چه شما افساد امر و كار و عمل و كردار من بواسطه ء اظهار خذلان و ارتكاب تمرد و طغيان نموديد تا آنكه قريش از بيگانه و خويش در حق من گفتند :
كه اگر چه على ابن ابى طالب اشجع تمام عرب است ، ليكن او را علم بآداب جدل و حرب نيست ، و لشكر و متابعانش اتفاق با ايشان ندارند خداى تبارك آن جماعت را خير دهد كه راست گفتند ، شما خود انصاف دهيد كه آيا در ميان آن جماعت هيچ احدى موجود است كه در ممارست و مداومت جنگ و جدال و تحمل شدايد حرب و قتال زياده از من باشد ؟ آيا شما مطلع نيستيد كه من قبل از سن بيست سالگى شروع در جنگ و قتال با ارباب ضلال نمودم تا باين حال زياده از سن شصت سال رسيدم اما زور آن حضرت نبى ايزد منان هيچ احدى از اهل اسلام و ايمان از حكم و امر رسول آخر الزمان تجاوز و تقاعد ننمودندى و پيوسته مترصد و منتظر امر فرمان لازم الاذعان آن نبى الرحمه بودندى ليكن الحال كسى اطاعت نمينمايد از من تنهائى چه كار آيد دوست دارم كه مرا خداى عالم از ميان شما مردم بيرون برده و مرگ را مترصد من گرداند تا مرا خلاص ساخته واصل جنان و داخل روضه ء رضوان نموده از اذيت شما امت و از ساير ملت مستخلص سازد نميدانم اشقى مردم را چه مانع است از آنكه اين را رنگين گرداند ( آنگاه ولى الله دست مبارك بر ريش خويش و تارك گذاشت ) و گفت :
اين عهد از حضرت محمد ( ص ) است كه آن نبى امى از زمان صغر سن اين عهد مقرر و معين نموده خايب و خاسر است آنكه افترا كند و ناجى مصدق و متقى محسن است كسى كه تصديق فرمايد .
اى اهل كوفه من شما را به جهاد منافقان اشرار در ليل و نهار و هم در پنهان و آشكار خواندم ، و گفتم : غير او جهاد با اين جماعت اصحاب عناد نمايند بواسطه ء آنكه آن جماعت كه مردم را بخانه و سراى ايشان بگذارند ، و مبادرت باقدام جنگ و جدال و حرب و قتال متابعان رسول ايزد منان نمايند ، جهاد ايشان باصحاب ايمان واجب عيان گردد شما پاى در دامن خود كشيده در خانه هاى خويش بفراغت و عيش مشغول گشتيد و بوسيله آن مخذول و دور از شفاعت حضرت رسول شديد ، بواسطه آنكه قول من بر شما بغايت گران و حكم و امرم بشما صعب بىپايان بود ، لهذا سخنان مرا پسى پشت انداختيد و عار و عيب و ننگ بسيار بخود قرار داديد تا اينكه از شما فعل موحش و عارات و فواحش و منكرات ظاهر و بين و باهر و روشن گرديد صبح را بشام و شام را بصبح مىآريد چنانچه امثال شما قبل از اين در دار دنيا بودند بنوعى كه خداى عز و جل حضرت خاتم الرسل را از احوال آن جمعى مضل مطلع و مخبر گردانيد ، و از ظلم جباران سركش طاغى و مستضعفين گمراه غاوى فرموده كه :
* ( يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وَفِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ ) * اينست احوال فرعون و بنيان ظلم او كه نسبت بحضرت موسى رسول قادر متعال و بامم بنى اسرائيل به ظهور رسيد بر شما نيز حاكم جائر ظالم صاحب ايالت و حكومت شما گردد و آزار و جفاى بسيار از آن جماعت بشما رسد آرى ، بآن حضرت ايزد مجيد كه دانه از زمين رويانيد و اعناق ارقاب عبيد خود را از دركات نيران آزاد گردانيد قسم است كه آنچه شما بآن موعود شديد عنقريب بشما خواهد رسيد .
يا اهل كوفه هر چند شما را خطاب بلكه عتاب بمواعظ قرآن كردم متعظ و منتفع بآن نشديد و شما را بدره تأديب مؤدب گردانيدم مستقيم نگشتيد و عقوبت شما با تازيانه كه اقامت حدود واهب يگانه بآن مىشود نمودم از آن بازنايستاديد دانستم چيزى كه شما را باصلاح و انجام آرد شمشير صمصام است ، ليكن من اختيار فساد نفس خود براى صلاح شما نمينمايم ، بلكه هر چه رضاى الهى ، و وسيله ء خشنودى حضرت رسالت پناهى دانم معمول گردانم اما عما قريب بر شما سلطان صعب كه از او جز ألم و تعب بشما و باكثر امم نرسد بر شما مسلط گردد كه اصلا تو قير كبير و رحم بر صغير شما نكند و فاضل و عالم شما را اكرام و احترام ننمايد و فىء و غنايم را در تمامى شهور و عوام بسويت انقسام ننمايد و هميشه شما را به واسطه ء زدن و آزار ذليل و خار دارد ، در معارك و مجالس فضيحت و وسيله قطع سبل و طريقت شما گردد وضع شما از دخول سراى شما منع نمايد ، و نوع اقويا بر ضعفا قوى و مسلط گردند كه بزرگان شما ضعيف و فقير از آن جورند يعنى طايفه ضعفا در نزد اقويا بغايت ضعيف باشند چنانچه اصلا اختيار ملك و مال و اقتدار باراضى و منال خود نداشته باشند بجهت تسلط اقويا ظلمه بعد از آن حضرت ايزد سبحان دور نگرداند الا ظالم را در اندك زمان باز امر مدبر مقبل باراده ء مشيت حضرت عز و جل گردد ، اما مرا در باب شما گمان فراق و پراكندگى است و بمضمون صدق مشحون آيه كلام ايزد بيچون :
* ( وَما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ ) * بر من بغير بيان امر و انكشاف آن و نصيحت شما نيست .
يا اهل كوفه امتحان شما بسه چيز كردم ، كران صاحب گوش ، و گنگان
صاحب زبان و كوران صاحب چشميد ، يعنى با آنكه جميع جوارح شما سالم و اركان غير متألم است ليكن شما هيچ كدام آنها را در جاى ايشان استعمال ننموديد ، و الحال آنها در نزد شما بيكار و معطل از عملند شما اخوان صادق در هنگام ملاقات و تصافق با يك ديگر نيستيد نه برادران استوار در قول و فعل در وقت ادراك بلا و جنگ و جدل باشيد آنگاه آن خلاصه خلق الله گفت :
بار خدايا من اين جماعت را ملول گردانيدم و ايشان نيز وسيله ملالت خاطر فيض مقاطر من گشتند من ايشان را نيكو نميدانم آنها نيز مرا از خوبان ندانند هيچ امير از ايشان راضى و هيچ امير مرتضى ايشان نيست و دلهاى ايشان را بسخنان حقه مؤثر گردان چنانچه نمك در آب أثر تمام دارد .
يا اهل كوفه ، و الله بخداى عالم قسم است كه اگر من ناچار در مكالمه و در مراسله شما نمىشدم هرگز با شما ناطق و متكلم نشدمى نهايت خطاب و عتاب من با شما محض بواسطه ء هدايت و ارشاد و دلالت شما بطريق صواب و سداد است اما در آن باب چندان سعى و اهتمام از روى صلاح و صواب نمودم كه از زندگى خود برى گشتم ، مع هذا همه شما را شعار هذيان قول از گفتنها و فرار از حق و عدل و ميل بفعل ناصواب و باطل است ، كه هرگز بوسيله آن خداى منان دين را باهل باطل عزيز نگرداند و من ميدانم كه هر چند بشما نصايح در خلا و ملأ نمودم مرا از آن سعى و مشقت چيزى بغير خسارت زيادت نگرديد و هر گاه كه من شما را بجهاد امر كردم شما التماس تأخير وقت آن بزمان ديگرى نموديد ، و مدافعه و مداهنه مينمائيد ، چنانچه اگر شما را در ايام تابستان امر به جهت جهاد منافقان نمايم ، مىگوئيد كه شدت حرارت بغايت بسيار است
و در امثال اين وقت حركت بواسطه ء جهاد اهل عناد بىنهايت صعب و دشوار است ، و اگر در ايام زمستان شما را مأمور بجهاد اهل نفاق و عدوان گردانم مىگوئيد كه سرما بسيار بسيار و مسافرت در اين وقت بر ما بغايت آزار است هر گاه شما از گرما و سرما عاجز باشيد پس شما از حرارت و تندى بشمشير اعداء عاجزتر و بىپا خواهيد بود : فإنا لله و انا اليه راجعون ، هر گاه ما را سر و كار بشما باشد ما را در جميع ابواب از رجوع بخداى وهاب است .
يا اهل كوفه مردى صحيح القول نزد ما آمده خبر رسانيد كه ابن غامد سردار والى شام با چهار هزار مرد درشت با كمال شور و شغب بر سر اهل انبار شبيخون آورد و غارت و تاراج آن مسلمانان نمود ، چنانچه غارت اهل روم و اهل خزر و باقى طوايف كفره و اهل عدوان نمايند و عامل من ابن حسان را با جمع كثير از صلحاء و فضلا و بندگان خالص حضرت ايزد تعالى و تقدس به قتل رسانيد ، خداى منان كريم آن شهداء را بجنات النعيم مقيم گرداند و آن منافق نادان كه غارت و قتل اهل ايمان را حلال دانسته چنين امر شنيع از آن منافق بىتوقيع بظهور آمد و با اين همه فساد و قتل بمن رسيد كه جمعى از متعصبين لئام اهل شام او را بجهنم رساند بر سر دو زن يكى مسلمه و ديگر ذميه معاهده درآمدند و هتك ستر و عفاف آن دو عورت از روى جبر و كراهت نمودند ، مع هذا مقنعه از سرشان و گوشواره از گوش و سينه و از دست و هم چنين خلخال از پاى و بازو بند از بازو و مبرز ايشان را كشيدند و آن دو تا عورت را قدرت امتناع و اندفاع آن ظلمه نبود ، و هر چند آنها استغاثه به
مسلمانان مينمودند هيچ احدى نبود كه بفرياد ايشان برسد و نصير و ظهير نبود كه نصرت و حمايت ايشان كند ، اگر مؤمن در محافظت و بر خود رسى آنها چندان سعى مينمود كه از حيات مستعار خود بىنصيب ميشد در نزد من ملوم نبود بلكه در آن امر نيكوكار و مثيب بود .
فيا عجباه و كل العجب ، بسيار بسيار تعجب است مرا از ظفر و نصرت آن جماعت مبطله بواسطه ء اتفاق ايشان بر امر باطل و پراكندگى و بيدلى شما بواسطه ء عدم موافقت و مرافقت شما از حق خود شما بمثل از بىغيرتى نشانه تير مردمان شديد همه كس تير بطرف شما مىاندازد ، و شما تير بسوى خصم خود نمىاندازيد ، و غزو و جهاد با اهل نفاق و عناد صواب و سداد نميدانيد و عاصى رب العباد شديد و با اين حال راضى و خوشحاليد شما مانند شتران مهار گسيخته از قطار جسته كه ساربان از آنها غايب گشته باشد آنها مدتى در صحرا و بيابان بسر خود چريده باشند بعد از مدتى چون كسى اراده كند آيد آن شتران را جمع نمايد هر چند از يكجانب آنها را راند از طرف ديگر تمامى متفرق گشته گريزند و اصلا بمهار و قطار درنيايند ترك اوضاع خود نمايند ، و اطاعت امر و متابعت امام خود نفرمايند و السلام .
ذكر بيان احتجاج امير المؤمنين على ( ع ) بر معويه در جواب كتابت كه بآن حضرت نوشت در غير حرب و قتال ، و اين احسن حجت و اصوب آن است :
اما بعد كتابت تو اى معويه بما رسيد در آنجا مذكور نمودى كه حضرت اله تعالى ، محمد مصطفى ( ص ) را براى دين او برگزيد و آن حضرت را مؤيد گردانيد بنصرت و يارى اصحاب او فلان و فلان بدرستى و راستى كه از طرف شما دنيا
بما تعجب بسيار ظاهر و هويدا نمود بجهت آنكه ترا مقابل ما گردانيد تا ما را خبر دهى ببلاء كه خداى اكبر ما را بآن مبتلا و مخبر گردانيد و نعمت كه حضرت رب العزت بما افاضت نمود از اعطاء نبوت و هدايت و ارشاد امت اما نقل و ارقام شما بما اين مراتب كمال و احترام و اين درجات حال و اكرام كه از حضرت ايزد علام رسيد از بابت آنست كه شخصى تعريف خرما در نزد خرماى هجر نمايد چه خرماى آن بلد در خوبى شهد و لذت رتبه ء زيادتى از تمر ساير بلاد دارد ما و ارباب آنكه كسى مبتدى در پيش شخصى كه پيوسته در تعليم و تعلم گمان دارى و مرامات در اناء الليل و ساعات النهار مداومت نمايد و در آن باب مهارت تمام پيدا كند اظهار كمال وقوف و معرفت خود فرمايد يقين اقدام باين حركت و باين حرارت عين نادانى و جهالت است در نزد عقل و ديگر آنكه گمان شما در حق بعضى از مردمان چنان است كه ايشان در اسلام افضل از همگى و تمامى مردمان هستند اين دعواى شما امريست كه اگر تمام باشد همان موجب عزل و گوشه نشينى شماست چه اولاد آن مردمان و افضل از شما و ايشان كه پيشتر ازين اظهار خلاف و طغيان نمودند حاضرند پس شما را دعواى امامت جايز و رخصت نباشد و اگر آن امر ناقص و ناتمام بود نقصان آن بشما ملحق نشود .
اى معويه نه شما فاضل و نه مفضول ، و نه آنكه سايس و نه مسوس هيچ كدام از جماعت شما طلقا و ابناء اين طايفه نبودند و تميز ميان مهاجرين اولين ترتيب درجات ايشان و تعريف طبقات اين جماعت است از سبقت در اسلام و اطاعت و انقياد امر حضرت سيد الانام و وفا بعهد و پيمان در جميع محل و مقام هيهات هيهات در هر امر متعجب كه سبب تعجب و شگفت باشد اين لفظ در
آن مستعمل است .
اى معويه افتخار شما چيزيست كه تو از آن بغايت دورى و بىنهايت مهجور وى و الحال تو چگونه اقبال نمودى بر آنكه حكم كنى بر آن كس كه او را حكم بر شما و بر ساير مردم رواست ، آيا تو عارف و مطلع بقدرت و طاقت خود نيستى ؟
بايد كه چنانچه قدرت در علم و كمال و رتبه و حال ندارى خود را متأخر دانى و آنچه در حوصله خويش گنجايش ندارى از آن بازمانى چه غلبگى مغلوب بر شما نقصان ندارد و ظفر ظافر من عند الله بشما و بساير اعداء الله تعالى روى نيارد زيرا كه شما در تيه نفاق سرگردان و در بيداى جهالت شقاق مات و حيرانيد آيا تو مىبينى من مخبر تو نيستم ، و ليكن حديث و حكايت از نعمت حضرت رب العزت مىنمايم قوم مهاجرين كه در راه حضرت اله جهاد با اعداء الله و منافقين اهل بيت رسول ( ص ) نمودند تا شهيد شدند ايزد منان همگى ايشان را در درجات جنان بفضل و احسان بىپايان نمايد تا آن كه كسى كه از سلسله ء ما بدرجه شهادت مستسعد گرديد او را سيد الشهداء گويند و حضرت رسول ايزد مجيد آن شهيد سعيد را در نماز به هفتاد تكبير مخصوص گردانيد اما تو نديدى قوم از اهل اسلام و ايمان را كه در زمان جهاد با كفار معزز و مكرم گردانيد و آنچه بهر آحاد آن جماعت احسان و عنايت فرمود به يكى از سلسله ء ما كه بشرف سعادت شهادت مشرف گشته پر و بال مرحمت و شفقت نمود و در اين وقت در جنت طيار است و او را ذو الجناحين گويند .
و اگر حضرت واجب الوجود نهى و منع مردم از تزكيه و تعريف نفس نمينمود هر آينه من ذكر فضايل خود مىنمودم كه دلهاى مؤمنان بآن مسرور و مشعوف