بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 11


هر مهمّ أهمّ كه شغلى از آن أضعف و أعظم نباشد اگر چه قتل على باشد مرا بر آن أمر مقرّر گردانيد كه بقدر وسعت قوّت و امكان قدرت سعى و اهتمام تمام در انصرام و انجام آن نمايم أبو بكر و عمر گفتند : سبحان الله مقصود ما همين قتل على است ترصّد و ترقّب از شما آنكه نوع سعى و اهتمام در حصول اين مقصد كبير و مرام خطير نمائى كه قبل از اطَّلاع أحدى از صغير و كبير اين أمر بحيّز تصدير رسد .
خالد گفت : كه اين فكر صائب شما موافق خواهش و دواعى نفس ما است در هر وقت و زمانى اشاره نمائيد بجان منّت دارم ، أبو بكر گفت كه : من قبل از طلوع صبح بجهت أداى نماز فجر بمسجد پيغمبر حاضر شوم و على نيز در آن زمان بواسطه ء نماز و بندگى مهيمن كار ساز حاضر گردد شما نيز با شمشير تيز ببهانه ء نماز جماعت در آن وقت حاضر باشيد و چون من نماز تمام نمايم و سلام دهم بايد كه تو بسرعت تمام در همان دم گردن على را بزنى و ما و خود را از خوف و يأس و شدّت او مستخلص گردانى بلكه عالمى از فتنه و فساد و خوف و حركت و افساد او الى يوم التّناد برهانى خالد وليد متقبّل و متضمّن انصرام آن أمر گرديد آنگاه هر يك بآرامگاه خويش رفتند .
أسماء بنت عميس كه زوجه ء معقوده ء أبو بكر بود چون بر پيمان و عهد ايشان واقف شد بغايت حيران گرديد في الحال بجاريت خود گفت : بايد كه بسرعت و استعجال خود را بخانه ء أمير المؤمنين على و فاطمه ( ع ) رسان و بعد از عرض سلام و بندگى و اخلاص من بخدمت ايشان حقايق مقدّمات اتّفاق قوم بر قتل آن حضرت معروض گردان و اين آيه ء وافى هدايت بر آن ولىّ ايزد منّان بخوان كه * ( إِنَّ الْمَلأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ ) * الآيه


صفحه 12


چون جاريه بخدمت حضرت امام الامّه آمد و حقيقت را معروض رأى فيض اقتضا گردانيد حضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام فرمود كه : بمولاى خود بگوى كه خاطر جمع دار كه حضرت كريم عادل ميان أهل فساد و مقصودشان حايل گرداند و بيقين آن طائفه را بمقصد نرساند جاريه بعد از رخصت انصراف پيش مولاى خويش آمده هر چه از حضرت امام عليه السّلام شنيده بود بالتّمام معروض داشت .
أسماء بنت عميس از استماع نويد خلاصى نجات آن حضرت بغايت خوشوقت گرديد بلكه بتجديد معتقد و مخلص آن خاندان شد ، چون سنّت موعود بآخر رسيد و قريب بطلوع فجر شد أمير المؤمنين برخاست و خود را بجهت بندگى ربّ العالمين بياراست چون بمسجد حضرت پيغمبر آمد و در عقب أبى بكر بنماز ايستاد در آن زمان خالد وليد با شمشير در پهلوى أبو بكر در نماز بود ليكن خاطر عبادت مأثرش در فكر آن كار ناساز امّا چون أبو بكر بواسطه ء اتمام تشهّد شدّت بأس على جلادت و مردى آن شير بيشه دلاورى بخاطرش رسيد از خوف هيجان و فتنه و آشوب بلكه بواسطه ء جان خويش بسيار هراسان گرديد كه مبادا از خالد اين كار بفيصل نرسد و اين نجواى ميان خلايق آشكارا شود خلاصه آنكه بعد از فكر دور دراز از آن پيمان شنيع كه با خالد بىتوقيع كرده بود پشيمان شد و ميخواست كه سلام دهد لكن بخوف آنكه بمجرّد سلام نماز فجر مبادا خالد فاجر متصدّى آن أمر منكر گردد لهذا جرأت و جسارت بر اقدام سلام نمينمود و فكرش بطول انجاميد چنانچه بخاطر اكثر رسيد كه البتّه أبو بكر در نماز سهو كرد بالاخره پيش از سلام بطرف خالد ملتفت گشته و گفت : كه يا خالد لا تفعلنّ ما أمرتك السّلام


صفحه 13


عليكم و رحمة الله و بركاته يعنى اى خالد زنهار آن كارى كه ترا مأمور گردانيده بودم مرتكب آن أمر نشوى .
چون ولىّ حضرت بيچون اين سخن شنيد از خالد وليد پرسيد كه أبو بكر شما را سابقا بچه أمر مأمور گردانيد كه الحال از آن نهى نمود ؟ خالد گفت : مرا بقتل شما أمر كرده بود و الحال نميدانم بچه سبب از آن منع نمود أمير المؤمنين گفت : اى خالد تو آن كار ميكردى ؟ خالد گفت اى و الله آرى بخداى عالم قسم است كه اگر مرا أبو بكر از قتل منع و زجر ننمودى ترا بقتل آوردمى و جهانى را از شرّ تو خلاص گردانيدمى حضرت ولىّ مجيد از آن قول و حركت خالد وليد بغايت آشفته و غضب آلود گرديد في الفور خالد را از زمين درربود و آنچنان بر زمين زد كه نزديك بود عظامش بالتّمام خورد شود و نافرجام گردد ، در آن حال تمامى رجال كه در آن محالّ حاضر بودند بر سر خالد وليد جمع شدند و از حضرت ولىّ خداى مجيد استدعاى خلاص خالد عاصى مينمودند ليكن بجائى نميرسيد ، عمر چون خالد وليد بدان منوال ديد روى به ابو بكر آورده گفت : بربّ الكعبه كه همين ساعت خالد وليد بدست على مقتول خواهد گرديد ، معاشر النّاس شروع در تضرّع و التماس به واسطه ء استخلاص و شفاعت خالد ناسپاس نمودند و آن حضرت را بصاحب قبر يعنى بحضرت سيّد البشر سوگند غلاظ و شداد دادند و گفتند : اى أبو - الحسن الله الله بخاطر خدا و رسول مجتبى از خالد بگذر .
أمير المؤمنين حيدر بموجب التماس ساير النّاس دست از خالد بىاحساس بداشت بعد از آن روى بعمر آورده ريش او را محكم گرفت و گفت :
يا ابن الصّهّاك الحبشيّه و الله بخالق البريّه قسم است كه اگر حكم كتاب مستطاب


صفحه 14


ايزد ديّان و عهد حضرت رسول آخر الزّمان بر من سبقت بر پيمان شما نگرفتى هر آينه بر تو معلوم گشتى كه * ( ايّنا أَضْعَفُ ناصِراً وَأَقَلُّ عَدَداً ) * كدام از اين دو گروه از أرباب ستوه يا أصحاب خير شكوه بحسب يار و نصير ضعيف و بتعداد او أحبّه و أرباب و داد كمتر و نحيفاند ، بعد از آن دست از عمر نيز بداشت و راه منزل و مقام خويش برداشت .


صفحه 15


فصل ذكر بيان كتابت أمير المؤمنين حيدر بابى بكر بعد از منع فدك از بنت خير البشر و رسيدن سخنان منكر از مشار اليه بآن سرور أمير المؤمنين على عليه السّلام گفت : اى أرباب نفاق و أصحاب شقاق شما بسبيل اتّفاق طلاطم أمواج بحر فتنه و فساد بر روى سفينه ما سكينه ء نيكوترين عباد ايزد سبّوح منكشف و مفتوح داشتيد و تاجهاى أرباب عزّ و فخر را بوسيله ء جمعيّت با أهل فساد و عذر از مفارق آن عزيزان نيكو سير بر داشتيد با آنكه شما طايفه ء وخيم العاقبه پيوسته مستضىء بأنوار آن أخيار و مستنير باشعّه ء جمال آن ابراريد الحال بتوسّط شآمت حقد گزند و به وسيله ء جدّ و طمع ناپسند بمجرّد غيبت حضرت نبىّ المختار قسمت ميراث طاهرات أبرار گرديد و گوئيا من همگى شما أهل عمى و ضلالت و أرباب غدر و غوايت را در بيدارى حيرت حواسّ مانند شتر طاحونه خراس متردّد و سرگردان ميبينم و يكى شما را أهل اسلام و مطيع صادق سيّد الأنام نمىبينم .
أما و الله بخداى عالم قسم است كه اگر من مأذون از حضرت مهيمن و مرخّص از رسول ذو المنن مىبودم آنچه شما أهل كيد و دغا بغير اذن ملك


صفحه 16


تعالى و رخصت رسول مجتبى تصرّف در آن نموديد تعدّى و تسلَّط شما را از آن رفع و دفع مينمودم بلكه سرهاى شما را بواسطه ء اين حركت و فساد مانند حيسهاى حصاد از أبدان شما درو مىفرمودم و بعد از انتزاع حدايق نظر شما از بصر كلَّه هاى شجعان پردل و دليران در حرب متحمّل شما را از پيكر بدن قلع ميكردم و أصلا بشما رحم نميكردم زيرا كه من از روزى كه بر تمرّد و طغيان اين لشكريان أهل عداوت و عصيان مطَّلع گشتم و بر ارتداد و الحاد أرباب فساد و غىّ أصحاب عناد بر اتّفاق آن لشكر بانفاق ، و آن جهلاى أهل شقاق بر مخالفت أهل بيت ( ع ) و بر كيد شما عالم و واقف شدم دانستم كه همگى شما را رقاب خود از قيد متابعت حضرت رسالت مآب اخراج نموده در خانهاى خود معتكف گشته طريق مخالفت محمّد ( ص ) بلكه شيوه ء مخاصمت أهل بيت النّبوّه برداشتيد و من ديروز در خدمت و بندگى صاحب شما محمّد المصطفى صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بودم و شما در فكر و دغا ، و ميدانم كه شما راضى نيستيد كه خلافت با أهل بيت حضرت رسالت باشد زيرا كه من مطَّلع بر مكتومات ضماير و مركوزات خواطر مآثر شمايم كه حقد بدرد كينه أخذ در ضمير شما بيحدّ مستتر است و تا هنگام وصول بمقام و مستقرّ خود جهنّم و سقر از آن أمر برنميگرديد اگر آنچه از عذاب او را كه واحد قهّار به جهت شما أشرار معيّن و برقرار داشته اظهار يا مذكور گردانم يا شمّه ء از حقايق آن را كما ينبغى و يليق بگوش شما رسانم هر آينه از هيبت و خوف آن سرهاى أضلاع شما بر مثال دوّاره ء چرخ آسيا مراجعت يابد از شما نمايد بلكه مانند رؤس سنان رمح پيچان بجهت قطع حيات و جان شما بغايت كارگر آيد اگر من در باب خلافت و اولويّت آن از شما و ساير امّت حكايت كنم شما أرباب


صفحه 17


حقد گوئيد كه : على از روى رشك و حسد سخنان بيحدّ ميكند و اگر بذريعه ء * ( إِنَّ الله مَعَ الصَّابِرِينَ ) * صابر گشته ساكت بنشينم زبان طعنه و آز دراز كرده گوئيد كه : على از ترس جان سخنان نگويد و هيهات هيهات كجاست آن ساعت كه بر من بسيار بسيار مشتاق ادراك آن سعادتم بقادر خلَّاق قسم است كه چنان كه أطفال بپستان والده ء خويش مايل و مشتاقند مرا نيز طاقت اشتياق تجرّع كأس موت طاق ، و محرومى از آن از امور ما لا يطاق است ، من چون از موت جزع و از مرگ فزع نمايم كه من خود مرگ ميرانيده ام بلكه من پيوسته بمنايا همآغوش و با سرود نواى او همسروشم چنانچه من در شبهاى تار متحمّل دو شمشير آبدار گرانبار و دو رمح طويل اژدها پيكر آدم شكارم ، منم مكسّر رايات أشرار در هنگام غليان و جوش آن فجّار در حرب و كارزار ، و منم مفرّح اندوه كربات از خاطر فيض مقاطر سيّد البريّات ، و الله بخداى عالم قسم است كه اين ابن أبى طالب را كمال استيناس بموت بسيار مستسقى و متعطَّش كأس فوات است .
اى أهل تمرّد و طغيان اگر من آنچه حضرت قادر سبحان از اسائت حال و وخامت أحوال شما كه حضرت ذو الجلال در قرآن ارسال و انزال نمود بتان شما بر شما گرينده گردند و اگر حقيقت أحوال نكبت مآل شما را بيان كنم اضطراب بسيار بسيار زياده از اضطراب ريسمان كه آن را سرنگون بچاه عميق اندازند كه أصلا مراجعت ببالاى آن و قوّت طىّ مسافت پايان آن نيز نتواند نمود بهم رسد و چندان خوف و رعب و حزن و تعب بشما واصل گردد كه از خانها و مكان خود گريزان و از رويهاى يك ديگر سرگردان و حيران ميگرديد ، اين همه عذاب و آزار متعيّن بواسطه ء شما أشرار محض بجهت اختيار آز و هوس


صفحه 18


و لذّات و مشتهيات نفس شما است از عدم اطاعت أمر ايزد أقدس و متابعت رسول مقدّس ليكن من بغايت آسان و سبكبار كردم و بشومى كثرت آز ، و هوس كار بر خود صعب و دشوار نكردم چنانچه بر خود قرار دادم كه بدست خالى و مقطوع از لذّات شما و بيد تهى و منزوع از مشتهيات دنيا و اصل لقاى ايزد تبارك و تعالى گردم چه لذّت فانيه ء دنيويّه شما و مشتهيات صوريّه ء غير باقيه ء دار دنيا در پيش من مانند ابريست بىآب و سحابى است خالى از رشحه ء ابر فيض عنايت ايزد وهّاب كه بسيار غليظ و ممطر نمايد و چون ميل صعود نموده ببالا گرايد و منبسط و متجلَّى شود و از او قطره ء مرئى نشود ، امّا در اندك زمانى غبار غفلت كه وسيله ء عمى و ضلالت و سبب كورى و غوايت بلكه باعث بعد و دورى شما از رحمت حضرت ربّ العزّت متجلَّى گردد حقيقت بر شما روشن شود يكان يكان شما را ثمره ء شجره ء عمل بغايت تلخ حاصل و نهالى كه بدست خود غرس نموديد برى جز سمّ قاتل ندهد در آن محلّ ندامت بىحاصل است زيرا كه حضرت عزّ و جلّ خداى كافى حاكم حكيم و خصم شما رسول عظيم است ، بدانيد كه موقف قيامت كه مكان اقامت تمامى است هيچ أحدى در آن مأوى از رحمت خدا و از شفاعت رسول مجتبى از شما دورتر و از سوء أفعال و وخامت أحوال خود سر در پيش و شرمنده تر نيست * ( وَالسَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى ) * چون كتابت مجيد بمصحوب يكى از محبّان خود بنزد أبو بكر فرستاد چون أبو بكر مطالعه ء كتابت آن سرور نمود بغايت الغايت بترسيد و رعب بسيار و خوف بيشمار بر خاطر او قرار گرفت . گفت : سبحان الله اين همه جرأت ، و جلادت و قدرت و شهامت در باب من به على عليه السّلام عطا و عنايت نمودى ليكن در حقّ غير من او را بيدل و جبن گردانيدى بعد از تأمّل و فكر