برايا عالم و مطلعيد كه من از عنايت ايزد مهيمن بر همگى شما بلكه از ساير خلق الله تعالى در صحت تميز و عقل از عنايت و مرحمت عز و جل زيادتى دارم ، و هر چه بعمل مىآورم همه از روى كمال علم و فراست و غايت فهم و درايت است و هميشه عزيز و مكرم تمام بنى آدم بوده و خواهم بود .
آيا شما از صغر سن من تا آنكه مرحلهء عمر خود را بچهل سال رسانيدم هرگز مرا خوار يا ذليل يا دروغگوى يا خائن يا خطاكنندهء در قول يا سفيه در رأى ملاحظه و مشاهده كردهايد ؟
گفت : نه .
حضرت فرمود : آيا شما گمان ميبريد كه هر مردى در تمامى طول مدت عمر بحول و قوت نفس خود بدون حول و قوت اقدس معبود معصوم و مقدس ميماند ، اين ممتنع و محال است خصوصا در حق كسى كه باعتقاد شما گاه ساحر و گاه كاهن و گاه بصفات ناپسند ديگر متصف بود ، چنان كه حضرت واحد علام در آيه كلام لازم الاحترام حقايق ضرب امثال آن كفره لئام را به نبى الاكرام اعلام نمود كه « * ( كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الأَمْثالَ فَضَلُّوا فَلا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلًا » ) * .
يعنى آنچه در باب امثال ناپسند كه بخاطر نژند آن جمع ضال ميرسيد در حق رسول ايزد متعال تقصير و تقاعد در آن مقال نكردند و بدان وسيله مضل ضال نشدند ، من بعد ايشان را استطاعت سبيل ديگر زياده از دعاوى كذب فحاوى باطله كه سابقا طريق بطلان و ابطال اقوال آن جهال بوضوح و ظهور رسيد نيست چنانچه پيشتر مذكور شد .
اى عبد الله آنچه گفتى كه چرا اين مرقومه مختومه سبحانى و منزله مكرمه آسمانى بوليد بن مغيره مكى و عروة بن مسعود الطائفي نازل و مرسل نشد كه در مال و منال از اقران و امثال ممتاز و بىمثالند ، بدان كه مال دنيا چنانچه در نزد تو عظيم و با
كمال اعتبار است در نزد حضرت واحد مختار هيچ نوع تعظيم و اعتبار ندارد ، چه اگر دنيا و ما فيها در پيش حضرت ملك تعالى معتدل بجناح پشه ميبود و بدان مقدار وزن و اعتبار ميداشت حضرت آفريدگار كفار اشرار و مخالف فجار را بسقى شربت آب ايثار نميكرد ، قسمت مال ايزد متعال بدست امانى و آمال تو نيست بلكه واهب بىمنت از روى مرحمت مال خود را بهر احدى به مرتبت او قسمت نمايد و هر چه اراده و مشيت احديت بر آن متعلق گردد نسبت بحال خلقان بحيز ظهور و عيان رساند .
اى عبد الله چنان كه تو بواسطهء تلف مال در كمال قلق و اختلال و در غايت خوف و بد حال ميگردى نيز حضرت بىمثال را از خداى تعالى بجهت مال و حال نيست بلكه او را نظر برتبه فضل و كمال معرفت ايزد ذو الجلال است يا آنكه ايزد متعال محفوف بمال و حال را معزز و با اقبال نميداند ، چنانچه تو اى عبد الله آن مرد صاحب مال و حال را لايق اعظام مراتب عزت حضرت ذو الجلال ميدانى . پس بنا بر اين او را تعريف بنبوت ميكنى و ميگوئى كه او لايق رتبهء نبوت و درجهء رسالت است .
ديگر آنكه حضرت غنى كريم را طمع بمال و حال هيچ احدى نيست تا آنكه او را بغير اطاعت و متابعت امر و حكم معزز و با احترام گرداند ، اما چون ترا چشم بمال و حال آن مرد است بجهت همين او را مخصوص نبوت ميگردانى ، و حضرت بىنياز اى عبد الله هيچ كس را بمحنت آز و هوس نگيرد چنان كه كار و شغل تو استعمال اين فعل و عمل است ، فلهذا تو تقديم من لا يستحق التقديم مينمائى و اصلا تصور قبح تقديم مفضول بر فاضل نمىنمائى ، و اين وسيلهء فساد بسيار و موجب عدم اختيار مذهب و دين حق ممتاز است .
اما معاملهء حضرت عز و جل بر منهج عدل مستقر و مستعمل است ، بناء عليه بواسطه افضليت مراتب دين و بجهت جلالت ملت و آئين اختيار كسى كه افضل و اتقى در طاعت و متابعت و اجدى و اسعى در بندگى و خدمت باشد مينمايد و كسى كه در مراتب
طريق عبوديت احديت و اختيار خدمت واحد صمديت بطىء و كاهل و در اعزاز ملت و آئين ساهى و غافل بود مهيمن اكبر او را در نظر نيارد و آن را كه چنين حال صعب باشد هر چند صاحب مال و حال بود ايزد متعال نظر بملك و مال او ننمايد زيرا كه اين مال و حال از مزيد تفضل واهب ذو الجلال است و هيچ احدى از بندگان واحد واجب را بر او قدت ؟ ؟ ؟ و ضربت لا ريب نيست و نرسد كه گويد كه هر گاه حضرت اله فلان بتفضل ملك و جاه از عبد ديگر ممتاز و مستثنى گردد بايد كه ايضا از روى كرم و تفضل او را بشرف رتبهء نبوت و درجه رسالت مشرف و مكمل گرداند ، زيرا كه هيچ احدى را اكراه حضرت بر خلاف مراد الله تعالى و مدعى و الزام واحد علام بر تفضل و اكرام هر يك از انام جايز و با نظام نيست ، بجهت آنكه تفضل حضرت خالق نسبت بآن در سابق بهمان اعطاء نعم لايق بود نه تفضلات و عطيات ديگر ، زيرا كه واحد داور هر بشر را بهر چه سزاوار درخور بود عطا و احسان نمود و هر چه تقاضاى عدل و حكمت او بود معمول فرمود .
اى عبد الله نمىبينى كه حضرت غنى اكبر يكى را غنى و كريه منظر و ديگرى را فقير و خوش منظر و ثالث را شريف و فقير ابتر و رابع را غنى ليك فرومايهتر گردانيد و جميع انام را واهب علام بيك وتيره و بيك انجام انصرام نگردانيد ؛ پس غنى را جايز و روا نيست كه گويد چرا واجب تعالى جمال فلان را بمال من اضافه ننمود و مرا باعطا و احسان اين دو چيز سرافراز و ممتاز نگردانيد ، و ايضا صاحب جمال را رخصت در هيچ حال نيست كه اعتراض بحضرت ذو الجلال نمايد كه چرا واهب بىمثال ملك و مال فلان را بجمال من نفزود و مرا بآن وسيله غنى و بىنياز ننمود ، و همچنين شريف را جايز و مستحسن نيست كه گويد چرا عليم دانا مال فلان را اضافه نگردانيد بشرافت من و وضيع را نيز تجويز ننمودند كه اعتراض بحضرت خالق الجواهر و الاعراض نمايد كه چرا حضرت آفريدگار مرا فرو مايه و خوار اهل روزگار داشته و شرف و اعتبار فلانى را بمن ارزانى نداشته
خلاصهء سخن آنكه هيچ احدى از بندگان ايزد مختار را بر حضرت مهيمن غفار اعتراض جايز و سزاوار نيست و ليكن حكم و امر براى ايزد داور است در تقسيم روزى خلايق ، واهب خالق نيز مختار است بهر نوع كه خواهد جارى ميگرداند و هر چه اراده نمايد معمول فرمايد و او حكيم در افعال و محمود در اعمال است بالبداهه و اليقين هر نسبت بحال هر يك از مخلوقين عمل كند از روى حكمت و عدالت است ، و چون عالم و داناست و ميداند كه مناسب بحال بنده كدامست همان را معمول گرداند خواه غنا و ثروت و خواه فقر و مسكنت و خواه مرض و صحت خواه خوارى و شرافت .
اى عبد الله آن سؤال بىمآل كه نمودى كه « * ( لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ ) * » بنوعى كه سابقا تفسير آن سمت تحرير يافت اين جواب باصواب از دلايل و برهان واضح و عيان جواب آنست .
اى عبد الله حضرت ملك تعالى ميفرمايد « * ( أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ » ) * يا محمد آيا اين خلايق قسمت رحمت پروردگار مينمايند يا من ، بلكه « * ( نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا ) * »[1]واجب تعالى شأنه ميفرمايد كه تقسيم معيشت در ايام حياة مستعار دنيا بساير برايا از غنى و فقير و صغير و كبير و وضيع و شريف و قوى و نحيف و مريض و صحيح و جميل و قبيح و كريه و صبيح و بنده و آزاد و خسته و دلشاد يا محمد ما مينمائيم و هر كسى را بهر چه لايق و سزاوار دانيم عطا فرمائيم ، بلكه بعضى از بشر محتاج ببعضى ديگر در ملك و مال و بعضى را به بعضى محتاج به علم و كمال گردانيم ، چنانچه يكى محتاج مال ديگر و آن ديگر محتاج بعلم يا بسلعه و كالاى ما بخدمت اوست .
اى عبد الله گاه مىبينى كه اجل ملوك در جاه و حشم يا اغنى الأغنياء در ثروت مال و كثرت خدم محتاج گردند يا فقير الفقراء به يك نوع از انواع ضروريه مثل آنكه چيزى در پيش آن فقير باشد كه در نزد آن پادشاه نباشد بلكه در ممالك محروسهء او موجود
[1]سورة الزخرف : 32
نشود و آن ملك را احتياج تمام به آن چيز درويش باشد ؛ يا آن كه آن پادشاه محتاج بخدمت آن فقير باشد كه پادشاه و ساير خدم و حشم مهياى آن خدمت نباشند و از چاكران هيچ احدى نتواند كه آن ملك را از خدمت آن فقير مستغنى گردانند و محتاج آن فقير نگردانند ؛ يا باب از علم و حكمت آن فقير كه پادشاه محتاج باشد كه استفاده از آن فقير نمايد و فقير نيز محتاج بمال پادشاه است ، پس پادشاه محتاج فقير و فقير محتاج پادشاه باشد .
پادشاه را به نوعى كه سابقا مذكور شد نرسد كه گويد چرا ايزد متعال علم و كمال آن فقير بىمال را بجاه و جلال من جمع ننمود و مرا باعطاى علم و كمال و جاه و مال صاحب شوكت و اقبال نفرمود و آن فقير را نيز جايز و سزاوار نيست كه گويد چرا واهب اكرم به رأى و علم و آنچه من متصرف آنم از فنون علوم و حكم علو مال و ملك فلان حاكم را به آن جمع و ضم و مرا ذى خدم و حشم ننمود و ما را من جميع الوجوه مستغنى نگردانيد .
بعد از آن حضرت رسول ايزد منان تلاوت اين آيه مباركه قرآن بر آن طايفه نادان نمود كه « * ( وَرَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ ) * »[1].
تفسير آيهء وافى هدايه آنست كه يا محمد ما رفع درجات بعضى فوق درجات بعض ديگر گردانيديم و جميع خلايق را بر يك و تيره و نسق نكرديم ، زيرا كه ما به حال همهء برايا عالم و واقفيم ، هر كسى را به آن چه لايق و بحال او مستحسن و مطابق باشد احسان و اعطا نمائيم تا بعضى را بر بعضى ديگر تفوق رسد و استهزا و تذليل كسى كه لايق باشد توانند كرد .
اما اى محمد رحمت حضرت عزت بسيار بسيار است بهتر از مال و زخارف دنيا
[1]سورة الزخرف : 32
است ، زيرا كه مال مجتمع از حلال و حرام در دنيا در معرض زوال و فنا و در مآل گاه باعث وبال بلكه موجب عذاب و نكال است ليكن رحمت لا يزال باقى و بىزوال است .
باز آن ستودهء حضرت اله رو بسوى آن گمراه نموده گفت : اى عبد الله آن چه گفتى كه « * ( لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الأَرْضِ يَنْبُوعاً ) * » تفسير اين آيه مكرمه سابقا مذكور شد ، خلاصهء كلام آنكه :
اى عبد الله آنچه تو مذكور ساختى و بر حضرت رسول اقتراح نمودى و از رأى خود سخنان بىبنيان بسيار بيان كردى ، از آن جمله يكى آنست كه گفتى : اى محمد آنچه من از تو سؤال كردم اگر تو جميع ملتمسات و مدعيات مرا بانجاح مقرون گردانى هيچ يك آنها برهان نبوت و حجت رسالت تو نميشود ، اگر مطلب تو از اين مقالات فاسده و كلمات باطله ايذا كردن يا غمگين ساختن من باشد بدان و آگاه باش كه ذات رسول خداى عز و جل ارفع و اجل و اتم و اكمل از آن است كه متأذى و مغموم بجهل جاهلان و متألم و مهموم از كلام جمعى نادان گشته بر ايشان سخنان غير حجت و برهان بيان كند .
و ديگر از آن جمله تو اى عبد الله مطالبه چيزى نمودى كه اگر تو بانجاح مقاصد و مرام خود ممتاز مىشدى البته هلاك تو در آن بودى .
اى عبد الله حضرت الله متعال ما انبيا را رحمة للعالمين گردانيد بر ما لازم است كه بر جميع عالميان از انس و جان مهربان بوده با غاية رطب اللسان و عذب البيان با خلقان سخنان گوئيم و آنچه براى اهل لجاج و خلاف بيان كنيم برهان و احتجاج باشد و هر چند آنان بسخنان ملايم ملايم نگردند و پيوسته بلوم لايم يا از استماع كلام جمعى از كفار ناملايم ناملايم باشند ما را مناسب و لايق و جدير موافق آنست كه ايشان را بنصايح و مواعظ متعظ گردانيده بطريق مستقيم دلالت نموده تا تابع دين قويم گرداند و از منهج سلوك
و تمرد و اعتساف ميل بسبيل عدل و انصاف نمايند .
و اگر چنانچه محتاج به اظهار خوارق عادات كه عبارت از معجزات است باشد در اسعاف و انجاح آن نيز بذل جهد و سعى خود نمائيم تا ايمان بر ايشان و اطاعت حكم مهيمن سبحان بحجت و برهان لازم و عيان گردانيم نه آن كه سعى و اهتمام در انجام امرى كه سبب هلاكت شما و ساير برايا در آن باشد نمائيم .
اى عبد الله آنچه تو استدعا و اقتراح آن گردى هلاكت در آن بين و ظاهر است و حضرت رب العالمين ارحم الراحمين بمصالح احوال بندگان و انجاح امانى و آمال ايشان اعلم است از آن كه بنوعى كه شما ملتمس امر و چيزى بدون فكر و تميز خواهيد كه اگر وفق اقتراح شما عز و جل عمل نمايد همگى را هلاك گردانيد .
و ديگر از آن جمله يكى استدعاى امر محال است كه وقوع آن جايز و صحيح نباشد تا رسول رب العالمين آن را بتو نشناساند و حقيقت احوال آنها را كما ينبغى و يليق بتو آگاه گرداند و قطع معذرتهاى تو نمايد و راه مخالفت امر واحد اكبر را بر تو تنك ساخته بحجج الله تعالى و براهين واضحه هويدا بر اطاعت حضرت عزت تو را ملجأ گرداند تا آنكه ميل بطرف حق و تصديق رسول صادق و بندگى مهيمن مطلق نمايند و اصلا راه فرار و مقر و محيص انكار تو باقى و پايدار نگذارد .
و از آن جمله يكى اعتراف تو اى عبد الله بر معاندت و تمرد از اطاعت حضرت عزت است ، زيرا كه اقرار بعدم تقبل حجت ظاهرى و عيان و عدم اصغاى دلايل و برهان نمودى ، و كسى را كه قولش چنين و اعتقادش اين باشد جزا و پاداش عذاب نازل از آسمان يا از زمين يا جحيم اسفل السافلين يا شمشير اولياى دين است ، بتحقيق و يقين ترا گريز و ستيز از سه امر اين چنين نيست و چون من مأمور بتبليغ أمر دين بر مخلوقين از جانب رب العالمينم لهذا تو را نيز اعلام و اطلاع بآن نمودم « * ( وَما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ ) * » .
اى عبد الله آنچه گفتى كه ايمان ما صناديد قريش با ساير تبعه و خويش بتو اى محمد موقوف است بر انفجار اراضى مكه كه احجار بسيار و جبال بيشمار دارد بايد كه حفر آن نموده عيون بسيار مملو از آب خوشگوار ظاهر گردانى كه ما را احتياج بسيار بانهار است .
اى عبد الله تو چون از اراده و خواهش حضرت بيچون جاهل و غافلى و اصلا تو را من جميع الابواب اطلاع بر ارادت كامله و قدرت شامله عزيز وهاب نيست التماس آنها مينمائى .
اى عبد الله آيا تو صدق قول مرا در باب دعوى نبوت و ادعاى رسالت موقوف باين ميدانى چنانچه من اگر تقديم و انصرام اين امور مسئوله تو نمايم پيغمبر ميشوم ؟
گفت : نه يا محمد .
حضرت نبى المحمود فرمود : اى عبد الله تو را در زمين طايف باغات بسيار و بساتين بيشمار است ، آيا تو بيشتر از آنكه اراضى آن محال را باصلاح آرى و قابل زراعت و عمارت گردانى در آن سرزمين مواضع فاسده مملو از احجار صخره و جبال صعبه بسيار بود كه همهء آنها را نقل و تحويل نمودى و آن محال را باين حال كه الحال صلاحيت زراعت و عمارت دارد تبديل كردى ، بلكه در آن مكان چشمههاى فراوان جارى و عيان نمودى ؟
گفت : بلى يا محمد .
حضرت رسول فرمود كه آيا تو در آن بساتين كه بواسطهء آن ارتكاب شدايد و محن و متحمل آلام بسيار بجهت اصلاح آن مكمن ؟ ؟ ؟ شدى نظرى در آن دارى ؟
گفت : بلى يا محمد .
آن حضرت فرمود كه آيا بوسيلهء سعى و اهتمام بىغايات كه بجهت آن باغات كردى و آن محل را باين غايت رسانيدى با جمعى ديگر كه در آن سرزمين باغات