العالمين ظاهر و مبين گردانيد يا بخاطر فاتر خود گذرانيد هر آينه بزودى كيد و مكر شما را قلاده بلكه طوق لعنت گردانيده بگردن شما اندازم و شما را از شفاعت و مرحمت خويش محروم ساخته داخل جهنم سازم .
چون حضرت سيد الانام كلام صدق التيام باين بيان و مرام اختتام نمود روى بسوى يهود عاقبت نابهبود آورده فرمود كه اگر چه شما اراده اطاعت و متابعت من با شما در قول دروغ و كلام بيفروغ داريد ليكن من دعاوى كذب فحاوى جميع يهودان را بغير حجت و برهان بگوش استرضا و بسمع تلقى اصغا ننمايم ، بايد كه دلايل و حجج و براهين واضح و مبين كه در باب بنوت عزير و ابوت حضرت سميع و بصير داريد بگذرانيد و جواب آن را بليت و لعل منمائيد ، چه دعوى بغير بينه و شهود در هنگام انكار مدعى عليه مقبول و مسموع هيچ موجود ايزد معبود نيست .
گفتند يا محمد حجت ما آنست كه بعد از آنكه تورات موسى كليم عليه التحية و التسليم بيربط و تنظيم بلكه مندرس برطرف شده بود و هيچ احدى از اعيان يهودان و علماى اهل عرفان ايشان را قدرت ربط و جمع آيات آن نبود و در باب آن حيران و سرگردان بودند حضرت عزير بعد از غيبت صد سال از يهودان چون از مرحمت و احسان قادر سبحان باز بميان ايشان آمد يهودان بواسطه تمادى ايام غيبت آن برگزيده ايزد منان منكر آن پيغمبر جليل القدر شدند و گفتند كه عزير پيغمبر را نشان واضح و عيان است اگر تو عزيرى بايد كه تورات از روى حفظ تلاوت نموده بر دعوى خود اقامت شهادت نمائى ، بناء عليه حضرت عزير تورات ايزد منان را من اولها الى آخرها براى يهودان تلاوت و احيا نمود بنوعى كه اصلا كلمه بلكه حرف آن را ترك و نسيان نفرمود ، چون يهودان اين نوع بينه و نشان از آن نبى عاليشان بديده عيان ملاحظه و مشاهده كردند بر نبوت و بنوت او گشتند و بىشبهه قال او را پسر ايزد متعال ميدانند ؛ زيرا كه هيچ احدى احياى تورات بغير او ننمود پس او پسر حضرت معبود باشد .
چون حضرت رسول واجب الوجود استماع كلام ناتمام آن كذوب لئام بالتمام نمود از لسان معجز نشان چنين بيان فرمود كه هر گاه بيان تورات وسيله بنوت عزير شود پس بايد كه حضرت موسى كليم عليه التحية و التسليم ببنوت غنى كريم احق و اولى باشد از روى عزت و تعظيم زيرا كه موسى كليم عليه السّلام از واهب متعال التماس و استدعاى انزال تورات بقوم يهود نمود و معجزات كه عبارت از اظهار خوارق عاداتست بجهت صدق دعوى و مقال و توضيح رتبه فضل و كمال خود ظاهر فرمود چنانچه يهودان شما قاطبة بر آن واقف و عالمند پس چگونه عزير عليه السّلام پسر سميع بصير باشد و حضرت موسى عليه السّلام با آن همه عزت و احترام در تفضل و اكرام پسر مهيمن علام نباشد ، چه اگر بنوت عزير بواسطه كرامت احياى تورات باشد پس بايد كه موسى عليه التحية و الدعا ببنوت ايزد خالق اولى و احق باشد ، زيرا كه هر گاه شما يهودان همان قدر اكرام عزير از حضرت ايزد علام كه عبارت از قدرت تلاوت توراتست سبب عزت و وسيله بنوت عزير و ابوت حضرت عزير قدير دانستيد و چنين كلام ناپسنديده پسنديده شما يهود عاقبت نابهبود گرديده كه همين مرتبه را موجب بنوت او ساختيد چرا اصلا بتدبر و تفكر در باب مراتب بنوت و كمال و مراسم فضل و حال حضرت موسى عليه السّلام نپرداختيد ، زيرا كه در شأن عاليشان حضرت موسى عليه السّلام اضعاف مضاعفه حالت عزير ظاهر و عيان است و حضرت موسى در نزد حضرت عزت سزاوار كمال منزلت و مستحق نهايت درجهء رفعت شده كه بيشك و گمان ذات ستوده صفات آن برگزيده كريم بىامتنان ارفع و اجل و اسنى و اكمل از درجهء بنوتست و اگر معنى بنوت بر احدى بواسطه مراتب عاليه نبوت يا مناصب رفيعه ولايت روا بودى بايستى كه اطلاق اين لفظ ناپسند بر حضرت موسى كليم پسنديده ايزد رحيم جايز و مستقيم بودى ، و شما يهود او را پسر مهيمن معبود ميدانستيد و چون اين معنى ناپسنديده در هيچ مذهب برگزيده معتبر و پسنديده و معتبر نيست .
فلهذا هيچ احدى از انبيا و رسولان و علما بلكه ساير خلقان قائل باين كلام تزييف بىبنيان نشدند مگر يهودان نادان شما كه قائل بنوت عزير عليه السّلام شدند ، اگر از بنوت اراده همان معنى ظاهر كه در دنيا مشاهده جميع خلق الله تعالى ميگردد از ولايت امهات بعد از وطى آبا با نسوان ايشان نمودند و گويند كه عزير باين نوع تولد از حضرت احد يافته بتحقيق و يقين هر كه از شما قائل بقول چنين گردد او از سلسله مسلمين بيرون رفته در ربقهء كفره ملاعين داخل و منخرط گردد زيرا كه تشبه ايزد تعالى بساير برايا نموديد و صفات محدثين بر ذات رب العالمين واجب و لازم ساختيد ، پس بر شما لازم گردد كه اعتقاد كنيد در باب خلاق العباد كه او مخلوق و محدث باشد و بجهت او خالق و صانع مقرر داريد كه او مصنوع و مبتدع و مخلوق و مخترع آنها باشد ، و بنا بر اعتقاد شما لازم گردد كه حضرت خالق كه عزير پيغمبر پسر او بود او نيز بنا بر قول ناپسند شما مخلوق ديگر باشد نعوذ با لله من هذه الآراء تعالى الله عن ذلك علوا كبيرا .
يهودان بعد از استماع كلام در نظام صدق التيام حضرت رسول انام عليه الصلاة و السّلام گفتند : يا محمد ما از بنوت ارادهء معنى تولد از امهات بعد دخول و ملاقات آباء ننموديم ، چه اگر نسبت تولد چنين بحضرت رب العالمين واقع شود بىشبهه بيقين بنوعى كه شما حقيقت آن را بدلائل و براهين واضح و مبين نموديد سبب كفر است و قائل آن كافر گردد ، ليكن يهودان ما ميگويند كه حضرت عزير بنا بر عزت و كرامتى كه حضرت رب العزت نسبت بآن حضرت بعمل آورد او را پسر گفت ، بنا بر آن معنى او پسر خداست هر چند در آنجا دلالت نسبى و بنوت حسبى نباشد ، چنانچه علماى وقت ما در محاورات كسى را كه اراده اكرام او كنند يا خواهند كه غير ولد صلبى خود را از روى دوستى و عزت بمنزله فرزند داشته باشند در هنگام مكالمه با او گويند اى پسر من يا فلانى تو فرزند منى .
جمعى از امثال اين كلمات گويند اقوال آنها مبتنى و محتوى بر اثبات ولادت
حسبى و نسبى نيست بلكه محض اكرام و عزت و احترام و مودتست چنانچه متعارف و متداولست ميان مردم كه اكثر اوقات اين كلام را باجنبى نيز كه هرگز ميان او و متكلم رابطه ولادت نسبى و التيام حسبى نيست اطلاق نمايند ، همچنين است حال حضرت عزير چون حضرت ايزد متعال بعد از غيبت او و انقضاى مدت صد سال حيات جديد باو بخشيد و او را ببنوت خويش برگزيد و برسالت جماعت بنى اسرائيل مبعوث گردانيد پس بنوت عزير و ابوت سميع قدير بموجب اين مرحمت و احسان و مكرمت و عزت ايزد منانست نه از روى نسبت حسب و ولادت و نسب .
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بعد از استماع قول نامعقول طايفهء بو الفضول يهود عاقبت نامحمود روى بايشان آورده گفت : بنا بر قول شما هر گاه آنقدر عزت و اكرام موجب بنوت عزير و احترام او گردد چون اضعاف و مضاعفه اين عزت و اكرام و شفقت و احترام براى حضرت موسى عليه السّلام حاصل و ثابتست پس اين منزلت بنوت براى آن حضرت انسب و اولى و اليق و احرى است ، از اينجاست كه حضرت الله تعالى هر مبطل مدعى را در هنگام بيان دليل مدعا باقرار او مفتضح و رسوا و ملزم ظاهر و آشكارا ساخته همان دليل او را بر مدعا بر او حجت و الزام روشن و هويدا گرداند .
بدرستى و تحقيق آنچه شما دليل مطلب و مدعاى خود دانسته بيان نموديد از بيان همان دليل بر شما لازم و واجب گردد كه بقبايح بسيار و فضايح بىشمار زياده از آنچه تكرار و تذكار آن فرموديد قائل شويد ، زيرا كه شما بجهت اتمام مدعاى خود به اوضح بيان بلكه به افضح العيان نموديد كه گاهى بزرگى از بزرگان ما باجنبى كه ميان او و آن اجنبى نسبت نسبى و سبب حسبى نيست گويد كه اى پسر بآن مخاطب خطاب نمايد و گويد اين پسر منست و حال آنكه فرزند نسب و ولادت او نباشد و اين معنى
باعتقاد شما جايز و صحيح است ، پس ميتواند بود كه شما همان بزرگ علم و دين خود را ديده باشيد كه باجنبى ديگر گويد كه اى برادر يا گويد اين برادر منست ، يا ديگرى را گويد كه اى شيخ من يا آنكه اين شيخ و مرشد من است ، يا بديگرى گويد كه اى پدر يا اين پدر منست ، و همچنين بديگرى گويد اى سيد يا اين سيد منست هر چند اين اكرام و عزت زياده شود بجهت مكرم اليه و معزز اليه بايد كه زيادتى در مثل اين گفتنيها نيز در باب آنها جايز و صحيح بود و مانع و فضيح نبود .
پس بنا بر اعتقاد شما جايز و صحيح بود كه موسى عليه السّلام نيز برادر خدا و شيخ و پدر و عم و سيد او باشد ، زيرا كه اكرام موسى عليه السّلام را بمراتب بسيار بيشتر از اكرام و احترام عزير عليه السّلام بود ، پس همچنان كه عزت و اكرام كسى را زياده گردانيده او را گويند كه اى برادر من و اى شيخ من و اى عم من و اى رئيس من چه بيقين جميع اين مودت و عزت از روى اكرام و احترامست و هر چند بيشتر اعزاز و اكرام و اشفاق و احترام نمايند بيقين موجب جواز گفتن امثال اين كلمات بيشتر گردد ، پس آيا پيش شما جايزست كه موسى عليه السّلام پسر و برادر و پدر و عم و شيخ و رئيس و سيد و امير حضرت على كبير باشد بجهت آنكه موسى عليه السّلام در عزت و اكرام پيش مهيمن علام زيادتى بر عزير و ساير انام ايام خود دارد و شما عزير را بواسطه آن عزت پسر ايزد بصير ميدانيد ، پس بر شما لازم آيد كه در باب بنوت موسى عليه السّلام نيز قائل شويد زيرا كه او بجميع اين مراتب حسبى و نسبى كه باعتقاد شما از صفات مرضيه مستحسنه است مبعوث و موصوفست .
چون حضرت نبى الورى كلام باين جا رسانيد قوم يهود عاقبت نامحمود واله و حيران و مبهوت و بيزبان گشته گفتند : بلى يا محمد در اين باب حق بر طرف شماست ما را مهلت دهيد كه آنچه براى ما از اين كلمات صدق سمات از زبان معجز نشان بيان
و عيان فرموديد فكر نمائيم .
آن حضرت فرمود كه مهلتست اما بشرطى كه نظر و فكر شما از روى خلوص عقيدت و صدق طويت بود بلكه مطرز بطراز انصاف و رويت باشد تا آنكه شايد بوسيلهء آن ، خداى تعالى شما را هدايت كند .
بعد از آن حضرت رسول انس و جان روى سعادت و اقبال بجانب نصارى ضال آورده فرمود : كه اى نصارى شما بكدام حجج و دلائل محتجج و مستدل گشته ميگوئيد كه حضرت قديم عز و جل متحد بپسر خود مسيح و باو مستكمل شده مطلب شما از اين قول نامعقول چيست ؟ اگر اراده شما از اين كلام كذب التيام آنست كه ذات غنى قديم بعد از وجود و حدوث عيسى عليه التحية و التسليم محدث شده يا آنكه ميگوئيد كه ذات حضرت واجب الوجود قديم است ليكن چون عيسى عليه التحية و الدعا محدث و نو پيدا شده آن حضرت بعد از اتحاد بخلاق العباد و بنوت قديم گشته ، يا آنكه ميگوئيد كه حضرت ملك تعالى روح الله را بعزت و كرامتى مخصوص و معزز گردانيد كه سابقا هيچ احدى از انبيا و رسل و ملايك گرام بآن عزت و اكرام و عنايت و احترام مفتخر و مستكمل نشدند ، اگر ارادهء شما از اين كلام نافرجام آنست كه ذات واجب تعالى بعد از اتحاد بحضرت عيسى عليه السّلام حادث شده باشد پس قول شما از اين نافرجام آنست مبطل مدعاى شماست زيرا كه بنا بر قول شما لازم آيد كه قديم بحدوث منقلب شود و اين كلام بحسب عقل سليم باطل و غير مستقيم است ، و اگر ميگوئيد كه حضرت عيسى عليه السّلام محدثست ليكن بعد از اتحاد آن حضرت بخلاق العباد قديم گردد اين مقال نيز نزد اصحاب عقل و كمال و ارباب فضل و حال مستبعد و محالست كه حادث قديم گردد ، و اگر از اتحاد عيسى بخلاق العباد اراده معنى اختصاص و اصطفاى او از ساير عباد نموديد پس بر شما لازم و واجب گردد كه قائل بحدوث عيسى عليه السّلام و حدوث معنى اتحاد
شويد زيرا كه هر گاه عيسى عليه السّلام موجود و حادث شده باشد و حضرت تبارك و تعالى بعد از حدوث او با او متحد شده باشد پس آن معنى اتحاد حادث شده باشد و آن حضرت بوسيله آن اعزاز و احترام گراميترين مخلوق و عزيزترين بندگان در نزد رب العالمين باشد ؛ پس عيسى عليه السّلام و معنى اتحاد بيخلاف و گزاف هر دو حادث باشند و اين منافى قول شما است .
چون آن طايفه تيره سرانجام در اين كلام از روى حجت تمام الزام يافتند گفتند يا محمد حضرت ايزد تعالى اشياى عجيبه و امور غريبه از دست مسيح عليه السّلام ظاهر و آشكارا نمود و بوسيله اين اعزاز و احترام او را ولد و خود را والد گردانيد .
حضرت نبوتمآب در جواب نصارى غوايت اكتساب فرمود : كه آنچه من بواسطه يهود عاقبت نامحمود در باب جواب مثل اين كلام ناتمام از روى حجت و الزام بيان و اعلان نمودند چون جميع شما در آن ماوى حاضر و ناظر بوديد مسموع شما نيز شده باشد همان جواب شماست ، و اگر خواهيد بواسطهء اسكات و الزام شما باز بأوضح بيان مبين گردانم .
في الفور آن نبى المشكور بجهت مزيد الزام و احتجاج و دفع ابرام و لجاج آن طايفه و خيم العاقبه جميع دلائل و حجج و براهين دافعة الحجج را از روى وضوح تمام و ايضاح لا كلام من اولها الى آخرها بالتمام بانجام بيان و اتمام رسانيد .
چون آن طايفه همگى آن دلايل واضحه و تمامى آن ادله موضحه را طابق النعل بالنعل و وافق النقل بالعقل مطابق جواب سؤال خود ديدند جميع ايشان سر در گريبان سكوت و الزام كشيده چون مار ابتر سركوفته بخود پيچيدند و هيچ احدى را از آن طايفه لئام بواسطهء حجت و الزام قدرت كلام نبود و كسى جرأت بر تكلم نتوانست نمود .
الا يكى از اهل خلاف كه پاى گزاف در ميدان اعتساف گذاشته و تيغ خلاف زبان كه هرگز بصيقل انصاف مصقل و صاف نشده بلكه پيوسته بموريانه زنگ اكتساب
در ظلمتكده كفر اختساف يافته چون شبه در غايت تيرگى و بىآب در منجلاب چاه و يل دهان هميشه در تك و تاب بوده از غلاف برآورده با راكب مكمل مركب عدل و انصاف و با مسلخ ناظم مناظم امور ولايت نبوت و انتصاف مفسر تفسير حروف مقطعات * ( « حم عسق » ) * حاكم محاكمه جميع ممالك ربع مسكون و اكناف رسول عادل اعدل انبيا و رسل تمامى بلاد و اطراف اشرف دودمان فخرنشان هاشم بن عبد مناف محمد صلى الله عليه بالالوف و الآلاف از روى جهالت و حماقت مصاف داده گفت : يا محمد شما و ساير رسل و انبياى سابق از شما از لسان چنين عيان و بيان فرموديد كه حضرت ابراهيم ، خليل خدا و دوست برگزيدهء ايزد تعالى است ، هر گاه امثال شما و اعيان انبيا تجويز خلت بجهت حضرت ابراهيم خليل الله تعالى مينمائيد پس چرا منع از گفتن عيسى ابن الله ميفرمائيد ، آنچه در جواب و سؤال ما فرمائيد همان طابق النعل بالنعل جواب اسئله خود قياس نمائيد .
عندليب خوش الحان گلستان يثرب و بطحا و طوطى شكرخاى نخلستان مدينه و صنعا بعد از استماع نواى جانگزاى جغد ويرانه بيغوله كفر و اختفا و صداى دلخراش آن خفاش كلبهء ديجور رهبان نصارى بترنم نواى دلربا و تكلم مقال دلآساى جانفزا اين بيان وسيلهء ابتهاج و سرور و موجب بهجت و حضور مجلسيان محفل جنت نشان شده براى اسكات آن طائفه نصارى فرمود :
خلت حضرت خليل را مماثلت و مشابهت ببنوت حضرت مسيح جميل نيست بلكه فيما بين اين دو كلام بينونت تمام است ، بجهت آنكه بنا بر قول ما جميع انبيا و رسل و هاديان محقه سبل حضرت ابراهيم خليل كه از اولو العزم رسل عز و جلى است ، و لفظ « خليل » را دو اشتقاق محتمل است يا مشتق از خلت بفتح خاء منقوطه فوقانيه يا بضم آنست ، اگر از خلت بفتح خاء باشد بمعنى فقر وفاقه است ، بناء