كيست ؟ زبير گفت : شما امير المؤمنين على ( ع ) گفت : تو اقرار كردى بر آنكه من از اهل جنتم ، اما آنچه دعوى جنت از براى نفس خود و اصحاب نمودى منكرم آن را .
زبير گفت : شما اين كلام را افتراى كذب و بهتان برسول ( ع ) مىدانيد اما من هيچ نوع نسبت كذب بآن نبى ايزد واهب نمىبينم ، ليكن و الله كه آن را يقين از قول سيد المرسلين ( ص ) ميدانم .
حضرت امير المؤمنين ( ع ) فرمود كه : و الله بخداى عالم قسم است كه بعضى از جماعت كه نام ايشان بردى در تابوتاند در چاهى كه واقع است در شعب كوه از اسفل درك جهنم و در بالاى آن صخره ايست هر گاه حضرت قهار اله اراده كند كه سعير جهنم افروخته تر از پيشتر گردد ، آن بامر خالق البريه از سر آن چاه برداشته شود و بنوعى حرارت آتش جهنم از حرارت آتش آن چاه متراكم و متلاطم گردد كه سعير جهنم از شراره ء اذيت آن شكايت بحضرت رب العزت برد ، و گويد : بار خدايا پناه بتو مىآرم از شدت حرارت آن من اين كلام را از حضرت رسول ايزد علام شنيدم ، و بواسطه ء رجعت شما ترا حضرت الله تبارك تعالى بر من و بر خونم مظفر و منصور نگردانيد ، و مرا ملك تعالى بر تو و بر اصحاب تو غالب گردانيد و ارواح همگى شما را معجلا به آتش دوزخ رسانيد ، زبير چون استماع اين كلام از آن أب الشبر و الشبير نمود ، بر خسارت دنيا و آخرت خود متيقن گشته از رأى خود برگشته و حيران و گريان بنزد اصحاب ياران آمد ، روايت كرد نصر بن مزاحم كه چون حضرت امير المؤمنين
على ( ع ) از جنگ طلحه و زبير بعون الله تعالى فارغ گرديد و طلحه به قتل رسيد و زبير در سلك منهزمان منخرط گرديد حضرت أمير المؤمنين على ( ع ) بغله ء شهباء سيد المرسلين صلوات الله عليه سوار شده بميان هر دو صف آن شحنة النجف بايستاد و زبير را بنزد خود خواند ، زبير حاضر شد ، حضرت على ( ع ) به او گفت :
اى زبير پيش آى ، زبير نيز پيش رفت تا آنكه گردن اسب حضرت امير و زبير هر دو متصل شدند ، مرتضى على ( ع ) گفت : اى زبير ترا بخداى عالم قسم است آيا از حضرت رسول الله ( ص ) شنيده اى اى كه تو را فرمود كه :
اى زبير زود باشد كه تو با على ( ع ) مقاتله از روى ظلم و ستم نمائى ؟
زبير گفت : بارخدايا ، نعم چنين است كه امير المؤمنين على ميگويد .
مرتضى على ( ع ) گفت : پس ترا چه بر اين داشت كه بجنگ من آمدى ؟
زبير گفت : يا على بواسطه آن آمدم كه ميان شما و مردم مصالحه نموده رفع منازعه نمايم ، همين گفت روى از ميدان گردانيد ، و اين شعر را مىخواند :
< شعر > ترك الامور التى تخشى عواقبها لله اجمل في الدنيا و الدين أتى علىّ بامر كنت اعرفه قد كان عمر ابيك الخير مذ حين فقلت حسبك من عذل ابا حسن بعض الذى قلت هذا اليوم تكفينى فاخرت عارا على نار مؤجّجه أنّى بقوم لها خلق من الطَّين نبئت طلحه وسط النقع متجدّلا مأوى الضيوف و مأوى كل مسكين قد كنت انصر احيانا و ينصرنى في النائبات و يرمى من يرامينى حتى ابتلينا بامر ضاق مصدره فاصبح اليوم ما يعنيه يعنينى < / شعر >
از سليم بن قيس الهلالى رحمه الله منقول است كه چون زبير از صحنه ء ميدان برگشت بنزد عايشه رفت و گفت :
يا امه مرا در اين كار اصلا هيچ گونه بصيرت نيست ، من برگشته به نزد اهل و اولاد خود روم زيرا كه عواقب اين مهم را بغير لومة لائم ، هيچ امر ملايم نمىبينم ؟
عايشه گفت : يا ابا عبد الله از ترس شمشير ابن ابى طالب آيا فرار بر قرار اختيار كرديد ، و اين عار بر خود قرار داديد ؟
زبير گفت : و الله كه شمشير ابن ابى طالب بغايت طويل و برنده بىبديل است ، و متحمل طعن و حرب و قتل و ضرب او نشوند مگر جوانان دلير اصيل ، زبير بعد از اتمام كلام از پيش عايشه بيرون آمده راه منزل و مقام خود برداشت و چون بوادى السباع رسيد خبر انصراف او باحنف بن قيس كه از بنى تميم مناوى گشته در آن مكان عزلت كرده بود رسيد با خود گفت : يا ابن زبير كه باتفاق طلحه اين همه فساد و حركت ميان دو قبيله مسلمين بهم رسانيدند و يكى ايشان كشته گشته و ديگرى راه گريز برداشته اراده الحاق بمفسدين ديگر و يا اهل خود داشته با او چه كنم ؟
و چون اين خبر بابن جرموز رسيد او با دو نفر ديگر كه مصاحب او بودند سوار گشته سر راه آن بدبخت برگشته را گرفتند و با زبير مردى از بنى كلاب ملحق شده بود و با او غلامش همراه بود ، چون ابن جرموز با هر دو مصاحب به زبير رسيدند رفقاى زبير حال نه بر توافق امانى و آمال سعادت و اقبال زبير مشاهده نمودند ، الفرار ممن لا طاقه منه من سنن المرسلين ، نصب العين
خود داشته راه گريز برداشتند و او را بر خصماى ثلثه گذاشتند .
زبير گفت : اى ياران اين چه اضطراب و حيرانى و فرار و سرگردانى است ايشان سه نفرند و ما نيز سه كسيم مردى را مردى اما مردانه باشيد ، و روى خود را بناخن عار مخراشيد ، ليكن چون ابن جرموز روىبروى زبير رسيد گفت : از من دور باش و نزديكم مياى .
ابن جرموز گفت : يا ابا عبد الله من آمدم تا از شما كيفيت احوال مردم را بپرسم كه بچه عنوان انصرام يافته ؟
زبير گفت : من مردم را همان بر سوارى جدال و بر حرب و قتال گذاشتم شمشيرها از غلاف از براى كينه و اعتساف برآورده بر روى يك دگر ميزنند .
ابن جرموز گفت : يا ابا عبد الله مرا چند سؤال است از شما خبر و اعلام من نمائى ؟
زبير گفت : هر چه ميپرسى سؤال كن .
ابن جرموز گفت : مرا خبر ده كه چرا تو عثمان را مخذول ساختى و با على نيز بيعت كردى و با على نيز نساختى و بزودى نقض عهد و بيعت او را كردى و به اين اكتفاء ننمودى تا آنكه بدمدمه اخراج عايشه از مكه نمودى و لشكر جمع فرمودى و نماز در عقب پسر خود گذاردى و الحال اين حرب با على ابن ابى طالب كردى و مصاحبت طلحه را بكشتن دادى و باين حال عايشه و لشكر را گذاشته راه خانه خود برداشتى اين چه ارادت شنيعه و حركات ناپسنديده است كه از تو بر منصه ء ظهور رسيد ؟
زبير گفت : جواب بشنو ، خذلان عثمان بواسطه خطيئت بود كه از او
سانح و صادر گشته ، و او تأخير در توبه و انابت و رجعت و ندامت نموده و از آن برنگشته و اما سبب بيعت من با على ( ع ) وجه آنست كه انصار و مهاجرين همگى بيعت به على ( ع ) نمودند مرا در آن وقت جز بيعت كردن باو چاره ديگر نبود ، لهذا بيعت كردم .
اما نقض بيعت على ( ع ) : بواسطه ء آن بود كه اگر چه دست به بيعت دادم ليكن از صميم دل بيعت نكردم .
و اما اخراج عايشه از مكه : ما را اراده و انصرام و انجام امر و مهم در خاطر مرتسم بود و اراده قادر عالم و مشيت او بغير آن امر مرتبط و مرتسم بود < شعر > هر چه خدا خواست همان مىشود آنچه دلم خواست نه آن مىشود < / شعر > اما اقتداء من به پسرم و نماز در پى سر او گزاردن بواسطه ء آنست كه خاله او ام المؤمنين او را مقدم داشته .
ابن جرموز اين سخنان را از زبير استماع نمود در فكر قتل زبير شد ، و گفت : خداى تعالى مرا بقتل رساند اگر من ترا بقتل نرسانم روايت است كه چون ابن جرموز سر زبير را برداشته بخدمت امير المؤمنين على ( ع ) آمد با شمشير او حضرت شاه ولايت شمشير زبير را باو عنايت فرمود و گفت :
بسا با اين كرب و محنت زبير از روى رسول بشير و نذير متجلى گردانيد ، ليكن اين زمان مصارع سوء زبير و هلاكت او در اين وقت پرمقرر بود روايتست كه : چون ولى ايزد تعالى در ميان قتلى بطلحه عبور و مرور نمود بمستسعدين ركاب ظفر انتساب امر فرمود كه او را براست بنشانيد ، چون
خدمتكاران بموجب فرمان لازم الاذعان او را راست نشاندند آن ولايتمآب به او خطاب فرمود كه :
يا طلحه اگر چه ترا سابقه بخدمت حضرت نبى المحمود در اسلام بود ليكن شيطان در سوراخ بينى تو خاكسار درآمد و ترا داخل نار گردانيد .
در روايت ديگر آمده كه چون أمير المؤمنين عليه سلام الملك المنان در ميان كشتگان بر طلحه گذشت فرمود : اين شكننده بيعت من منشئ فتنه و تابع اهريمن در امت حضرت رسول مهيمن و مجلب و داعى قتلم و قتل عترت مرا راست بنشانيد چون بنشاندند ، آن حضرت اين آيه وافى هدايت بر وى خواند كه يا طلحة بن عبد الله : قد وجدت ما وعدنى ربى حقا فهل وجدت ما وعدك ربك حقا ؟ يعنى اى طلحه ابن عبد الله من آنچه حضرت پروردگارم ايزد مهيمن مرا موعود نموده بود بوعده خود وفا نمود ، و به آن رسيدم ، آيا تو نيز به موعود حضرت پروردگارت ايزد معبود رسيدى ؟
پس از آن گفت : طلحه را بپهلو بخوابانيد و خود بسعادت روانه شد بعضى از ملتزمين ركاب سعادت انتساب معروض رأى بيضا ضياى آن امام الورى گردانيدند كه آيا طلحه را بعد از قتل و بيرون شدن جان قدرت تكلم و بيان است ؟
حضرت امير ( ع ) گفت : اما و الله بخداى عالم قسم است كه او كلام مرا مىشنود ، چنانچه اهل قليب در هنگام كلام حضرت سيد الانام تمامى حرفها و سخنان او را مىشنيدند در روز بدر حضرت رسالت پناهى در وقتى كه به جسد ابن شور القاضى المقتول مرور و عبور نمود همين نوع عمل فرمود ، و گفت :
اينست كه بر ما بيرون آمده مصحف در گردن انداخته زعمش آن كه ناصر امت و داعى بريت است بآنچه در كلام حضرت رب العزت است و حال آنكه او نميداند كه در قرآن خداى سبحان چيست : ثم * ( وَاسْتَفْتَحُوا وَخابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ ) * :
اى ياران اراده ء طلحه آن بود كه مرا بقتل رساند خداى تعالى ذكره او را مقتول گردانيد .
و در روايت است كه : مروان بن حكم تيرى بسوى طلحه انداخت ، و آن بمقتل او رسيد ، و او را به قتل رسانيد .
و در روايت ديگر آمده كه مروان بن حكم در روز جمل تير بهر دو طرف بجانب لشكر مىانداخت ، و ميگفت : كه تيرم از اين دو لشكر به هر كه رسد فتح است ، و نبود اين جرأت و حركت او الا از قلت دين و تهمت او بر جميع افراد مسلمين . در وجه تسميه ء جمل بعضى گفته اند كه اين نام همان جمل است كه عايشه در روز حرب جمل بر آن سوار شده در ميان دو لشكر بايستاد و در آن روز عجايب بسيار مرئى خلايق بيشمار گرديد ، چنانچه هر گاه يك قايمه از قوايم اربع آن مقطوع شدى آن شتر بر قائمه ء ديگر بايستادى ، خلايق از رؤيت آن بغايت مضطر و حيران شدند و چون سه قائمه ء آن مقطوع شد آن اشتر ابتر بر قايمه ء آخر ايستاده بود ، و لحظه به لحظه حيرت امت از ديدن آن زيادت مىشد ، تا آنكه امام الامه امر به قتل آن شتر نمود ، و گفت : شيطان در جوف آن جمل رفته نگهبان آنست ، محمد بن ابى بكر و عمار ياسر بفرموده آن ولى ايزد اكبر متولى عقر آن شتر گرديدند ، واقدى روايت كند كه عمار ياسر ( ره ) چون بنزديك عايشه آمد گفت :
اى عايشه ، چگونه ديدى كار خود را كه خود را بر حق زدى ؟
عايشه گفت من الحال بحقايق احوال خود مطلع و بينا گشتم ، از آن جهت كه تو مغلوب گشتى و ما غالب از اين ظاهر شد كه بمضمون : الحق يعلو حق با منست .
عمار گفت : اى عايشه بصيرت من از تو بغايت زيادت است ، و الله كه اگر شما ما را ميزديد تا اينكه ما را از اين ولايت اخراج نموده به هجر مىرسانيد هر آينه بر ما معلوم است كه ما بر حق و شما بر باطليد .
عايشه گفت : بخيالت چنين ميرسد اى عمار ، اتق الله بخداى بپرهيز و با ما بحرب و جنگ مستيز كه دين خود را بواسطه ء خاطر ابن ابى طالب از دست دادى .
و در بعضى از كتب اللغات منقول است كه هجر اسم شهريست ما بين قطيف و بحرين ، و صاحب صحاح اللغه چنين قلمى نمود كه : هجر اسم شهرى است ، ليكن تعين مكان ننموده .
از حضرت امام الباطن و الظاهر محمد بن على الباقر عليهما السّلام مروى و منقول است كه : چون در روز حرب جمل هودج عايشه را تير باران كردند ، ليكن او همچنان در ميدان قايم بود ، حضرت امير المؤمنين على ( ع ) فرمود : آنچه من مىبينم مرا مطلق عايشه بايد شد ، و او را طلاق بايد گفت شخصى چون اين كلام از آن ولى الانام استماع نمود بحضرت خداى عالم قسم ياد فرمود كه من : از حضرت سيد عالم شنيدم كه ميفرمود : يا على امر زنان من بدست تست ، بعد از من ، آنگاه آن مرد خالصا لوجه الله اداى شهادت