باعتقاد شما جايز و صحيح است ، پس ميتواند بود كه شما همان بزرگ علم و دين خود را ديده باشيد كه باجنبى ديگر گويد كه اى برادر يا گويد اين برادر منست ، يا ديگرى را گويد كه اى شيخ من يا آنكه اين شيخ و مرشد من است ، يا بديگرى گويد كه اى پدر يا اين پدر منست ، و همچنين بديگرى گويد اى سيد يا اين سيد منست هر چند اين اكرام و عزت زياده شود بجهت مكرم اليه و معزز اليه بايد كه زيادتى در مثل اين گفتنيها نيز در باب آنها جايز و صحيح بود و مانع و فضيح نبود .
پس بنا بر اعتقاد شما جايز و صحيح بود كه موسى عليه السّلام نيز برادر خدا و شيخ و پدر و عم و سيد او باشد ، زيرا كه اكرام موسى عليه السّلام را بمراتب بسيار بيشتر از اكرام و احترام عزير عليه السّلام بود ، پس همچنان كه عزت و اكرام كسى را زياده گردانيده او را گويند كه اى برادر من و اى شيخ من و اى عم من و اى رئيس من چه بيقين جميع اين مودت و عزت از روى اكرام و احترامست و هر چند بيشتر اعزاز و اكرام و اشفاق و احترام نمايند بيقين موجب جواز گفتن امثال اين كلمات بيشتر گردد ، پس آيا پيش شما جايزست كه موسى عليه السّلام پسر و برادر و پدر و عم و شيخ و رئيس و سيد و امير حضرت على كبير باشد بجهت آنكه موسى عليه السّلام در عزت و اكرام پيش مهيمن علام زيادتى بر عزير و ساير انام ايام خود دارد و شما عزير را بواسطه آن عزت پسر ايزد بصير ميدانيد ، پس بر شما لازم آيد كه در باب بنوت موسى عليه السّلام نيز قائل شويد زيرا كه او بجميع اين مراتب حسبى و نسبى كه باعتقاد شما از صفات مرضيه مستحسنه است مبعوث و موصوفست .
چون حضرت نبى الورى كلام باين جا رسانيد قوم يهود عاقبت نامحمود واله و حيران و مبهوت و بيزبان گشته گفتند : بلى يا محمد در اين باب حق بر طرف شماست ما را مهلت دهيد كه آنچه براى ما از اين كلمات صدق سمات از زبان معجز نشان بيان
و عيان فرموديد فكر نمائيم .
آن حضرت فرمود كه مهلتست اما بشرطى كه نظر و فكر شما از روى خلوص عقيدت و صدق طويت بود بلكه مطرز بطراز انصاف و رويت باشد تا آنكه شايد بوسيلهء آن ، خداى تعالى شما را هدايت كند .
بعد از آن حضرت رسول انس و جان روى سعادت و اقبال بجانب نصارى ضال آورده فرمود : كه اى نصارى شما بكدام حجج و دلائل محتجج و مستدل گشته ميگوئيد كه حضرت قديم عز و جل متحد بپسر خود مسيح و باو مستكمل شده مطلب شما از اين قول نامعقول چيست ؟ اگر اراده شما از اين كلام كذب التيام آنست كه ذات غنى قديم بعد از وجود و حدوث عيسى عليه التحية و التسليم محدث شده يا آنكه ميگوئيد كه ذات حضرت واجب الوجود قديم است ليكن چون عيسى عليه التحية و الدعا محدث و نو پيدا شده آن حضرت بعد از اتحاد بخلاق العباد و بنوت قديم گشته ، يا آنكه ميگوئيد كه حضرت ملك تعالى روح الله را بعزت و كرامتى مخصوص و معزز گردانيد كه سابقا هيچ احدى از انبيا و رسل و ملايك گرام بآن عزت و اكرام و عنايت و احترام مفتخر و مستكمل نشدند ، اگر ارادهء شما از اين كلام نافرجام آنست كه ذات واجب تعالى بعد از اتحاد بحضرت عيسى عليه السّلام حادث شده باشد پس قول شما از اين نافرجام آنست مبطل مدعاى شماست زيرا كه بنا بر قول شما لازم آيد كه قديم بحدوث منقلب شود و اين كلام بحسب عقل سليم باطل و غير مستقيم است ، و اگر ميگوئيد كه حضرت عيسى عليه السّلام محدثست ليكن بعد از اتحاد آن حضرت بخلاق العباد قديم گردد اين مقال نيز نزد اصحاب عقل و كمال و ارباب فضل و حال مستبعد و محالست كه حادث قديم گردد ، و اگر از اتحاد عيسى بخلاق العباد اراده معنى اختصاص و اصطفاى او از ساير عباد نموديد پس بر شما لازم و واجب گردد كه قائل بحدوث عيسى عليه السّلام و حدوث معنى اتحاد
شويد زيرا كه هر گاه عيسى عليه السّلام موجود و حادث شده باشد و حضرت تبارك و تعالى بعد از حدوث او با او متحد شده باشد پس آن معنى اتحاد حادث شده باشد و آن حضرت بوسيله آن اعزاز و احترام گراميترين مخلوق و عزيزترين بندگان در نزد رب العالمين باشد ؛ پس عيسى عليه السّلام و معنى اتحاد بيخلاف و گزاف هر دو حادث باشند و اين منافى قول شما است .
چون آن طايفه تيره سرانجام در اين كلام از روى حجت تمام الزام يافتند گفتند يا محمد حضرت ايزد تعالى اشياى عجيبه و امور غريبه از دست مسيح عليه السّلام ظاهر و آشكارا نمود و بوسيله اين اعزاز و احترام او را ولد و خود را والد گردانيد .
حضرت نبوتمآب در جواب نصارى غوايت اكتساب فرمود : كه آنچه من بواسطه يهود عاقبت نامحمود در باب جواب مثل اين كلام ناتمام از روى حجت و الزام بيان و اعلان نمودند چون جميع شما در آن ماوى حاضر و ناظر بوديد مسموع شما نيز شده باشد همان جواب شماست ، و اگر خواهيد بواسطهء اسكات و الزام شما باز بأوضح بيان مبين گردانم .
في الفور آن نبى المشكور بجهت مزيد الزام و احتجاج و دفع ابرام و لجاج آن طايفه و خيم العاقبه جميع دلائل و حجج و براهين دافعة الحجج را از روى وضوح تمام و ايضاح لا كلام من اولها الى آخرها بالتمام بانجام بيان و اتمام رسانيد .
چون آن طايفه همگى آن دلايل واضحه و تمامى آن ادله موضحه را طابق النعل بالنعل و وافق النقل بالعقل مطابق جواب سؤال خود ديدند جميع ايشان سر در گريبان سكوت و الزام كشيده چون مار ابتر سركوفته بخود پيچيدند و هيچ احدى را از آن طايفه لئام بواسطهء حجت و الزام قدرت كلام نبود و كسى جرأت بر تكلم نتوانست نمود .
الا يكى از اهل خلاف كه پاى گزاف در ميدان اعتساف گذاشته و تيغ خلاف زبان كه هرگز بصيقل انصاف مصقل و صاف نشده بلكه پيوسته بموريانه زنگ اكتساب
در ظلمتكده كفر اختساف يافته چون شبه در غايت تيرگى و بىآب در منجلاب چاه و يل دهان هميشه در تك و تاب بوده از غلاف برآورده با راكب مكمل مركب عدل و انصاف و با مسلخ ناظم مناظم امور ولايت نبوت و انتصاف مفسر تفسير حروف مقطعات * ( « حم عسق » ) * حاكم محاكمه جميع ممالك ربع مسكون و اكناف رسول عادل اعدل انبيا و رسل تمامى بلاد و اطراف اشرف دودمان فخرنشان هاشم بن عبد مناف محمد صلى الله عليه بالالوف و الآلاف از روى جهالت و حماقت مصاف داده گفت : يا محمد شما و ساير رسل و انبياى سابق از شما از لسان چنين عيان و بيان فرموديد كه حضرت ابراهيم ، خليل خدا و دوست برگزيدهء ايزد تعالى است ، هر گاه امثال شما و اعيان انبيا تجويز خلت بجهت حضرت ابراهيم خليل الله تعالى مينمائيد پس چرا منع از گفتن عيسى ابن الله ميفرمائيد ، آنچه در جواب و سؤال ما فرمائيد همان طابق النعل بالنعل جواب اسئله خود قياس نمائيد .
عندليب خوش الحان گلستان يثرب و بطحا و طوطى شكرخاى نخلستان مدينه و صنعا بعد از استماع نواى جانگزاى جغد ويرانه بيغوله كفر و اختفا و صداى دلخراش آن خفاش كلبهء ديجور رهبان نصارى بترنم نواى دلربا و تكلم مقال دلآساى جانفزا اين بيان وسيلهء ابتهاج و سرور و موجب بهجت و حضور مجلسيان محفل جنت نشان شده براى اسكات آن طائفه نصارى فرمود :
خلت حضرت خليل را مماثلت و مشابهت ببنوت حضرت مسيح جميل نيست بلكه فيما بين اين دو كلام بينونت تمام است ، بجهت آنكه بنا بر قول ما جميع انبيا و رسل و هاديان محقه سبل حضرت ابراهيم خليل كه از اولو العزم رسل عز و جلى است ، و لفظ « خليل » را دو اشتقاق محتمل است يا مشتق از خلت بفتح خاء منقوطه فوقانيه يا بضم آنست ، اگر از خلت بفتح خاء باشد بمعنى فقر وفاقه است ، بناء
عليه ابراهيم خليل يعنى فقير رب جليل و بسوى او مائل و منقطع از ساير سبيل گشته و از غير ايزد جليل از جميع موجودات معروض و متعفف و مستغنى است ، چنانچه در اكثر كتب سماويه مسطور و مزبور است كه در هنگامى كه نمرود مطرود ارادهء القاى آن خليل حضرت ايزد معبود در آتش نمود حسب الامر آن مردود مدعى الوهيت چون تبعهء عمله آن مأيوس رأفت و عطوفت ، آن حضرت را در منجنيق بليت گذاشته بآتش انداختند در آن هنگام بموجب امر ايزد علام جبرئيل ( ع ) بخدمت آن پيغمبر ( ع ) آمد و گفت كه ايزد تبارك و تعالى سلام ميرساند و مرا حكم فرمود كه بشتاب و بندهء خليل مرا درياب كه او را توان و تاب آتش نمرود تيره مآب نيست .
چون امين الوحى رب جليل جبرئيل عليه السّلام در هوا خود را بحضرت خليل الله تعالى رسانيد معروض رأى خورشيد ضياى آن نبى الورى داشت كه حضرت ملك تعالى مرا براى نصرت و امداد تو فرستاد ، هر نوع خدمت و شغلى كه باشد مرا بسرانجام آن امر اعلام نمائى تا در انتظام مهام و مرام تو كمال سعى و اهتمام نموده بآن قيام و اقدام نمايم .
آن نبى الاكرام بعد از استماع پيام ايزد علام از جبرئيل عليه السّلام فرمود كه « حسبى * ( الله وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ) * » ، چون كفيل حال و مراقب امانى و آمال من حضرت ايزد مهيمن است همان توجه عطوفت و مرحمت حضرت الهى و عنايات نامتناهى مرا كافى و پسند است ، و بنزد غير واهب العطيه مرا سؤال و حاجت و ذلت و مسكنت نيست .
از اينجاست كه او را خليل يعنى فقير رب جليل دانسته ، از ما سوى الله منقطع بحضرت الله دانند ، زيرا كه از ما سوى الله تعالى تبرا نموده تولى و بازگشت بحضرت تبارك و تعالى دارد . و اگر خليل مشتق از خلت بضم خاء بود ، در آن هنگام معنى كلام باين نظامست كه جميع معانى و اسرار ايزد علام بر آن پيغمبر عالى مقام واضح و لايح تمام است ، و هيچ احدى بر اسرار ايزد غفار سواى اين نبى پروردگار واقف
و عالم نيست .
پس معنى سياق كلام درر نظام باين انتظام بود كه حضرت ابراهيم خليل ( ع ) عالم بحقايق صفات حضرت ملك علام و دانا بأمور شرعيه و باقى احكام او است ، يقين اين كلام موجب تشبيه حضرت الله تعالى بساير انام نگردد تا توان گفت كه عيسى ( ع ) پسر ايزد تعالى است ، نهايت آنكه آنچه از اين كلام صدق التيام مفاد و مستفاد است آنست كه كسى منقطع بسوى حضرت ايزد تعالى يا عالم و واقف باسرار او نگردد او را خليل رب جليل نتوان گفت ، و بتحقيق و يقين آن كس از طريقهء خلت و شيوهء مودت متخطى و متفصى است ، ليك اگر كسى را فرزند صلبى بهم رسد چنانچه ساير الناس بر حقيقت ولادت عالم و مطلع باشند هر چند پدر بنفى يا به اهانت يا بنوعى ديگر از خود دور كند در واقع آن فرزند از بنوت او مهجور نگردد ، زيرا كه معنى ولادت قائم باب است .
و اگر شما بمجرد آنكه حضرت رب جليل فرمود كه ابراهيم خليل منست ، از روى قياس بىاساس ميگوئيد كه پس بايد كه عيسى پسر ايزد تعالى باشد ، چون جميع مراتب عزت و احترام و مناصب نبوت و اكرام كه با عيسى ( ع ) ، همگى آن صفات جلال و تمامى آن نعوت و جمال در موسى عليه التحية و التسليم واقع و مستقيم است ، پس بنا بر قول شما لازم آيد كه موسى ( ع ) نيز پسر ايزد تعالى باشد ، زيرا كه رتبه كمال نبوت و رسالت هر دو يك و علت مشترك است ، و هر گاه گفتن اين معنى جايز و روا بنا بر قياس بىاساس شما نصارى بىسپاس بود پس بايد كه او عم و شيخ و سيد و رئيس و امير ايزد كبير بود ، چنانچه بواسطهء يهود عاقبت نامحمود مذكور شد .
نصارى لئام چون استماع اين كلام حقيقت انجام سيد الانام نمودند ، و از رد آن سخنان صدق نشان عاجز و حيران ماندند ، بهت و سكوت را كه شيوه و شعار ارباب انكار و اشرار است زنار خود ساخته خاموش شدند .
بعد از تقضى مدت مديد بعضى از آن طائفه ابتر پليد رو ببعض ديگر آورده گفتند :
در بعضى مكتوبه مختومه آسمانى و مرقومه منزله ايزد سبحانى واقع است كه حضرت عيسى ( ع ) در هنگام خطاب با بعضى اصحاب خود گفت كه من بخدمت پدر خود و پدر شما ميروم .
چون آن قوم يكسر در آن خبر تصديق يك ديگر نمودند ، بعد از آن روى بسيد البشر آورده گفتند : يا محمد چون عيسى ( ع ) از پيغمبران اولو العزم ايزد معبود بود ، يقين هر چه آن حضرت فرمود وحى و خوشنودى ايزد تعالى بود ، پس هر گاه عيسى عليه التحية و الثنا خود اقرار ببنوت خود نسبت بايزد تبارك و تعالى نمود چرا روا نبود كه آن حضرت پسر حضرت ايزد اكبر بود .
حضرت نبوت مآب در جواب آن قوم تيره مآب گفت : شما از روى صدق و صواب باين كتاب كه اين كلام باعتقاد شما در او مكتوب و مستطاب است عمل مينمائيد يا نه ، اگر شما بصحت اين كلام قائل و بصدق اين نقل مائل و معتقد باشيد بر شما بدليل ظاهر هويدا لازم آيد كه قائل گرديد بر آنكه جميع اصحاب كه حضرت نبوت مآب بآنها اين نوع خطاب مستطاب نمود ، چنانچه اگر حضرت عيسى پسر مهيمن اكبر بود همگى و تمامى آنها نيز ابناء الله تعالى باشند . و اين نقل شما مبطل حجت سابق شما كه در باب بنوت حضرت عيسى ( ع ) بيان كرديد ميگردد ، زيرا كه زعم و قول شما نصارى در باب بنوت عيسى آنست كه آن حضرت بوساطت مزيد عزت و اكرام و وسائل بسيارى اشفاق و احترام ايزد علام متصف بصفت كرام بنوت خالق الانام گردند ، چه هيچ احدى از انبيا و رسل عليهم السّلام باين اختصاص و احترام معزز و باكرام نشدند و الحال بقول تزييف بىبنيان چنين شديد ، و اين معنى بالبداهة و اليقين واضح و مبين است كه ساير قوم مخاطبين متصف ، بصفات مختصه حضرت روح الامين نشدند ، پس چگونه حضرت عيسى ( ع ) به آن طايفه غير مستحقين ميگفت كه من به پيش پدر خود
و پدر شما اى حواريين با باقى تابعين ميروم .
بنا بر قول سابق شما كه ميفرموديد كه عيسى مختص است باكرام و احترام كه موجب بنوت ايشان باشد و بغير او هيچ احدى از انبيا و ساير انام اين نوع عزت و احترام نيافتند ، باطل است و از درجهء اعتبار ساقط و عاطل ، زيرا كه از كلام شما به ثبوت و وضوح رسيد كه روح الله بصفات اكرام و احترام كه موجب بنوت آن نبى الاكرام باشد مخصوص نبود ، بلكه جمع كثير و جم غفير در معنى تعزز و تكريم بآن نبى ايزد كريم بنا بر قول نامستقيم شما شريك و سهيم بودند ، و حال آنكه شما در دليل اول خود نقل حكايت اختصاص عيسى ( ع ) باكرام و احترام نموديد نه ساير انام ، و الحال تأويل كلام بر غير وجهى كه در اول آن را مطلب و مرام دانسته ذكر فرموديد مينمائيد و ساير اصحاب او را ابناء الله تعالى ميدانند .
پس ظاهر شد كه شما بر قول سابق خود صادق نبوديد ، چه در لاحق قول بخلاف سابق ظاهر و آشكارا نموديد و بقول ثانى كه مبطل قول اول شماست ميل عظيم فرموديد .
مع هذا شما را علم بحقايق كلام آن پيغمبر عاليمقام كما ينبغى و يليق نيست ، يحتمل كه حضرت عيسى ( ع ) فرموده باشد كه من به پيش آدم يا نوح عليهما السّلام ميروم ، زيرا كه حضرت آدم پدر عيسى و پدر مخاطبين بود و نوح شيخ المرسلين همچنين پدر باقى انبياى مرسلين بلكه ساير مخلوقين بود ، مىتواند بود كه كلام عيسى ( ع ) محمول بر اين معنى باشد .
نصارى بعد از استماع كلام سيد الورى ساكت گشته گفتند : يا محمد ما هرگز مجلس بحث و جدال و محفل مخاصمه از روى فضل و حال بنوعى كه امروز در خدمت تو برگزيدهء ايزد متعال ملاحظه و مشاهده نموديم سابقا از بدايت حال رشد و تمييز تا اين هنگام عمر عزيز نديديم ، استدعا از مكارم اخلاق تو اى خاصهء آفاق آنكه ما را از روى احسان و مرحمت مدت مهلت عنايت نمائيد تا باتفاق همهء نصارى در مآل كار عقبى