اى عبد الله آنچه گفتى كه ايمان ما صناديد قريش با ساير تبعه و خويش بتو اى محمد موقوف است بر انفجار اراضى مكه كه احجار بسيار و جبال بيشمار دارد بايد كه حفر آن نموده عيون بسيار مملو از آب خوشگوار ظاهر گردانى كه ما را احتياج بسيار بانهار است .
اى عبد الله تو چون از اراده و خواهش حضرت بيچون جاهل و غافلى و اصلا تو را من جميع الابواب اطلاع بر ارادت كامله و قدرت شامله عزيز وهاب نيست التماس آنها مينمائى .
اى عبد الله آيا تو صدق قول مرا در باب دعوى نبوت و ادعاى رسالت موقوف باين ميدانى چنانچه من اگر تقديم و انصرام اين امور مسئوله تو نمايم پيغمبر ميشوم ؟
گفت : نه يا محمد .
حضرت نبى المحمود فرمود : اى عبد الله تو را در زمين طايف باغات بسيار و بساتين بيشمار است ، آيا تو بيشتر از آنكه اراضى آن محال را باصلاح آرى و قابل زراعت و عمارت گردانى در آن سرزمين مواضع فاسده مملو از احجار صخره و جبال صعبه بسيار بود كه همهء آنها را نقل و تحويل نمودى و آن محال را باين حال كه الحال صلاحيت زراعت و عمارت دارد تبديل كردى ، بلكه در آن مكان چشمههاى فراوان جارى و عيان نمودى ؟
گفت : بلى يا محمد .
حضرت رسول فرمود كه آيا تو در آن بساتين كه بواسطهء آن ارتكاب شدايد و محن و متحمل آلام بسيار بجهت اصلاح آن مكمن ؟ ؟ ؟ شدى نظرى در آن دارى ؟
گفت : بلى يا محمد .
آن حضرت فرمود كه آيا بوسيلهء سعى و اهتمام بىغايات كه بجهت آن باغات كردى و آن محل را باين غايت رسانيدى با جمعى ديگر كه در آن سرزمين باغات
و بساتين داريد آيا بحسب فهم و عقل تو و آن جماعت بواسطه همين ثروت و استطاعت و تمكن و قدرت پيغمبر حضرت عزت ميشويد ؟ گفت : نه .
حضرت رسول فرمود كه پس چنان كه آنچنان بجهت شما و باقى ياران دليل و حجت و برهان نگردد ايضا افعال و اعمال آنچنان بموجب سؤال شما و ساير ياران حجت و برهان رسول مطيع ايزد منان نشود بلكه دليل قاطع و برهان ساطع بر نبوت و رسالت او معجزات واضحه و آيات موضحه است .
اى عبد الله اين قول بىانجام در باب انفجار اراضى مكه و اظهار عيون و انهار مملو و محتوى بر مياه خوشگوار از بابت ساير كلام بىانتظام شماست ، مثل آنكه گوئى كه ما ايمان در وقت و زمانى بتو مىآريم كه از جاى خود برخيزى و بايستى يا آنكه مقدار فلان مسافت از فلان مكان يا فلان سرزمين طى نمائى يا آنكه فلان نوع طعام تناول كنى ، اين سخنان دخل تام در مطالب و مرام ندارند .
اى عبد الله آنچه تو گفتى : يا آنكه تو را اى محمد باغ انگور يا نخلستان معمور بودى كه تو خود از آن تناول مينمودى و اطعام ما و باقى خلق الله نيز ميكردى و در اعقاب آن باغات و انهار مملو از آب جارى بودى كه خلايق از آن منتفع ميشدى آيا تو را و باقى اصحاب را در طايف اين باغات نخل و اعناب از عنايات حضرت ايزد وهاب هست كه شما و جميع اصحاب بأكل فواكه و اثمار آن مستلذ و كامياب ميگرديد و در عقب آن بساتين ذى ثمار انهار بسيار مملو و مشحون بآبهاى خوشگوار است .
گفت : بلى يا محمد .
حضرت فرمود كه آيا شما و اصحاب هيچ يك بوسيله اين سرانجام از انبياى ايزد علام ميشويد .
گفت : نه يا محمد .
در آن هنگام حضرت نبى المحمود فرمود كه تو اقتراح امر بسيار برسول حضرت ايزد قهار كردى و از او طلب چيزى بيشمار نمودى كه اگر اقدام بر آن مرام نمايد اصلا آن افعال و اعمال دلالت بر صدق مقال آن نبى باخير و اقبال ندارد ، بلكه اگر معاطاة در انجام آن مسئولات بىسرانجام تو نمايد هر آينه دلالت تعاطى كذب آن رسول مختار دارد بجهت آنكه امرى كه دليل نبوت و حجت رسالت او نباشد بحيز ظهور رسانيد بلكه ارتكاب امثال اين اعمال وسيلهء خدعه و فريب دادن جمعيت كه در دين و عقل ضعيف و قاصر الدرك باشند و شأن عاليشان رسول ايزد منان ارفع و اجل و اسمى و اكمل از آن است كه از او امثال اين كار و نشان ظاهر و عيان گردد .
اى عبد الله آنچه گفتى كه تو راستگوى در دعوى نبوت و امر رسالت بودى بايستى كه آسمان بر سر ما جمعى كه تكذيب و انكار تو مينمائيم فرود آيد . اى عبد الله سقوط آسمان بر سر شما موجب هلاكت شما و باقى ياران است ، زنهار امثال اين كار كه مورث هلاكت شما و باقى عشاير بود از ما چشم مداريد زيرا كه رسول رب العالمين بر جميع مخلوقين ارحم از آنست كه وسيله هلاكت و نفرين ايشان شود ، اما آنقدر هست كه رسول حضرت مهيمن سبحان حجت و برهان خداوند عالميان بر تمامى خلقان را بنوعى روشن و عيان گرداند كه همگى ايشان مهتدى گشته بربقهء اسلام و ايمان درآيند و حجج و برهان كه حضرت قادر منان براى رسول فرستاد بموجب اقتراح و خواهش عباد تنها نفرستاد ، زيرا كه عباد بواسطهء كثرت امانى و آمال از ارادت حضرت ايزد متعال جهالند و علم تحقيق و اطلاع حقيق بر مصالح و مفاسد كما ينبغى و يليق ندارند و ايشان را اقتراح و اختلاف بسيار دراز و هوس و مؤسس گردد ، و گاه باشد كه دواعى خواهش ايشان بامور متضاده منتهى گردد كه وقوع آن در نزد ارباب عرفان بعلت محاليت آن منقضى از حيز امكان باشد و تدبير ايزد لا يزال بامر ملزوم المحال جارى و سارى نگردد چه ارتكاب امر محال از حضرت ذو الجلال ممتنع و محال است .
پس آنگاه حبيب الله روى بجانب عبد الله آورده فرمود كه هرگز ديدى كه طبيب لبيب دواى مرضى بموجب طبع و دل آنها نمايد يا آنكه آنچه بحال مريض و معالجه او اصح و انفع داند معمول ميگرداند خواه آن دوا محبوب و مرغوب مريض بود و خواه منفور و مكروه .
عبد الله گفت : چنين است يا محمد .
پس حضرت رسول گفت : اى عبد الله بدان و آگاه باش كه شما و كفره بواسطهء اختيار كفر و تمرد و طغيان از طريق مستقيم ايزد منان منخرط در سلك مرضى شده محتاج معالجه حكيم دانا گشتيد و بتحقيق حضرت سبحانه و تعالى طبيب مهربان شفيق شماست كه درد كفر را دوا بغايت نافع كه حضرت رسول شافع باشد ارسال داشته و شما را در بيمارستان ظلمتكده امراض گوناگون كفر نگذاشته و طريق مضار و منافع آن را بر شما در كمال ظهور و وضوح داشته ، پس اگر از روى عقل و تفكر اطاعت و انقياد امر و استماع قول آن رسول مهيمن اكبر در باب شفا و معالجه آن مرض ذى خطر كفر نمايند بيقين از آلام غير متناهيهء آن امر مضمر مستخلص شده شفاى كامل و صحت عاجل و آجل يافته بصحت جسم و روح در ايام حيات مستعار در تمامى غبوق و صبوح مسرور و ابواب عبوديت و طاعت واحد سبوح بر خويش مفتوح داشته پاى از طريق اخلاص و متابعت برنداشته در تمامى اوقات خمسه همين شيوهء مرضيه و طريقه مستحسنه را مبذول و مرعى داشته آن را سبيل مستقيم دين قويم واجب كريم پنداشته تخطى و تقضى آن را جايز و روا نداشته همواره بتذكار و تكرار همين كار مشتغل باشند كه موجب فيوضات نشأتين و عنايات بىغايات دارين است ، و اگر العياذ با لله از طريق مستقيم حضرت الله پاى راه بيراه گذاشته باشند بيقين در دنيا بيمار دائمى و در عقبى ذليل و مهين خواهند بود « * ( ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ ) * » .
اى عبد الله هرگز ديدى كه شخصى دعوى حق بر شخصى نمايد و مدعى عليه منكر
باشد و حاكم عرف از حكام دنيا بر احضار بينه بموجب اقتراح و خواهش مدعى عليه نه بر وفق عقل و شرع بمدعى گويد كه هر نوع شهود كه مدعى عليه از تو طلب دارد حاضر نماى ، بناء على هذا هر گاه احضار شهود بر طبق خواهش مدعى عليه بر مدعى لازم گردد در آن هنگام هيچ احدى دعوى خود بر ديگرى ثابت نتواند كرد و باين وسيله و سبب مدعى اثبات حق لازم بر رفته مدعى عليه نميتواند نمود ؛ بنا بر اين فرق و تمييز ميان ظالم و مظلوم و كاذب و صادق نباشد زيرا كه هر يك از ظالم و كاذب اقرار بظلم و كذب خود هرگز ننمايند و شاهدى بر حقيقت احوال ايشان عالم و مطلع باشد چون لازم است كه بموجب دلخواه آنها اقامت شهادت نمايد پس اشهاد بر ظلم و كذب كاذب ميسر نباشد و اگر احيانا مشهود و مطلعين اداى شهادت بر نهج شرع قويم و سبيل مستقيم نمايند ظالم و كاذب جرح ايشان فرمايند و ظلم و كذب ظاهر نگردد و تفرقه ميان ظالم و كاذب مبين نشود .
اى عبد الله آنچه گفتى كه بايد حضرت الله تبارك و تعالى و ملائكه اعنى مسبحان ملاء اعلى در مقابله ما آيند تا ما بوسيلهء تقابل ايزد تعالى و ملائكه سماوى آنها را بديده عيان مشاهده نمائيم و حقيقت دعوى نبوت و ادعاى رسالت ترا از ايشان استعلام و استفهام فرمائيم ، بدان اى عبد الله از روى اين حال و حصول اين مآل محال است ، و محاليت اين در نزد عارف دانا در كمال ظهور و بىخفاست زيرا كه حضرت رب العالمين همچو ما مخلوقين نيست كهايد ورود يا متحرك و مقابل چيزى گردد كه تو با كسى ديگر او را تواند ديد يا امثال شما كسى چيزى از حضرت ملك تعالى تواند شنيد ، بواسطهء آنكه شما استدعاى رؤيت حضرت قادر متعال كه بنزد ارباب فضل و حال و اصحاب معرفت و كمال ممتنع و محال است نموديد و واحد ذو الجلال مانند آن چيزهاى بىثبات و مال است كه شما و باقى كفره لئام باغواى شيطان و تبعهء آن نافرجام بسوى اصنام خوانده شديد و آن اصنام ضعيف و ناقص شماست كه تردد آن اصنام بنزد شما و رفتن شما پيش
آنها ميسر است كه نه سامع و نه مبصر و نه مغنى و نه عالم و باخبر است و اصلا آن اصنام نفع بشما و بساير انام رسانيدند بلكه ضرر بسيار در آخرت كه عبارت از عذاب بيشمار و گرفتارى دائمى و حرقت نار است براى عبده اصنام معين و برقرار است .
اى عبد الله آيا شما را در مكه و طايف ضياع و عقار و باغات و نخيل و اعناب بسيار است جميع از گماشتگان و كاركنان شما در آن مكان بجهت اصلاح و انجام و تنظيم و اهتمام آن محال و مقام هستند يا نه ؟
گفت : بلى بغير قوام و عمال آن مكان چون انتظام و استعمال بايد .
حضرت رسول فرمود كه آيا تو بنفس خود بحقايق احوال آن محال رسيده سرانجام باغات و بساتين آن سرزمين مينمائى يا قوام و عمال تو بآن اشتغال نمايند ؟ .
عبد الله گفت : ما را نويسندگان و قوام هستند كه اهتمام جميع آن محال مينمايند .
حضرت حبيب الله گفت : اى عبد الله اگر عمال و مزدوران و خدام شما بنويسندگان شما گويند كه شما آنچه بما مكتوب و مرقوم گردانيد هر چند بحكم سيد ما و شما باشد ما آن را قبول نداريم تا آنكه عبد الله بن اميه را پيش ما بياوريد و ما او را ببينيم و از خود گواهى بنوشته شما دهد و گويد كه بلى آنها بفرمودهء من بشما چيزى نوشتهاند ، و چون ما را روبروى عبد الله بن اميه كنيد نوشتجات قبول است و الا ما را قبول سخن شما نيست .
آيا شما اى عبد الله تجويز قول عمال و مزدوران و خدم ميكنيد كه امثال اين افعال و اعمال كه از ايشان سانح شود مستحسن است و شما را روا ميداريد كه عمال تو ترا بحضور خود بطلبند و اين نوع خفت بر سر تو آرند ؟
گفت : نه يا محمد .
حضرت رسول فرمود كه پس همان مرقومه شما كه نويسندگان بموجب حكم شما قلمى نمودهاند چون بعمل تو رسد براى سند ايشان كافى و صحيح است يا نه ؟
گفت : بلى .
حضرت فرمود كه اى عبد الله آيا شما دوست ميداريد كه بمجرد رسيدن نوشتهء تو عمال و خدم تصديق آن نمايند و اصلا از اهليت موقوف نداشته حامل ورقه تو را انتظار نفرمايند ؟
گفت : بلى يا محمد .
پس آنگاه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه اى عبد الله اگر نوشتهء تو از پيش عمال و كاركنان و مزدوران مسترد گردد و رافع رقم شما را بنزد شما آرد و گويد كه يا سيد فلان عامل تو اقتراح حضور شما دارند و ميگويند تا عبد الله بن اميه حاضر نگردد اين مسموع من نيست ، آيا اين عامل مخالف قول تو هست يا نه و تو بآن حامل نوشته آيا ميگوئى كه تو رسول منى به پيش عمال من و من تو را مشير و صاحب راى و امر خود بگردانيدم بلكه تو مأمور باستماع امر و حكم منى بايد كه از سخن و فرمودهء من تخلف و انحراف جايز ندارى و از فرمان و نوشتجات من قدم بيرون نگذارى .
گفت : بلى يا محمد تبعه و عمله هر احدى را اطاعت قول و فعل مالك و سيد ايشان لازم است .
حضرت حبيب الله بعبد الله گفت : پس چگونه چيزى كه بر خدم و حشم و عمال خود تجويز ننمائى برسول حضرت رب الارباب و مالك الرقاب كه پروردگار عالميان و موجد انس و جان و باقى اشياى ظاهر و عيان است روا ميدارى و او را مأمور ميگردانى كه چنين و چنان بحضرت مهيمن سبحان گستاخى كرده عرض نمايند كه بعضى امر بفعل ما نهى از آن فرمايند و حال آنكه تو مثل آن فعل از رسول و خدم و حشم خود چشمداشت ندارى .
عبد الله بعد از استماع اين كلام صدق التيام حضرت رسول ايزد علام سر تحير بگريبان فرو برد .
حضرت سيد البريه گفت : اى عبد الله اين حجت قاطعه و ادلهء واضحه بل برهان ساطع بر بطلان جميع اقوال فاسده و كلمات لاطائله تو است كه بر حضرت رسول اقتراح نمودى .
اى عبد الله آنچه گفتى كه اگر تو را خانه پر از زخارف دنيا كه عبارت از طلاى احمر است ميبود في الجمله دلالت بر جلالت شان و رفعت مكان تو ميكرد .
اى عبد الله آيا بتو رسيده كه امروز عزيز مصر گنجخانههاى مملو از زخارف دنيا دارد و مالك خزاين بسيار و جواهر و لآلى بيشمار است ؟ .
گفت : بلى يا محمد .
حضرت نبى البرايا فرمود كه آيا عزيز مصر باعتقاد شما بوسيلهء آن ثروت و غنا منخرط در سلك اوليا ميگردد .
عبد الله گفت : نى .
حضرت نبى المرسل فرمود : همچنين محمد كه نبى بحق و فرستادهء ايزد خالق بجميع خلق است مال وافر و زخارف متكاثر ميداشت اصلا هيچ نوع دلالت بر نبوت و حال و رسالت و كمال او نميگرديد ، بدان كه محمد بواسطهء كثرت جهل و قلت عقل و كلام بىتأمل تو متأذى و مغموم و متألم و مهموم نگردد بواسطهء آنكه عالم و مطلع بجميع حجج و براهين حضرت رب العالمين است . اما اى عبد الله آنچه گفتى كه اگر تو از حضيض زمين عروج و صعود بآسمان هفتمين يا بسماوات ديگر نمائى ما بتو ايمان بوسيلهء آن نياريم تا آنكه واهب يگانه كتاب جداگانه بجهت ما ارسال و انزال نمايد و ما را در آن كتاب باطاعت و متابعت تو امر فرمايد تا ما آن كتاب را تلاوت و قرائت نمائيم ، بعد هذا معلوم ما نيست كه بجادهء شريعت تو درآئيم يا نه .
اى عبد الله صعود بآسمان بىشائبهء ريب و گمان بغايت الغايت اصعب از نزول از آنست پس هر گاه تو از روى اعتساف اعتراف نمائى يا آنكه اگر من صعود بآسمان نمايم تو ايمان حضرت ايزد سبحان نمىآرى ، همچنين بتحقيق و يقين در هنگام نزول از آسمان كه باعتقاد شما اسهل و ايسر از آنست بشرف اسلام و ايمان مشرف و با ايقان نخواهى شد زيرا كه خود اقرار بعناد حجت و برهان خالق زمين و آسمان كردى