شما قياس اساس هر كار بمشاهده اشياى صوريه روزگار از روى اعتبار اختيار نمائيد چنانچه اگر پادشاه روم با پادشاه فرس ارادهء ارسال رسول بولايت ديگر بنمايند بالبداهه و اليقين شخصى بواسطهء آن امر تعيين فرمايند كه در معرفت و كمال و در غنى و ثروت و مال از اقران و امثال ممتاز بيشبيه و مثال بود و صاحب سراپردهها و خيام و قصور عاليه و دور متعاليه در غايت رفعت و استحكام و مالك و صايف و خدمه و غلام بىحد و انجام باشد ، چنين كسى بزرك صاحب مال و منال را برسالت ارسال دارند و اين پسنديدهء همه مخلوقين بلكه مستحسن حضرت رب العالمين است .
و هر گاه آنهائى كه بندگان كمى و عبيد كمترين رب العالمين باشند چنين كنند پس عز و جل چرا مانند و مثل تو كسى كه غنى و متمول نيستى چون بدعوى تو برسالت ساير بريت كه از تو بمال و ثروت و عزت و مكنت زيادت باشد ارسال دارد ، بحسب عقل و رويت اين نوع رسالت مستحسن هيچ امت نيست .
ديگر آنكه اگر تو پيغمبر بودى بايستى كه فرشته حضرت عز و جل پيوسته با تو رفيق و عدل بودى كه هر چه تو مىفرمودى او تصديق كلام تو مىنمودى و ما خلقان همگى بديدهء عيان مشاهده ميكردمى ، چون ملكى با تو نيست ظاهر آنست كه پيغمبر نباشى ، چه اگر حضرت داور براى ما پيغمبر ارسال ميگردانيد يقين كه از جنس غير بشر از فرشتگان معتبر بجهت پيغمبرى ما مرسل ميگردانيد نه مثل تو بشر را ، و هر گاه تو پيغمبر نباشى و از تو بعضى چيزهاى خلاف ظاهر بين و ظاهر گردد پس تو ساحر ماهر باشى .
چون عبد الله بن ابى امية المخزومى كلام بىنظام خود باين مقام رسانيد حضرت نبى المحمود فرمود كه فلان هيچ چيز از سخنان بىتمييز تو باقى ماند ؟
گفت : بلى ، اگر خداى تعالى از جنس بشر پيغمبر براى ما بشر ميفرستاد بايست كه پيغمبر بسيار بسيار اعز و اجل بلكه از ما و تو متمولتر بساير بشر مبعوث و مرسل
ميگردانيد ، چرا اين قرآنى كه زعم تو آنست كه ايزد متعال آن را بتو ارسال و انزال نمود و تو را بدان وسيله بشرف نبوت و رسالت معزز فرمود آن را بيكى از اين دو مرد بزرگ كه در اين دو ده ميباشند انزال و ارسال ننمود ، يكى وليد بن مغيره كه متوطن مكه معظمه است و ديگرى عروة بن مسعود كه در طايف ساكن است ، چه در ثروت و مال و در رتبهء جاه و جلال الحال در مكه و مدينه بلكه در ساير بلاد و محال وجود مثل اين دو مرد با اقبال ممتنع و محال است ، زيرا كه هر يك از ايشان اگر اراده كنند چند سال تمامى سكنه باديه بلكه همگى متوطنين اين دو شهر معظم مكه معظمه و مدينه مكرمه و ساير محال را بملك و مال غنى و بىمثال گردانند و فقير و مسكين و محتاج در اين سرزمين نگذارند ، و چون حال فقر وفاقه و مسكنت و عيله تو بر همگنان اظهر من الشمس است پس حضرت ايزد منان اين كار عظيم الشأن باهتمام و شأن شما بچهسان گذارد .
حضرت رسول ايزد مهيمن معبود فرمود كه اى عبد الله ديگر از سخنان تو چيزى كه ارادهء بيان آن داشته باشى موجود و باقى ماند ؟
گفت : بلى يا محمد ، ما ايمان بشما و اوامر و نواهى ملك تعالى نمىآريم تا آنكه زمين مكه كه مملو از احجار صمده و عره محشور از كوههاى صلبه است شكافته چشمههاى انهار عذوبت آثار كه بغايت صاف و خوشگوار باشد ظاهر گردانى ، چه حفر اراضى اين ديار بواسطهء كثرت احضار بغايت صعب و دشوار است و چون ما و ساير برايا محتاج بآبهاى روان بجهت تحصيل قوت و باقى ضروريات در اين جهانيم بايد كه شما نهايت سعى و اهتمام خود را در باب انصرام جريان انهار مبذول گردانى تا جميع خلايق بآسانى زندگانى كنند و بشرف اسلام و ايمان درآيند و عبادت و بندگى حضرت حق سبحانه و تعالى و اطاعت بر طبق خواهش شما نمايند تا آنكه شما را باغ گرمستانى تابستانى نخلستانى بودى كه ما و كافه برايا از آن نخل و اعناب پيوسته
تفكه و اطعام خود و اصحاب در هر باب در جميع محل و مآب مينموديم ؛ بلكه مترددين اكناف و اطراف نيز از فواكه اين جنت از فواضل احسان و انعام خالق بيمنت متفكه ميشدند و در عقب آن باغ آبهاى صافى جارى بودى تا همگى از آن حظ وافر و بهرهء لا كلام مىيافتند و آن آب وسيلهء آبروى دعوى شما من كل الابواب ميگرديد .
يا آنكه مدعاى شما آسمان بر سر ما ساقط گشتى چنانچه زعم شما يا محمد آنست كه اگر تيرگى بلا از آسمان بر ما طاهر و عيان گردد هر آينه ما آن را بچيزى ديگر حمل نموده آن را ابر سياه سوخته بىآب ميدانيم بلكه آن را نوعى از عذاب شناسيم اميد است كه ما قائل بحقيقت اين كلام شويم .
يا آنكه تو اى محمد با خداى خود و ملائكه بمقابله ما بيائيد شايد كه بوسيلهء تقابل ايزد علام و ملائكه كرام ما بوساطت استفهام و استعلام بر حقايق دين و آئين تو بالتمام اطلاع و اعلام يابيم .
يا آنكه با شما زخارف دنيا كه عبارت از مال باشد ميبود و تو ما و ساير برايا را باعطاى آن غنى و بىنياز ميگردانيدى . مع هذا اميد است كه ما همچنان طاغى از فرمان شما باشيم چه از شما مكرر استماع نموديم كه انسان بوسيلهء كثرت مال و استغناء ابغى و اطغى گردد و هرگز پيرامون طريق هدايت و اهتدا نگردد .
اى محمد اگر تو صعود و عروج بآسمان كه اصعب اشغال و اتعب اعمال است نمائى و ما را باطاعت شما و عبادت و بندگى ايزد تعالى امر فرمائى هرگز مطيع حكم خدا و متابعت شما ننمائيم تا آنكه از سماوات العلى كتاب على حده بنام ما باين مضمون كه اين كتاب از نزد خداى تعالى عزيز حكيم دانا بسوى عبد الله بن ابى امية المخزومى با ساير رفقا كه در طريق و رستگار امر ما مصر و مستمرند منزلست بايد كه او تبعه با كمال صدق و ادب ميل بدين و مذهب محمد بن عبد الله بن عبد المطلب كه اشرف دودمان لؤى بن غالب است نموده پاى اخلاص پيش گذاشته طريق حق و دين مهيمن خالق را
از روى صدق برداشته اسلام و ايمان بمحمد كه پيغمبر قادر سبحان و برگزيدهء ايشان است آرند و شيوهء تمرد و استنكاف و طريقه عداوت و اعتساف بگذارند و اصلا بمخالفت امر و حكم ايزد داور پاى نسپارند .
مع هذا بعد از آنكه تو اى محمد جميع ملتمسات و تمامى مدعيات ما را بانجام و انصرام مقرون گردانى معلوم نيست كه ما بوسيلهء بعضى و عدوان اطاعت و فرمان تو نمائيم و ايمان بتو آريم ، بلكه اگر ما را نيز در طريق عروج و صعود آسمان رفيق خويش نموده ابواب آن را مفتوح ساخته ما را مرتفع بآن محال و داخل طبقات آسمان ايزد لا يزال گردانى هر آينه سخن ما آنست كه تو اى محمد چشم ما را بوسيلهء سحر بستى و دل ما را نيز از همهء مدعيات گسستى تا آنكه ما ملت و دين ترا مذهب و آئين خود نموده تابع سحر تو گرديم ، و اين در پيش ما رؤساى قريش صاحب مال و جاه بىشبهه و احتمال ممتنع و محال است .
در اين حال رسول ايزد متعال روى توجه و اقبال به آن مضل تيره مآل آورده فرمود كه آيا ديگر تو را سخنان بىبنيان خلجان خاطر باشد كه ارادهء بيان آن نمائى ؟
عبد الله گمراه گفت كه يا محمد اين همه كلام از روى لجاج و ابرام بجهت احتجاج و الزام تو آوردم بلاغ كافى و اسكات وافى تو نيست آنچه ما را در باطن و ظاهر در خاطر و ضماير مظهر و مضمر بود ناطقهء بيان ما عيان نمود شما را در باب جواب ما آنچه ظاهر و هويدا باشد بفرماى و ما را انتظار مفرماى ، و اگر حجت و برهان واضح و عيان مؤسس دارى با كمال فصاحت و بلاغت نفس همهء آنچه ما از شما سؤال از روى بحث و جدال كرديم براى ما بيان نمائى .
بعد از آن حضرت سيد الانس و الجان سر بسوى آسمان كرده گفت : بار - خدايا چون سامع جميع اصوات و دانائى معلومات توئى استماع كلام ربانى نظام اين مرده انام نمائى كه چه مىگويند و راه مخالفت حكم و امر تو را بدلائل ناتمام بچه
نوع ميپويند .
چون حضرت شفيع العصات اين مناجات بحضرت قاضى الحاجات نمود در آن هنگام حضرت واحد علام بانزال و ارسال اين آيات صدق سمات نبى الاكرام را بر جميع مقالات فاسدهء آن لئام اعلام نمود ، چنانچه در كتاب لازم الاحترام فرمود : « * ( وَقالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَيَمْشِي فِي الأَسْواقِ لَوْ لا أُنْزِلَ إِلَيْه مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَه نَذِيراً ، أَوْ يُلْقى إِلَيْه كَنْزٌ أَوْ تَكُونُ لَه جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْها وَقالَ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً ) * »[1].
تفسير آيه وافى هدايه چنانچه سابقا سمت تحرير يافت آنست كه يا محمد اگر عبد الله بن ابى امية المخزومى و باقى تبعهء او مثل ابو جهل و ابو البحترى پسران هشام و وليد و عاص بن وائل السهمى بتو از روى تعير و سرزنش سخنان گويند و خاطر مبارك تو را آزرده گردانند مثل آنكه گويند كه محمد چون بطريق ما بأكل طعام و تردد اسواق بجهت تنظيم مهام و سرانجام مرام مينمايد بنا بر اين رتبهء نبوت و رسالت را نمىشايد ، يا آنكه گويند اگر محمد پيغمبر ميبود بايست كه فرشته با او بواسطه تصديق نبوت و شهادت رسالتش ميبود چون ملك شاهد مصداق ندارد لهذا كسى بر نبوتش اقرار نيارد ، يا آنكه اگر محمد گنج و مال از عنايت ايزد متعال ميداشت كه صرف خود و محتاجان مينمودى آن نيز في الجمله دليل نبوت و عزتش بودى . چون حضرت واهب بيچون او را بغنا و ثروت مال ممنون نگردانيد و از ساير اغنيا مفخر و سرفراز ننمود بيقين حضرت رب العالمين بنبوت او را مبعوث نفرمود .
يا آنكه اگر محمد را جنات و بساتين در اين ولايت و سرزمين بود كه خود و ساير الناس باكل فواكه و اثمار آن استيناس با يك ديگر ميگرفتند شايد بدان وسيله جمعى اختيار دين و آئين او ميكردند و جماعت ظالمان اهل عدوان ميگفتند كه چون حال محمد
[1]سورة الفرقان : 7 - 8 .
بر منوال امانى و آمال ما مصروف و معطوف نيست اگر كسى تابع او گردد البته آن كس تابع مسحور كه بجادوى فريفته شده گرديد .
و گاه بمزخرفات ديگر خاطر عاطر سيد البشر را ملول و مكدر ميداشتند ، مثل آنكه ميگفتند كه اگر محمد بآسمان صعود و عروج نمايد يا ما را بهمراه خود بآسمانها برد و در جميع سماوات سبعه بگرداند تا آنكه كتاب جداگانه از حضرت كريم يگانه براى ما نيارد بايد كه چشمداشت اطاعت و انقياد از ما بردارد .
چون مخزن دل آن بلبل گلستان نبوت عز و جل بواسطه استماع سخنان بىبنيان لا طائل آن كفرهء لئام از ازل بغايت الغايه محزون و نالان و متألم و حيران گرديد حضرت قادر منان خاطر عاطر آن سيد انس و جان را بارسال و انزال اين آيات مبتهج و شادمان گردانيد كه « * ( انْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الأَمْثالَ فَضَلُّوا فَلا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلًا ) * »[1].
يعنى اى محمد نظر از روى خرد و تدبر بجانب آن قوم ابتر نماى كه چون براى شما مثلها زدند و بدان وسيله گمراه و دور از حضرت اله شدند و اين جمع ضليل بواسطه قساوت قلب عليل خود ميگفتند كه محمد ساحر و كاهن و جادو و شاعر است ، ديگر از مثلهاى بد چيزى باقى نگذاشتند كه نسبت بذات عديم المثال تو ندادند ، پس از اين استطاعت راه ديگر براى مثل زدن ندارند .
ايضا مرة بعد اخرى بواسطه مزيد تسلى دل نبى عليه صلوات الرب العلى حضرت ملك تعالى فرمود كه « * ( تَبارَكَ الَّذِي إِنْ شاءَ جَعَلَ لَكَ خَيْراً مِنْ ذلِكَ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ وَيَجْعَلْ لَكَ قُصُوراً ) * »[2].
تفسير اين آيه وافى هدايه آنكه اى برگزيدهء رب غفور بايد كه خاطر فيض مقاطر خود مشعوف و مسرور دارى و اصلا خود را بوسيله خرافات آن طايفه بيسر و پا محزون
[1]سورة الاسراء : 48 .
[2]سورة الفرقان : 10 .
ندارى و غبار ملال بر اذيال دل دريا مثال مملو از لال ؟ ؟ ؟ علم و افضال خود را بوسيله خرافات اى بحار معرفت و كمال راه ندهى كه حضرت ذو الجلال قادر عالم بجميع امانى و آمال همه اهل عالم است اگر از ارادت كامله و قدرت شامله خود نخواهد براى شما منازل خير محافل كه بسيار بسيار از آنچه بخاطر و ضماير طوايف بشر مخطور و مضمر گردد از جنات و بساتين و باغات مشتمل بر رياحين كه هر قطعه از قطعات آن جنات دلگشا بوسيله طيب هوا و عذوبت ماء ؟ ؟ ؟ و بسيارى شكوفه الوان چون حسن نيكوان روحافزا و هر نهال بيهمالش مانند ساعد سيمبران دلربا سنگريزههاى اراضيش همگى جواهر و لآلى آبدار ابواب حيطان و جدارش مرصع بترصيع لعل و ياقوت بيشمار كه خيط شعاع بصر اولو الابصار از كثرت تتابع و تلامع انوارش از مطالعه لمعان آن پاى بر جدار بلكه در حديقهء بصر معطل و بيكار مانده و شاهد آن رضوان مثال و حوران در انتظار مقدم حضور ذات فايض النور رسول رب غفور باكمال شوق و سرور بر شرف غرف دور و قصور با كمال غنج و دلال و عشوههاى دلپسند نمونه خال رخسار صاحب جمال بتماشاى صنايع و بدايع حضرت ذو الجلال بتمادى و توالى ايام و احوال بالغدو و الآصال مترقب حضور قدوم فيض لزوم و مترصد طلعت جمال بنويد ادراك وصال مستمال باشند .
اى عزيز حياض رياضش از آب حيات مالامال انهار بحار مثالش مملو از آب زلال بل عيون مشحون بشراب طهور و زنجبيل و عسل مصفى و * ( ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ ) * و سلسبيل براى متعطشان فيافى قيامت پيروان ملت و متابعان امت تو مبذول و سبيل است ، بلكه بجهت تسكين التهاب نواير شوق جميع مشتاقان لقاى ايزد جليل قطره از رشحات سحاب رحمت احديت كافى و كفيل است .
سبحان الله ، عجب عجب حدايقى كه بوسيلهء اميد سكنى و توطن نبى الخالق رشك سوز رحمت احديت ساير حدايق انبيا و رسل صاحب حقايق گشته تعريف توصيفش از حيز امكان و قدرت بشر گذشته ، زيرا كه ادراك و افهام ارباب حدايق و اصحاب دقائق را قدرت سزاوار و لايق بيان نهال رشايق و نخلهاى فايق آن حدايق
نيست فكيف جرأت طابق موافق بيان ساير مضافات و لواحق نمايند يا ورق از اوراق كتاب جمال آن گشايند .
چنين مكان و بستان بجهت تو اى سيد رسولان معين گردانند .
و ايضا بواسطهء تسليه دل آن نبى عز و جل ميفرمايد كه يا محمد « * ( فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ وَضائِقٌ بِه صَدْرُكَ ) * »[1].
يعنى اى محمد برگزيدهء احد صمد اميد است كه اگر بعضى سخنان ناملايم بسمع شريف تو اى سيد عرب و عجم رسيد و دل نازنين تو بآن وسيله و خاطر عاطر ملول و حزين گردد بايد كه آنها را از خاطر فيض مقاطر محو نمائى و اصلا آنها را بضماير و خواطر خود ذخيره ننمائى .
بر ضماير صافيه عارفان نكات و معانى و بر خواطر زاكيه سالكان راه نجات و امانى واضح و عيان و روشن و درخشان است كه ارسال لفظ « لعل » در هنگام خطاب عز و جل بسيد الرسل اظهار كمال شفقت و محبت و نهايت احسان و مودت است نسبت بسيد البريه .
و ايضا حضرت واحد اعلام نبى الاكرام ميفرمايد كه « * ( وَقالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْه مَلَكٌ وَلَوْ أَنْزَلْنا مَلَكاً لَقُضِيَ الأَمْرُ ثُمَّ لا يُنْظَرُونَ وَلَوْ جَعَلْناه مَلَكاً لَجَعَلْناه رَجُلًا وَلَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ ) *[2].
يعنى كافران گفتند كه چرا براى محمد فرشته كه بر طبق نبوتش گواهى دهد خداى تعالى نفرستاد ، ايزد تعالى ميگويد كه اگر فرشته ميفرستاديم هر آينه حكم و امر ما جارى ميشد و قوم هلاك ميشدند .
چنانچه قوم ثمود و عاد هلاك شدند و اين جماعت را بيك چشم زدن مهلت نميدادند و اگر ما فرشته ميفرستاديم او را بصورت مردى ميكرديم ، چنانچه جبرئيل بصورت
[1]سورة هود : 12 .
[2]سورة الانعام : 8 - 9 .