حقد گوئيد كه : على از روى رشك و حسد سخنان بيحدّ ميكند و اگر بذريعه ء * ( إِنَّ الله مَعَ الصَّابِرِينَ ) * صابر گشته ساكت بنشينم زبان طعنه و آز دراز كرده گوئيد كه : على از ترس جان سخنان نگويد و هيهات هيهات كجاست آن ساعت كه بر من بسيار بسيار مشتاق ادراك آن سعادتم بقادر خلَّاق قسم است كه چنان كه أطفال بپستان والده ء خويش مايل و مشتاقند مرا نيز طاقت اشتياق تجرّع كأس موت طاق ، و محرومى از آن از امور ما لا يطاق است ، من چون از موت جزع و از مرگ فزع نمايم كه من خود مرگ ميرانيده ام بلكه من پيوسته بمنايا همآغوش و با سرود نواى او همسروشم چنانچه من در شبهاى تار متحمّل دو شمشير آبدار گرانبار و دو رمح طويل اژدها پيكر آدم شكارم ، منم مكسّر رايات أشرار در هنگام غليان و جوش آن فجّار در حرب و كارزار ، و منم مفرّح اندوه كربات از خاطر فيض مقاطر سيّد البريّات ، و الله بخداى عالم قسم است كه اين ابن أبى طالب را كمال استيناس بموت بسيار مستسقى و متعطَّش كأس فوات است .
اى أهل تمرّد و طغيان اگر من آنچه حضرت قادر سبحان از اسائت حال و وخامت أحوال شما كه حضرت ذو الجلال در قرآن ارسال و انزال نمود بتان شما بر شما گرينده گردند و اگر حقيقت أحوال نكبت مآل شما را بيان كنم اضطراب بسيار بسيار زياده از اضطراب ريسمان كه آن را سرنگون بچاه عميق اندازند كه أصلا مراجعت ببالاى آن و قوّت طىّ مسافت پايان آن نيز نتواند نمود بهم رسد و چندان خوف و رعب و حزن و تعب بشما واصل گردد كه از خانها و مكان خود گريزان و از رويهاى يك ديگر سرگردان و حيران ميگرديد ، اين همه عذاب و آزار متعيّن بواسطه ء شما أشرار محض بجهت اختيار آز و هوس
و لذّات و مشتهيات نفس شما است از عدم اطاعت أمر ايزد أقدس و متابعت رسول مقدّس ليكن من بغايت آسان و سبكبار كردم و بشومى كثرت آز ، و هوس كار بر خود صعب و دشوار نكردم چنانچه بر خود قرار دادم كه بدست خالى و مقطوع از لذّات شما و بيد تهى و منزوع از مشتهيات دنيا و اصل لقاى ايزد تبارك و تعالى گردم چه لذّت فانيه ء دنيويّه شما و مشتهيات صوريّه ء غير باقيه ء دار دنيا در پيش من مانند ابريست بىآب و سحابى است خالى از رشحه ء ابر فيض عنايت ايزد وهّاب كه بسيار غليظ و ممطر نمايد و چون ميل صعود نموده ببالا گرايد و منبسط و متجلَّى شود و از او قطره ء مرئى نشود ، امّا در اندك زمانى غبار غفلت كه وسيله ء عمى و ضلالت و سبب كورى و غوايت بلكه باعث بعد و دورى شما از رحمت حضرت ربّ العزّت متجلَّى گردد حقيقت بر شما روشن شود يكان يكان شما را ثمره ء شجره ء عمل بغايت تلخ حاصل و نهالى كه بدست خود غرس نموديد برى جز سمّ قاتل ندهد در آن محلّ ندامت بىحاصل است زيرا كه حضرت عزّ و جلّ خداى كافى حاكم حكيم و خصم شما رسول عظيم است ، بدانيد كه موقف قيامت كه مكان اقامت تمامى است هيچ أحدى در آن مأوى از رحمت خدا و از شفاعت رسول مجتبى از شما دورتر و از سوء أفعال و وخامت أحوال خود سر در پيش و شرمنده تر نيست * ( وَالسَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى ) * چون كتابت مجيد بمصحوب يكى از محبّان خود بنزد أبو بكر فرستاد چون أبو بكر مطالعه ء كتابت آن سرور نمود بغايت الغايت بترسيد و رعب بسيار و خوف بيشمار بر خاطر او قرار گرفت . گفت : سبحان الله اين همه جرأت ، و جلادت و قدرت و شهامت در باب من به على عليه السّلام عطا و عنايت نمودى ليكن در حقّ غير من او را بيدل و جبن گردانيدى بعد از تأمّل و فكر
بسيار روى بحضّار آورده گفت : اى معاشر مهاجر و أنصار من در باب ضياع فدك مكرّر بعد از وفات حضرت سيّد البشر با شما مشورت كردم كه رأى شما در محالّ فدك چيست آيا ضياع آن بقاع بطريق سابق و ريط انتفاع أهل البيت بايد گذاشت يا دست تصرّف آن أعيان از آن كوتاه بايد نمود و شما متّفق اللَّفظ و المعنى در جواب ما فرموديد كه : از أنبياء ميراث براى وارث نمىماند بلكه متخلَّفات و متروكات سيّد الأنبياء محمّد المصطفى صلَّى الله عليه و آله و سلَّم داخل فىء و غنائم است ميبايد كه شما ضياع فدك و محصولات آن ملك را در سلك فىء و غنايم منخرط گردانى تا در وجه قيمت أسلحه و اسبان بجهت مسلمانان و أبواب جهاد و مصالح نفور ايشان مقرّر و مصروف گردد من امضاى سخن شما كردم و آن را تمليك مدّعى آن نكردم بلكه در تحت تصرّف ايشان بود انتزاع و اخراج نمودم و بر وفق پيشتر در تصرّف أهل بيت مستمرّ و مستقرّ نفرمودم الحال على عليه السّلام بواسطه ء آن محالّ تخويف و تهديد بنذير و وعيد من بجهت حقّ پيغمبر ذو المنن از روى شدّت و غضب مىنمايد و اراده دارد كه محالّ فدك را تنهائى مالك شود و آن محلّ را مقتل مردمان و زهر قاتل تمامى خلقان گرداند ، و الله بخداى عالم سوگند و قسم است كه من از ارتكاب خلافت كراهيّت دارم اگر اقاله نمايم ياران مرا به پشيمانى بگذارند ، و اگر خود را عزل نمايم معاشر مردمان مرا بمعزولى برنميگذارند مرا از ابن أبى طالب كراهيّت زياده از حدّ نهايت و دايم ازو گريزانم و از مكالمه ء او پريشان بلكه پشيمان چنانچه اگر على با من در ملك و مال من نزاع و جدال كند من باو در تقابل مخاصمه و قيل و قال نتوانم كرد چه منازع او در هيچ كار مفلح و رستگار نيست مناسب بحال من استخلاص خود از اشتغال اين كارست .
ليكن عمر چون اين سخنان از أبو بكر استماع نمود بخوف آنكه مبادا او
در اين قول صادق باشد و ترك خلافت كند و منافع كه او بجهت نفس خويش پيشنهاد خاطر خود كرده برطرف نمايد لهذا بغايت حزين و بىنهايت متألَّم و اندوهگين گشته گفت : اى أبو بكر تو پيوسته در شب و روز سخنان طفلان ميگوئى و بسيار متوهّم و ترسناك بودى زيرا كه تو در حرب هرگز پاى مردى در معارك دلاورى پيش نگذاشتى و در خشكسال مروّت و احسان دست عطا و سخاوت بجهت درمانده برنداشتى ، هميشه ترسنده و بيدل بودى سبحان الله اين چه كوچك دلى و جبن است كه با تو مىبينم ؟ به خدائى كه من بيگزاف عالمى را بواسطه ء تو پاك و صاف گردانيدم كه به هر دلوى كه خواهى از آن تشرّب نمائى ترا بجمعيّت خاطر ميسّر است مع هذا تو شب و روز عطشانى و بختيان مست يعنى شجعان عرب را در تحت حكم تو خوابانيدم و تمامى دليران را مطيع و فرمان بر تو گردانيدم و أهل اشارت و أصحاب مشورت و تدبير را بجهت تو ثابت و مقرّر داشتم و متمرّدان ترا در مدينه نگذاشتم بخداى كه اگر من چنين نميكردم و اين همه سعى از جهت انصرام مهام شما نمىنمودم كى عزّت و اعتبار شما در نزد مهاجر و أنصار در تمشيت أمر خلافت و امضاى اين كار پيدا شدى و ساير النّاس اطاعت شما ميكردندى بلكه كار شما بغايت صعب و دشوار بودى و بىشائبه گفتار ابن أبى طالب دمار از روزگار تو برآوردى و استخوان ترا رميم ، فرزندان ترا يتيم كردى بايد كه وجود مرا غنيمت دانى و شكر بارى بجا آرى كه همچو منى بشما ارزانى داشته و شما را تنها بدست ابن أبى طالب نگذاشته بلكه بر تو لازم و واجب است كه آنا فآنا و لحظة فلحظة حمد حضرت غنىّ متزايد و متضاعف گردانى بخداى كه ابن أبى طالب مانند صخره ء صمّاء يعنى مشابه سنگى است
ممطريرم ليك بغايت متين و محكم كه تا بانكسار نرسد ازو أنهار ظاهر نگردد و مثل مار رقشاء أبيض و اسودى است كه بغير رقىّ و افسون ذليل و زبون و مطيع و مفتون نگردد ليكن مانند درختى است تلخ پرخار اگر صد بار برو عسل ضماد و طلا نمايند بجز زهر قاتل او را ثمره و بار نباشد ابن أبى طالب جميع أعيان سادات قريش را با أحفاد و أقربا و خويش مقتول و تمامى عرب را بيذوق و عيش گردانيد و خانه ء در بلاد عرب از أصناف امم نيست كه أهل آن خانه را ابن أبى طالب بشور و شغب ماتم نگرياند و تمامى عرب عيش و طرب را گذاشته ننگ و عار بر خود قرار دادند بناء عليه على گروهى را بيجان و برخى را بىخانمان نمود و از منازل و أوطان آواره فرمود بايد شما از او اصلا انديشه بخاطر نياريد و نفس خويش را نيكو داريد و از فروغ نواير صواعق تهديد على عذر و غلول و مضايق وعيد او تهويل و گول نخورى زيرا كه من أبواب على را مسدود گردانم پيش از آنكه على اراده ء سدّ أبواب تو نمايد و دعوى بىشهود او را زبون و نابود سازم و أبواب فتنه و فساد بروى على اندازم و عنقريب كار او را بسازم تا شما و خود را بلكه تمامى خلق الله تعالى را از خوف شرّ على مستخلص سازم .
أبو بكر گفت : اى عمر ترا بحضرت واهب بارى قسم است كه دست از من بدارى و مرا بحال خود گذارى و زياده از اين مرا از غلطاندازيهاى ناخوش خويش متألَّم و با تشويش ندارى و ازين دعوى گزاف خاطر ما را صاف گردانى ، وصيت شجاعت و دليرى و طنطنه ء تهوّر و مردانگى خود را كه حقيقت صدق و كذب آن بر ما و شما و بر تمامى امّت در غايت وضوح ، و ظهور است بگوش ما نرسانى بخداى عزّ و جلّ قسم است در هر محلّ كه ابن
أبى طالب همّت بر قتل من و تو بندد در همان حال قتل ما و شما بيد شمال نمايد و محتاج بحركت دست راست نگردد ، و اين كه ما و شما نجات يافتيم و على تا حال در قتل ما و شما اهمال نمود بجهت سه چيز است :
اوّل - آنكه على تنها و بىيار و بىمعين و بىدستار است .
دوّم - آنكه على در حقّ ما تابع حكم خداى تعالى و وصيّت رسول مجتبى است زيرا كه ايزد أقدس حقيقت مخالفت ما و شما را بحضرت نبىّ المقدّس صلَّى الله عليه و آله ظاهر نمود و آن حضرت بعلى ( ع ) معلوم گردانيد و او را به صبر أمر فرمود لهذا على صبر را شعار ساخت و تا حال بما و شما نپرداخت .
سيّم : آنكه هيچ قبيله ء از قبايل عرب نيست الَّا آنكه آن جماعت را با ابن أبى طالب مخاصمت و عداوتست مانند خصومت ذكور ابل با يك ديگر در باب شتر ماده و در فصل ربيع موسم عيش وسيع زيرا كه أكثر صناديد عرب در هر قبايل بدست على مقتول گشتند اگر حال بدين منوال نبودى أمر خلافت و ذمام امور أحكام شرع و ملَّت و امّت بعلى رجوع بودى امّا مردم بواسطه ء امور مذكور از على مستكره و منفورند يقين ترك دنيا در نزد على بغايت سهل و آسانتر است از ملاقات ما و شما و ديدن موت بر او بسيار بسيار أهون است از رؤيت اين كراهيتها .
اى عمر مگر تو حقيقت حال على را در روز احد فراموش كردى نه در آن هنگام ما و شما بلكه ساير عسكر سيّد الأنام گريخته از آن حربگاه بشواهق جبل پناه برده آن مقام را آرامگاه كرديم و على در آن روز از روى مردى و دلاورى در ميدان حرب و وقار پاى جلادت ثابت كرده و برقرار داشته و ملك قوم با ساير صناديد آن مرز و بوم چون على را تنها ديدند از أطراف و أكناف حمله
بر آن زبده ء عشاير عبد مناف آورده بلكه بر مثال جغد و بوم بر على احاطه و هجوم كردند و تصميم قتل أمير المؤمنين از روى جزم و يقين نمودند ، و با يك ديگر از روى مباهات و تفاخر مىگفتند كه : در همين ساعت من غير التّراخى و المهله على را برخواهيم داشت و أثرى از آثار محمّد و أصحاب او نخواهيم گذاشت و بنوعى على را در ميان گرفتند كه أصلا از هيچ جانب محيص و مفرّ براى على متصوّر نبود در آن حال شجعان رجال و دليران آن أبطال پاى تهوّرى در ميدان قتال استقامت نموده دست جلادت از كمام سطوت جدال بيرون آوردند و بالتّمام رماح و سنان مانند آجام نيستان بر آن پور عمران راست كردند ، و از هر طرف قوم بر صنف تير و شمشير بر روى على مكشوف كردند .
امّا ابن أبى طالب چون حال بدين منوال مشاهده نمود خود را از اسب پياده گردانيده و دامن مردى بر كمر دلاورى مستحكم ساخت و دست با تيغ علم نموده با آن طايفه مخذول العاقبه پرداخت چون جمعى كثير مقتول و برخى اسير گشتند بقيّة السّيف از برنا و پير مانند روباه از پيش شير گريزان شدند .
حضرت أمير المؤمنين على دگرباره خود را به كوه پاره رسانيده سوار شد و آنگاه پاى وقار در ركاب سعادت انتساب استوار گردانيده ران و سرين از زين برداشته گفت :
يا الله يا الله يا الله يا جبرئيل يا جبرئيل يا جبرئيل يا محمّد يا محمّد يا محمّد النّجاه النّجاه النّجاه بعد از آن بر مثال شير غرّان روى بر پيش كافران آورده آن منافق پليد تاختيد على خود را باو رسانيد و بر هامه ء سر آن كافر
شمشير زد چنانچه نصف سر آن مدبر را با استخوان زنخ و زبان شكافت و از يكطرف دوش و دست را جدا ساخت پس از آن خود را بصاحب رايت عظمى و علمدار كبرى رسانيد و شمشير بر كاسه ء سر آن كافر زد بنوعى كه سر را تا به دوش شكافت از دوش بناف رسيد و از ناف بر زهاره آمد از آنجا نيز تيغ درگذشته بلكه دبر آن منافق مدبر را نيز شقّ ساخته بزين رسيد و از زين باسب و نيز اسب را دو نصف گردانيده سر تيغ بر زمين قرار گرفت چون قوم آن ضرب شمشير از آن هژبر دلير مشاهده نمودند مانند روباه پير كه از پيش شير گريزان شود بر مثال آن همگى و تمامى آن كافران از پيش على گريزان گشتند ، در آن زمان على مانند شير غرّان با شمشير برّان در ميان ايشان افتاده ميتراشيد تا آنكه از كشته هاى ايشان پشته ها ساخت و مردم در آن روز در خاك و خون مىغلطيدند و در حسرات منايا بعد از تجرّع كأس موت و به شرب و جام هلاهل فوت بعد جان بقابض آن مىسپردند .
اى عمر شمشير تيز على در آن هيجا أرواح مردم را درربودى تا آنكه همه آن جماعت را مقتول و نابود گردانيد و آنچه ما در آن روز از على مشاهده نموديم و از صلابت و شهامت او ملاحظه كرديم الحال آنچه از او سانح و صادر گشته زياده از آن متوقّع بوديم .
اى عمر ما و شما از خوف جان خود از على ضبط نفس خود نميتوانيم نمود مع هذا الحال تو پيش دستى و ابتداء بقتل على مينمائى پس آنچه از شدايد و آلام كه از على بشما رسد چون تو بادئ آن شدى رفع و دفع آن از نفس خود تو دانى نوعى نكنى كه ما را در آن أمر عظيم شريك و سهيم خود كنى بخداى عالم قسم است كه اگر آيه ء وافى هدايه : * ( وَلَقَدْ عَفا عَنْكُمْ ) * الآيه در حقّ