بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 50


در ظلمتكده كفر اختساف يافته چون شبه در غايت تيرگى و بىآب در منجلاب چاه و يل دهان هميشه در تك و تاب بوده از غلاف برآورده با راكب مكمل مركب عدل و انصاف و با مسلخ ناظم مناظم امور ولايت نبوت و انتصاف مفسر تفسير حروف مقطعات * ( « حم عسق » ) * حاكم محاكمه جميع ممالك ربع مسكون و اكناف رسول عادل اعدل انبيا و رسل تمامى بلاد و اطراف اشرف دودمان فخرنشان هاشم بن عبد مناف محمد صلى الله عليه بالالوف و الآلاف از روى جهالت و حماقت مصاف داده گفت : يا محمد شما و ساير رسل و انبياى سابق از شما از لسان چنين عيان و بيان فرموديد كه حضرت ابراهيم ، خليل خدا و دوست برگزيدهء ايزد تعالى است ، هر گاه امثال شما و اعيان انبيا تجويز خلت بجهت حضرت ابراهيم خليل الله تعالى مينمائيد پس چرا منع از گفتن عيسى ابن الله ميفرمائيد ، آنچه در جواب و سؤال ما فرمائيد همان طابق النعل بالنعل جواب اسئله خود قياس نمائيد .
عندليب خوش الحان گلستان يثرب و بطحا و طوطى شكرخاى نخلستان مدينه و صنعا بعد از استماع نواى جانگزاى جغد ويرانه بيغوله كفر و اختفا و صداى دلخراش آن خفاش كلبهء ديجور رهبان نصارى بترنم نواى دلربا و تكلم مقال دلآساى جانفزا اين بيان وسيلهء ابتهاج و سرور و موجب بهجت و حضور مجلسيان محفل جنت نشان شده براى اسكات آن طائفه نصارى فرمود :
خلت حضرت خليل را مماثلت و مشابهت ببنوت حضرت مسيح جميل نيست بلكه فيما بين اين دو كلام بينونت تمام است ، بجهت آنكه بنا بر قول ما جميع انبيا و رسل و هاديان محقه سبل حضرت ابراهيم خليل كه از اولو العزم رسل عز و جلى است ، و لفظ « خليل » را دو اشتقاق محتمل است يا مشتق از خلت بفتح خاء منقوطه فوقانيه يا بضم آنست ، اگر از خلت بفتح خاء باشد بمعنى فقر وفاقه است ، بناء


صفحه 51


عليه ابراهيم خليل يعنى فقير رب جليل و بسوى او مائل و منقطع از ساير سبيل گشته و از غير ايزد جليل از جميع موجودات معروض و متعفف و مستغنى است ، چنانچه در اكثر كتب سماويه مسطور و مزبور است كه در هنگامى كه نمرود مطرود ارادهء القاى آن خليل حضرت ايزد معبود در آتش نمود حسب الامر آن مردود مدعى الوهيت چون تبعهء عمله آن مأيوس رأفت و عطوفت ، آن حضرت را در منجنيق بليت گذاشته بآتش انداختند در آن هنگام بموجب امر ايزد علام جبرئيل ( ع ) بخدمت آن پيغمبر ( ع ) آمد و گفت كه ايزد تبارك و تعالى سلام ميرساند و مرا حكم فرمود كه بشتاب و بندهء خليل مرا درياب كه او را توان و تاب آتش نمرود تيره مآب نيست .
چون امين الوحى رب جليل جبرئيل عليه السّلام در هوا خود را بحضرت خليل الله تعالى رسانيد معروض رأى خورشيد ضياى آن نبى الورى داشت كه حضرت ملك تعالى مرا براى نصرت و امداد تو فرستاد ، هر نوع خدمت و شغلى كه باشد مرا بسرانجام آن امر اعلام نمائى تا در انتظام مهام و مرام تو كمال سعى و اهتمام نموده بآن قيام و اقدام نمايم .
آن نبى الاكرام بعد از استماع پيام ايزد علام از جبرئيل عليه السّلام فرمود كه « حسبى * ( الله وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ) * » ، چون كفيل حال و مراقب امانى و آمال من حضرت ايزد مهيمن است همان توجه عطوفت و مرحمت حضرت الهى و عنايات نامتناهى مرا كافى و پسند است ، و بنزد غير واهب العطيه مرا سؤال و حاجت و ذلت و مسكنت نيست .
از اينجاست كه او را خليل يعنى فقير رب جليل دانسته ، از ما سوى الله منقطع بحضرت الله دانند ، زيرا كه از ما سوى الله تعالى تبرا نموده تولى و بازگشت بحضرت تبارك و تعالى دارد . و اگر خليل مشتق از خلت بضم خاء بود ، در آن هنگام معنى كلام باين نظامست كه جميع معانى و اسرار ايزد علام بر آن پيغمبر عالى مقام واضح و لايح تمام است ، و هيچ احدى بر اسرار ايزد غفار سواى اين نبى پروردگار واقف


صفحه 52


و عالم نيست .
پس معنى سياق كلام درر نظام باين انتظام بود كه حضرت ابراهيم خليل ( ع ) عالم بحقايق صفات حضرت ملك علام و دانا بأمور شرعيه و باقى احكام او است ، يقين اين كلام موجب تشبيه حضرت الله تعالى بساير انام نگردد تا توان گفت كه عيسى ( ع ) پسر ايزد تعالى است ، نهايت آنكه آنچه از اين كلام صدق التيام مفاد و مستفاد است آنست كه كسى منقطع بسوى حضرت ايزد تعالى يا عالم و واقف باسرار او نگردد او را خليل رب جليل نتوان گفت ، و بتحقيق و يقين آن كس از طريقهء خلت و شيوهء مودت متخطى و متفصى است ، ليك اگر كسى را فرزند صلبى بهم رسد چنانچه ساير الناس بر حقيقت ولادت عالم و مطلع باشند هر چند پدر بنفى يا به اهانت يا بنوعى ديگر از خود دور كند در واقع آن فرزند از بنوت او مهجور نگردد ، زيرا كه معنى ولادت قائم باب است .
و اگر شما بمجرد آنكه حضرت رب جليل فرمود كه ابراهيم خليل منست ، از روى قياس بىاساس ميگوئيد كه پس بايد كه عيسى پسر ايزد تعالى باشد ، چون جميع مراتب عزت و احترام و مناصب نبوت و اكرام كه با عيسى ( ع ) ، همگى آن صفات جلال و تمامى آن نعوت و جمال در موسى عليه التحية و التسليم واقع و مستقيم است ، پس بنا بر قول شما لازم آيد كه موسى ( ع ) نيز پسر ايزد تعالى باشد ، زيرا كه رتبه كمال نبوت و رسالت هر دو يك و علت مشترك است ، و هر گاه گفتن اين معنى جايز و روا بنا بر قياس بىاساس شما نصارى بىسپاس بود پس بايد كه او عم و شيخ و سيد و رئيس و امير ايزد كبير بود ، چنانچه بواسطهء يهود عاقبت نامحمود مذكور شد .
نصارى لئام چون استماع اين كلام حقيقت انجام سيد الانام نمودند ، و از رد آن سخنان صدق نشان عاجز و حيران ماندند ، بهت و سكوت را كه شيوه و شعار ارباب انكار و اشرار است زنار خود ساخته خاموش شدند .


صفحه 53


بعد از تقضى مدت مديد بعضى از آن طائفه ابتر پليد رو ببعض ديگر آورده گفتند :
در بعضى مكتوبه مختومه آسمانى و مرقومه منزله ايزد سبحانى واقع است كه حضرت عيسى ( ع ) در هنگام خطاب با بعضى اصحاب خود گفت كه من بخدمت پدر خود و پدر شما ميروم .
چون آن قوم يكسر در آن خبر تصديق يك ديگر نمودند ، بعد از آن روى بسيد البشر آورده گفتند : يا محمد چون عيسى ( ع ) از پيغمبران اولو العزم ايزد معبود بود ، يقين هر چه آن حضرت فرمود وحى و خوشنودى ايزد تعالى بود ، پس هر گاه عيسى عليه التحية و الثنا خود اقرار ببنوت خود نسبت بايزد تبارك و تعالى نمود چرا روا نبود كه آن حضرت پسر حضرت ايزد اكبر بود .
حضرت نبوت مآب در جواب آن قوم تيره مآب گفت : شما از روى صدق و صواب باين كتاب كه اين كلام باعتقاد شما در او مكتوب و مستطاب است عمل مينمائيد يا نه ، اگر شما بصحت اين كلام قائل و بصدق اين نقل مائل و معتقد باشيد بر شما بدليل ظاهر هويدا لازم آيد كه قائل گرديد بر آنكه جميع اصحاب كه حضرت نبوت مآب بآنها اين نوع خطاب مستطاب نمود ، چنانچه اگر حضرت عيسى پسر مهيمن اكبر بود همگى و تمامى آنها نيز ابناء الله تعالى باشند . و اين نقل شما مبطل حجت سابق شما كه در باب بنوت حضرت عيسى ( ع ) بيان كرديد ميگردد ، زيرا كه زعم و قول شما نصارى در باب بنوت عيسى آنست كه آن حضرت بوساطت مزيد عزت و اكرام و وسائل بسيارى اشفاق و احترام ايزد علام متصف بصفت كرام بنوت خالق الانام گردند ، چه هيچ احدى از انبيا و رسل عليهم السّلام باين اختصاص و احترام معزز و باكرام نشدند و الحال بقول تزييف بىبنيان چنين شديد ، و اين معنى بالبداهة و اليقين واضح و مبين است كه ساير قوم مخاطبين متصف ، بصفات مختصه حضرت روح الامين نشدند ، پس چگونه حضرت عيسى ( ع ) به آن طايفه غير مستحقين ميگفت كه من به پيش پدر خود


صفحه 54


و پدر شما اى حواريين با باقى تابعين ميروم .
بنا بر قول سابق شما كه ميفرموديد كه عيسى مختص است باكرام و احترام كه موجب بنوت ايشان باشد و بغير او هيچ احدى از انبيا و ساير انام اين نوع عزت و احترام نيافتند ، باطل است و از درجهء اعتبار ساقط و عاطل ، زيرا كه از كلام شما به ثبوت و وضوح رسيد كه روح الله بصفات اكرام و احترام كه موجب بنوت آن نبى الاكرام باشد مخصوص نبود ، بلكه جمع كثير و جم غفير در معنى تعزز و تكريم بآن نبى ايزد كريم بنا بر قول نامستقيم شما شريك و سهيم بودند ، و حال آنكه شما در دليل اول خود نقل حكايت اختصاص عيسى ( ع ) باكرام و احترام نموديد نه ساير انام ، و الحال تأويل كلام بر غير وجهى كه در اول آن را مطلب و مرام دانسته ذكر فرموديد مينمائيد و ساير اصحاب او را ابناء الله تعالى ميدانند .
پس ظاهر شد كه شما بر قول سابق خود صادق نبوديد ، چه در لاحق قول بخلاف سابق ظاهر و آشكارا نموديد و بقول ثانى كه مبطل قول اول شماست ميل عظيم فرموديد .
مع هذا شما را علم بحقايق كلام آن پيغمبر عاليمقام كما ينبغى و يليق نيست ، يحتمل كه حضرت عيسى ( ع ) فرموده باشد كه من به پيش آدم يا نوح عليهما السّلام ميروم ، زيرا كه حضرت آدم پدر عيسى و پدر مخاطبين بود و نوح شيخ المرسلين همچنين پدر باقى انبياى مرسلين بلكه ساير مخلوقين بود ، مىتواند بود كه كلام عيسى ( ع ) محمول بر اين معنى باشد .
نصارى بعد از استماع كلام سيد الورى ساكت گشته گفتند : يا محمد ما هرگز مجلس بحث و جدال و محفل مخاصمه از روى فضل و حال بنوعى كه امروز در خدمت تو برگزيدهء ايزد متعال ملاحظه و مشاهده نموديم سابقا از بدايت حال رشد و تمييز تا اين هنگام عمر عزيز نديديم ، استدعا از مكارم اخلاق تو اى خاصهء آفاق آنكه ما را از روى احسان و مرحمت مدت مهلت عنايت نمائيد تا باتفاق همهء نصارى در مآل كار عقبى


صفحه 55


خود فكر و نظر و تأمل و تدبر نمائيم و بر عواقب امور خود تفكر فرمائيم .
حضرت رسالت مآب عليه سلام الملك الوهاب در آن باب جواب نداد .
بعد از آن حضرت ختمى پناه روى بسوى دهريه گمراه آورده فرمود كه شما بچه حجت و دليل احتجاج و استدلال نموده ميگوئيد كه تمامى اشياى موجوده معينه و همگى اعيان صوريه نوعيه را بدايت بين و نهايت روشن نيست ، بلكه جميع آنها قديم و ازلى و باقى و سرمدىاند ، هرگز صفت فنا و صورت زوال نپذيرند .
دهريه بىرويه در جواب حضرت سيد البريه عليه الصلاة و التحيه عرض نمودند كه ما هر چه بديدهء عيان مشاهده و از روى عقل و عرفان ملاحظه نمائيم ، بلكه حقايق همه آنها را تدبر و تفكر فرمائيم چون سببى كه وسيلهء حدوث اشيا و امرى كه موجب ايجاد همهء آنها بعد از عدم بود بين و آشكارا و واضح و هويدا نيست ، عقل ما از روى علم و حذاقت و خرد از روى فطنت و فراست حكم جزم نمود كه همگى اشيا موجوده بدايت و اولى و نهايت و آخرى ندارند ، و چون دست زوال و فنا و نقصان و انطفا از دامن همگى كشيده و كوتاه است بناء عليه حكم بر صفت بقا و دوام آن اشياء نموديم .
حضرت رسول ( ص ) فرمود كه آيا شما آن اشيا را قديم يافتيد كه اصلا آنها را بدايت ظاهر و پيدا نباشد يا آنكه آن اشيا را دائم و باقى ابد الابد يافتيد كه بالكليه زوال و فناپذير نباشند ، اگر قائل شويد بر آنكه ما اشياى موجوده خارجيه و ذهنيه را قديم و ازلى بلكه باقى و سرمدى يافتيم پس بايد كه شما تعقل و تفكر نفس و شخص خود نمائيد و در آن مرام از روى فراست تمام خوض فرمائيد ، زيرا كه بنا بر اعتقاد شما لازم آيد كه شما در ازل الآزال بهمين صورت و صفت حال موجود باشيد بىقيل و قال ، و شما را مدت بدايت و نهايت نباشد ، يعنى زمانى در سابق بر ايجاد شما نگذشته باشد كه شما در آن زمان اين هيكل صورى و صفت نوعى كه الحال بدين منوال ميباشد سابقا در ازل الآزال بدين نوع و حال موجود نباشيد و يا اصلا از حين عدم پاى در مكان وجود ننهاده


صفحه 56


باشيد بهر نحو و حال كه باشد .
و نيز چون قائل بر اين جمله كه همگى اشيا باقى و دائمند و هرگز زوال و فنا نپذيرند ، شويد بايد كه ذوات شما نيز بر صفت دوام و بقا هميشه پابرجا باشد و اصلا موت و فنا را بر ذات شما راه نباشد . پس اگر طائفهء دهريه بىرويه شما قائل بر اين قول لا يعنى ميگردند هر آينه بيقين شما مدافعه امرى معاينه و آشكارا ميكنيد و امرى كه بحسب بداهت عقل و رأى خلاف آن ظاهر و هويدا باشد ادعا مينمائيد ، در اين مقال تمامى ارباب فضل و حال و اصحاب معرفت و كمال تكذيب شما نمايند ، زيرا كه واضح و روشن و لايح و مبرهن است كه شما قبل از اين بمدت قليل بصفت وجود تغيير و تكميل يافته بوديد ، بلكه باندك زمانى صور نوعيه تمام دهريه بل ساير البريه بمضمون « الجنس الى جنسه يميل » همگى و تمامى هيئت اصلى خود بخاك مستحيل ميگردد .
دهريه بعد از استماع كلام در نظام سيد الانام عليه الصلاة و السّلام گفتند : يا محمد ما اصلا چيزى كه دلالت بر قدم و ازليت اشيا يا بر بقا و ابديت آنها كند نديديم .
حضرت رسول ايزد معبود بآن طائفه فرمود كه پس بچه دليل و حجت ميل بطرف خلاف عقل و رويت كرده حكم بر قدم و ازليت يا بر بقا و ابديت اشياى خارجيه و ذهنيه نموديد . و اگر دهريه شما بواسطه آنكه طرف حدوث اشيا و انقضاى آنها را از طرف قدم و بقا ملاحظه از روى عقل و رأى و مشاهده بطريق فطنت و ذكا نكرده ترك تمييز نموده طرف قدم و بقا را بغير دليل واضح و هويدا راجح دانسته و طرف حدوث و انقضا را مرجوح انگاشته ؛ بيدليلى را دليل خود ساخته ، هر يك از دهريه به پيرويت شما اقتفا و اقتدا بيكديگر داشته چنين قول تزييف بيدليل و بنيان را باعتبار برداشته با كمال بىوثوقى اين كلام بىنظام را بوثوق برداشتند و بدين وسيله تخم حسرت و ندامت در مزارع آخرت خود كاشتند و نيل بدنامى معصيت و ذلت بر وجوه تيره شكوه خود انباشتند « * ( ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ ) * » .


صفحه 57


بايد كه از اين قول ناپسند و كلام كاسد و ناروا توبه و انابت بحضرت الله تعالى نمائيد ، زيرا كه كلام بغير دليل و حجت نزد ايزد علام اصلا انتظام نگيرد و پيش مردم دانا هر كسى آن را بىنظام دانسته بسمع تلقى اصغا نپذيرد ، چه هر گاه شما تمييز حقايق اشيا كما ينبغى و يليق از روى حس و تدقيق نتوانيد نمود كه آيا آنها قديم و ازلى يا باقى و سرمدىاند و طرف حدوث اشيا و انقضاى آنها را نيز بحسب عقل نظر و فكر و مشاهده و تدبر ننموديد كه شايد اين طرف احسن و اولى از طرف اخرى باشد ، و بغير عقل و رويت حكم بر قدم اشيا و ازليت و بقا و ابديت آنها نموديد و حال آنكه بمقتضاى خرد و عقل و بمؤداى كلام حضرت عز و جل و نقل كتب ساير انبيا و رسل حضرت واهب لم يزل چنان مستفاد و مستدل ميگردد كه بغير ذات واحد كافل همگى اشيا از جزو و كل حادث و متزلزل و محدث و منفعلاند ؛ و هر گاه طرف حدوث و انقضا ببداهت عقل و بقول رسل و انبيا ارجح و اولى از طرف مرجوح قدم و بقاى اشيا باشد .
پس بر شما لازم بود كه از روى صدق و اعتقاد حكم بر حدوث اشيا و انقطاع آنها نمائيد و بر خلاف طريق عقل و رأى و اجماع رسل و انبيا بلكه اكثر برايا منمائيد و منكر امر بين و ظاهر مشويد ، چنانچه شب و روز مشاهده و ملاحظه مينمائيد كه هر يك از روز و شب بعد از رفتن ديگرى جلوه‌گر ميشوند و هيچ احدى از سابقين شما نديده و لاحقين نيز نخواهند ديد كه هر دو يكوقت جمع شوند يا هر دو برطرف گردند ، بلكه ( مصرع ) :
يكى چون رود ديگرى آيد بجاى پس آنگاه حبيب الله بآن طايفه گمراه فرمود : آيا پيش شما دهريه بىرويه جايز است كه شب و روز يك زمان جمع شوند ؟
گفتند : نه يا محمد .
حضرت رسول انام عليه الصلاة و السّلام فرمود : بلكه چون شب بىنور لباس