با امير المؤمنين ( ع ) و بمصحوب اسود البخترى كتابت را شام فرستاد .
مروى و منقول است كه بعد از مراجعت عايشه روزى عمر بن العاص به ديدن ايشان رفت و گفت : من بسيار بسيار ميخواستم كه تو در روز جمل به قتل برسى .
عايشه گفت : چرا لا ابا لك .
گفت : بواسطه ء آنكه شما باجل خود ميرسيديد بلكه شهيده شده داخل جنت ميشديد ، و ما قتل ترا بزرگترين تشنيع بر على ميگردانيديم و در جميع و تمام محافل و مجالس تشنيع او ميكرديم .
ذكر بيان احتجاج ام سلمه زوجه ء حضرت سيد البريه ( ص ) بر عايشه در هنگام كه او اراده خروج بر حضرت امير المؤمنين على ( ع ) نموده بود ، و منكر عايشه شدن بواسطه آن فعل نامحمود شعبى از عبد الرحمن بن مسعود العبدى روايت كند كه من در مكه با عبد الله بن الزبير بودم ، روزى طلحه و زبير كسى بطلب عبد الله فرستادند و من نيز با عبد الله بنزد ايشان رفتم ايشان روى بعبد الله آورده گفتند : كه عثمان بنا حق و مظلوم كشته شد و ما بواسطه خرابى كار امت محمد مصطفى ( ص ) بغايت خايف و هراسانيم اگر شما صلاح دانيد كه عايشه با ما بيرون آيد تا ما بقدر الوسع و الامكان سعى در انصرام و انجام مهام انام نمائيم شايد كه ايزد علام رتق و فتق در مرام امت محمد ( ص ) ظاهر گرداند .
عبد الله گفت : رواست ، الحاصل ما نيز با ايشان بيرون رفتيم متوجه منزل عايشه شديم و چون بدر خانه رسيديم عبد الله بن الزبير داخل منزل
عايشه بغير اخبار و اعلام شد و عايشه و عبد الله در عقب پرده با هم نشسته بودند و من بر در خانه نشسته منتظر بودم عبد الله پيغام طلحه و زبير را به عايشه رسانيد گفت : سبحان الله و الله بخداى عالم مرا قسم است كه من از حضرت رسول ( ص ) مأمور و مأذون بخروج از خانه نبودم و امهات مؤمنين همگى حاضرند در نزد من الَّا ام سلمه رضى الله عنها اگر او با من بيرون آيد من نيز بيرون مىآيم .
عبد الله بن الزبير مراجعت نزد طلحه نمود و آنچه از عايشه شنيده بود مسموع ايشان گردانيد ، طلحه و زبير گفتند : برگرديد و بخدمت عايشه برويد و بعد از عرض سلام ما بايشان بگوئيد كه شما خود متصدع گشته بخانه ام سلمه تشريف بريد ، بيقين كه او از سخن صلاح و صوابديد شما تجاوز ننمايد چون عبد الله زبير پيغام بعايشه رسانيد في الفور او برخاسته بخانه ام سلمه آمد چون ام سلمه عايشه را ديد گفت :
مرحبا يا عايشه خوش آمدى ، و الله كه من بديدن كسى نميروم شما را چه پيش آمد كه باينجا تشريف آورديد ؟
عايشه گفت : كه طلحه و زبير بنزد من آمدند و مرا خبر دادند كه امير المؤمنين عثمان مظلوما مقتول گرديد ، و هيچ احدى از حقيقت احوال چون ناحق او نپرسيد ، ام سلمه چون اين سخن بشنيد به نوعى فرياد و شيون بركشيد كه هر كه در آن سراى بود آواز او را شنيد ، و گفت :
سبحان الله اى عايشه ، ديروز شهادت بر كفر او ميدادى امروز او ( عثمان ) امير المؤمنين شده بناحق كشته گشته فيا عجباه ، بهر حال اراده تو اى عايشه
چيست ؟ عايشه گفت : بايد كه شما هم با ما بيرون آئيد كه اميد است خداوند متعال از بيرون رفتن ما و شما امر امت حضرت نبى الورى را باصلاح و انجام و بفلاح و انصرام رساند .
ام سلمه گفت : من چون قدم از خانه بيرون گذارم ؟ كه شنيدم از حضرت رسول خدا ( ص ) آنچه شنيدم اى عايشه ترا بخداى كه عالم بصدق و كذب تست قسم است كه آيا ياد دارى كه در نوبت شما حضرت رسول بخانه شما تشريف داشته من حريره در خانه خود ساختم و آن را برداشته بخدمت رسول الله بخانه شما آوردم ، حضرت فرمود : و الله بخداى عالم قسم است كه شب و روز بسيار نميگذرد يعنى در اندك مدت كلاب آبى بعراق عرب در دجله كه آن را حوأب گويند بروى يك زن از نسوان من فرياد كنند و آن عورت در فئه ء باغيه است ، يعنى در ميان جماعتى است كه آن باغيان بر امام زمان خروج كرده باشند من چون اين سخن از حضرت رسول همچون شنيدم ظرف از دست من افتاد در آن دم رسول الله سر مبارك برداشت و گفت :
اى ام سلمه ترا چه شد كه اناء از دست انداختى و رنگ روى درباختى ؟
گفتم : اى برگزيده ايزد واحد ، چون اناء از دست اين متحير رهين غم و درد بر زمين نيفتد كه شما از لسان صدق نشان چنين سخنانى را فرموديد ؟
من ايمن از اين بيان و نشان نيستم و ميترسم كه مبادا من آن عورت نادان و جاهل باشم تو شروع در خنده نمودى آن حضرت ملتفت بطرف تو گرديد و گفت يا حميراء الساقين اين چه خنده است ؟
بيت :
< شعر > خنده كه بىوقت گشايد گره گريه از آن خنده ء بيوقت به < / شعر > گمان من آنست كه آن زن من تو باشى و ترا بخداى تعالى قسم است اى عايشه آيا ياد دارى كه در شبى سير آن حضرت ( ص ) كه ما و شما در خدمت آن نبى الرحمه بوديم با فلان و فلان ، و آن حضرت ميان من و على راه ميرفت شما شتر خود را در ميان شتر على و شتر نبى درآورديد ، حضرت سيد البريه مقرعه كه در دست داشت روى شتر شما را زده از ميان دور كرد و گفت : هيچ مرد و هيچ زن را در نزد من بيشتر از على جاى نيست ، زيرا كه او در قرب از همه پيش و در رتبه بر تمامى بيش است و ابن ابى طالب را ببغض و عداوت نگيرد الا منافق كذاب ، و نيز ترا قسم ميدهم بخداى عالم آيا بخاطر دارى در ايام مرض كه آن حضرت در همان بيمارى مقبوض شده قاصد بارگاه ايزد بارى گرديد پدرت با عمر بعيادت آن حضرت ( ص ) آمده بود على ( ع ) تعاهد جامه رسول ( ص ) و خف و نعلين آن حضرت مىنمود و آنچه پاره بود مىدوخت چون على ( ع ) ديد كه ايشان مىآيند قبل از درآمدن ايشان نعلين سيد المرسلين را برداشته بعقب خانه آن حضرت رفت ، و بدوختن آن مشغول شد و آن نعلين از حضرت مىبود در آن وقت ابو بكر و عمر طلب اذن دخول نمود چون مرخص گشتند درآمدند و گفتند :
يا رسول الله امشب را چون بروز آوردى و حال فرخنده خصال شما به چه منوال بود ؟
حضرت فرمود : كه أحمد الله : حمد و ستايش خداى عالم به جاى
مىآوردم بعد از لمحه روى به حضرت آورده گفتند : يا رسول الله موت امر ضروريست چه هر كس را لا بد بايد مرد ، حضرت نبى الورى فرمود : بلى لا بدّ من الموت ، پس آنگاه گفتند :
يا رسول الله آيا هيچ احدى را جانشين و خليفه خود گردانيدى ؟
نبى رب العزت گفت : خليفه من در ميان شما بغير خاصف النعل نيست ، ايشان هر دو برخاستند و چون از خانه بيرون آمدند على ( ع ) را ديدند كه بدوختن نعلين رسول الله مشغول است ، اين همه را ما ميدانيم اى عايشه و گواهيم بعد از آنكه من اين همه سخنان از حضرت رسول آخر الزمان در شأن على ابن ابى طالب ( ع ) شنيده باشم بر على خروج مىنمايم لا و الله اختيار اين كار در دنيا ننگ و عار در آخرت گرفتارى به عذاب ايزد قهار و خلود در آتش جهنم است .
عايشه چون از ام سلمه استشمام رفاقت ننمود بمنزل و مقام خويش مراجعت نمود و گفت :
يا ابن الزبير برگرد و به پدرت زبير و طلحه برسان كه من بعد از استماع اين سخنان از ام سلمه بيرون نتوانم آمد ، عبد الله بن الزبير بعد از مراجعه از خانه عايشه پيام عايشه را به زبير و طلحه رسانيد .
شعبى گويد : كه چون آن روز بشب رسيد هنوز نصف شب نگذشته بود كه صداى زنگ شتر عايشه بلند شد كه از شهر بيرون ميرود و چون صبح از شب تاريك طلوع كرد ، مشخص شد كه طلحه و زبير نيز با او بيرون رفتند ، از حضرت امام الناطق جعفر بن محمد الصادق ( ع ) مروى است كه چون عايشه
به رفتن بصره و خروج بر على ( ع ) مصمم گرديد و اين خبر به ام سلمه بنت ابى اميه رسيد برخاست و بنزد عايشه رفت و بعد از حمد و سپاس خداوند متعال و اداى صلوات بر حضرت رسول سيد المرسلين ، گفت :
اى عايشه ، تو نشانه ميان حضرت نبى الورى و امت او و حجاب رسالت مآب بر تو مبسوط و احترام و اكرام آن برگزيده مالك الرقاب بر تو منوطست ، قرآن لازم الاذعان نص است بر منع تو از خروج بايد كه گردن كشى ننمائى بلكه اصلا مشتمل برجعت تست بايد پراكندگى نكنى سيد البشر مقرر نمود كه تا هنگام ورود يوم الموعود در كنج گوشه ء خاك مطمئن گردى و در بوادى و صحارى نه گردى ، بدرستى كه رضاى خداى غفور و راء اين امور است و خواهش او نيست الا عمل مشكور ، حضرت نبى الصبور عالم بمكان و مطلع بر حقايق احوال و شأن تو بود اگر ترا لايق فعل و عمل ميدانست آن خاتم الرسل ترا معهود و مأمور به آن فعل مىنمود ، و حال آنكه ترا از خروج و تقديم بر مردم خصوصا بر امير المؤمنين على ( ع ) نهى فرموده است ، زيرا كه عماد دين در هنگامى كه ميل بانهدام نمايد يا مشرف و متصدع بخرابى و انفصام گردد هرگز بسعى زنان به ثبات تعمير ملبس نشود و باهتمام و حركت ايشان بآب و تاب نگردد بلكه جمال زنان و بها و خوبى ايشان پوشيدن اطراف و گوش و برچيدن دامن و صيانت جميع احوال خود با كمال عقل و هوش است .
اى عايشه اگر حضرت رسول در بعض اين فلوات معارضه و مخاطبه نمايد كه يا فلانه تو در اين تردد و منهل بمنهل و منزل بمنزل چه اراده دارى تو در جواب حضرت نبى ايزد وهاب چه خواهى گفت ؟ و بكدام وجه صواب
آن حضرت را مجاب ميگردانى ، زيرا كه هوا و هوس و اراده و خواهش نفس تو باراده و خواهش خداى تعالى و تقدس نيست آخر ترا رجعت بخدمت حضرت نبى الرحمه است ، وقتى كه هتك حرمت و نقض عهد و بيعت كرده باشى چه گوئى و روى مبارك آن حضرت را بكدام روى توانى ديد مرا بخداى عالم قسم است كه من در اين مسير با تو بالفرض اگر رفيق باشم و از تقصيرات و اثم من در آن عالم درگذرند و مرا امر بدخول فردوس الاعلى نمايند هر آينه از حيا و شرمندگى از حضرت رسول مجتبى داخل آن ماوى نتوانم شد چه اگر ملاقات آن حضرت نمايم و هتك حجاب كرده باشم بيقين آن را بروى من خواهد زد اى عايشه بخداى بپرهيز و اين حجاب رسول ايزد وهاب را حصن حصين خود گردان و معتبر عفاف را منزل خود دان تا آنكه ملاقات به حضرت نبى اكرم توانى نمود چه اگر آنچه پروردگار فرمود از آن تقصير ننمائى مطيع خواهى بود و هر آنچه در آن باب حضرت ايزد علام بر تو لازم گردانيد بايد كه بشنوى و آنچه در باب نصرت و يارى جمعى خداى تعالى و رسول مجتبى امر و حكم در آن باب نمودند كه اقدام بآن نمائى تا خود را خاسر و زيانكار در روز حساب و شمار نگردانى بخداى عالم سوگند ميخورم كه آنچه من از حضرت رسول ايزد مهيمن شنيدم كه اگر بواسطه شما بيان نمايم آنچنان نيش بر من زنى كه مار رقشا مطرقه سياه سفيد كه گزنده تر از آن مارى نيست .
عايشه گفت : اى ام سلمه مرا از اين مواعظ تو قرار عين تمام به هم رسيد چه شناسائى من زياده گرديد و از نصيحت تو چه قبول نمايم كه تمامى آن در خاطرم كالنقش في الحجر مستطر است ، ليكن اين حركت و سيرم
نه بواسطه آن جزاست كه در ظن و خاطر تو مستتر است ، من بواسطه اغترار مردم نميروم بلكه بواسطه ء اطلاع بر حقيقت احوال منازعه فريقين ميروم و اگر بنشينم نيز مرا حرج نيست ، و اگر بيرون روم مرا ازدياد اجر آخرت نخواهد بود و من بسيار مشتاق رفتن نيستم . از حضرت امام الهمام جعفر بن محمد - الصادق ( ع ) مروى و منقولست كه چون ام سلمه ملاحظه ندامت في الجمله از عايشه نمود انشاء اين ابيات فرمود :
< شعر > لو كان من ذلة معتصما احد لكانت لعائشة الرتبى على الناس من زوجة لرسول الله فاضلة و ذكر آى من القرآن مدارس و حكمة لم تكن الَّا لها حسبها و في الصدر يذهب عنها كلّ وسواس يستنزع الله من قول عقولهم حتّى يمرّ الَّذي يقضى على الراس و يرحم الله ام المؤمنين لقد تبدلت في ايحاشا بايناس < / شعر > عايشه گفت : اى خواهر مرا دشنام ميدهى ؟ ام سلمه گفت : بتو دشنام نمىدهم اما در وقتى كه فتنه برخاست و آشوب در ميان امت پيدا شد ، چشم مردم پوشيده شود بلكه اكثر آن در نظر مردم پنهان ماند ، و در هنگامى كه فتنه منتهى گردد هر عاقل و جاهل بينا گردند يا در آن زمان نابينا و حيران بودند ذكر بيان احتجاج امير المؤمنين على ( ع ) بعد از دخول بصره و انقضاى ايام چند بر اصحاب كه ميگفتند : آن حضرت قسمت غنايم بسويت عدل در ميان رعيت نمينمايد و بيان مسائل كه از آن حضرت سؤال نمودند در خطبه كه براى آن جماعت خطبه فرمود .