سانح و صادر گشته ، و او تأخير در توبه و انابت و رجعت و ندامت نموده و از آن برنگشته و اما سبب بيعت من با على ( ع ) وجه آنست كه انصار و مهاجرين همگى بيعت به على ( ع ) نمودند مرا در آن وقت جز بيعت كردن باو چاره ديگر نبود ، لهذا بيعت كردم .
اما نقض بيعت على ( ع ) : بواسطه ء آن بود كه اگر چه دست به بيعت دادم ليكن از صميم دل بيعت نكردم .
و اما اخراج عايشه از مكه : ما را اراده و انصرام و انجام امر و مهم در خاطر مرتسم بود و اراده قادر عالم و مشيت او بغير آن امر مرتبط و مرتسم بود < شعر > هر چه خدا خواست همان مىشود آنچه دلم خواست نه آن مىشود < / شعر > اما اقتداء من به پسرم و نماز در پى سر او گزاردن بواسطه ء آنست كه خاله او ام المؤمنين او را مقدم داشته .
ابن جرموز اين سخنان را از زبير استماع نمود در فكر قتل زبير شد ، و گفت : خداى تعالى مرا بقتل رساند اگر من ترا بقتل نرسانم روايت است كه چون ابن جرموز سر زبير را برداشته بخدمت امير المؤمنين على ( ع ) آمد با شمشير او حضرت شاه ولايت شمشير زبير را باو عنايت فرمود و گفت :
بسا با اين كرب و محنت زبير از روى رسول بشير و نذير متجلى گردانيد ، ليكن اين زمان مصارع سوء زبير و هلاكت او در اين وقت پرمقرر بود روايتست كه : چون ولى ايزد تعالى در ميان قتلى بطلحه عبور و مرور نمود بمستسعدين ركاب ظفر انتساب امر فرمود كه او را براست بنشانيد ، چون
خدمتكاران بموجب فرمان لازم الاذعان او را راست نشاندند آن ولايتمآب به او خطاب فرمود كه :
يا طلحه اگر چه ترا سابقه بخدمت حضرت نبى المحمود در اسلام بود ليكن شيطان در سوراخ بينى تو خاكسار درآمد و ترا داخل نار گردانيد .
در روايت ديگر آمده كه چون أمير المؤمنين عليه سلام الملك المنان در ميان كشتگان بر طلحه گذشت فرمود : اين شكننده بيعت من منشئ فتنه و تابع اهريمن در امت حضرت رسول مهيمن و مجلب و داعى قتلم و قتل عترت مرا راست بنشانيد چون بنشاندند ، آن حضرت اين آيه وافى هدايت بر وى خواند كه يا طلحة بن عبد الله : قد وجدت ما وعدنى ربى حقا فهل وجدت ما وعدك ربك حقا ؟ يعنى اى طلحه ابن عبد الله من آنچه حضرت پروردگارم ايزد مهيمن مرا موعود نموده بود بوعده خود وفا نمود ، و به آن رسيدم ، آيا تو نيز به موعود حضرت پروردگارت ايزد معبود رسيدى ؟
پس از آن گفت : طلحه را بپهلو بخوابانيد و خود بسعادت روانه شد بعضى از ملتزمين ركاب سعادت انتساب معروض رأى بيضا ضياى آن امام الورى گردانيدند كه آيا طلحه را بعد از قتل و بيرون شدن جان قدرت تكلم و بيان است ؟
حضرت امير ( ع ) گفت : اما و الله بخداى عالم قسم است كه او كلام مرا مىشنود ، چنانچه اهل قليب در هنگام كلام حضرت سيد الانام تمامى حرفها و سخنان او را مىشنيدند در روز بدر حضرت رسالت پناهى در وقتى كه به جسد ابن شور القاضى المقتول مرور و عبور نمود همين نوع عمل فرمود ، و گفت :
اينست كه بر ما بيرون آمده مصحف در گردن انداخته زعمش آن كه ناصر امت و داعى بريت است بآنچه در كلام حضرت رب العزت است و حال آنكه او نميداند كه در قرآن خداى سبحان چيست : ثم * ( وَاسْتَفْتَحُوا وَخابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ ) * :
اى ياران اراده ء طلحه آن بود كه مرا بقتل رساند خداى تعالى ذكره او را مقتول گردانيد .
و در روايت است كه : مروان بن حكم تيرى بسوى طلحه انداخت ، و آن بمقتل او رسيد ، و او را به قتل رسانيد .
و در روايت ديگر آمده كه مروان بن حكم در روز جمل تير بهر دو طرف بجانب لشكر مىانداخت ، و ميگفت : كه تيرم از اين دو لشكر به هر كه رسد فتح است ، و نبود اين جرأت و حركت او الا از قلت دين و تهمت او بر جميع افراد مسلمين . در وجه تسميه ء جمل بعضى گفته اند كه اين نام همان جمل است كه عايشه در روز حرب جمل بر آن سوار شده در ميان دو لشكر بايستاد و در آن روز عجايب بسيار مرئى خلايق بيشمار گرديد ، چنانچه هر گاه يك قايمه از قوايم اربع آن مقطوع شدى آن شتر بر قائمه ء ديگر بايستادى ، خلايق از رؤيت آن بغايت مضطر و حيران شدند و چون سه قائمه ء آن مقطوع شد آن اشتر ابتر بر قايمه ء آخر ايستاده بود ، و لحظه به لحظه حيرت امت از ديدن آن زيادت مىشد ، تا آنكه امام الامه امر به قتل آن شتر نمود ، و گفت : شيطان در جوف آن جمل رفته نگهبان آنست ، محمد بن ابى بكر و عمار ياسر بفرموده آن ولى ايزد اكبر متولى عقر آن شتر گرديدند ، واقدى روايت كند كه عمار ياسر ( ره ) چون بنزديك عايشه آمد گفت :
اى عايشه ، چگونه ديدى كار خود را كه خود را بر حق زدى ؟
عايشه گفت من الحال بحقايق احوال خود مطلع و بينا گشتم ، از آن جهت كه تو مغلوب گشتى و ما غالب از اين ظاهر شد كه بمضمون : الحق يعلو حق با منست .
عمار گفت : اى عايشه بصيرت من از تو بغايت زيادت است ، و الله كه اگر شما ما را ميزديد تا اينكه ما را از اين ولايت اخراج نموده به هجر مىرسانيد هر آينه بر ما معلوم است كه ما بر حق و شما بر باطليد .
عايشه گفت : بخيالت چنين ميرسد اى عمار ، اتق الله بخداى بپرهيز و با ما بحرب و جنگ مستيز كه دين خود را بواسطه ء خاطر ابن ابى طالب از دست دادى .
و در بعضى از كتب اللغات منقول است كه هجر اسم شهريست ما بين قطيف و بحرين ، و صاحب صحاح اللغه چنين قلمى نمود كه : هجر اسم شهرى است ، ليكن تعين مكان ننموده .
از حضرت امام الباطن و الظاهر محمد بن على الباقر عليهما السّلام مروى و منقول است كه : چون در روز حرب جمل هودج عايشه را تير باران كردند ، ليكن او همچنان در ميدان قايم بود ، حضرت امير المؤمنين على ( ع ) فرمود : آنچه من مىبينم مرا مطلق عايشه بايد شد ، و او را طلاق بايد گفت شخصى چون اين كلام از آن ولى الانام استماع نمود بحضرت خداى عالم قسم ياد فرمود كه من : از حضرت سيد عالم شنيدم كه ميفرمود : يا على امر زنان من بدست تست ، بعد از من ، آنگاه آن مرد خالصا لوجه الله اداى شهادت
براى ولى الله نمود بعد از او سيزده نفر كه اهل بدر نيز با ايشان رفيق در شهادت و مطلع و مخبر بودند برخاستند و شهادت دادند كه ما از حضرت رسول ( ص ) شنيديم كه ميفرمود يا على امر زنان من بعد از من بدست شما است .
چون عايشه اين نوع شهادت از آن جماعت استماع نمود بگريست به نوعى كه آواز گريه او بگوش آن جماعت رسيد در آن هنگام حضرت امير المؤمنين على ( ع ) گفت :
اى ياران حضرت رسول خداى منان مرا اعلام گردانيد بخبر مسرت اثر چنانچه بمن گفت : كه يا على حضرت خداى عز و جل امداد تو نمايد در روز حرب جمل بارسال پنج هزار ملك مكمل . روايت است از ابن عباس رضى الله عنه كه چون شكست بر عايشه افتاد و مردم اكثر بلكه تمامى او را گذاشتند ، او اراده توقف بصره نمود و شر ذمه از مردمان كه او را تكليف مراجعت بمدينه نمودند قبول قول آن طايفه ننمود ، چون اين خبر بسمع اشرف امير المؤمنين ( ع ) رسيد با آنكه بعضى از مستسعدين مجلس بهشت قرين نيز راضى بمراجعت عايشه از بصره بمدينه نبودند ، بلكه استدعا و التماس مينمودند كه او را ببصره بايد گذاشت ، آن حضرت گفت : اگر چه عايشه تقصير در شرارت ننمود ، ليكن من او را بخانه او ميرسانم .
روايت كرد : محمد بن اسحاق رضى الله عنه كه چون عايشه از بصره مراجعت بمدينه طيبه نمود پيوسته مردم را بجنگ امير المؤمنين على ( ع ) تحريص و ترغيب مينمود ، و كتابت بمعاويه مكتوب گردانيده در باب تحريص قتال و جدال
با امير المؤمنين ( ع ) و بمصحوب اسود البخترى كتابت را شام فرستاد .
مروى و منقول است كه بعد از مراجعت عايشه روزى عمر بن العاص به ديدن ايشان رفت و گفت : من بسيار بسيار ميخواستم كه تو در روز جمل به قتل برسى .
عايشه گفت : چرا لا ابا لك .
گفت : بواسطه ء آنكه شما باجل خود ميرسيديد بلكه شهيده شده داخل جنت ميشديد ، و ما قتل ترا بزرگترين تشنيع بر على ميگردانيديم و در جميع و تمام محافل و مجالس تشنيع او ميكرديم .
ذكر بيان احتجاج ام سلمه زوجه ء حضرت سيد البريه ( ص ) بر عايشه در هنگام كه او اراده خروج بر حضرت امير المؤمنين على ( ع ) نموده بود ، و منكر عايشه شدن بواسطه آن فعل نامحمود شعبى از عبد الرحمن بن مسعود العبدى روايت كند كه من در مكه با عبد الله بن الزبير بودم ، روزى طلحه و زبير كسى بطلب عبد الله فرستادند و من نيز با عبد الله بنزد ايشان رفتم ايشان روى بعبد الله آورده گفتند : كه عثمان بنا حق و مظلوم كشته شد و ما بواسطه خرابى كار امت محمد مصطفى ( ص ) بغايت خايف و هراسانيم اگر شما صلاح دانيد كه عايشه با ما بيرون آيد تا ما بقدر الوسع و الامكان سعى در انصرام و انجام مهام انام نمائيم شايد كه ايزد علام رتق و فتق در مرام امت محمد ( ص ) ظاهر گرداند .
عبد الله گفت : رواست ، الحاصل ما نيز با ايشان بيرون رفتيم متوجه منزل عايشه شديم و چون بدر خانه رسيديم عبد الله بن الزبير داخل منزل
عايشه بغير اخبار و اعلام شد و عايشه و عبد الله در عقب پرده با هم نشسته بودند و من بر در خانه نشسته منتظر بودم عبد الله پيغام طلحه و زبير را به عايشه رسانيد گفت : سبحان الله و الله بخداى عالم مرا قسم است كه من از حضرت رسول ( ص ) مأمور و مأذون بخروج از خانه نبودم و امهات مؤمنين همگى حاضرند در نزد من الَّا ام سلمه رضى الله عنها اگر او با من بيرون آيد من نيز بيرون مىآيم .
عبد الله بن الزبير مراجعت نزد طلحه نمود و آنچه از عايشه شنيده بود مسموع ايشان گردانيد ، طلحه و زبير گفتند : برگرديد و بخدمت عايشه برويد و بعد از عرض سلام ما بايشان بگوئيد كه شما خود متصدع گشته بخانه ام سلمه تشريف بريد ، بيقين كه او از سخن صلاح و صوابديد شما تجاوز ننمايد چون عبد الله زبير پيغام بعايشه رسانيد في الفور او برخاسته بخانه ام سلمه آمد چون ام سلمه عايشه را ديد گفت :
مرحبا يا عايشه خوش آمدى ، و الله كه من بديدن كسى نميروم شما را چه پيش آمد كه باينجا تشريف آورديد ؟
عايشه گفت : كه طلحه و زبير بنزد من آمدند و مرا خبر دادند كه امير المؤمنين عثمان مظلوما مقتول گرديد ، و هيچ احدى از حقيقت احوال چون ناحق او نپرسيد ، ام سلمه چون اين سخن بشنيد به نوعى فرياد و شيون بركشيد كه هر كه در آن سراى بود آواز او را شنيد ، و گفت :
سبحان الله اى عايشه ، ديروز شهادت بر كفر او ميدادى امروز او ( عثمان ) امير المؤمنين شده بناحق كشته گشته فيا عجباه ، بهر حال اراده تو اى عايشه
چيست ؟ عايشه گفت : بايد كه شما هم با ما بيرون آئيد كه اميد است خداوند متعال از بيرون رفتن ما و شما امر امت حضرت نبى الورى را باصلاح و انجام و بفلاح و انصرام رساند .
ام سلمه گفت : من چون قدم از خانه بيرون گذارم ؟ كه شنيدم از حضرت رسول خدا ( ص ) آنچه شنيدم اى عايشه ترا بخداى كه عالم بصدق و كذب تست قسم است كه آيا ياد دارى كه در نوبت شما حضرت رسول بخانه شما تشريف داشته من حريره در خانه خود ساختم و آن را برداشته بخدمت رسول الله بخانه شما آوردم ، حضرت فرمود : و الله بخداى عالم قسم است كه شب و روز بسيار نميگذرد يعنى در اندك مدت كلاب آبى بعراق عرب در دجله كه آن را حوأب گويند بروى يك زن از نسوان من فرياد كنند و آن عورت در فئه ء باغيه است ، يعنى در ميان جماعتى است كه آن باغيان بر امام زمان خروج كرده باشند من چون اين سخن از حضرت رسول همچون شنيدم ظرف از دست من افتاد در آن دم رسول الله سر مبارك برداشت و گفت :
اى ام سلمه ترا چه شد كه اناء از دست انداختى و رنگ روى درباختى ؟
گفتم : اى برگزيده ايزد واحد ، چون اناء از دست اين متحير رهين غم و درد بر زمين نيفتد كه شما از لسان صدق نشان چنين سخنانى را فرموديد ؟
من ايمن از اين بيان و نشان نيستم و ميترسم كه مبادا من آن عورت نادان و جاهل باشم تو شروع در خنده نمودى آن حضرت ملتفت بطرف تو گرديد و گفت يا حميراء الساقين اين چه خنده است ؟