بايد كه از اين قول ناپسند و كلام كاسد و ناروا توبه و انابت بحضرت الله تعالى نمائيد ، زيرا كه كلام بغير دليل و حجت نزد ايزد علام اصلا انتظام نگيرد و پيش مردم دانا هر كسى آن را بىنظام دانسته بسمع تلقى اصغا نپذيرد ، چه هر گاه شما تمييز حقايق اشيا كما ينبغى و يليق از روى حس و تدقيق نتوانيد نمود كه آيا آنها قديم و ازلى يا باقى و سرمدىاند و طرف حدوث اشيا و انقضاى آنها را نيز بحسب عقل نظر و فكر و مشاهده و تدبر ننموديد كه شايد اين طرف احسن و اولى از طرف اخرى باشد ، و بغير عقل و رويت حكم بر قدم اشيا و ازليت و بقا و ابديت آنها نموديد و حال آنكه بمقتضاى خرد و عقل و بمؤداى كلام حضرت عز و جل و نقل كتب ساير انبيا و رسل حضرت واهب لم يزل چنان مستفاد و مستدل ميگردد كه بغير ذات واحد كافل همگى اشيا از جزو و كل حادث و متزلزل و محدث و منفعلاند ؛ و هر گاه طرف حدوث و انقضا ببداهت عقل و بقول رسل و انبيا ارجح و اولى از طرف مرجوح قدم و بقاى اشيا باشد .
پس بر شما لازم بود كه از روى صدق و اعتقاد حكم بر حدوث اشيا و انقطاع آنها نمائيد و بر خلاف طريق عقل و رأى و اجماع رسل و انبيا بلكه اكثر برايا منمائيد و منكر امر بين و ظاهر مشويد ، چنانچه شب و روز مشاهده و ملاحظه مينمائيد كه هر يك از روز و شب بعد از رفتن ديگرى جلوهگر ميشوند و هيچ احدى از سابقين شما نديده و لاحقين نيز نخواهند ديد كه هر دو يكوقت جمع شوند يا هر دو برطرف گردند ، بلكه ( مصرع ) :
يكى چون رود ديگرى آيد بجاى پس آنگاه حبيب الله بآن طايفه گمراه فرمود : آيا پيش شما دهريه بىرويه جايز است كه شب و روز يك زمان جمع شوند ؟
گفتند : نه يا محمد .
حضرت رسول انام عليه الصلاة و السّلام فرمود : بلكه چون شب بىنور لباس
ديجور درپوشد و چادر قيرگون بر سر افكند روشنان فلك هر يك بدو رنگ در تحريك آيد ، در آن هنگام همگى و تمامى سكنه زمين بامر و مشيت حضرت رب العزت بنوم و اناخت و خواب استراحت راحت نمايند و روز سعادت فيروز بحكم رب غفور اسباب عيش و سرور و ابواب اضائت و نور متعلق و مستور گرداند ، في الفور سپاه ظلام شب بيك ناگاه بر اطراف و اكناف دهر درآمده روى گيتى را قيرگون و سياه نمايند ، و هر يكى از سياه پوشان زنگىوشان شب چون مريخ خون آشام از جام شفق افق جرعهكش گشته زهره و مشترى بساغرى و خادمى آنها كمر اطاعت و نطاق متابعت بسته از ابتداى ظهور ظلام شام تا هنگام طلوع و بروز تباشير صبح نور فروز روز حال بدين منوال بود . و چون خورشيد عالم افروز چادر ظلمت عشق را بر كناره افق چون دل دشمن شق نموده ساعد سيمين و مرفق زرين نورانى از براى انهزام سپاه ظلمانى شب با تيغ و علم علم كرده عسكر نورگستر فيض اثر را بتاختن امر كرد . همان كه شعشعه برق خورشيد سر در زواياى تكاياى سياهپوشان شب گذاشته هنوز ديدهء سلطان روز با حشمت تمام بمسكن و مقام سپاه ظلام نرسيده باشد كه آن اسپاهان تيره سرانجام سپر ظلمت بسر كشيده از بيم جان ترسان و لرزان و خود را بچاه دهشت و زندان وحشت انداختند و تا طلوع روز ديگر از هول و بيم بحال يك ديگر نپرداختند ؛ و اين مقدمه شب و روز بدين نهج و مرام الى يوم القيام متوالى و مستدام خواهد بود . پس هر گاه چنين باشد كه بعد از افول يكى طلوع و ظهور ديگر شود لازم آيد كه آنكه پيشتر رود سابق باشد و آنكه در مرتبهء دوم جارى گردد مسبوق بود .
گفتند : يا محمد واقع چنين است كه بيان كرديد .
بعد از آن حضرت رسول ايزد منان روى توجه اقبال بجانب آن جهال ضال كرده گفت هر گاه شما حكم بحدوث روز و شب كه پيش از ايجاد و حدوث شما بود ، نموديد يا آنكه ملاحظه و مشاهدهء آنها بيقين ننموديد ، پس بر شما لازم است كه همگى اشيا
را حادث دانيد و منكر ذات و قدرت واجب تعالى نشده او را قديم ازلى و باقى سرمدى دانيد نه ديگر را .
بعد از آن حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم پرسيد از آنها كه آيا شما شب و روزى كه قبل از حدوث و ايجاد بنياد شما بود آن را متناهى ميدانيد يا غير متناهى اگر غير متناهى بايد كه آخر شبى بشما رسد كه او را نهايت و اول ظاهر و پديد نباشد و هر چه چنين است قديم است ، يا آنكه شب و روز متناهى است پس لازم آيد كه در سابق زمان باشد كه شب و روز در آن زمان موجود و معين نباشد ، و اين بداهت عقل و رأى باطل و ظاهر و هويدا است .
گفتند : يا محمد بلى در اين مقدمه حق بجانب شماست .
پس آنگاه حضرت حبيب الله تعالى فرمود : كه آيا شما قائل ميشويد باينكه عالم قديم و غير محدث است و حال آنكه شما دانا و عارفيد معنى آنچه در سابق اقرار بآن نموديد از حدوث ليل و نهار ، و همچنين واقف و عالميد بمعنى آنچه در سابق منكر آن بوديد مثل حدوث اشيا و مانند آن ؟
گفتند : بلى يا محمد ما بر جميع حقايق اقوال خود بالتمام عالم و مطلعيم .
حضرت رسول ايزد معبود فرمود كه پس اين نيز مثل چيزهاى مبصر و مرئى شما بود كه بعضى از آن محتاج در قوام و التيام بلكه در بقا و دوام ببعضى ديگر باشند و تا آن اجزاء بهم نرسند وجود آن ممكن بحسب عقل و امكان نباشد ، چون بناى عمارت كه محتاج بآلات و اجزاى بسيار است از احجار و اخشاب و اوتاد و حبال ، زيرا كه عمارت بغير ما يحتاج منسق و محكم نگردد بلكه بغير ضروريات وجود آن ممتنع و محال است .
همچنين است حال جميع اشيا كه بنظر شما درآيد اكثر آنها در ربط و نظام مرتبط و محتاج بالتيام و انتظام اشياى ديگرند ، و هر گاه احتياج بعضى ببعض ديگر بجهت قوت و استحكام يا بواسطه تماميت و انسجام آنها قديم باشند بنا بر اعتقاد شما يا آنكه
صفات محدثه در آنها ظاهر و هويداست ، پس ما را اعلام نمائيد كه اگر جميع اشيا حادث باشد چگونه است و چه فساد دارد مع هذا صفات حادثه در آن اشيا بغايت ظاهر و هويدا باشد چنان كه گذشت .
چون طايفه لئام كلام خير الانام عليه الصلاة و السّلام باين غايت و انجام استماع و اصغا نمودند حيران شدند .
در آن حال رسول ايزد متعال گفت : اگر شما در باب اشيا صفات غير مذكورات بجهت آنها گذشته يا آينده داشته باشند بايد كه بيان كنيد .
چون آن طايفه بىرويت يافتند كه براى اشياء محدثه كه توانند بيان نمود ندارند مگر آنكه گويند اين موجود اينست كه جماعت دهريه را زعم چنانست كه آنها قديم بغير دليل مستقيماند ، پس از اين جهت دهريه بىرويت ملزم و ساكت گشته گفتند : يا محمد ما را فرصت و مهلت دهيد تا در كار خود ملاحظه از روى نظر و فكر نمائيم .
پس از آن حضرت نبى الانس و الجان روى بجماعت ثنويه بىرويه كه ميگفتند نور و ظلمت دو مدبرانند در خلقت زمين و آسمان ، آورده فرمود كه شما را چه چيز بر اين داشت كه قائل باين قول غير معقول شديد ؟
گفتند : يا محمد ما جميع خلق اشيا را منحصر در دو صنف يكى خير و ديگرى شر يافتيم ، و نيز بوجدان و تجربه يافتيم كه خير ضد شر است چنانچه صحت ضد ضرر ، فلهذا ما منكر اين امر شديم كه يك فاعل محال است دو امر خير و شر و نفع و ضرر را توانند موجود و ظاهر گردانيد بلكه هر يك از خير و شر را فاعل ديگر بحسب عقل و فكر بايد ، چنان كه برف مثلا از روى كمال تدبر و حال ممتنع و محال است كه بنوعى كه آتش مسخن و گرم ميگرداند او نيز ميتواند گرم نمود همچنان كه آتش بىقيل و قال محال است كه تبريد تواند كرد ، بناء عليه اثبات دو صانع بجهت ظلمت و نور بوساطت خرد
و شعور مقرر و مشهور كرديم .
حضرت رسول عليه الصلاة و السّلام بعد از استماع كلام ناتمام آن طايفه تيره سر انجام فرمود كه آيا هر يك از الوان سواد و بياض و سرخ و زرد و سبز و ازرق را ضد يك ديگر نيافتيد زيرا كه از اين دو رنگ بموجب عقل و حال ممتنع و محال است كه در يك جسم و يك محل متلون و متوطن گردند چنانچه حر و برد بواسطهء ضديت محال و ممتنع است در يك محل مجتمع گردند .
گفتند : بلى يا محمد يافتيم ما كه هيچ دو رنگ از روى يافت عقل و فرهنك در يك محل لبث و درنگ نمىتوانند كرد .
حضرت نبى المحمود در جواب فرمود كه پس بر شما لازم و واجب گردد بعدد هر لون صانع ديگر ثابت و مقرر گردانيد تا فاعل هر ضد از الوان مذكوره غير فاعل ضد ديگر باشد .
حضرت امام الهمام جعفر بن محمد الصادق عليه السّلام فرمود كه چون آن طايفه لئام كلام حقيقت ارتسام رسول ايزد علام بر اين نهج و مرام استماع و استعلام نمودند ساكت شدند ، در آن حال نبى ايزد متعال فرمود :
ظلمت و نور چگونه در يك محل مختلط و مسطور گردند كه نور بمشيت رب غفور بالطبع ميل بصعود و عروج دارد و ظلمت بموجب طبيعت مائل هبوط و نزول است و فيما بين اين دو امر بديهى مباينت كلى است كه از روى عقل اين دو امر در يك محل مجتمع گردند چنانچه شما مىبينيد كه هر گاه دو شخص يكى ارادهء سفر مشرق و ديگرى ميل سير جانب مغرب كند و هر يكى بطى مسافت مقصود روان گردند و در آن مرام سعى تمام و جهد لا كلام نمايند هر يك از ايشان بهر خطوه و گام بناكام دو گام از ديگر مستغرب و بعيد گردند ، آيا مادامى كه اين دو شخص ساير و قاطر متردد و شاطر بموجب اراده و قصد بجانب مركز و مقصد باشند . بنا بر اعتقاد شما هيچ احتمال ملاقات آن دو كس
با يك ديگر دارد ؟ .
گفتند : نه يا محمد زيرا كه هر يك چون طى مسافت بخلاف نحو مسافت ديگر مىنمايند بنا بر اين ملاقات ايشان با يك ديگر محال ظاهر و عيان است .
در آن وقت حضرت رسول عليه السّلام فرمود كه بنا بر اين ظاهر و معين شد كه ظلمت و نور هرگز در يك محل مختلط و مستعمل نگردند ، بجهت آنكه سير هر يك بخلاف جهت سير ديگر است ، بواسطهء آن كه سير نور بطرف بالا و سير ظلمت به - صوب هبوط و حضيض منتهض است .
بعد از آن حضرت نبى الانس و الجان فرمود كه پس چگونه اين عالم بوسيلهء امتزاج امرى كه محال است بآن چيزى ممتزج شود حادث گردد بلكه اين نور و ظلمت هر دو مدبران جميعا مخلوقان ايزد سبحانند و بدلايل مذكوره خالق و صانع نيستند بلكه در وجود محتاج بموجدند .
چون طايفهء ثنويه جواب اسئله خود باين آب و تاب از حضرت رسالت مآب شنيدند ملزم و مضطرب چون سيماب و عاجز و متحير و بىتاب گشته گفتند : يا محمد چون ما را تاب سؤال و جواب شما از روى صدق و صواب نماند ما را به عنايت خود فرصت و مهلت فكر در باب مذهب و مآب نمائى . و الله اعلم بالصواب .
بعد از التزام ثنويه حضرت سيد البريه روى بمشركين عرب آورده فرمود كه شما براى چه اختيار پرستش اصنام بر اطاعت ايزد علام نموديد و اين شيوهء ناپسند را پسنديده دانستيد ؟
آن طايفه در جواب حضرت رسالت مآب گفتند كه ما بواسطهء عبادت و بندگى اصنام تقرب و احترام و عزت و اكرام بملك العلام مىنمائيم .
نبى الاكرام بجهت انتباه و ايقاظ آن لئام گفت : آيا اين آلهه و اصنام شما را سامعهء تامه هست كه امر و حكم حضرت رب العزت را استماع نمود طاعت سزاوار از روى
تحقيق و عبادت او كما ينبغى و يليق نمايند تا شما بوسيله تعظيم آنها تقرب بحضرت بارى تعالى نمائيد ؟ گفتند : نه يا محمد .
حضرت فرمود كه شما چيزى كه بدست خود تراشيده و سرانجام آنها نموده باشيد اگر از آنها متصور بود و لايق و سزاوار بندگى توانند كرد بايد كه آنها شما را عبادت كنند ، مگر آن كه خداى كه او عارف بمصالح امور دنيوى و عواقب اخروى و حكيم است شما را بهر چه تكليف بآن نمايد چون شما را اطاعت رب العزت واجب است اگر بتعظيم آن اصنام ضاله و آلهه باطله امر نمايد در آن هنگام حكم و امر ايشان لازم است ، و اين محال است كه ايزد علام امر بتعظيم اصنام نمايد .
حضرت امام الهمام جعفر بن محمد الصادق عليه السّلام مىفرمايد كه چون بين الخاص و العام كلام باين مقام رسانيد و آن مشركين لئام در قول و كلام ناتمام خود خلاف تمام نمودند بعضى از آن طايفهء ضاله گفتند كه خداى متعال در سابق احوال حلول در هياكل و صور رجال بدين هيئت و مثال نمودند و ما اين صور و هياكل را محض بواسطهء عزت و تعظيم و احترام و تكريم آن صور و هياكل سابقه كه پروردگار ما حلول در آنها نمود و آن صور را بدان وسيله معزز و احترام فرمود ما نيز اين صور و هياكل را بصورت آنها معمول گردانيم و بندگى و تعظيم اينها بواسطهء آنها مينمائيم .
و جمعى ديگر از آن طايفهء وخيم العاقبه گفتند كه اين صور آلهه و اصنام صور اقوام است كه در سالف زمان آن عيان مطيع فرمان مهيمن منان بودند و اطاعت و متابعت امر و فرمان ايزد سبحان ظاهر و هويدا پيش از ما نمودند ما نيز تمثيل صور ايشان و معمول هياكل آن اعيان نموده بندگى ايشان محض بواسطه عزت و احترام و تعظيم حضرت ايزد علام مىنمائيم .
و برخى ديگر از آن طايفهء بيرويت و نظر گفتند كه چون مهيمن اكبر ايجاد حضرت
ابو البشر عليه السّلام نمود ملائكه كرام را بالتمام امر بسجدهء آدم عليه السّلام فرمود ، و همگى آن طايفه باحترام اطاعت او اليقيم ، و چون آدم عليه السّلام وفاة يافته و ما از شرف ادراك صحبت كثير البركة آن محروميم اين هياكل و صور همه را بصورت آن حضرت مصور نموديم و بجهت تقرب و احترام مهيمن علام چنان كه ملائكه كرام به وسيلهء سجدهء آن حضرت عليه السّلام معزز و با اكرام شدند ما نيز سجده و عبادت صورت او را موجب اعزاز و اكرام و وسيلهء احترام خود دانسته بدان قيام و اقدام مىنمائيم ، چنان كه در سابق شما نيز بزعم خود بصوب مكه مأمور به عبادت رب غفور شده بوديد و مدتى بدان نهج مأمور قيام و اقدام مىنموديد و بعد از آن در بلد غير مكه محاريب و مساجد نصب فرموده آنها را مسجد و معبد خود گردانيده سجده بسوى مكه مينمائيد . يقين كه قصد و ارادهء شما همان عين كعبه است نه آن مساجد مصنوعه و محاريب مخترعه بلكه قصد شما بكعبه نيز قصد عبادت و بندگى بسوى عز و جل است نه تعظيم كعبه و بندگى آن محل .
چون كلام اصناف مشركين عرب بالتمام باين مكان و مقام رسيد حضرت سيد النبى المبعوث الى الخاص و العام رو بسوى آن طايفه اولى آن كفره لئام خمول كه قائل بحلول ايزد علام در هياكل و صور أنام بودند آورده گفت :
شما در طريق خود بىشك و ريا خطا كرديد و بدان وسيله گمراه گشته در تيه ضلالت و غوايت چون غول بيابان حيران و سرگردان بلكه مانند شياطين از روى تمرد و طغيان از اطاعت حكم و فرمان حضرت رحيم الرحمن برآمده مسلك و منهج ضلال را عين امانى و آمال خود دانسته باين اقوال نامعقول قايل گشته مىگوئيد كه حضرت واهب متعال حلول در هياكل و صور رجال باين هيئت و مثال كه از مسجد ثابت اعمالست كرده ، ما تصور اين صور بجهت تعظيم صور سالفه كه پروردگار ما حلول در صور آن رجال كرده از ذات اصلى باين هيئت ثانى مستبدل و مصور شده عبادت مينمائيم .