بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 233


و هو قوله تعالى : * ( إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوه وَهذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَالله وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ ) * : ( آل عمران آيه 68 ) پس ما يك بار اولى بولايت امت بوسيله قرابت حضرت نبى الرحمه باشيم و مرة اخرى اولى بذريعه طاعت و متابعت حضرت رب العزت باشيم و به غير ما احدى را دعواى امامت و ولايت روا و رخصت نباشد و حجتى كه در يوم السقيفه جماعت مهاجر بر انصار نمودند همان دعواى قرابت به حضرت رسول الله ( ص ) بود ، و به همان وسيله ظفر بر انصار يافتند و اگر همين علاقه قرابت و رابطه خويشى نبى الرحمه باعث ظفر بر ولايت و امامت امت بود پس خلافت و ولايت حق ما اهل بيت النبوه باشد نه شما و ديگران ، و اگر احتجاج مهاجر بر انصار به غير علَّت قرابت نسبت رسول رب العزت باشد پس دعواى انصار كه در هنگام اجتماع امت در سقيفه بنى ساعده بر مهاجر مىنمودند كه از ما اميرى و از شما هم اميرى براى انجام امر خلافت مقرر باشد ، باقى برقرار است و گمان تو اى معويه در حق من آنست كه بر همه خلفا حسد مىبردم و در حق آن جماعت ظلم و ستم ميكردم اين گمان خلاف واقع و عين بهتانست ، بالفرض اگر چنين باشد جنايت آن بر تو نيست تا ترا عذر آن بايد گفت و اين شكايتى است كه از تو عيب آن ظاهر و عيان گردد و آنچه گفتى كه جماعتى كه از مبايعت من تمرد و با من منازعت نمايند من چنانچه بينى شتران سركش را چوب ميكنند تا رشته ء مهار بر آن بسته بر قطار بندند بهمان نوع ريسمان در آن وقت متمرّدان كرده به بيعت و بيان خود درآرم بذات الله تعالى و بقائه قسم است كه تو اراده ء مذمت نفس خود نمودى كه مدح خود فرمودى و اراده ء فضيحت خويشتن را


صفحه 234


نمودى لهذا مفتضح و رسوا شديد و ندانستيد كه اگر مرد مسلم بوسيله ء ظلم ظالم مظلوم گردد اصلا هيچ نوع نقص و ذلت بر آن بنده رب العزت راجع نگردد مادامى كه آن مؤمن را شكى در دين و ريب در يقين بهم رسد و هم اين حجت نيست بر غير تو و اما آنچه در كتاب امر ما و كار عثمان بن عفان مذكور گردانيدى بايد كه تو از اين كلام مجاب گردى از رحم و شفقتى كه تو نسبت بعثمان بجاى آوردى ميخواهم بدانم آن كسى كه نصرت خود را در باب آن مبذول داشته و او را بمقابل او هدايت نموده و مدتى مانع تمكن او نگشته آيا او را كسى كه از او طلب نصرت گردد آن كس در آن باب تأخير و تراخى فرمود مع هذا حوادث ديگر بر او احداث نمود تا آنكه قضا و قدر ايزد اكبر بر او جارى گرديد آيا اين كس دشمن بر اوست ، يا آن شخص اول ؟
حاشا و كلا و الله بخداى عالم قسم است كه :
* ( قَدْ يَعْلَمُ الله الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَالْقائِلِينَ لإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَلا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا ) * ( احزاب آيه 18 ) يعنى حضرت رب العزت عالم است بحال مانع نصرت از جماعت شما و بحال قائل بنصرت كه بياران و برادران خود دلالت بطريق هدايت و نصرت نمايد و من معذرت در باب انكار من نسبت باو نميخواهم زيرا كه با من بوسيله ء آنكه از او امور بدعت محدثه سانح و ظاهر مىشد او را مانع گشته ارشاد و هدايت او مىنمودم اگر اين گناه بود باعتقاد شما عجب نيست اما بسا كسى كه مردم او را بامر متهم گردانيده ملامت كنند و اصلا او را در نزد حضرت اله هيچ نوع تقصير و گناه نباشد ، و بسا نصيحتكننده كه مردم شما او را متهم


صفحه 235


گردانند و او از آن تهمت مبرا و منزه بود : و ما اردت الا الاصلاح ما استطعت و ما توفيقى الا با لله عليه توكلت و اليه انيب ، و آنچه ذكر نمودى كه مرا و اصحاب مرا در نزد شما بغير شمشير چيزى نيست ، پس بدرستى و تحقيق كه از اين كلام عالمى را بخنده آوردى بعد از آنكه اين سخن از من بعاريت به تن برداشتى آيا هرگز ديدى كه بنو عبد المطلب در هنگام جدال و حرب از دشمن ترسيده مضطرب گردند ، و به شمشير غير خايف گشته از جنگ و قتال برگردند ؟ شما را اندك صبر در اين امر در كارست ، اينست كه فلانى از مبارزان من بتو ميرسند و زود باشد ترا كه در ميدان رزم طلب كند آن را كه تو او را طلب داشتى و بسيار بسيار نزديك به تو آيد آنكه تو از او دورى اختيار نمائى و مرا نيز در تعاقب او با جيش از مهاجر و انصار و تابعين باحسان و باقى عساكر نصرت مآثر كه هجوم و ازدحام اين طايفه بغايت سخت و گرد و غبار اين جماعت بينهايت متساطع و مرتفع گردد ، همگى و تمامى ملبس و مسربل بسراويل مرگ گشته رسيده دانيد چه اين جماعت و مردم ملاقات و جهاد اعداء دين را دوستر از لقاى پروردگار ايشان دارند و ذريات و عشاير بعض اعيان با ذريات بعض ديگر در اين سفر مصاحبت يك ديگرند و شمشيرهاى هاشميه همه اعيان را در كمر است و تو عالم و عارف به مواقع سيوف نضال و ضرب اتصال آن برادر خود و خال و جدت و اهل تو خواهد بود ، آنگاه آن ولى حضرت آله اين آيه را تلاوت فرمود :
* ( وَما هِيَ مِنَ الظَّالِمِينَ بِبَعِيدٍ ) * ( هود آيه 83 ) ذكر بيان احتجاج كتابت كه حضرت امير المؤمنين حيدر در مرتبه ديگر بسوى معويه مكتوب گردانيد .


صفحه 236


اما بعد بدرستى و راستى كه ميان ما و شما چنانچه ذكر كردى در سابق اجتماع و الفت و اتصال و مخالطت بود اما در اين نزديكى ما بين ما و شما مفارقت بهم رسيد چه ما ايمان بحضرت ايزد منان آورديم ، و شما كافر گشتيد و بعد از آنكه اظهار اسلام بخدمت حضرت سيد الانام ( ص ) نمودى چون حضرت نبى الرحمه بعالم آخرت مسافرت اختيار فرمود ، و تو بر عقيده ات استقامت ننمودى و ما بر منهج دين قويم مستقيم بوديم و هيچ احدى از شما اسلام و اطاعت بطوع و رغبت بلكه بدون جبر و كراهيت ننموديد اما بعد از آنكه گروه شما و حرب به خوف حضرت نبى العجم و العرب بشرف اسلام و ايمان مشرف شده بودند شما با توابع و شعب بوسيله جبر مضطر و مضطرب گشته اظهار اسلام كرديد و آن چه ذكر نمودى كه من متحمل قتل طلحه و زبير و سبب تفرق جمعيت عايشه و غيره شدم و در ميان بصره و كوفه نزول نمودم اين امريست كه حقيقت آن بر شما مخفى است ، پس جنايت آن بر شما و معذرتش بطرف شما نيست ، و آن چه مذكور كردى كه از انصار و مهاجر محارب و مقاتل من از روى علانيه و سر شما خواهيد بود ، مهاجرت از روزى كه برادرت باسيرى مسلمانان گرفتار شد منقطع گشت اگر ترا تعجيل بوده باشد خاطر خود جمع دار كه من بنزد شما ميرسم ، و حقيقت قتال و جدال شما را در ميدان كار زار بشما ظاهر و آشكار گردانم چه مرا حضرت پروردگار مبعوث و مقرر براى اذيت شما و ساير اشرار نمود و اگر تو پيش دستى نمودى بنزد من آئى چه بهتر از آن خواهد بود چنانچه برادر بنى اسد حقيقت آن در آن شعر بيان فرمود :


صفحه 237


شعر :
< شعر > مستقبلين رياح الصيف نصيرهم بخاصب بين اغوار و انجاد < / شعر > و همان تيغ آتش فام كه جد و خال و برادرت را در يك مقام بآن مقتول نموده بدار السقر مقر و آرام دادم در پيش .
و الله بخداى عالم قسم است كه تو نيز كسى را كه دل او از ذكر خداوند متعال و ايمان در غلاف است بىگزاف و خلاف ميدانى ، چه اين بعقل هر عاقل نزديك است و اين كنايه بمعاويه است بلكه اولى آنست كه كسى بتو گويد كه تو متصاعد گشتى بنردبان و مطلع شدى بر محل بديهاى خود بىشبه و گمان ، و دانستى كه اصلا از خبرنويسان نيست زيرا كه تو در پى گم كرده خود نيستى و رعايت آنچه كه اكثر عمر براى آن صرف كردى نكردى و پاى از ديوار حد خود مخطى و بعض نمودى و طلب و خواهش امرى كه از اهل آن و از معدن و مكان آن نبودى فرمودى پس چون قول تو از فعل تو دور و شيوه و عملت از طور شرع مهجور نباشد و ترا مشابهت و مماثلت نزديك است باعمام و اخوال تو چه آنها بوسيله دواعى نفس و تمناى امور باطل غير مؤسس و منكر حضرت نبى الاقدس سلام الله تعالى و تقدس گشته مسارعت تمام بمصارع و مقتل خود نمودند تا بقتل رسيدند چنانچه تو ميدانى كه هرگز از سلسله ء شما قدرت مدافعه ء بزرگى نداشتند و در هيچ وقتى ممانعت از حريمى و محافظت خويش و حميمى بضرب شمشير آبدار گشتند و در هيچ گاه مباشر حرب و پيكار و بادى صلح در ميان بندگان ايزد جبار نشديد و در باب قبيله عثمان سخنان فراوان بيان كردى عثمان در زمانى كه مردمان بعهد و پيمان با همدستان شدند


صفحه 238


جمعى را برانگيخت تا فساد كردند و بعد از آن قوم را تحريص و ترغيب بقتل من نمودى من ايشان را بكتاب خداى عز و جل گذاشتم اما آنچه تو مركوز خاطر خود گردانيدى و اراده دارى كه بحيز عمل آرى آن از بابت خداع و فريب صبيان است ، از پستان مادرشان كه در اول فصل شير گرفتن ايشان معمول گردانيد و سلام من باد بكسى كه اهل اسلام است .
ذكر بيان كتابت كه حضرت امير المؤمنين على ( ع ) در جواب كتابت ، و نوشته معاويه ارقام نمود :
فسبحان الله ، اى معويه ، متابعت تو بر هوا و هوس و دواعى و خواسته و خواهش نفس است و اختيار و تبعيت از ميل بغايت بسيار است با تصنع حقايق شرعيه و اطراح و تيغهاى محكمه كه حضرت رب العزت ترا مطالعه كنند به آن و بندگان ايزد منان را بر تو حجت است بر آن اما كثرت احتجاج تو بر ما در باب قبيله ء عثمان مرا در آن امر تعجب فراوان است ، زيرا كه تو نصرت عثمان در جايى كه نصرت راجع و عايد بتو شدى مينمودى ، و هر جاى كه نصرت به تو رجعت ننمودى او را مخذول و منكوب نمودى ، چنانچه حقايق آن بر همگان واضح و عيان است و السلام .
روايت است از ابو عبيده كه : معويه كتابت بخدمت حضرت على ( ع ) مكتوب گردانيد كه مرا فضايل بسيار و كمالات بيشمار است ، زيرا كه پدرم در زمان جاهليت سيد القوم و بعد از آن پادشاه ايشان شد در ايام اسلام و پيغمبر داماد ما بود و ما صهر رسول الله ( ص ) و كاتب وحى و خال المؤمنين بوديم و فضايل ديگر نيز داريم .


صفحه 239


چون حضرت امير المؤمنين ( ع ) مطالعه كتاب معويه نمود ، فرمود كه ابن آكله الاكباد بفضايل خود بمن افتخار مينمايد ، اى غلام بنويس بنزد آن شعر :
< شعر > محمد النبى اخى و صهرى و حمزة سيد الشهداء عمى و جعفر الذى يمسى و يضحى تطير مع الملائكه ابن امى و بنت محمد سكنى و عرسى سوط لحمها لحمى و دمى و سبطى احمد ولداى منها فايكم له سهم كسهمى - ؟
سبقتكم الى الاسلام طرا غلاما ما بلغت او ان حلمى و صليت الصلاة و كنت طفلا مقرا بالنبى في بطن امى و اوجب لى ولايته عليكم رسول الله يوم غدير خمى انا الرجل الذى لا تنكروه ليوم كريهة و اليوم سلم فويل ثم ويل ، ثم ويل لمن يلقى الا له غدا بظلمى < / شعر > غلام حسب امر امام الانام آنچه فرمود مكتوب نمود و آن ولى حضرت ايزد معبود بمصحوب يكى از شيعيان معتمد و فدويان مترصد بنزد معويه آن را ارسال نمود ، چون معويه مطالعه آن مكتوب درر منظوم مرغوب فرمود روى بعمرو عاص عاصى آورده گفت :
بعد از تلاوت اين كتاب هيچ احدى از ارباب و ملت خصوص اهل شام مطلع بر اين امر و حقيقت بايد نگردند و اين كتاب را نخوانند ، بلكه به نوعى مخفى گردانيد كه اصلا نبينند زيرا كه اصلا مردم شام از ما متزلزل آمد بعد از


صفحه 240


مطالعه و تلاوت اين كتابت و اطلاع بر حسب و نسب على ( ع ) ميل به ابن ابى طالب نمايند .
از امام الهمام جعفر بن محمد الصادق ( ع ) مروى و منقول است كه چون عمار ياسر رضى الله عنه مقتول گرديد و خبر شهادت و قتل آن بنده ايزد علام باهل شام رسيد اعضاء و جوارح خلق كثير از آن طايفه تيره سرانجام مرتعش و بىآرام گرديد و با يك ديگر گفتند كه :
حضرت سيد البريه در باب عمار فرمود كه : ترا فئه ء باغيه به قتل رسانند و الحال آن مرد مسلم در ميان ما كشته شده و مردم ما مباشر شهادت آن مرد صالح كه مدتى در خدمت حضرت نبى الرحمه بود شدند از اين مقدمه معلوم و مشخص شده كه معاويه و تبعه او فئه باغيه اند ، چون عمرو عاص اين نوع سخنان را از ساير الناس استماع نمود خود را باضطراب تمام به معويه رسانيد و گفت كه :
يا امير المؤمنين در ميان مردمان فتنه و هيجان و اضطراب و آشوب زياده از حد وصف و بيان بر منصه ء ظهور واضح و عيان گرديد كه تسكين آن دو چيز ميسر و قابل امكان نيست .
معاويه گفت : براى چه ؟ عمرو عاص گفت :
بواسطه ء قتل عمار ياسر ، زيرا كه هر احدى از عسكر آن كلام حضرت سيد البشر ( ص ) را در خاطر دارند كه آن حضرت روزى به عمار خطاب فرمود كه : ستقتلك الفئة الباغية الخ .