بندگى مقدس كه لايق ايزد اقدس بوده باشد نداريد ، نه علم شما محيط است بآن كه خالق كسى كه مستحق عبادت از روى تعظيم و لايق پرستش و طاعت از روى عزت و تكريم باشد او را بساير بريات در مرتبه اكرام طاعات و احترام عبادات مساوات و محاذات نبايد داشت ، چنانچه شما در مشاهدهء صوريه ملاحظه مىنمائيد كه هر گاه پادشاه يا بزرگى را در مرتبهء اعزاز و تعظيم و احترام و تكريم با بندگان او مساوى دانيد آيا بحسب خرد و عقل اين عمل و فعل باعث هيچ نوع كمى رتبه و اكرام آن بزرك با احترام مىشود يا نه ، چنان كه اگر شخص بزرگى بواسطهء صغير تعظيم و تكريم زياده از حد مستقيم كند بيقين كه در نزد عقل سليم اين تعظيم نامستقيم است ، پس بنوعى كه آن احترام بجهت آن صغير ناموافق است ايضا طاعت و عبادت ايزد خالق را با بندگى و متابعت ساير خلايق مساوى دانستن نالايق است .
چون آن طايفه لئام استماع كلام معجز نظام سيد الانام نمودند گفتند : بلى چنين است .
حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود كه بر همهء صاحبان فهم و ذكا ظاهر و هويدا است كه تعظيم واهب كريم از شما بواسطهء تعظيم صور آن بندگان مطيعين ايام قديم است ، آن تعظيم غير مشكور موجب زور رب غفور است .
حضرت جعفر بن محمد الصادق عليه السّلام فرمود كه چون كلام حضرت نبى الاكرام باين مقام انجام يافت آن طايفه مشركين بيرويت گفتند : يا محمد ما بعد از اين فكر در مذهب و دين خود مينمائيم .
پس آنگاه حضرت حبيب الله بجانب فرقهء سوم مشركين بىدين كه بحضرت سيد المرسلين ميگفتند كه ما در بندگى حضرت رب العالمين با شما در طريقت موافقت داريم چنانچه شما گاه بكعبه نماز ميگذاريد و گاه در ساير بلاد و امصار در محاريب و مساجد سجده و بندگى حضرت بىنياز بجاى مىآوريد ما هم گاهى بنوعى و گاه بنوع
ديگر سجده عبوديت خالق اكبر بتقديم ميرسانيم و همه وقت بندگى ما به واسطه ايزد تعالى است ؛ روى آورده فرمود كه : شما براى ما مثل زديد و ما را در عبادت بمشابهت و مماثلت خود بمقابلت فرا گرفتيد عين غلط و خطا است ، زيرا كه ما بندههاى ايزد وهاب و مخلوق و مربوب رب - الاربابيم بأمر حضرت خالق سميع مطيع مأمور و بنهى رب العلى منزجر و مقصوريم و در هر محل و مكان كه حضرت ايزد سبحان از ما اراده طاعت در آن مكان نمايد از روى اخلاص و ايقان بانقياد همگى جوارح و اركان قيام و اقدام مينمائيم .
خلاصه كلام آنكه ما بهر نوع و بهر وجهى كه مأمور گرديم عبادت و بندگى رب غفور بهمان نهج مأمور بحيز ظهور رسانيم و قدم از طريق مأمور بمسلك غير مأذون نگذاريم و بهيچ وجه من الوجوه بخلاف حكم بىچون پى نسپاريم ، و چون شما را به حقايق ارادت حضرت واهب العطيات اطلاع كما ينبغى و يليق از روى تحقيق نيست طريق عبادت و بندگى ما را قياس بطاعت و عبادت خود مينمائيد اميد است كه عز و جل از اراده طاعت ما بر نهج اول روش ثانى را كراهيت و مهمل داشته باشد ، فلهذا ما را نهى از جرأت تعدى از حكم و امر نموده چه حكم باقتصار و اختصار آن فرمود ؛ و چون ما را در هنگام بندگى ذات ستوده صفات امر توجه بكعبهء معظمه نمود ما هم اطاعت حكم حكيم على الاطلاق بگوش سمعنا اصغا نموديم . و در ثانى الحال ما را بواسطهء بعد از بيت الحرام حضرت ايزد علام در هنگام عبادت و طاعت ذات اقدس او در هر بلاد و امصار كه باشيم امر توجه بجانب مكه مكرمه زادها الله شرفا و تعظيما الى يوم القيامة فرمود ما نيز امر مهيمن عزيز را بسمع رضا تلقى نموديم و بهر كه حكم و ارادت حضرت عزت بر آن تمشيت يابد مطيع و منقاديم و پاى از دائرهء حكم و امر خلاق العباد بيرون ننهاديم و تا حيات مستعار باقى و پايدار است فرمانبرداريم .
اما شما بيان و اعلام نمائيد كه سجده عبوديت كسى كه بصورت آدم بود بچه وجه
و چه نوع مينمائيد و بامر و حكم كه بدان كار ناشايست نافرموده اقدام مىفرمائيد ، حضرت قادر عالم ملائكه را مأمور بسجدهء آدم گردانيد نه بنى آدم را ؛ و ملائكه را نيز امر بسجود كسى كه بصورت آدم باشد نفرمود ، زيرا كه صورت مشابه آدم غير آدم است . پس قياس بىاساس شما صحيح و روا نباشد و چون شما از رب غفور مأمور به سجده آدم و صورت مشابه او نيستيد شايد كه معمول شما مكروه رب العلى باشد و شما را اطلاع كما هو حقه بر آن نباشد .
بعد از آن حضرت نبى الانس و الجان از لسان معجز نشان بيان نمود كه مثلا اگر كسى شما را مأذون گرداند كه روز پنج شنبه داخل سراى او كه در مدينه دارد در محله بنى فلان ، آيا جايز در حق است شما را كه اگر جان شهر در محلهء ديگر يا در اين شهر خلاف مذكور دار و سراى داشته باشد داخل شويد يا كسى يك جامه از جامههاى خود بشما بخشد يا يك بنده از بندههاى خود بشما عنايت نمايد يا اسب خاص از طويله خود بشما مرحمت فرمايد شما را سواى مأذون فيه كه گرفتن آن و رخصت تعدى و تصرف در غير مأذون صحيح و مستحسن ايزد بىچون نيست چه ، اگر ديگرى بجاى آنها برداريد نامشروع ظاهر و هويدا است .
گفتند : بلى يا محمد بايد كه اختصار بر مأذون نمود ، چه تصرف در ملك غير بغير اذن و رخصت شيوهء ارباب ظلم و عداوت است نه طريقهء مرضيه عدالت .
در اين حال رسول با اقبال بلبل ناطقه را باين مقال متكلم گردانيد كه آيا بعضى ملوك اهل دنيا در معنى عدم تقديم غير در ملك و مال او بغير اذن و رخصت او احق و اولى است يا آنكه حضرت حق سبحانه و تعالى در اين معنى سزاوار و احرى است ؟
مشركين گفتند : حضرت رب العالمين معين باين معنى اليق و اولى است ؛ زيرا كه مالك الاملاك و محرك الافلاك اوست بايد كه هيچ احدى از ثريا تا مركز خاك تصرف در املاك ايزد منان بغير اذن ايشان ننمايد .
حضرت نبى الانس و الجان فرمود كه پس شما چرا چنين كرديد و سجده اين
صور و هياكل بغير اذن حضرت قادر عادل نموديد ؟ امام الانام جعفر بن محمد الصادق عليه السّلام گفت كه مشركين لئام چون سخنان صدق نشان سيد الانام باين حجت و الزام شنيدند گفتند كه يا محمد ما را مهلت عنايت فرمائيد كه ما نظر و فكر در باب مذهب خود نمائيم . بعد از آن سكوت و بهت را شعار خود ساخته ملزم مانند .
و نيز حضرت امام الهمام جعفر بن محمد الصادق عليه السّلام قسم بذات ايزد كرام ياد نمود كه بآن خداى كه حضرت سيد المرسلين را از روى حق و صدق بثقلين بنبوت و رسالت مبعوث گردانيد كه پنج روز بر آن طوايف امم مختلفة المذاهب منقضى نشده بود كه همگى و تمامى آن طوايف خمسه كه بيست و پنج نفر بودهاند بخدمت حضرت سيد البشر بالتمام حاضر آمده بشرف اسلام و ايمان مشرف شده باتفاق گفتند :
يا محمد بعزت واحد صمد ما هرگز حجت و دليل در هيچ زمان مثل دليل و برهان شما بديدهء عيان ملاحظه و مشاهده ننموديم . و گواهى ميدهيم كه خداى تو بحق و تو رسول صادقى « و الله * ( يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ وَإِلى طَرِيقٍ مُسْتَقِيمٍ » . در ذكر و بيان الزام يافتن اعيان مشركين از حضرت سيد المرسلين از حضرت ابو محمد الحسن بن علي العسكرى عليه السّلام مروى و منقول است كه آن حضرت از لسان معجز نشان بيان فرمود كه من روزى از پدر بزرگوار خود پرسيدم كه آيا جد عاليمقدار ما رسول حضرت ايزد غفار عليه سلام الملك الجبار در ايام نبوت وقتى كه جماعت يهود و مشركين با آن حضرت تعنت و لجاجت ميكردند آيا نبى المختار با آن طوايف اشرار مباحثه و مشاجره و مجادله و مناظره مينمود ؟
پدر جليل القدر من فرمود : بلى مراتب بسيار بسيار از آن حضرت با كفار بواسطه
اثبات و الزام حكم حضرت ايزد متعال مباحثه و جدال نمودند ، و از آن جمله يكى آنست كه حضرت ايزد منان در قرآن لازم الاذعان در چند آيه حكايت و اعلان مينمايد : اولى * ( « وَقالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَيَمْشِي فِي الأَسْواقِ لَوْ لا أُنْزِلَ إِلَيْه مَلَكٌ ) * » الى قوله * ( « رَجُلًا مَسْحُوراً » ) *[1].
آيهء ثانيه * ( « وَقالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ ) * »[2]آيهء ثالثه « * ( وَقالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الأَرْضِ يَنْبُوعاً ) * » الى قوله تعالى * ( « كِتاباً نَقْرَؤُه » ) *[3].
بعد از آن اى كافران از روى جهل و عدوان سخنان بىبنيان فراوان بحضرت نبى الانس و الجان به تعنت اعلام و اعلان نمودند چنانچه تفصيل آن مجمل على سبيل التوضيح و العيان بيان گردد ، پس آنگاه گفتند : يا محمد اگر تو در دعوى نبوت و ادعاى رسالت مثل موسى عليه السّلام و التحيه صادق و با حجت و صاحب آيت بودى بايستى كه بواسطهء اسئله كه ما از روى تغير و افترا بشما كرديم بر ما صاعقهء بلا فرود آمدى و ما نيز بر مثال قوم موسى كه بآن سؤال بيجا بصاعقه آتش بلا سوختند سوختمى ، زيرا كه آنچه ما از شما بواسطه تقريع و تغير و افترا و استدعا خواستيم بمراتب بيشتر از اسئله يهود اشرار است .
تفصيل اين اجمال از روى صدق مقال آنست كه حضرت ابو محمد الحسن بن على العسكرى عليه السّلام ميفرمايد كه روزى حضرت سيد البريه با جمعى از اصحاب بنزديك كعبه معظمه نشسته بودند ناگاه جماعتى از رؤساى قريش كه اكثر آنها با يك ديگر قوم و خويش بودند مثل وليد بن مغيره مخزومى و ابو البحترى و ابو جهل پسران هشام و
[1]سورة الفرقان : 7 - 8 .
[2]سورة الزخرف : 31 .
[3]سورة الاسراء : 90 - 93 .
عاص بن وائل سهمى و عبد الله بن ابى امية المخزومى ، و با هر يك از ايشان جمع كثير از اقوام و خويشان ايشان فراوان بودند ، همگى آن طايفه اهل تمرد و طغيان در آن هنگام حاضر شدند .
در آن محل حضرت رسول عز و جل با جمعى از اصحاب كه مستسعدين آن محفل رضوان مآب بودند بتلاوت كتاب مستطاب ايزد وهاب مشغول گشتند و آن حضرت اصحاب را بامر و نهى اعلام ميفرمود ؛ در آن هنگام بعضى از آن مشركين لئام تيره سرانجام با بعضى ديگر از روى حيرت تمام گفتند كه كار محمد در اين ايام بغايت نظام است و خطاب امر و نهيش در نهايت استحكام و انتظام ؛ اگر شغلش باين نسق و مرام باشد در اندك زمانى ما را توطن در اين مقام حرام است بايد كه ما بهيئت اجتماعى بصورت مجموعى نزد او رفته ابتدا بسرزنش و ملامت و تبكيت و فضاحت او نموده پس از آن او را از روى حجت و برهان الزام تمام نمائيم و هر نوع كلام و مقال كه مينمايد كه از ايزد متعال آوردم باطل و از درجه اعتبار ساقط و عاطل گردانيم تا خطب امر و نهيش در نظر اصحاب او بىقدر و اعتبار و منزلتش خوار و بيمقدار گردد .
چون حال او بدين منوال انصرام و استبدال يابد اميد است كه بوسيله تبديل احوال ترك امانى و آمال خود نموده منزجر از افعال و اقوال خود نيز گردد و من بعد پيرامون غى و باطل و تمرد و طغيان بىحاصل خود نگردد ، و ما و خود را از جميع مراتب دعوى بيجا مستخلص سازد و من بعد بمثل آن قول و فعل نپردازد . و اگر منزجر و منفعل و حال و اوضاعش مستبدل عامل ميان ما و ايشان شمشير برندهء خون - فشان است .
چون همگى آن لئام باين سخنان بىبنيان همداستان شدند ؛ ابو جهل دغل گفت كسى از اصحاب ما كدام متولى كلام و مباحثه و الزام محمد عليه الصلاة و السّلام مىشود ؟
عبد الله بن ابى امية المخزومى كه باعتقاد خود اعلم آن طايفه بىسرانجام بود گفت : من بمباحثه و مشاجره و مجادله و مناظرهء تمام بحجت او را الزام نمايم و زنگ غم و غصه و الم اين حكايت و قصه از قلوب محبت اسلوب احبه خود بزدايم ، آيا بمن كه مقارن حسابى و مجادله كافى او باشم راضى هستيد كه شر و مهم او را از شما كفايت نمايم و خاطر عاطر شما را در باب او من كل الوجوه جمع گردانم .
ابو جهل گفت : بلى .
پس آن قوم پر نفاق يكسر باتفاق به پيش آن ماه فلك دانش و خورشيد آسمان آفرينش تازه نهال بوستان يثرب و بطحا نوباوهء گلستان مدينه و ام قرى انجم نور افروز سياهروزان دار الكفر يهود و نصارى بيضاى نور افزاى ليالى ظلام محبان در هنگام جزا شكننده اظهر جاحدان در روز دغا ناسخ ملل و اديان رسل پيشين و انبيا معلم « و علم ما لم يكن يعلم » در مبدء درسگاه « فأوحى ربه ما اوحى » سلطان چار بالش « لى مع الله تعالى صفى » و يحيى و خليل و كليم و امين و حبيب ملك العلى ابو القاسم محمد النبى المصطفى عليه صلوات رب الارض و السماء آمدند .
عبد الله بن ابى امية المخزومى كه از روى كثرت علم و مال اعز آن رجال بلكه اضل آن جهال بود آن بىسعادت و اقبال قدم مناظره قيل و قال از روى بحث و جدال پيش گذاشته شروع در كلام بىنظام نموده گفت : يا محمد دعوى بزرك و سخن هائل مىكنى و گمان چنان مىبرى كه تو رسول رب العالمين باشى ؛ هيهات كه حضرت ارحم الراحمين و خالق الخلائق اجمعين پيغمبرى چنين بساير مخلوقين مبعوث و مرسل گرداند ؛ زيرا كه تو مثل ما بشرى و چنانچه ما محتاج بأكل و شرب دوام و تردد اسواق بجهت سرانجام مهام قيام و اقدام مىنمائيم تو نيز بهمان طريق در انصرام اكل و شرب و تردد اسواق سعى تمام مىنمائى ، بنا بر اين دعواى نبوت و ادعاى رسالت بشما اصلا نسبت ندارد .
شما قياس اساس هر كار بمشاهده اشياى صوريه روزگار از روى اعتبار اختيار نمائيد چنانچه اگر پادشاه روم با پادشاه فرس ارادهء ارسال رسول بولايت ديگر بنمايند بالبداهه و اليقين شخصى بواسطهء آن امر تعيين فرمايند كه در معرفت و كمال و در غنى و ثروت و مال از اقران و امثال ممتاز بيشبيه و مثال بود و صاحب سراپردهها و خيام و قصور عاليه و دور متعاليه در غايت رفعت و استحكام و مالك و صايف و خدمه و غلام بىحد و انجام باشد ، چنين كسى بزرك صاحب مال و منال را برسالت ارسال دارند و اين پسنديدهء همه مخلوقين بلكه مستحسن حضرت رب العالمين است .
و هر گاه آنهائى كه بندگان كمى و عبيد كمترين رب العالمين باشند چنين كنند پس عز و جل چرا مانند و مثل تو كسى كه غنى و متمول نيستى چون بدعوى تو برسالت ساير بريت كه از تو بمال و ثروت و عزت و مكنت زيادت باشد ارسال دارد ، بحسب عقل و رويت اين نوع رسالت مستحسن هيچ امت نيست .
ديگر آنكه اگر تو پيغمبر بودى بايستى كه فرشته حضرت عز و جل پيوسته با تو رفيق و عدل بودى كه هر چه تو مىفرمودى او تصديق كلام تو مىنمودى و ما خلقان همگى بديدهء عيان مشاهده ميكردمى ، چون ملكى با تو نيست ظاهر آنست كه پيغمبر نباشى ، چه اگر حضرت داور براى ما پيغمبر ارسال ميگردانيد يقين كه از جنس غير بشر از فرشتگان معتبر بجهت پيغمبرى ما مرسل ميگردانيد نه مثل تو بشر را ، و هر گاه تو پيغمبر نباشى و از تو بعضى چيزهاى خلاف ظاهر بين و ظاهر گردد پس تو ساحر ماهر باشى .
چون عبد الله بن ابى امية المخزومى كلام بىنظام خود باين مقام رسانيد حضرت نبى المحمود فرمود كه فلان هيچ چيز از سخنان بىتمييز تو باقى ماند ؟
گفت : بلى ، اگر خداى تعالى از جنس بشر پيغمبر براى ما بشر ميفرستاد بايست كه پيغمبر بسيار بسيار اعز و اجل بلكه از ما و تو متمولتر بساير بشر مبعوث و مرسل