان را هادى انس و جن دانند .
حضرت رسول ايزد علام چون كلام هدايت انجام باين محل و مقام رسانيد در آن محل شخصى از مستسعدان محفل جنت مثل خاتم الرسول صلى الله عليه و آله و سلم بر پاى خواست و گفت يا رسول عز و جل اهل بيت شما چه كسانند نبى الرحمه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه اهل بيت من على و اولاد طاهرين ايشانست .
چون عثمان بن حنيف كلام و شهادت باين مقام رسانيد گفت اى ابا بكر چون سيد الانام در هنگام بيان اوصياى خود و ائمه برايا اسامى سامى امير المؤمنين على و اولاد عاليشان ايشان را مذكور گردانيد بناء عليه بايد كه شما خود را در سلك جمعى كه پيشتر از همه جن و بشر بوسيله مخالفت قول رسول سرور بسبب عدم قبول ولايت على و اهل بيت نبى كافر گردانيدند منخرط نگردانى تا در دنيا بدنام و متغير و در آخرت خاسر و متحير نگردى .
آنگاه عثمان تلاوت اين آيت نمود كه « * ( وَلا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِه ) * »[1]* ( « لا تَخُونُوا الله وَالرَّسُولَ » ) *[2].
اى ابا بكر خيانت برب العزت و بحضرت سيد البرية جايز و رخصت نيست و مرتكب آن مردود و ملعون است زيرا كه خاين حكم و مخالف اله و متمرد امر رسول الله بىشبهه و گمان مستوجب دوزخ تابان و سزاوار عذاب و نيرانست .
بيان شهادت ابو ايوب انصارى براى ولى ايزد بارى حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام چون عثمان شهادت خود بپايان رسانيد بعد از او ابو ايوب انصارى رضى الله عنه بر پاى خواست و گفت اى عباد الله در حق اهل بيت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و از مخالفت
[1]سورة البقره : 41
[2]سورة الانفال : 27
ايشان بپرهيزيد و از فعل اكراه پناه بحضرت اله بريد .
اى بندگان خدا حقى كه حضرت واحد خالق ايشان را مستحق آن گردانيد و آن را بواسطهء ائمة البشر معين و مقرر فرمود البته دست تعدى بر آن دراز نكنيد و حق آن اعيان را بمستحق آن رد كنيد زيرا كه آنچه ما با برادران در چند محل و مجلس از حضرت رسول مقدس ايزد تعالى و تقدس استماع نموديم شما نيز شنيديد .
بلكه حضرت نبى الاقدس در مقام متعدد و مجلس بمسامع هر كس رسانيد كه اهل بيت من اولياى حضرت مهيمن و ائمه تمامى انس و جناند .
حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم مكرر ايما بسوى امير المؤمنين حيدر و اظهار ولايت و خلافت آن سرور نمود و فرمود كه اين امير المؤمنين على عليه السّلام امير برره و قاتل كفره است معين و ناصر آن سرور منصور و معزز و مكرم برحمت رب غفور و درود از آن سرور بحضور است و ظالم در حق آن ولى ايزد و خاذل آن امام عادل مخذول و بشدايد الم جهنم گرفتار و بيحضور است .
ظلم بر آن امام البرايا روا مداريد و اگر احيانا از شما در حق آن امام خلاف قول خدا ظاهر گردد بايد كه بحضرت تواب الرحيم توبه و استغفار نمائيد و در هيچ باب از حضرت ولايتمآب امير المؤمنين على عليه سلام الملك الوهاب روى نگردانيد و ادبار و استكبار از حيدر كرار اختيار مكنيد و اعراض از آن امام الابرار سزاوار مدانيد .
پس آنگاه ابى ايوب باين آيات ثلثه ؟ ؟ ؟ ختم كلام و شهادت نمود كه « * ( إِنَّ الله تَوَّابٌ رَحِيمٌ ) * » و لا يتولوا عنه مدبرين . و لا تولوا عنه معرضين » .
از حضرت امام الخلائق جعفر بن محمد الصادق عليه سلام الله الخالق منقول و مرويست كه چون ابا بكر از اصحاب حضرت سيد البشر استماع شهادت بر ولايت امير المؤمنين حيدر نمود و دلايل اولويت و احقيت آن سرور را ازو و از جميع اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله كما هو حقه مستمع گرديد بغايت مضطر و بيتاب و بينهايت متحير و در اضطراب شد اصلا قدرت بر دفع و جرح شهادت اصحاب نبى الرحمه با اقامت حجت و دليل بر تصرف خود در امر ولايت
امت نداشت .
لهذا در باب جواب اصحاب عاجز و بيتاب گشته بهت و سكوت خود بر همگنان در آن مكان ظاهر و عيان گردانيد و سر در پيش انداخت و بعد از مدتى سر برآورد و گفت :
اى اصحاب انصار حضرت نبى المختار من شما را متولى امر ولايت و مختار اين كار گردانيدم هر كرا باين كار لايق و سزاوار دانيد آن كس را اختيار كنيد و مرا بگذاريد زيرا كه تا على عليه السّلام در ميان شما است من بواسطه سرانجام امر خلافت امت سزاوار نيستم پس آنگاه آواز بلند گردانيد و بسمع اهل آن مجمع رسانيد كه « اقيلونى اقيلونى و لست بخير كم و على فيكم » .
و در بعضى روايت ثقه مذكورست كه ابو بكر گفت كه « اقيلونى اقيلونى و لست بخيركم و على فيكم » .
خلاصه كلام آنكه بر هر دو تقدير ابا بكر اقرار بعدم استحقاق در امر خلافت امت در نزد اصحاب نمود .
عمر بن الخطاب در آن دم زياده از جميع مردم در تحير شده غضب ظاهر كرد و در ساعت روى بابى بكر آورده گفت اى الكع بزبان هر گاه ترا قدرت اقامت دليل و حجت بر قريش و باقى امت نبود پس نفس خود را باين مقام كرام چرا باستقامت داشتى و متقلد امر خلافت گشتى .
و الله مرا بخداى عالم قسم است كه همت خود بر آن مصروف داشتم كه ترا از عز خلعت سلطنت خلع نموده از خلافت امت معزول گردانم و اين كار حواله مولى بنى حذيفه نمايم و اين امر رفيع القدر باو مرجوع و مفوض سازم .
ابو بكر بعد از استماع قول عمر از منبر حضرت سيد البشر بزير آمد در آن وقت عمر دست ابا بكر گرفته بمنزل او رسانيد و او را بر اصرار امر خلافت تأكيد بسيار نموده بعد از آن مراجعت بخانه خود فرمود و تا سه روز هيچ كس از اصحاب رسول ايزد مقدس بمسجد تردد نكردى بلكه بواسطه بندگى و نماز حضرت بىنياز پذيرفتى .
چون احوال ايام ثلثه برين منوال انصرام يافت روز چهارم خالد بن وليد با هزار نفر بدر خانه ابا بكر حاضر شد و گفت اى ابا بكر سبب ترك تردد مسجد رسول و بگوشه مختفى گشتن معلوم نيست يقين دانيد كه بنو هاشم از ملاحظه قدرت و استيلاى شما طمع در امر خلافت امت خواهند كرد كه و الله در اين باب خلاف نيست .
ابا بكر با خالد در تكلم بود كه در همان دم غلام حذيفة اليمان سالم نيز با هزار آدم نزد ابا بكر رسيد و بعد ازو معاذ بن جبل با هزار مرد مكمل در همان محل رسيدند همچنين مردم بعد از ايشان ده ده بيست بيست پيش ابا بكر حاضر مىشدند تا آنكه چهار هزار كس مجتمع گشتند .
عمر چون اجتماع مردم را ملاحظه نمود و خاطر از بعضى ممر جمع فرمود باتفاق آن لشكر با شمشيرهاى برهنه مشتهر ابا بكر را برداشته بمسجد النبى صلى الله عليه و آله و سلم حاضر گشتند .
عمر در پيشاپيش آن عسكر قريش و غيره با شمشير برهنه در حزم و احتياط لشكر سعى وافر مىنمود و چون تمامى مردم را در مسجد پيغمبر حاضر ديد روى بجمعى كه سابقا شهادت بر احقيت و اولويت امير المؤمنين على و اولاد او عليهم السّلام و التحيه بر خلافت و ولايت امت داده بودند آورده گفت :
و الله كه اگر يكى از شما بكلام سابق متكلم گردد هر آينه من پيكان چشمهاى او را از حدقه بيرون آرم بلكه سر او را بىتن گردانم و اهل و عيال او را بر آن كس بگريانم بايد كه رحم بخود نمائيد و طريق مخالفت اعيان اصحاب حضرت رسالتمآب نه پيمائيد .
خالد بن العاص كه اسبق شهود ولايت حضرت ولايتمآب بود چون استماع مقالات ناستوده عمر نمود بغايت برآشفت و نوائر غضبش مشتعل گشت .
روى بعمر آورده گفت يا ابن الصهاك الحبشيه ما را بشمشيرهاى خود و باقى امت تهديد مينمائيد يا بجمعيت و كثرت خود مبتهج و مفتخر گشته وسيله اقراع ما
مىشويد ؟ ؟ ؟ .
و الله بحضرت قادر عالم قسم است كه شمشيرهاى ما اهل ايمان بغايت الغايت از سيوف شما و ساير امت تيزتر است هر چند بحسب عدد در نظر شما مردم بىبصر از شما كمتريم ليكن بوسيله امداد رب العزت در قدرت و قوت بيشتريم و در حشمت و شوكت بيشتر .
زيرا كه حجت حضرت واهب العطيه با ماست شما چه بخاطر قاصر خود رسانيديد .
و الله بخداى عالم قسم است كه اگر من اطاعت امام خود را اولى و احرى نميدانستم شمشير خود را در محاربه و مجادله شما مشتهر گردانيده خالصا لوجه الله الملك العباد با شما مقاتله و جهاد ميكردم تا آنكه ابتلا و امتحان معذرت خود بنزد امت سيد البريه ظاهر مينمودم و مرا تقاعد و تقصير درين خطير محض مراعات خاطر فيض مقاطر و اطاعت حكم آن ولى ايزد داور است .
حضرت امير المؤمنين حيدر بعد از استماع سخنان خالد بن العاص گفت اى خالد بنشين كه رتبه مقام عزت و اكرام تو باكثر انام معروف و مشهور و سعى تو درين باب مبذول و مشكور است .
خالد بنا بر حكم امام مفترض الطاعة بر جاى خود متمكن گرديد .
در آن دم سلمان فارسى رضى الله عنه از جاى برخاست و گفت الله اكبر من روزى از حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم استماع نمودم كه ميفرمودند كه برادر و ابن عم من على روزى در مسجدم با چند نفر متمكن و مستقر باشند كه ناگاه جمعى از كلاب اهل نار در آنجا حاضر گشته اراده قتل على و متابعان اخيار او نمايند .
هيچ نوع شك مرا حاصل نيست كه آن روز امروز و آن كلاب اين طايفه تيرهروزند .
عمر بن الخطاب چون استماع كلام سلمان نمود بسيار در غم و غصه رفت و بغايت متالم شد قصد قتل سلمان فارسى رضى الله عنه كرد و خواست كه بىخواست صديق اكبر
و مشيت حضرت مجيد او را شهيد گرداند .
حضرت امام الامه على بن ابى طالب عليه السّلام و التحية در ساعت از جاى برخاست و در عمر آويخت و گريبان او را گرفته بر زمين زد و گفت يا ابن الصهاك الحبشيه اگر كتاب خداى اكبر و عهد رسول صلى الله عليه و آله پيشتر در باب صبر من مصدر نگشتى هر آينه بتو مىنمودم كه از ما و شما كدام اضعف و اقوى و باين خدمت اليق و احرىاند يا بحسب عدد كمتر و در مردانگى و شجاعت بيشتريم .
در آن دم جمعى از مردم بالتماس عمر را از دست على عليه السّلام خلاص كردند در همان زمان حضرت امام انس و جان روى التفات و احسان بجانب اصحاب و ياران خود آورده گفت :
رحمكم الله رحمت خداى بر شما باد كه بذل سعى و جهد خود بانجام و انصرام رسانيديد نهايت آنكه ارباب ضلال و غوايت درين باب بىاعتدالى نموده متابعت شيطان را بر اطاعت حكم رحيم الرحمن و امر رسول آخر الزمان مقدم داشتند و خاك خسارت زيانكارى بر صفحات اعمال نيكو كردارى خود انباشتند .
و الله بحضرت قادر عالم قسم است كه من داخل مسجد النبى ( ص ) نشدم مگر بهمان نوع كه دو برادر طريقت من موسى و هارون عليهما السّلام الملك المهيمن در مجلس آن ملك طاغى باغى بىسر و بن يعنى فرعون متابع امير يمن ؟ ؟ ؟ حاضر گشتند .
و هر چند آن دو رسول ايزد وهاب از اصحاب اعانت و امداد طلب كردند آن طايفه وخيم العاقبة قبول قول آنان نكردند و امداد و نصرت آن برگزيدگان رب العزت ننمودند بلكه بايشان مىگفتند كه شما هر دو باتفاق يك دگر با پروردگار خود بمحاربه و مقاتله آن باغى ياغى رويد و ما نشسته منتظريم و نصرت شما را از رب العزت ميطلبيم غرض از ما چشم اميد اجابت مداريد و ما را فارغ البال بگذاريد .
اى ياران بعينه مقدمات ما با اين طايفه اهل دغا همان نوع مقدمات عمل قوم موسى و هارون عليهما السّلام است نسبت بآن دو بزرگوار چون سوانح كار بدين نهج و هنجار است و الله كه من بعد داخل مسجد حضرت رسول عز و جل نشوم مگر بجهت زيارت حضرت
رسالت يا بواسطه فيصل قضاياى مشكله است كه رجوع باين جماعت نمايند و آنها در جواب عاجز گردند .
اگر مخالف اقامت حجت بر ارباب ملت رسول رب العزت نمايد و اين طايفهء اهل اسلام را قدرت دفع آن نباشد در آن هنگام بموجب حكم ايزد علام و رسول انام مرا جايز و رخصت نيست كه اصحاب ملت را در اندوه حيرت گذارم و اين جماعت را از مخاطره حيرت برون نيارم .
چون آن امام الانام كلام صدق التيام خود باين مكان و مقام رسانيدند مراجعت بدولتسراى خير انجام خود نمود .
و از عبد الله بن عبد الرحمن منقول است كه عمر بعد از بيعت خود و اكثر مردم بابا بكر در جميع كوچه و محلات مدينه سيد البشر ميگرديد و منادى مينمود كه اى معشر مدينه چون بغير شما انصار و مهاجر اكثر بيعت بر خلافت و ولايت ابى بكر نمودند بايد كه شما بشتابيد و سعادت بيعت خليفه پيغمبر ابا بكر دريابيد كه فرصت غنيمت است .
زيرا كه تاخير از بيعت موجب وزر و خطيئت و سبب عذاب و عقوبت آخرت و وسيله آزار شما در دنيا و سياست است .
مردم بعد از استماع قول عمر كمال مسارعت در مبايعت ابا بكر نمودند و تمامى بيعت كردند الا قليلى از بنو هاشم كه از بيعت ابا و انكار كرده مراجعت بخانههاى خود نموده مخفى گشتند .
عمر بعد از استطلاع و استعلام حقيقت با جمعيت كثيرى باستصواب ابو بكر بدر خانه آن مردم رفت آن جماعت را جبرا بمسجد النبى صلى الله عليه و آله و سلم آورده آنها با ابا بكر بيعت كردند .
چون عمر مدتى از مردم جبرا و قهرا و طوعا و كرها در انصرام بيعت ابى بكر سعى بيحد و مر نمود و مدتى متمادى شد روزى با جمعى كثير باستصواب ابا بكر
بمنزل امير المؤمنين حيدر رفته او را بخروج از منزل و بيعت ابى بكر دعوت و امر نمود .
حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام از بيعت ابا نمود .
عمر هيزم بسيار و آتش بدر خانه آن امام الابرار احضار كرده گفت اى على اگر بيرون نيائى و به ابو بكر بيعت ننمائى بآن خداى كه جان عمر در يد قدرت اوست كه ترا با تمامى اهل البيت تو اخراج نمايم يا همگى را باين آتش بسوزانم با هر چه درين خانه است .
چون حضار يكسر از عمر اين سخن شنيدند بغايت الغايت متحير و مضطر گشتند و گفتند كه اى عمر مگر تو نميدانى حضرت فاطمه بنت خير البشر درين خانه متمكن و مستقر است با اولاد خود و آثار سيد الابرار پس از شما جرات باقدام اين كار چون مستحسن و سزاوار باشد بلكه ارتكاب اين كار در دنيا سبب ننگ و عار و در عقبى وسيله عذاب نار و عقوبت بيشمار است .
خلاصه كلام آنكه اكثر انام شروع در سرزنش عمر نمودند و بيشتر منكر او گشتند .
عمر چون انكار مردم نسبت بخود ملاحظه نمود شروع در مكر و احتيال فرمود و گفت اى معشر مردمان آيا شما را گمان آنست كه من آنچه بيان كردم چنان خواهم كرد نه چنين است بلكه مطلب من ازين سخنان تهويل و تهديد اصحاب خانه و سكنه اين كاشانهست .
حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام چون ملاحظه و مشاهده هتك و اشتداد عمر نمود شخصى را پيش عمر فرستاد و باو پيغام داد كه من بجمع آيات با بركات فرقانى و بحيازت كلمات صدق سمات قرآنى اشتغال داريم و بايزد متعال عهد و پيمان نمودم تا آن را جمع ننمايم از خانه برون نيايم و ردا بدوش نيندازم و بهيچ شغل و فعل نپردازم بخلاف شما كه بملاهى آز و هوس دنيا ساخته و كتاب مالك الرقاب را پس پشت انداخته اصلا بضبط جمع آن بتجهيز و تدفين رسول آخر الزمان نپرداخته خود را