ميگوئى من برادر رسولم لا نسلم .
امير المؤمنين گفت شما منكر مواخات من با رسول مهيمن ميباشيد .
ابو بكر گفت شما را هيچ گونه خويشى و علاقه و قرابتى بحضرت نبى الابطحى نيست و اين كلام كذب التيام را سه مرتبه تكرار نمود .
در آن هنگام آن امام الانام روى بساير انصار و مهاجر آورده گفت اى اصحاب سيد الابرار شما را بحضرت مهيمن غفار و برسول المختار قسم است كه آيا شما در روز خم غدير از حضرت سيد البشير و النذير شنيديد يا نه كه چنين و چنين گفت و در غزوه تبوك حضرت رسول با من مواخات نمود بلكه هر چه رسول مجيد از حضرت واحد حميد در باب امر ولايت من مامور بود هيچ امر آن را باقى نگذاشت و تمامى حقايق آن را از روى اعلان و آشكارا بيان و اعلان و اظهار و عيان بشما و به ساير مردمان نمود يا نه .
همگى حضار يك بار گفتند نعم يا ابو الحسن در قول شما هيچ گونه خلاف و اعتساف نيست .
ابو بكر چون مشاهدهء آن نمود بغايت خايف و هراسان و مضطر و حيران گرديد و ترسيد كه تمامى مردم بنصرت و يارى آن امام الامم روند و بقول و فعل او بگروند .
لهذا پيش دستى نمود و گفت يا ابو الحسن آنچه شما فرموديد همگى آن را بگوش شنيديم و در دلهاى خويش جاى داديم ليك اى على ما در اول مراتب كمال و معرفت و حال شما از رسول ايزد متعال شنيديم اما بعد از آن از حضرت شنيديم كه ميفرمود كه ما اهل بيت كرام نبوت ايزد علاميم ما را ملك كل مختار گردانيد ميان جمع دنيا و آخرت و اختيار يكى از آن ، ما آخرت را برداشته دنيا را گذاشتيم .
خداى منان جمع نكند نبوت و خلافت را براى ما اهل بيت النبوة يعنى رتبهء نبوت را بما مخصوص داشت و رتبه خلافت را بواسطه ساير امت گذاشت .
چون امير المؤمنين حيدر عليه السّلام از ابا بكر استماع اين حديث موضوعه ببهتان
از لسان صدق لسان نبى الانس و الجان شنيد فرمود كه اى ابو بكر بغير از شما هيچ احدى از اصحاب حضرت رسول ايزد تعالى درين معنى شهادت ميدهند .
في الفور عمر گفت بلى آنچه خليفه رسول خداى از لسان ايشان نقل و بيان نمود حق و صدق است زيرا كه من نيز از حضرت رسول رب العزت شنيدم .
بعد از عمر ابو عبيدة بن الجراح و سالم مولى حذيفه و معاذ جبل هر سه گفتند كه ما نيز شاهديم آنچه خليفه رسول فرمود ما نيز از حضرت رسول رب العزت شنيديم .
در آن زمان امير المؤمنين بايشان خطاب كرده گفت بسيار بسيار قصد بد و فعل ناروا است آنچه شما در خاطر فاتر و صحيفه ملعونه خود مذكور و مكتوب ساخته نگاهداشتيد و با يك ديگر در سابق معاهده و مشارطه نموديد در حرم كعبه مكرمه كه اگر خداى تعالى * ( مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله ) * را بميراند يا بدست كسى مقتول گرداند شما از روى قهر و جبر امر ولايت و خلافت امت از اهل بيت آن سرور انتزاع نمائيد .
الحال بآن عهد و پيمان كه در ميان يك ديگر مقرر كرديد بعمل آورديد .
ابو بكر گفت اى ابو الحسن اين خبر از كجا بشما رسيد و صحبت اين خبر بشما بچه وجه معلوم و ظاهر گرديد ما را نيز بر حقايق اين خبر مطلع و مخبر گردان و الا خبرى كه صدق آن بر شما ظاهر و عيان نباشد در امثال اين محافل اعيان مذكور مگردان .
چون آن امام الانس و الجان از ابو بكر اين سخنان استماع نمود گفت اى زبير و سلمان و اى ابو ذر و تو اى مقداد شما را بحضرت ايزد تعالى و باسلام و ايمان قسم است آيا در خاطر داريد و از حضرت نبى المحمود استماع نموديد كه روزى بمن خطاب مستطاب نموده گفت اى على فلانى و فلانى تا آنكه تعداد پنج نفر فرمود كه آن جماعت مكاتبات و مراسلات بيكديگر ارسال داشته باهم معاهده و معاقده بآنچه من مذكور كردم نمودند كه بعد از حضرت سيد كاينات معمول گردانند .
هر چهار نفر گفتند بلى بار خدايا تو ميدانى كه چنين است كه على عليه السّلام ميگويد و ما اين كلمات از حضرت نبى البريات شنيديم .
يا على شما بعد از آن معروض راى فيض اقتضاى سيد الورى گردانيديد كه پدر و مادرم فداى تو باد هر گاه صورت حال بدين نهج انصرام يابد و عهود و مواثيق آن جهال بدين منوال بانجام رسد مرا در آن حال بچه امر مامور ميگردانى تا بآن توجه و اقبال نموده بعمل آرم .
رسول عز و جل فرمود كه اى على اگر در آن زمان انصار و اعوان يابى با اهل فساد جهاد كن تا آنكه تمامى آن جماعت را مقتول و نابود گردانى و اگر اعوان و انصار بواسطه جهاد و غزا با آن اشرار نيابى با آن طايفه بيعت نماى و محافظت خود و باقى پيروان و تبعه خود فرماى .
پس آنگاه آن ولى الله روى بابا بكر و عمر و جمعى كه در آن مجمع حاضر بودند آورده گفت و الله اگر آن چهل نفر كه با من بيعت كرده بودند بر قول و عهد خود وفا مىكردند و بر شرط و اقرار خود مستقر مىبودند هر آينه من الله و في الله با شما اهل فساد غزا و جهاد مىكردم و الله كه هيچ احدى از شما را عقب و نشان تا روز حساب و ميزان نميگذاشتم .
بعد از آن منادى نمود كه اى ياران بيعت كنيد كه مقدمات ما و اين قوم بعينه همان مقدمه هارون برادر موسى كليم عليه التحية و التسليم است با قوم بنى اسرائيل در هنگامى كه حضرت كليم الله متوجه ميقاتگاه حضرت اله كه عبارت از طور سينا است مىشد از قوم بيعت بجهة هارون گرفت و تاكيد بسيار در باب وفاى آن نمود .
حسب الامر آن نبى الاكرام قوم بنى اسرائيل بالتمام در حضور حضرت كليم عليه التحية و التسليم مبايعت بهارون عليه السّلام نمودند و بر استمرار و استقرار بران عهد و پيمان كردند كه در هيچ زمان مخالفت امر و نهى آن نبى ايزد منان نكنند و از ايشان برنگردند .
همان كه موسى عليه التحية و الثنا بطور سينا تشريف فرما شد سامرى كه موسى بن ظفر است چون در علم كيميا و نجوم بلكه در اكثر علوم مهارت و وقوف تمام داشت از ذخاير قبطيان كه بعد از غرق و هلاكت ايشان در درياى نيل بكناره آورده بود برداشت و
از طلاى احمر بصورت گوساله پيكرى ساخت .
چون سامرى اطلاع بخاك سم اسب جبرئيل عليه السّلام داشت كه اگر اندكى از آن بر جمادى پاشند آن بزيور حيات ارجمند گردد لهذا آن مرتد بىباك پارهاى از آن خاك كه با خود نگاه مىداشت در جوف آن گوساله تيره مغاك ريخت .
في الفور آن گوساله مصورى بسحر و فسون سامرى بنطق آمد و گفت اى بنى اسرائيل خداى شما و موسى منم و اين موسى بن ظفر پيغمبر و فرستاده منست بشما و بساير برايا اطاعت امر و حكم او را لازم دانيد و پاى از خط امر و نهى او بيرون منهيد .
قوم بنى اسرائيل بمجرد استماع قول و فسون سامرى ملعون از طريق قويم شرع مستقيم موسى كليم عليه التحية و التسليم پاى بيرون گذاشته طريق گوسالهپرستى برداشتند و خاك ذلت ارتداد بر ديده اعمال صواب و سداد خود انباشتند .
هر چند هارون عليه السّلام ايشان را از آن حركت شنيع زجر و منع نمود مفيد نشد .
اين طايفه نيز بهمان طريق عهد و پيمان كه رسول آخر الزمان در باب ولايت من از ايشان گرفته و آن را بنذر و سوگند مؤكد گردانيد گذاشته راه مخالفت و شيوه عداوت برداشتند و بنوعى كه بنى اسرائيل اراده قتل هارون ( ع ) كه هادى و ناصح ايشان بود كردند اين جماعت نيز حقى كه حضرت ايزد خالق مرا لايق و مستحق آن دانسته بواسطه من معين و مقرر نمود و بحضرت نبى المحمود حكم و امر فرمود كه حقايق آن را بجميع برايا رساند و آن حضرت تبليغ ولايت من به همگى مسلمين نمود و از ايشان بيعت گرفت در آن زمان عهد و شرط با رسول انس و جان نمودند كه خلاف عهد و پيمان ظاهر و عيان نگردانند .
بعد از فوت آن حضرت او را بغير تجهيز و تكفين گذاشتند و طريق خلاف برداشتند و حق مرا بمن نگذاشتند و بآن كه بحقيقت امر مطلع و مخبر بودند در هنگامى كه
طلب حق خود كردم از من شهود طلب كردند و چون شهود اداى شهادت كردند اين طايفه قبول قول ايشان نكردند بلكه ارادهء قتل من و شهود از روى جحد و عنود نمودند چنان كه بنى اسرائيل قصد قتل هارون ( ع ) كرده بودند .
بعد از آنكه حضرت كليم عليه التحية و التسليم از طور سينا مراجعت نمود و تغيير و تبديل احوال و اوضاع بنى اسرائيل مشاهده نمود متحير گرديد و هارون را در معرض عتاب و خطاب آورده گفت :
اى هارون ترا چه بر اين داشت كه در هنگامى كه ملاحظه مخالفت قوم و حركت سامرى شوم نمودى و ديدى كه قوم طريق غوايت و راه ضلالت برداشتند اين طايفه را تابع ما نگردانيدى و دست از ايشان برداشتى .
در آن وقت موسى بغايت غضبناك شد و ريش هرون ( ع ) بگرفت هارون عليه السّلام گفت * ( « يَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي ) * * ( إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكادُوا يَقْتُلُونَنِي ) * »[1]در آن دم موسى عليه السّلام از برادر دست برداشت .
اى ياران حال ما بهمان نوع است بعد از آن تلاوت آيه مذكوره * ( إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي ) * الآية ، نمود آنگاه دست ابا بكر گرفت و باو بيعت كرد كه در خانه نشيند و دامن از اختلاط و صحبت خلايق فروچيند و السّلام .
در بيان آنكه امير المؤمنين حيدر عليه السّلام هرگز بابا بكر و غيره بيعت نكرد و پيوسته از ايشان آزرده بود بلكه در خطب و نماز هم حاضر نگرديد اما آنچه خلاف در بعض نسخ معتبر بنظر مترجم احقر در باب بيعت على بابى بكر رسيد اينست .
شيخ ابو جعفر القمى رضى الله عنه كه از اعيان علماى شيعه اثنا عشريه
[1]سورة الاعراف : 150
است در كتاب بهجة المناهج و در بعض كتب ديگر از مصنفات خود نقل كرده كه هرگز امير المؤمنين على عليه السّلام بيعت بابا بكر و عمر و عثمان نكرد و در عقب ايشان نماز نگزارد و چون آن جماعت وفات يافتند آن حضرت بنماز جنايز ايشان حاضر نشد و اگر بضرورت بجهت الزام خصم بمجلس ايشان رفتى سلام نكردى و اظهار عداوت از آن جماعت نمودى بلكه طعن و لعن فرمودى .
چنانچه در دعا و خطب مذكور و در السنه عجم و عرب مشهور است .
و در بعض كتب سير معتبر نيز مذكور است كه چون عمر با لشكر بدر خانه حضرت فاطمه بنت خير البشر رفت و هر چند سعى بيشتر نمود كه امير المؤمنين حيدر را بنزد ابا بكر برد ميسر نشد آتش به آن هيزمها كه خود با عسكر بر حوالى خانه فاطمه عليها صلوات الملك الاكبر حاضر كرده بودند زدند .
حضرت على عليه السّلام چون حال بدان منوال ديد بغايت متحير گرديد لا علاج بجهة منع و زجر ارباب نفاق و لجاج از خانه بيرون آمد .
مقارن آن حال چون پيشتر خبر تشدد ارباب تمرد بسمع عم آن حضرت عباس بن عبد المطلب رسيده بود او نيز بواسطه خاطر بنت خير المرسلين بسرعت و استعجال تمام متوجه خانه اهل البيت ( ع ) شده بود .
چون آتش افروخته را مشاهده كرد بغايت الغايت آزرده و متحير گرديد و على را در كمال حيرت و اضطرار دريافت .
گفت اى على خاطر مبارك آزرده مدار و كار خود بحضرت ايزد غفار گذار زيرا كه حضرت رسول مختار در ايام حيات با جميع مهاجر و انصار رفع اذيت و دفع مضرت منافقين اشرار از خود و از اهل بيت آن بزرگوار نتوانست نمود الحال شما اراده مينمائيد كه تنهائى رفع ايذا و عناى اين طايفه از خود نمائى .
يقين دان كه اين بهيچ وجه احتمال و امكان ندارد بيا تا باتفاق بنزد ارباب نفاق و شقاق رويم و بواسطه مصلحت وقت و عدم معنى و قلب نصرت با آن جماعت چند
روزى مدارا و مواسا نماى .
چه بر ما و ايشان واضح و عيان است كه امر ولايت و خلافت بموجب حكم حضرت رب العزت و وصيت نبى الرحمة بشما متعلق و مقرر است نهايت آنكه اين جماعت بواسطهء حب جاه و منصب دنيا اين راه برداشتند چند روزى صبر نماى كه آخر حق تو بتو عايد بحق خواهد شد .
آنگاه عباس رضى الله عنه دست آن ولى الله را گرفته بمسجد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بمجمعى كه ابا بكر و عمر و اكثر انصار و مهاجر در آنجا حاضر بودند حاضر شدند .
گفت اى ابا بكر و عمر شما را اين همه سخت گيريها با اهل بيت خير البشر و اظهار عداوت و مخالفت با اين سلسله نيكو سير از چه وجهست .
ايشان هر دو گفتند كه ما را هيچ گونه بغض و عداوت با اهل بيت النبوة نيست نهايت آنكه چون اصحاب پيغمبر از انصار و مهاجر همگى بابا بكر بيعت كردند و بر خلافتش راضى شدند چه او شيخ مسن است و متحمل شدايد آلام و ايذاى ايام از ساير انام بيشتر مىگردد بايد كه شما بنى هاشم خصوصا على ( ع ) بر ابى بكر بيعت نمائيد .
چون عباس رضى الله عنه دانست كه آن جماعت بغير بيعت از على ( ع ) راضى و ساكت نميگردند كرة ثانيه شروع در نصيحت آن ولى رب العزت نموده گفت اى فرزند غلظت و عداوت اين امت بر ما و شما ظاهر است بيعت كن و ما و خود را از ضرر گزند اين جمع ناپسند مستخلص گردان .
آنگاه دست على ( ع ) را گرفته و در كف دست ابا بكر گذاشت امير المؤمنين حيدر ( ع ) بىآنكه بيعت بر ابا بكر كند دست از دست ابا بكر كشيد جمعى كه دورتر بودند چون آن شيوه را ملاحظه كردند و از حقايق گفت و شنود واقف نبودند چنان گمان كردند كه البته حيدر صفدر بر ابا بكر بيعت كرد و راضى بخلافت او گرديد .
ابو بكر نيز به همين معنى راضى شد و سكوت على ( ع ) را مغتنم دانست بعد از آن در ميان مردم اشتهار يافت كه حيدر كرار بيعت بر خلافت ابا بكر نمود .
و نيز سيد المرتضى علم الهدى كه اين خطاب مستطاب هدايت انتساب را از ولايت مآب امير المؤمنين على عليه السّلام الملك الوهاب يافته و از اعيان افاضل سادات عظام و از اعلام عشاير حضرت امام الشهيد ابى عبد الله الحسين ( ع ) است در كتاب فصول از مصنفات خويش از شيخ الزكى التقى النقى مفيد بن نعمان نقل مىكند بعينه اينست كه شيخ ايده الله تعالى ميفرمايد كه دليل بر اولويت و امامت على ( ع ) آنست كه آن حضرت عليه السّلام بعد از وفات سيد البشر صلى الله عليه و آله بيعت بر خلافت ابى بكر ننمود .
چه اجماع امت و اتفاق جميع اهل ملت است بر آنكه على ( ع ) بعد از فوت النبى الابطحى از بيعت ابا بكر زمانى چند تاخير نمود و در هنگامى كه تمامى انصار و مهاجر در سقيفه بنى ساعده جمعيت بر خلافت ابا بكر نمودند آن حضرت بتجهيز و تكفين و تدفين حضرت سيد المرسلين ( ع ) مشغول بود .
ليكن آن جماعت كه قايلند بر عدم بيعت على بر ابا بكر در روز بيعت ساير مهاجر و انصار گويند على ( ع ) در روز جمعيت امت بر ابا بكر صديق بيعت ننمود اين طايفه چند گروهند .
برخى گويند كه على تا سه روز تاخير در بيعت ابا بكر كرد و بعد از آن بيعت نمود و جمعى گويند كه تا فاطمه بنت خير البشر بعالم باقى سفر ننمود امير المؤمنين حيدر بر ابا بكر بيعت نفرمود و گروهى گويند على ( ع ) بعد از فوت سيد البشر تا چهل روز بر ابا بكر بيعت نكرد و بعد از آن بيعت كرد .
و صنفى گويند كه على ( ع ) بعد از وفات فاطمه عليها سلام الملك الاكبر و انقضاى شش ماه ديگر بر خلافت ابا بكر بيعت نمود و جمعى از محققين اماميه گويند كه امير المؤمنين حيدر هرگز يك ساعت بيعت بر ابا بكر ننمود .
پس اجماع امت است در آنكه على ( ع ) تاخير در بيعت ابا بكر نمود ليكن اختلاف كردند كه على ( ع ) ايامى كه بيعت بر ابا بكر نكردند آيا چند يوم يا چند شهر بود بنوعى