مىآوردم بعد از لمحه روى به حضرت آورده گفتند : يا رسول الله موت امر ضروريست چه هر كس را لا بد بايد مرد ، حضرت نبى الورى فرمود : بلى لا بدّ من الموت ، پس آنگاه گفتند :
يا رسول الله آيا هيچ احدى را جانشين و خليفه خود گردانيدى ؟
نبى رب العزت گفت : خليفه من در ميان شما بغير خاصف النعل نيست ، ايشان هر دو برخاستند و چون از خانه بيرون آمدند على ( ع ) را ديدند كه بدوختن نعلين رسول الله مشغول است ، اين همه را ما ميدانيم اى عايشه و گواهيم بعد از آنكه من اين همه سخنان از حضرت رسول آخر الزمان در شأن على ابن ابى طالب ( ع ) شنيده باشم بر على خروج مىنمايم لا و الله اختيار اين كار در دنيا ننگ و عار در آخرت گرفتارى به عذاب ايزد قهار و خلود در آتش جهنم است .
عايشه چون از ام سلمه استشمام رفاقت ننمود بمنزل و مقام خويش مراجعت نمود و گفت :
يا ابن الزبير برگرد و به پدرت زبير و طلحه برسان كه من بعد از استماع اين سخنان از ام سلمه بيرون نتوانم آمد ، عبد الله بن الزبير بعد از مراجعه از خانه عايشه پيام عايشه را به زبير و طلحه رسانيد .
شعبى گويد : كه چون آن روز بشب رسيد هنوز نصف شب نگذشته بود كه صداى زنگ شتر عايشه بلند شد كه از شهر بيرون ميرود و چون صبح از شب تاريك طلوع كرد ، مشخص شد كه طلحه و زبير نيز با او بيرون رفتند ، از حضرت امام الناطق جعفر بن محمد الصادق ( ع ) مروى است كه چون عايشه
به رفتن بصره و خروج بر على ( ع ) مصمم گرديد و اين خبر به ام سلمه بنت ابى اميه رسيد برخاست و بنزد عايشه رفت و بعد از حمد و سپاس خداوند متعال و اداى صلوات بر حضرت رسول سيد المرسلين ، گفت :
اى عايشه ، تو نشانه ميان حضرت نبى الورى و امت او و حجاب رسالت مآب بر تو مبسوط و احترام و اكرام آن برگزيده مالك الرقاب بر تو منوطست ، قرآن لازم الاذعان نص است بر منع تو از خروج بايد كه گردن كشى ننمائى بلكه اصلا مشتمل برجعت تست بايد پراكندگى نكنى سيد البشر مقرر نمود كه تا هنگام ورود يوم الموعود در كنج گوشه ء خاك مطمئن گردى و در بوادى و صحارى نه گردى ، بدرستى كه رضاى خداى غفور و راء اين امور است و خواهش او نيست الا عمل مشكور ، حضرت نبى الصبور عالم بمكان و مطلع بر حقايق احوال و شأن تو بود اگر ترا لايق فعل و عمل ميدانست آن خاتم الرسل ترا معهود و مأمور به آن فعل مىنمود ، و حال آنكه ترا از خروج و تقديم بر مردم خصوصا بر امير المؤمنين على ( ع ) نهى فرموده است ، زيرا كه عماد دين در هنگامى كه ميل بانهدام نمايد يا مشرف و متصدع بخرابى و انفصام گردد هرگز بسعى زنان به ثبات تعمير ملبس نشود و باهتمام و حركت ايشان بآب و تاب نگردد بلكه جمال زنان و بها و خوبى ايشان پوشيدن اطراف و گوش و برچيدن دامن و صيانت جميع احوال خود با كمال عقل و هوش است .
اى عايشه اگر حضرت رسول در بعض اين فلوات معارضه و مخاطبه نمايد كه يا فلانه تو در اين تردد و منهل بمنهل و منزل بمنزل چه اراده دارى تو در جواب حضرت نبى ايزد وهاب چه خواهى گفت ؟ و بكدام وجه صواب
آن حضرت را مجاب ميگردانى ، زيرا كه هوا و هوس و اراده و خواهش نفس تو باراده و خواهش خداى تعالى و تقدس نيست آخر ترا رجعت بخدمت حضرت نبى الرحمه است ، وقتى كه هتك حرمت و نقض عهد و بيعت كرده باشى چه گوئى و روى مبارك آن حضرت را بكدام روى توانى ديد مرا بخداى عالم قسم است كه من در اين مسير با تو بالفرض اگر رفيق باشم و از تقصيرات و اثم من در آن عالم درگذرند و مرا امر بدخول فردوس الاعلى نمايند هر آينه از حيا و شرمندگى از حضرت رسول مجتبى داخل آن ماوى نتوانم شد چه اگر ملاقات آن حضرت نمايم و هتك حجاب كرده باشم بيقين آن را بروى من خواهد زد اى عايشه بخداى بپرهيز و اين حجاب رسول ايزد وهاب را حصن حصين خود گردان و معتبر عفاف را منزل خود دان تا آنكه ملاقات به حضرت نبى اكرم توانى نمود چه اگر آنچه پروردگار فرمود از آن تقصير ننمائى مطيع خواهى بود و هر آنچه در آن باب حضرت ايزد علام بر تو لازم گردانيد بايد كه بشنوى و آنچه در باب نصرت و يارى جمعى خداى تعالى و رسول مجتبى امر و حكم در آن باب نمودند كه اقدام بآن نمائى تا خود را خاسر و زيانكار در روز حساب و شمار نگردانى بخداى عالم سوگند ميخورم كه آنچه من از حضرت رسول ايزد مهيمن شنيدم كه اگر بواسطه شما بيان نمايم آنچنان نيش بر من زنى كه مار رقشا مطرقه سياه سفيد كه گزنده تر از آن مارى نيست .
عايشه گفت : اى ام سلمه مرا از اين مواعظ تو قرار عين تمام به هم رسيد چه شناسائى من زياده گرديد و از نصيحت تو چه قبول نمايم كه تمامى آن در خاطرم كالنقش في الحجر مستطر است ، ليكن اين حركت و سيرم
نه بواسطه آن جزاست كه در ظن و خاطر تو مستتر است ، من بواسطه اغترار مردم نميروم بلكه بواسطه ء اطلاع بر حقيقت احوال منازعه فريقين ميروم و اگر بنشينم نيز مرا حرج نيست ، و اگر بيرون روم مرا ازدياد اجر آخرت نخواهد بود و من بسيار مشتاق رفتن نيستم . از حضرت امام الهمام جعفر بن محمد - الصادق ( ع ) مروى و منقولست كه چون ام سلمه ملاحظه ندامت في الجمله از عايشه نمود انشاء اين ابيات فرمود :
< شعر > لو كان من ذلة معتصما احد لكانت لعائشة الرتبى على الناس من زوجة لرسول الله فاضلة و ذكر آى من القرآن مدارس و حكمة لم تكن الَّا لها حسبها و في الصدر يذهب عنها كلّ وسواس يستنزع الله من قول عقولهم حتّى يمرّ الَّذي يقضى على الراس و يرحم الله ام المؤمنين لقد تبدلت في ايحاشا بايناس < / شعر > عايشه گفت : اى خواهر مرا دشنام ميدهى ؟ ام سلمه گفت : بتو دشنام نمىدهم اما در وقتى كه فتنه برخاست و آشوب در ميان امت پيدا شد ، چشم مردم پوشيده شود بلكه اكثر آن در نظر مردم پنهان ماند ، و در هنگامى كه فتنه منتهى گردد هر عاقل و جاهل بينا گردند يا در آن زمان نابينا و حيران بودند ذكر بيان احتجاج امير المؤمنين على ( ع ) بعد از دخول بصره و انقضاى ايام چند بر اصحاب كه ميگفتند : آن حضرت قسمت غنايم بسويت عدل در ميان رعيت نمينمايد و بيان مسائل كه از آن حضرت سؤال نمودند در خطبه كه براى آن جماعت خطبه فرمود .
روايت كرد يحيى بن عبد الله بن الحسن از پدرش عبد الله بن الحسن ( ع ) كه : حضرت امير المؤمنين ( ع ) بعد از دخول بصره و انقضاى ايام چند روزى در محضر مردم شروع در خطبه نمود ، شخصى از ميان مردم بر خاست و گفت :
يا امير المؤمنين ، مرا خبر ده از اهل جماعت و اهل فرقه و اهل بدعت و اهل سنت ؟
امير المؤمنين ( ع ) فرمود : ويحك ، چون سؤال نمودى جواب بشنو و بفهم از من و ترا روا نيست كه بعد از من از كسى ديگر سؤال نمائى :
اما اهل جماعت من و متابعان منند و مخالفان من هر چند كم باشند و اين جماعت بر حقاند بنا بر اطاعت امر خداى عز و جل و متابعت حكم حضرت خاتم الرسل .
و اهل فرقه : مخالفان منند و مخالفان متابعان من ، هر چند بسيار باشند .
و اما اهل سنت : آن جماعتاند كه متمسك گردند به آنچه خداى تعالى و رسول مجتبى آن را سنت براى ايشان گردانيد .
و اما اهل بدعت : عبارت از مخالفان امر خداى منان و قرآن كه لازم الاذعان است ، و همچنين رسول آخر الزماناند ، كه براى ناموس و هوا و هوس خود عمل نمايند اگر چه بسيار باشند و يك فوج اول آن جماعت گذشتند ، و فوج بسيار باقىاند كه بعد از اين بروزگار ظاهر و آشكار گردند بر حضرت ارحم الراحمين است كه قبض و استيصال آن جهال ضال از روى زمين نمايد در
همان اثر عمار ياسر كه از خواص محبين آن سرور بود ، بر پاى خاست و گفت :
يا امير المؤمنين ، حضار اين محضر با جمعى ديگر ذكر فىء و غنيمت در افواه و السنه دارند ، و زعم اكثر ايشان در باب فىء و غنايم چنان است كه هر احدى كه با ايشان مقاتله نمايد چون مغلوب شود او و مال و ولد او همگى داخل در غنيمت آيد بايد كه بالسويه در ميان همه منقسم گردد ، و مخصوص بعضى نگردد ، قبل از آنكه حضرت ولايتمآب متوجه جواب گردد شخصى ديگر از مستسعدين محفل رضوان مآب از قبيله ء بكر بن وائل كه او را عباد ابن قيس مىگفتند ، مرد سخندان و حراف كه بسيار در محافل و مجالس صاحب اعتبار بود ، برخاست و گفت :
يا امير المؤمنين ، چرا فىء و غنيمت را در ميان امت قسمت بالسويه ننمودى و عدالت با رعيت نكردى ؟
حضرت امير المؤمنين ( ع ) گفت : ويحك چطور . آن مرد گفت براى آن كه آنچه در ميان لشكر بود قسمت كردى و اموال و زنان و ذريت آن جماعت كه مردمان آن را نيز بحساب غنيمت ميگرفتند آن را قسمت ننمودى و نگاهداشتى گويا براى خود گذاشتى ؟
حضرت على ( ع ) گفت : هر كه را جراحت بود بايد كه مداواى خويش نمايد ، عباد مؤمى اليه گفت : ما بواسطه ء طلب حق خود و غنايم آمديم الحال ما را به ترهات مجاب ميگرداند .
مؤلف تاج اللغه گويد : كه ترهات جمع ترهه است و آن عبارت از امور باطله و سخنان پوچ است ، چون ولى ايزد مجيد اين سخن از آن مرد شنيد
گفت : اگر در اين كلام كاذب و مفترى باشى خداى تبارك و تعالى آنقدر تو را نميراند كه غلام ثقيف تو را دريابد و حقيقت كار و احوال ترا بر تو ظاهر و آشكار گرداند ، در آن اثناء شخصى ديگر از آن سرور پرسيد كه : غلام ثقيف كيست ؟
حضرت فرمود : كه آن مردى است كه هيچ حرمت براى خداى تعالى نگذارد الا آنكه هتك آن نمايد با خلقان چه رسد ديگرى پرسيد كه آيا آن مرد بأجل مسمى ميرد ، يا بقتل رسد ؟
حضرت امير المؤمنين فرمود : كه شكننده ء پشت گردن كشان او را بموت فاحش مكسور و متوحش گردانيده ميراند و از بسيارى ريم و خون كه از دبر او بيرون آيد مجارى احشاء و دبر آن أثر محترق گردد يا اخا بكر تو مرد ضعيف الرأى و جاهلى ، آيا نميدانى كه ما صغير را بگناه كبير و جليل را هم بسبب امر حقير مؤاخذه ننمائيم نه اين اموال از ايشان بود پيش از آنكه متفرق شوند و خروج نمايند تزويج كردند در حالت ثبات عقل و رشد و در آن وقت از آن امت اولاد بفطرت بهم رسيد و آن جماعت در دور و مسكن خود ساكناند و الحال كه اين جماعت خروج بفرقه اختيار كردند آنچه در لشكر با ايشان بود داخل در غنايم و متعلق بشما و ساير امم است از متابعان ما و اما آنچه در دور و بيوت ايشان باشد آن ميراث از براى وارث است ، اگر يكى از اولاد ايشان ظلم بر ديگران نمايد يا بر ما بيرون آيد تا او را بواسطه ء آن گناه مؤاخذه ، و باز خواست نمائيم و احكام شرع سيد الأنام بر او جارى فرمائيم و اگر از خروج و از تمرد امر ما بازايستد ما گناه غير او را بر او بازخواست ننمائيم يا اخا بكر بدرستى و به
تحقيق كه من در ميان شما حكم كردم بحكم حضرت سيد عالم رسول كه در اهل مكه كرده بود ، چنانچه آنچه در ميان عسكر بود آن را بلشگر قسمت نمود و بعدا متعرض باقى احوال و اولاد ايشان كه در دور و خانمان خود بودند نگرديد من متابع أثر حضرت رسول مهيمنم نعل بنعل از اقتدا و اقتفاء حضرت نبى اكرم و خاتم الرسل بيرون نميروم يا اخا بكر نميدانى كه هر چه در دار الحرب است بر مسلمانان حلال و آنچه در دار الهجرت است حرام است ، مگر بوجه حق مالك آن گردد شما را مهل است مهل ، رحمكم الله اگر چه تصديق من نمينمائيد و بر من اعتراض بسيار مينمائيد بواسطه ء آنكه يكى شما در باب امر مذكور متكلم نگرديد بلكه يكى بعد از ديگرى و ديگرى بعد از ديگرى سخنان در باب آن گفتند كدام شما را راضى بحصه و سهم و معاش بر وفق رضاى خداى عالم نمايم ؟ در آن دم آن مردم گفتند كه :
يا امير المؤمنين ( ع ) شما در اين امر صادق و مصيب و ما مخطئ و هم غير مثيب و ما جاهل و از جنت بىنصيبيم ما گناهكاران سيه روزگار توبه و استغفار نمائيم ، و از اطراف و جوانب از اباعد و اقارب از مردمان ندا و صوت بلند شد كه يا امير المؤمنين ، تو در اين مصيب و مثاب و ما مخطى و بر طريق ناصواب بوديم الحال چون بوسيله تعليم تو اى ولى ايزد وهاب عالم بطريق صواب و بسبب عمل آن مستحق اجر و ثواب گرديديم ، اصاب الله بك الرشاد و السداد چون اين دعا در حق ولى الله تعالى بجاى آوردند كره ء ثانيه عباد بن قيس ، بر خاست و گفت :
ايها الناس و الله اگر شما طاعت و متابعت حضرت امير المؤمنين ( ع )